معنی اسم فَرناز

فَرناز :    [فر = شكوه و جلال كه در بيننده شگفتي و تحسين پديد آورد، زيبايي و برازندگي + ناز = حالت يا رفتاري خوشايند و جذاب همراه با خودنمايي و اِكراه ظاهري، معمولاً براي جلب توجه ديگري، كرشمه و غمزه] ۱-روي هم به معناي حالت و رفتار توأم با ناز و كرشمه و غمزه كه موجب شكوه و جلال است و در بيننده شگفتي و تحسين پديد مي‌آورَد؛ ۲- ناز و غمزه‌ي زيبا و برازنده.

 

 

اسم فرناز در اسامی پسرانه و دخترانه

فرناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه ناز، دارای ناز زیبا، فراوانی ناز – دارای ناز و غمزه زیبا و باشکوه

 

اسم فرناز در لغت نامه دهخدا

فر. [ ف َ / ف َرر ] (اِ) شأن و شوکت و رفعت و شکوه. (برهان ) :
سری بی تن و پهن گشته به گرز
نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز.
ابوشکور بلخی.
به فر و هیبت شمشیر تو قرار گرفت
زمانه ای که پرآشوب بود پالاپال.
دقیقی.
ای امیر مهربان این مهرگان خرم گذار
فرّ و فرمان فریدون ورز با فرهنگ و هنگ.
منجیک ترمذی.
ز دستور پاکیزه ٔ راهبر
درخشان شود شاه را گاه و فر.
فردوسی.
بقاش باد و به کام مراد دل برساد
مباد خانه ٔ او خالی از سعادت و فر.
فرخی.
ز فرّ جود تو شد خوار در جهان زر و سیم
نه خوار گردد هر چیز کآن شود بسیار؟
ابوحنیفه ٔ اسکافی.
سپهداران او هر جا که رفتند
به فر او همه گیتی گرفتند.
فخرالدین اسعد.
تا به فر دولت او دشمنان را سپری کردند. (مجمل التواریخ و القصص ).
ز فر ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد
همه حالش دگرگون شد همه اسمش دگرسان شد.
امیرمعزی.
تخت تو تاج آسمان تاج تو فر ایزدی
حکم تو طوق گردنان طوق تو زلف سعتری.
خاقانی.
ز فر بزم تو دی بوددر نعیم بهشت
ز دست حادثه امروز میکشم تعذیب.
ظهیر فاریابی.
بدان فرزانگی وآهسته رایی است
بدانست او که آن فر خدایی است.
نظامی.
دو قرص نان اگر از گندم است اگر از جو
دوتای جامه اگر کهنه است اگر از نو
هزار بار نکوتر به نزد ابن یمین
ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو.
ابن یمین.
– فر گرفتن ؛ شکوه و شوکت بدست آوردن. شکوه و جلال یافتن :
از خرد بدگهر نگیرد فر
کی شود سنگ بدگهر گوهر؟
سنایی.
گرفت از ماه فروردین جهان فر
چو فردوسی همی شد هفت کشور.
عنصری.
ترکیب های دیگر:
– بافروبرز. بافروجاه. زور و فر. زیب و فر. فر کیان. فر یزدان. فر و نژاد. به آیین و فر بودن :
چو فرزند باشد به آیین وفر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر.
فردوسی.
|| سنگ و هنگ. (برهان ). ارج و سنگ. (صحاح الفرس ). || نور، چه مردم نورانی را فرمند و فرهومند گویند.(برهان ). پرتو. روشنی. تاب. تابش. تابداری. (ناظم الاطباء). || برازش و زیبایی و برازندگی و زیبندگی. (برهان ) :
دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی
با ریدکان مطرب بودی به فر و زیب.
رودکی.
هست چندانکه در این شهر نبات است و درخت
اندر آن خلقت فضل است و در آن صورت فر.
فرخی.
عارضش را جامه پوشیده ست نیکویی و فر
جامگان را ابره از مشک است و زآتش آستر.
عنصری.
سال کو خرمن جوانی دید
سوخت هر خوشه ای که زیب و فر است.
خاقانی.
|| سیلاب. || پَر، اعم از پر مرغ خانگی و پر مرغان دیگر. (برهان ). فر همای، شاید همان پر همای باشد. (از یادداشت بخط مؤلف ) :
کبک وش آن باز کبوترنمای
فاخته رو گشت به فر همای.
نظامی.
فره. خره. فرهی. در فارسی جدید فرخ، فرخنده، فرخان و فرهی از همین ریشه است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین )…. خورنه ، در زبان پهلوی خور و در فارسی فر شده است. (ایران در زمان ساسانیان ترجمه ٔ رشید یاسمی ص ۱۶۷). || داد و عدل و عدالت. || ریاست و فرماندهی. || استقلال. || سیاست و عقوبت. (ناظم الاطباء).
فر. [ ف َ / ف ِ ] (پیشوند) پیشوند است بمعنی پیش، جلو، بسوی جلو، و غیره، چنانکه در کلمات فرخجسته، فرسوده، فرمان. در پارسی باستان و اوستا: فْرَ ، ارمنی : هْرَ ، هندی باستان : پْرَ . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فر. [ ف ِ ] (فرانسوی، اِ) آهن. حدید. || اتو. || آلات آهنی برای داغ کردن. (نفیسی ). || آنچه با آن موی سر را به کمک حرارت چین و شکن دهند. || درفش داغ. (نفیسی ). || و نیز در تداول فارسی نوعی ازاجاق خوراک پزی را گویند که با گاز نفت کار میکند.
فر. [ ف ِرر ] (اِ صوت ) آواز گرفتن بینی. (یادداشت بخط مؤلف ).
فر. [ ف ُ ] (اِ) کتابخانه ٔ یهودان. (برهان ).
فر.[ ف ِ ] (اِ) چین و شکن موی را گویند. در فرهنگهای فارسی موجود ضبط آن مشاهده نشد، و گمان میرود مأخوذ از زبان فرانسه باشد. رجوع به «فر» (فرانسوی ) شود.
فر. [ ف َرر ] (ع مص ) گریختن. (منتهی الارب ). فرار. || گریختن از دشمن. || وسعت دادن سوار جولان خود را برای انعطاف. (از اقرب الموارد). || نگریستن دندان ستور را تا سال آن معلوم نمایند. (منتهی الارب ). گشودن دهان چارپای را برای آنکه ببینندسالش چیست. || رفتن بسوی چیزی. || از آنچه در نفس کسی است استنطاق کردن وی را. || جستجو کردن از کاری. (از اقرب الموارد). بازکاویدن از کار. (آنندراج ). || میل کردن.مَفَرّ. مَفِرّ. (اقرب الموارد). رجوع به مصادر مذکور شود. || (ص ) گریزنده، و مذکر و مؤنث وجمع و مفرد در وی یکسان است. (منتهی الارب ): رجل فر؛ای فار، و ازین معنی است : هذان فر قریش افلا ارد علی قریش فرها. (از اقرب الموارد). و گاه «فَرّ»، جمعِ «فارّ» است، مانند راکب و رکب. (از اقرب الموارد).
فر. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گزاز پائین بخش سربند شهرستان اراک، واقع در ۲۴ هزارگزی شمال آستانه سر راه شوسه ٔ اراک به ملایر. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر که دارای ۱۱۵ تن سکنه است. از رودخانه ٔ طوره مشروب میشود. محصولاتش غلات و بنشن است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. شعبه ٔ پست و تلگراف و یک مهمانخانه و سه قهوه خانه سر راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).

اسم فرناز در فرهنگ فارسی

فر
فر اسپا . غربی ترین جزیره از جزایر قناری ( خالدات ) در اقیانوس اطلس واقع در شمال غربی افریقا که ۶٠٠٠ تن جمعیت دارد.
( اسم ) آواز گرفتن اخلاط بینی .
چین و شکن موی را گویند
[علوم و فنّاوری غذا] ← تنور
فر آشفتن
( مصدر ) بر آشفتن آشفتن .
فر آشوبیدن
بر آشوبیدن . بر آشفتن
فر آورده
( اسم ) ۱ – فراهم آورده ۲ – محصول ( کشاورزی یا صنعتی ) توضیح این کلمه در عصر حاضر رواج یافته : استخراج و تصفیه ساختن و عمل آوردن فر آورده های نفتی …
فر خوردن
( مصدر ) ( در بازی شیر یا خط ) بدور خود چرخیدن سکه ای که به وسیله ضربه انگشت شست بلبه آن بهوا پرتاب می شود .
فر دره
( اسم ) چوب بزرگ گنده ای که در پس در سرای نهند تا گشوده نگردد .
فر زدن
( مصدر ) آرایش کردن موی سر و ایجاد چین و شکن و تاب با آلات مخصوص .
پریستی ی فر
جنسی از اسکوالها
خجسته فر
فرخ فر فرخنده فر
مزد فر
جای تنفس
همایون فر
دارای فر و شکوه با شکوه
بی فر
فاقد فر . مقابل بافر . مقابل فره مند
خورشید فر
دارای شکوه خورشید کنایه از عالی جاه و با شکوه .
ژان چهارم دو مونت فر
دوک برتانی وی پس از مرگ برادر خود ژان سوم در ۱۳۴۱ میلادی بدوکی نشست و در ۱۳۴۵ وفات یافت .
صاحب فر
فرمند
فریدون فر
فریدون صفت . آن که شکوه و شوکت فریدون دارد .
فریشته فر
( صفت ) کسی که دارای فر فرشتگان است شه فریشته فر .
قر و فر
( اسم ) آرایش توالت .
ملک فر
که دارای فرو شکوه پادشاهی است
یزدان فر
که فر یزدانی دارد که فره ایزدی دارد

اسم فرناز در فرهنگ معین

فر
(فَ) (اِ.) پر.
(فَ رّ) [ ع . ] ۱ – (مص ل .) گریختن . ۲ – (اِ مص .) گریز.
(فَ رْ یا رّ) [ په . ] (اِ.) ۱ – فروغی ایزدی که بر دل هر کس بتابد اورا بر دیگران برتری می دهد. ۲ – شکوه، جلال . ۳ – زیبایی، برازندگی .
(فِ) [ فر. ] (اِ.) ۱ – نوعی کوره یا اجاق در بسته برای پخت و پز. ۲ – نوعی ابزار فلزی گرم شونده برای چین و شکن دادن به موی سر. ۳ – ابزار مشابهی که در گل سازی برای شکل دادن به گل ها به کار می رود، اتوی گل سازی .
فر زدن
(فِ. زَ دَ) [ فر – فا. ] (مص م .) آرایش کردن موی سر و ایجاد چین و شکن و تاب با آلات مخصوص .
قر و فر
( ~ . فِ) (اِمر.) آرایش، توالت .

اسم فرناز در فرهنگ فارسی عمید

فر
وسیله ای دربسته مانند اجاق یا تنور که بعضی از غذاها و شیرینی ها را درون آن می پزند.
۱. چین وشکن مو.
۲. (صفت) دارای چین وشکن، مجعد: موهایش فر بود.
۱. فرار کردن، گریختن.
۲. گریز.
= فَرّه

اسم فرناز در اسامی پسرانه و دخترانه

فرآذر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه آتش
فرابرز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāborz) (در اعلام) نام پهلوانی ایرانی از سپه داران و رایزنان دارا، (به تعبیر دهخدا شاید فرابرز تصحیف فرامرز باشد) – نام پهلوانی ایرانی
فراچهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + چهر (صورت)
فرادخت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + دخت (بخشنده)
فراراد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + راد (بخشنده)
فرارنگ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرانک، پروانه، از شخصیتهای شاهنامه، نام مادر فریدون پادشاه پیشدادی و همسر آبتین
فراز
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāz) جای بلند، بلندترین بخش از جایی، بلندی، باز، (در قدیم) (به مجاز) خوبی و خوشیِ حال و وضع، دارای وضع روبه بالا و (به مجاز) خوب، خوش – جای بلند، بلندی، بخش بالایی چیزی
فرازان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzān) (فراز + ان (پسوند نسبت) )، منسوب به فراز، فراز – مرکب از فراز (جای بلند) + ان (پسوند نسبت)
فرازمان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzmān) (فراز + مان/من = اندیشه )، دارای اندیشه بلند، دارای افکار متعالی – حکم و فرمان
فرازنده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzande) (صفت فاعلی از فراختن )، (در قدیم) افرازنده، بر پادارنده – بالابرنده و افرازنده
فراست
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: fe (a) rāsat) (عربی) زیرکی، هوشیاری، درک و فهم، (در تصوف) هوشیاری و دریافت امور پنهانی از روی ظواهر امور، یا اشراف بر ضمایر – زیرکی، هوشیاری، درک و فهم
فراسیاک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: افراسیاب
فرام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: معرب از عبری، تندرو
فرامرز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāmarz) آمرزنده (دشمن )، (در اعلام) پسر رستم پسر زال پهلوان بزرگ ایرانی – مرکب از فر + آمرز، آمرزنده دشمن، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر رستم پسر زال
فرانسیس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: انگلیسی
معنی: آزاد، رها از قید و بند، فرانسیس باکن فیلسوف بزرگ انگلیسی
فرانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāne) پروانه، فرانک، فرانق – فرانک
فرانک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farānak) (= فرانگ) به معنی پروانه، (در اعلام) نام دختر برزین و زن بهرام گور، نام مادر فریدون در داستان های ملی – پروانه، نام دختر برزین و زن بهرام گور، نام مادر فریدون پادشاه کیانی
فراهت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: شأن، شوکت، شکوهمندی و زیبایی
فراهل
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نبیره کیومرث نخستین پادشاه پیشدادی
فراهیم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام جد زرتشت
فراهین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāhin) (در اعلام) نام یک ایرانی معروف در زمان قباد، نام یکی از اعیان ایران که با قباد فیروز معاصر بود – فرایین
فراوک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای گفتار باشکوه, خوشگو، وک:واژیدن, گفتن – اوستایی نام پسر نساک و سیامک در داستان آفرینش اوستا
فراییم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: معرب از عبری نام پسر یوسف (ع)
فرایین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، از بزرگان و مشاوران دربار قباد پادشاه ساسانی، همچنین نام یکی از پادشاهان ساسانی
فربد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فر به معنى زیاد و بد به معنى قد است پس فربد یعنى قد بلند – دارای شکوه و جلال، باشکوه، شکوهمند
فربو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فر (شکوه) + بو
فربود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farbud) راست، درست – راست و درست
فربین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farbin) (فر = شکوه و جلال + بین = (جزء پسین) = بیننده )، بیننده ی شکوه و جلال، (به مجاز) طالب شکوه و جلال – بیننده شکوه و جلال، مرکب از ف به معنای شکوه و جلال و بین صفت فاعلی مرخم از بیننده
فرپرک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شب پره که آن را مرغ عیسی نیز می گویند
فرتاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fartāš) وجود که در برابر عدم است (از بر ساخته ی فرقه آذرکیوان ـ برهان چ معین) – وجودی که در برابر عدم است
فرتوس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از سرداران سپاه افراسیاب
فرتوک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: پرستو
فرج
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: faraj) (عربی) به دست آمدن وضعیت مناسب یا مورد علاقه در کار، گشایش در کار و از میان رفتن غم و رنج – گشایش در کار
فرج الله
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: گشایشی از جانب خداوند
فرجاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: (تلفظ: farjād) فاضل و دانشمند (از برساخته های فرقه ی آذرکیوان ـ حاشیه ی برهان چ معین) – فاضل و دانشمند
فرجهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه دنیا
فرجود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معجزه، اعجاز
فرح
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farah) (عربی) شادمانی، سُرور، شاد شدن، شادمان گردیدن – شادمانی، سرور
فرح انگیز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + انگیز (فارسی) شادی بخش، مفرح
فرح بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + بانو (فارسی) بانوی شادمان
فرح بخش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + بخش (فارسی) شادی بخش
فرح دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + دخت (فارسی) دختر شادمان
فرح نوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرح (عربی) + نوش (فارسی) شادنوش، خوشگذران
فرحان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhān) (عربی) شاد، شادان، مسرور، خوشحال – شادان، خندان
فرحانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhāne) (عربی) (مؤنث فرحان )، فرحان – مؤنث فرحان
فرحت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhat) (عربی) (در قدیم) شادی، شادمانی – شادی، شادمانی
فرحتاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + تاج (فارسی) مرکب از فرح (شادمانی) + تاج
فرحناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: (تلفظ: farah nāz) (عربی ـ فارسی) آن که مسرور و شادمان است و دارای ناز و عشوه است، (به مجاز) زیبا روی مسرور و شادمان – فرح (عربی) + ناز (فارسی) صاحب شادی و ناز
فرخ
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خجسته، مبارک، فرخنده، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از مرزبانان خسروپرویز پادشاه ساسانی
فرخ بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی بزرگوار و فرخنده
فرخ بخش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بخشنده بزرگوار، نام یکی از بهدینان یزد که در سال هشتادو هشت یزگردی می زیسته
فرخ بد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخنده وخجسته
فرخ به
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + به (بهترین )، نام پسر ماه خدای پسر فیروز پسر گردآفرین
فرخ تاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاج
فرخ تاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاش (پسوند همراهی)
فرخ چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره فرخنده و مبارک
فرخ داد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + داد (عدالت)
فرخ زات
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: صورت دیگری از فرخزاد، نام پدر آذرفرنبغ مؤلف دینکرت
فرخ زند
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + زند، نام پسر علیمردان خان زند
فرخ شاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + شاد، نام یکی از درباریان در زمان ساسانیان
فرخ لقا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + لقا (عربی )، خوش صورت، زیبارو، نام زنی در کتاب امیرارسلان
فرخ ماه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماه خجسته و مبارک
فرخ ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + ناز (غمزه)
فرخ یار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای یار مبارک و خجسته یا یار فرخنده و مبارک
فرخ یسار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + یسار (عربی) دارای مال و ثروت خجسته و مبارک
فرخان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پسر اردوان آخرین پادشاه اشکانی، نام یکی از سرداران خسروپرویز پادشاه ساسانی، موبدی در شاهنامه
فرخروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از الحان باربد
فرخزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام فرشته موکل بر زمین، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر هرمزد برادر رستم هرمزان از سرداران سپاه یزگرد پادشاه ساسانی، نیز یکی از شاهان آن سلسله
فرخنده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farxonde) موجب رویداد یا پیامدهای خوشایند و خوب، مبارک، خجسته، (در قدیم) نیک بخت و کامروا – مبارک، خجسته، میمون
فرخنده پی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ پی
فرخنده چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره مبارک و خجسته
فرداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardād) زاده ی با شأن و شکوه و شوکت، مولود با شکوه – داده شکوه و جلال
فرداد منش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از سرداران هخامنشی
فردان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: یکتا، یگانه
فردخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فر (شکوه) + دخت (دختر)
فردوس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ferdos) (در عربی فردَوس) (معرب از فارسیِ پردیس )، بهشت، نام چند جا و مکان – معرب از فارسی، پردیس بهشت
فردیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardis) پردیس، فردوس، بهشت – پردیس
فردین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardin) فروردین، فرودین فروردین – یگانه، تنها، همچنین مخفف فروردین نام ماه اول از سال شمسی، نام روز نوزدهم از هر ماه شمسی در ایران قدیم
فرزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzād) (در قدیم) با فر و شکوه زاده شده، زاده ی با فر و شکوه و عظمت – زاده شکوه و جلال
فرزام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzām) (در قدیم) لایق، در خور، شایسته، سزاوار – لایق، درخور، شایسته
فرزان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzān) (در قدیم) فرزانه، خردمند، عاقل، حکیم، دانش، استواری – فرزانه خردمند، فرزانه
فرزان دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختر فرزانه و دانا
فرزانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzāne) دارای خِرَد و پختگی، خِرَدمند، دانا – خردمند، دانا
فرزن
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی هرات
فرزنه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی مشهد
فرزیان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی بروجرد
فرزین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzin) مهره ی وزیر در صفحه شطرنج، نام مکانی در کرمان – وزیر در بازی شطرنج
فرساد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farsād) حکیم، دانشمند، دانا، عاقل، نام درختی (توت )، (از برساخته های دساتیر ـ برهان چ معین) – حکیم، دانشمند، دانا
فرسام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای شکوه و عظمتی چون سام
فرستو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farastu) (= پرستو) نام پرنده ای که (در فارسی) به آن پرستو، پرستوک و فرستگ می گویند و (در عربی) خطاف مشهور است پرستو – پرستو
فرسمن
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پادشاه گرجستان در زمان اردوان سوم پادشاه اشکانی
فرسیما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: (تلفظ: far Simā) (فارسی ـ عربی) دارای چهره و سیمای با فر و شکوه، (به مجاز) شکوهمند و جذاب – فر (فارسی) + سیما (عربی) دارای سیما باشکوه
فرش آورد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرش (عربی) + آورد (فارسی )، فرشید ورد
فرشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršād) نام روح و عقلِ کره مریخ، نفس فلک مریخ، (از برساخته های دساتیر ـ برهان چ معین )، شکوه، شادی، شادی بزرگ – روح و عقل، کره مریخ
فرشاسب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: دارنده اسب تنومند، نام یکی از سرداران کمبوجیه
فرشته
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ferešte) (در ادیان) موجودی آسمانی، عاقل، برتر از انسان و غیر قابل رؤیت که مأمور اجرای اوامر خداوند است و مرتکب گناه نمی شود، مَلَک، (به مجاز) شخص دارای اخلاق یا رفتار بسیار نیک و پسندیده، (به مجاز) دختر یا زن مهربان و زیبا – فریشته در زبان سنسکریت پرشیته و مرکب از پر و اش، به معنی سفیر، موجودی آسمانی
فرشید
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršid) (مخفف فرشیدورد )، فرشیدورد، به علاوه شکوه و روشنایی، شکوه خورشید، شکوه درخشان – دارای شکوه و عظمتی چون خورشید، نام برادر پیران ویسه
فرشیده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršide) (فرشید + ه (پسوند نسبت) )، منسوب به فرشید، فرشید – فر+ شیده= نورآفتاب، شکوه آفتاب
فرشیدورد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršid vard) (در اعلام) نام برادر اسفندیار که یکی از پهلوانان ایران بود و در جنگ با ارجاسب کشته شد، نام برادر ویسه که یکی از پهلوانان توران بود، نام دهقانی است که با بهرام گور معاصر بود – از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری تورانی، برادر پیران ویسه در زمان افراسیاب تورانی، همچنین نام پسر گشتاسپ پادشاه کیانی
فرشیم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: قسم، جزو

اسم فرناز در لغت نامه دهخدا

ناز. (اِ) نعمت.رفاه. آسایش. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). تنعم.کامرانی. (آنندراج ). نعیم. (ترجمان القرآن ). نعیم. نعمت. (مهذب الاسماء) (محمودبن عمر). تن آسانی. شادکامی. عز. عزت. بزرگی. احترام. رامش. رخاء :
ای لک ار ناز خواهی و نعمت
گرد درگاه او کنی لک و پک.
رودکی.
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان بنعمت و ناز.
رودکی.
بدو باغبان گفت کای سرفراز
ترا جاودان مهتری باد وناز.
فردوسی.
برفتیم با نیزه های دراز
بر او تلخ کردیم آرام و ناز.
فردوسی.
هرآنکس که این کرد ماند دراز
بجا بگذرد کام و آرام و ناز.
فردوسی.
چهل سال با شادکامی و ناز
به داد و دهش بود آن سرفراز.
فردوسی.
خدمت فرخ او ورزد امروز بجان
هرکه را آرزوی نعمت و ناز فرداست.
فرخی.
هرکه ناز از شاه بیند بشکندپشت نیاز
هرکه سود از شاه بیند گم کند نام زیان.
عنصری.
خواسته داری و ساز بی غمیت هست باز
ایمنی و عز و ناز فرهی و دین و داد.
منوچهری.
بر من ز فرت ارجو آن عز و ناز باشد
کز فر میر ماضی بوده ست با غضاری.
منوچهری.
عمر تو همچو نوح پیمبر دراز باد
همچون جمت بملک همه عز و ناز باد.
منوچهری.
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم.
(ویس و رامین ).
چو کام و ناز باشد نه مرائی
چو باد و برف باشد زی من آئی.
(ویس و رامین ).
که را بیش بخشد بزرگی و ناز
فزونتر دهد رنج و گرم و گداز.
اسدی.
چنانست دادش که ایمن بناز
بخسبد همی کبک در چنگ باز.
اسدی.
چو سالش دوصد گشت و هفتاد و پنج
سرآمد بر او ناز گیتی و رنج.
اسدی.
بنوازدم بنازو بیندازدم برنج
درخواندم ز بام برون راندم ز در.
قطران.
آن را طلب ای جهان که جویانست
این بی مزه ناز و عز و رامش را.
ناصرخسرو.
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
روز ناز تو گذشته ست بدو نیز مناز.
ناصرخسرو.
به نازی کز او دیگری رنجه گردد
چه نازی که ناید بدو هیچ نازش.
ناصرخسرو.
این نیابد همی برنج پلاس
و آن نپوشد همی ز ناز پرند.
مسعودسعد.
چرخ از دم کون برنمی گردد باز
گاهیم بناز دارد و گه به نیاز.
مسعودسعد.
بیوفتادم از پای و کار رفت از دست
ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.
سوزنی.
نیازدیده بتو باز کرد دیده ازآنک
نیازدیده نئی پروریده ٔ نازی.
سوزنی.
همیشه تا که بود در جهان مفارقتی
میان شدت و ناز و میان شادی و غم.
سوزنی.
رحم کن رحم بر این قوم که مویند چو نی
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر.
انوری.
از خلاف حرکت مختلف آمد همه چیز
اندرین منزل شادی و غم وناز و نیاز.
انوری.
موکب عالی دستور جهان آمد باز
بسعادت بمقر شرف و عزت و ناز.
انوری.
سموم وحشت غربت بدان تنعم و ناز
که داشتم بوطن، اختیار فرمودم.
ظهیر فاریابی.
تو مرا می کشی به خنجر لطف
من در آن خون به ناز می غلطم.
خاقانی.
وآنچه گشائی ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشایند باز.
نظامی.
چو از شغل ولایت بازپرداخت
دگر باره به نوش و ناز پرداخت.
نظامی.
چودرویش بیند توانگر به ناز
دلش بیش سوزد به داغ نیاز.
سعدی.
هزار چون من اگر محنت بلا بینند
ترا از آن چه که در نعمتی و در نازی.
سعدی.
یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده.
حافظ.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی.
حافظ.
ای مست ناز طعن اسیری به ما مزن
از خویش غافلی که نگشتی شکار خویش.
حزین.
راحت طلبی به داده ٔ دهر بساز
آزرده مشو در طلب نعمت و ناز.
شاهی.
– بناز پروردن ؛ در ناز ونعمت و فراوانی و آسایش پروردن :
بناز باز همی پرورد ورا دهقان
چو شد رسیده نیابد ز تیغ تیز گریغ.
شهید.
بپرورده بودم تنش را بناز
برخشنده روز و شبان دراز.
فردوسی.
هم آن را که پرورد در بر بناز
درافکند خیره بچاه نیاز.
فردوسی.
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج.
فردوسی.
– بناز داشتن کسی را ؛ گرامی و عزیز داشتن. بناز و نعمت پروراندن :
چو فرزند باید که داری بناز
ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز.
فردوسی.
بدشواری از شیرکردند باز
همی داشتندش ببر بر بناز.
فردوسی.
بچه ٔ خویش را بناز مدار
نظرش هم ز کار باز مدار.
اوحدی.
خردمند و پرهیزگارش برآر
گرش دوست داری بنازش مدار.
سعدی.
گرچه داری بناز کژدم را
بگزد هر کجات یابد زود.
ابونصر طالقانی.
– بناز زیستن ؛ تنعم. (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). به نعمت و راحت زیستن. تن آسانی. آسودگی. عیش و نوش.
– ناز و نعمت ؛ آسایش و رفاه و وسایل زندگانی :
رفیقان من با می و نازو نعمت
منم آرزومند یک ناز خوار.
ابوشکور.
چه خوش بناز و نعمتم گذشت روزگارها.
قاآنی.
– ناز و نوش ؛ عیش و نوش. خوشگذرانی :
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
ز خلق و مال همه شهر بود مالامال.
قطران.
|| عزت. احترام. پادشاهی.
– تخت ناز :
چو شیروی بنشست بر تخت ناز
بسر برنهاد آن کئی تاج آز.
فردوسی.
تن مرد و سر همچو آن گراز
ببینی رگی مرده بر تخت ناز.
فردوسی.
|| فاخر.
– جامه ٔ ناز :
شما نیز دیده پر از خون کنید
ز تن جامه ٔ ناز بیرون کنید.
فردوسی.
|| کرشمه. (فرهنگ اوبهی ) (حفان ). غنج. کشی. (زمخشری ). غنج. دلال. شیوه. (شعوری ). دلفریبی. کرشمه. غمزه. شیوه. غمزه ٔ شهوت انگیز. غمزه و دلفریبی که عاشق به معشوق خود می کند و از آن نوازش می خواهد. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر محبوب دانستن بجاآورنده نزد مخاطب باشد. (از فرهنگ نظام ) . دلال. (دهار) (حفان ) (محمودبن عمر) (از منتهی الارب ). غُنج. عشوه. ادا. اطوار. قر و غربیله. غنجاره :
ناز اگر خوب را سزاست بشرط
نسزد جز ترا کرشمه و ناز.
رودکی.
خوب داریدش کز راه دراز آمد
با دوصد کشی و با خوشی و ناز آمد.
منوچهری.
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من
تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.
منوچهری.
نکشم ناز ترا و ندهم دل بتو من
تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود.
منوچهری.
یکی بخل و دوم حرص و سوم آز
چهارم مکر و پنجم شهوت و ناز.
ناصرخسرو.
در ساز ناز بود ترا نغمه های خوب
این دم قیامت است که خوشتر فزوده ای.
خاقانی.
چون قصه ٔ زلف تو درازست چه گویم
چون شیوه ٔ چشمت همه نازست چه گویم.
عطار.
گفتا ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنش که بیش مرنجانم آرزوست.
مولوی.
چشم اگر اینست و ابرو این و نازو عشوه این
الوداع ای صبر و تقوی الوداع ای عقل و دین.
کمال خجندی.
بنده ٔ آن چشم مخمورم که از مستی و ناز
در میان شهر در هر گوشه ای غوغا ازوست.
قاسم انوار.
رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز
آه ازین ناز در این شهر چه غوغا افتد.
هلالی.
گفتی که هلاکت کنم از ناز و کرشمه
بنشین که من از دست تو امروز هلاکم.
هلالی.
گفتم که در برابر ناز تو جان دهم
با من در این معامله چشم تو ناز کرد.
مشفقی تاجیکستانی.
بجانت درزند از ناز پنجه
کشد زلفش دلت را در شکنجه.
وحشی.
چنان آزرده گشتش طبع نازک
که عاجز گشت نازش در تدارک.
وحشی.
نگاهی باید از مجنون در آغاز
که آید چشم لیلی بر سر ناز.
وحشی.
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل آنقدر ببر که توانی نگاه داشت.
اختری یزدی.
ز خاکساری خود چون هدف بدین شادم
که تیر ناز تو ما را ز خاک بردارد.
امید همدانی.
مهر و کین جمله ز انداز نگاهش پیداست
ناز خوبان بزبان مژه گویا باشد.
نظام الملک هندی.
جلوه ٔ ناز ترا دلهای محزون در جلو
حسن طناز ترا جانهای شیرین در رکاب.
جناب اصفهانی.
نخلی شد و بارش همه پیکان بلا شد
هر تخم که ناز تو بباغ دل ما ریخت.
حزین.
سیاه کرد بخون هزار دل شده چشم
ز ناز سرمه چو در چشم نیم خواب کشید.
اهلی خراسانی.
خوش آنکه چاک گریبان ز ناز باز کنی
نظر بر آن تن نازک کنی و ناز کنی.
امیدی تهرانی.
بصد کرشمه و نازم شکار خود کردی
کنون کناره گرفتی چو کار خود کردی.
اهلی شیرازی.
ولی چندان فریب و ناز دارد
که از شوخی ز کارم بازدارد.
وصال.
خراب ناز و پامال اداها می کند ما را
خدا رسوا کند دل را که رسوا می کند ما را.
منعم هندوستانی.
اجل هم جان بمنت می گرفت از کشته ٔ نازت
گر از چشم تو می آموخت کافرماجرائی را.
اسیر.
گرم بناز کشی ور بلطف بنوازی
هر آنچه می کنی ای نازنین خوشاینداست.
زرگر اصفهانی.
شدی بخواب و بهم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم.
صبوحی.
قامتت در چمن حسن درختی است بلند
که همه دلبری و عشوه و نازش ثمر است.
فخری قاجار.
– ناز و دلال :
عشق لیلی نه به اندازه ٔ هر مجنونیست
مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند.
سعدی.
– ناز و عشوه . ناز و غمزه. ناز و کرشمه.
|| امتناع. استغنا نشان دادن معشوق به عاشق. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). استغنای معشوق را گویند از عاشق که مبنی باشد بر انگیزانیدن شوق. (برهان ). استغنا. (شعوری ) (کازیمیرسکی ). قهر و عتاب و استغنائی که معشوق کند. منت گذاشتن. مقابل نیاز عاشق :
بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بی مارا.
فرالاوی.
بهر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی
بهر باده کزو خواهم غنجی و دلالی.
فرخی.
چند بار امیر محمود گفته بود چنانکه عادت او بود که تا کی این ناز احمد؟ نه چنانست که کسان دیگر نداریم که وزارت ما کنند اینک یکی قاضی شیراز است. (تاریخ بیهقی ). و مال بسیار و مردم بی شمار و عدت تمام دهیم تا بر دست تو این کار برود بی ناز و سپاس ایشان. (تاریخ بیهقی ).
جهانا همانا ازین بی نیازی
که ما جای آزیم و توجای نازی.
؟ (از تاریخ بیهقی ).
کم شود مهر چو بسیار شود ناز بتا
ناز با عاشق بسیار مکن گو نکنم.
مسعودسعد.
ناز را روئی بباید همچو ورد
گر نداری گرد بدخوئی مگرد.
سنائی.
زشت باشد روی نازیبا و ناز
صعب باشد چشم نابینا و درد.
سنائی.
چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم
از عشق من و ناز خود آگاه نئی نوز.
سوزنی.
عاجز شدن ای دوست ز ناز تو عجب نیست
کاین قاعده ٔ ناز تو جنگ است نه بازی.
فلکی.
گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز
گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب.
انوری.
ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم
ناز حسان که کشد جز که رسول مختار.
انوری.
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
ز دیده رانده را دزدیده جویان.
نظامی.
عمر من بیش شبی نیست چو شمع
عمر شد چند کنی ناز امشب.
عطار.
مکن ای شمع خوبان ناز چندی
که شمع عمر خوبان زودمیر است.
عطار.
کجا زاو بر تواند خورد عاشق
کزو نازست و از عاشق نیاز است.
عطار.
ای بسا نازا که گردد آن گناه
افکند هر بنده را از چشم شاه.
مولوی.
ریش خود را خنده زاری کرده ای
ناز کم کن چونکه ریش آورده ای.
مولوی.
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد.
مولوی.
گفت می دانم که نازی می کنی
یا ز ناموس احترازی می کنی.
مولوی.
لازم است آنکه دارد این همه لطف
که تحمل کنندش این همه ناز.
سعدی.
چه عجب گر چو خواجه ناز کند
وین کشد بار ناز چون بنده.
سعدی.
خوب رویان را جفا دادند و استغنا و ناز
بر گرفتاران بغایت کار مشکل ساختند.
هلالی.
ای که چشمت فتنه جوی و عشوه سازست اینهمه
چشم می دارم نگاهی کن چه نازست این همه.
مستغنی تاجیکستانی.
چوخلوتخانه خالی شد ز اغیار
نیاز و ناز را شد گرم بازار.
وحشی.
نیازی هست هر جاهست نازی
نباشد ناز اگر نبود نیازی.
وحشی.
گشته ست از روی گل آوازه ٔ بلبل بلند
بر نیاز ما چه منت ها بود ناز ترا.
امیرهمدانی.
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا بند قبا بازکنی صبح دمیده ست.
بیدل کرمانشاهی.
ازپی درمان نشد منت کش ناز طبیب
هر نفس ممنون استغنای آزاد خودم.
جودت هندی.
ز ناز بوسه لب دلستان نداد مرا
بلب رسید مرا جان و جان نداد مرا.
صائب.
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همانست.
حزین.
تنگی سینه دلم را بفغان می آرد
ورنه با ناز تو خاموشی و فریاد یکیست.
حزین.
که ای نازت نیازآموز شاهان
سر زلفت کمند کج کلاهان.
وصال.
بر نازت هوس را دردسر بس
تو را فرهاد و خسرو را شکر بس.
وصال.
آمد از ناز رخش سیر ندیدیم و برفت
شکوه کردیم جوابی نشنیدیم و برفت.
وصال.
بدامنت نرسد دست کس که جلوه ٔ ناز
ترا ببام فلک برد و نردبان برداشت.
شاپور تهرانی.
– ناز و شرم ؛ شرم و ناز :
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.
فردوسی.
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز.
فردوسی.
چو خرم بهاری سپینوز نام
همه شرم و ناز و همه رای و کام.
فردوسی.
|| فخر کردن. (فرهنگ نظام ). فخر. (غیاث اللغات ). تفاخر. (حاشیه برهان قاطع چ معین ). فخر. افتخار. تکبر.خودمنشی. لاف. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر غرور بجاآورنده باشد. (از فرهنگ نظام ). عجب. نخوت. (از منتهی الارب ). بالش. فخر. افتخار. بطر. کبر. استکبار. منعت :
یکی مهتری بود نامش گراز
کزاو بود ماهوی را نام و ناز.
فردوسی.
نخواهم که رومی شود سرفراز
بما بر کنند اندرین جنگ ناز.
فردوسی.
چو نازش به اسب گرانمایه دید
کمان را بزه کرد و اندرکشید.
فردوسی.
تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم
رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر.
فرخی.
ای خداوندی کز همت و از بخشش تو
با مراد دلم و با طرب و ناز و بطر.
فرخی.
لشکر دشمن او مویه گر و لشکر او
لب پر از خنده و دلها همه پر ناز و بطر.
فرخی.
گل با دوهزار کبر و ناز وصلف است.
منوچهری.
نازی تو کنی با ما وز ما نبری نازی
خواری فکنی بر ما وز ما نکشی خواری.
منوچهری.
نازت به طریق علم و دین باید
نازش چه کنی به شعر اهوازی.
ناصرخسرو.
به شه نواخته شد فخر دین و جای بود
بدین نوازش شاه ار کند تفاخر و ناز.
سوزنی.
تو بدین کوتهی و مختصری
این همه کبر و ناز بلعجبی است.
جمال الدین عبدالرزاق.
نازیست ترا در سر کمتر نکنی دانم
دردیست مرا در دل باور نکنی دانم.
خاقانی.
سنبل و لاله و سپرغم نیز هم
با هزاران ناز و نخوت خورده ام.
مولوی.
او بسی کوته ضیا بیحد دراز
بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز.
مولوی.
شاه را بر گدا چه ناز رسد
چون گدا نیز شاه نان خواهیست.
ابن یمین.
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گوبگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست.
حافظ.
یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.
حافظ.
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی.
حافظ.
سرو سهی که خاست به طرف چمن ز ناز
چون دید شکل قد تو را بر زمین نشست.
شاهی سبزواری.
اﷲاﷲ کیست مست باده ٔ ناز این چنین
کرده با خونین دلان بدمستی آغاز این چنین.
جامی.
هرکسی را برگرفت از خاک ره دامنکشان
چون بخاک من رسید از نازدامن برگرفت.
میرزا جعفر قزوینی.
از سر ناز بگلشن چو درآئی بخرام
سرو آزاد حریف قد رعنای تو نیست.
جرأت گیلانی.
کی به آرایش ویرانه ٔ ما می آید
آنکه او آینه یک جلوه بصد ناز کند.
ملا اوجی نظیری.
عشق را صدناز و استکبار هست
عشق آسان کی همی آید بدست.
میرحسین سادات.
– به ناز رفتن ؛ خرامیدن. خرامان رفتن. بدلبری وطنازی رفتن. به تفاخر و استکبار رفتن.
|| ملایمت. نرمی. (ناظم الاطباء). نوازش. تلاطف. تلطف. ملاطفت. دلجوئی :
کنون شاد گشتم به آواز تو
بدین چرب گفتار با ناز تو.
فردوسی.
رسید اندر آن جای بیژن فراز
گرفتش مر آن سیم تن را بناز.
فردوسی.
همچو طفل نازنین از باب ومام مهربان
سائلان و زایران از لفظ او یابند ناز.
سوزنی.
تو خوش بمسند نازی بخواب ناز چه دانی
ز جور چشم تو گر دادخواهی آمده باشد.
مشفقی تاجیکستانی.
کجا از خواب ناز آن فتنه ٔ دور قمر خیزد
مگر بر دست و پایش آفتاب افتد که برخیزد.
؟
گشود چشم نگارم ز خواب ناز از هم
حذر کنید در فتنه گشت باز از هم.
صبوحی.
|| ریا. تزویر. حیله و بهانه از روی تزویر و امتناع. بهانه. (ناظم الاطباء) :
ز ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی
دروغ و مکر و عشوه کبر و طراری و غمازی.
ناصرخسرو.
|| بهانه ای که کودک از مادر و پدر خود می گیرد و از آنها تسلا و دلنوازی می خواهد. (ناظم الاطباء) : گفت ای پادشاه ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. (گلستان ). || زیبائی. ظرافت. جمال. خوبی. (ناظم الاطباء) :
تنش بد همه ناز بر ناز بر
برو غبغبش ماز بر ماز بر.
فردوسی.
بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر
بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز.
فرخی.
|| ناز و نوز، نوائی است از موسیقی. (فرهنگ رشیدی ). || نزد صوفیه، قوت دادن معشوق است مر عاشق حزین و غمگین را، کذا فی کشف اللغات. || درختی که عربان صنوبر خوانند و به این معنی با زای فارسی (ناژ) هم آمده است. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از شمس اللغات ). سرو کوهی. صنوبر. شمشاد. (ناظم الاطباء). سرو و صنوبر. (غیاث اللغات ). صنوبر. (شعوری ). رجوع به ناژ شود.
– سرو ناز ؛ گونه ای سرو که به زیبائی و بالندگی مشهور است :
ای سرو ناز بر سر کوی که می روی
من می روم ز خود تو به سوی که می روی.
مشفقی تاجیکستانی.
دو پستانش زچاک پیرهن دیدم بخود گفتم
تماشا کن که سرو ناز بار آورده لیموئی.
؟
به شاخ طوبی و این سرو نازم
به عمر خضر و گیسوی درازم.
وصال.
زلف سیاه خود مزن ای سرو ناز ما
کوته مساز رشته ٔ عمر دراز ما.
هدایت.
رجوع به سرو ناز شود.
|| (ص ) نوخیز. نورُسته . (برهان قاطع) (آنندراج ). نورسته. (غیاث اللغات ). جوان تر و تازه. نورسته. نوخیز. (ناظم الاطباء).
– گل ناز ؛ یک قسم گل الوانی که در آفتاب شکفته می گردد. (ناظم الاطباء). قسمی از خرفه است گلهای خوش رنگ گوناگون دهد نهایت لطیف. (یادداشت مؤلف ).
|| آرام. خوش. نوشین.
– خواب ناز ؛ خواب آرام. خواب خواش. خواب نوشین :
فتادی همچو گل از دست بر دست
که شد در خواب نازش نرگس مست.
وحشی
– امثال :
ناز عروس به جهازاست ، نظیر:
زنی که جهاز ندارد این همه ناز ندارد.
ناز دیگرست و جنگ دیگر.
ناز ناز است و جنگ جنگ :
دل چو بردی جان مبر ای جنگجو ازبهر آنک
گفته اند اندر مثل جنگ است جنگ و ناز ناز.
برهان الدین بزاز.
ناز بر آن کن که خریدار تست .
از ناز شکر هم نمی خورد.
از تو نازی از ما نیازی .

اسم فرناز در فرهنگ فارسی

ناز
فخر، کرشمه، عشوه، لطف
( اسم ) ۱ – استغنای معشوق نسبت بعاشق و امتناع وی : خواجه بابنده پری رخسار چون در آمد ببازی و خنده . نه عجب گر چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون بنده . ( گلستان ) مقابل نیاز ۲ – کرشمه غنج و دلال عشوه شیوه : ناز اگر خوب را سزاست بشرط نسزد جز ترا کرشمه و ناز . ( رودکی ) ۳ – فخر تفاخر بزرگ منشی : یکی مهتری بود نامش گراز کزاو بود ماهوی را نام و ناز … ( شا. ) ۴ – نعمت رفاه آسایش شاد کامی ۵ – نوازش ملاطفت دلجویی : کنون شاد گشتم باواز تو بدین چرب گفتار با ناز تو . ( شا.) ۶ – ریا و تزویر : و ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر و عشوه و کبر و طراری و غمازی ( ناصرخسرو ) ۷ – بهانه گیری برای نوازش یافتن : [ گفت ای پادشاه . ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند ] ۸ – زیبایی جمال : تنش بدهمه ناز بر ناز بر برو غبغبش ماز بر ماز بر . ( شا.) ۹ – سرو ناز ۱٠ – درخت کاج صنوبر ۱۱ – قوت و نیرو دادن معشوق بعاشق حزین ۱۲ – ( صفت ) قشنگ زیبا نازنین : [ چه دختر نازی است ] یا خواب ناز . خواب خوش خواب نوشین . یا گل ناز . گل ناز توضیح [ گل ناز پر پر ۳ رنگ ] در عهد ناصر الدین شاه قاجار در ایران متداول گردید . یا ناز شست ( شصت ) ۱ – انعامی که بکسی بپاداش هنر نمایی وی دهند جایزه ۲ – پیشکشی که نزدیکان شاه و امیر بوی تقدیم کنند هنگامی که وی هدف یاشکاری را با تیر زند یا درنده ای را بدست خود بکشد ۳ – بر خلاف حق چیزی از کسی گرفتن باج سبیل . یا ناز شست کسی . آفرین بر او . زه . یا ناز شستم . نوش جانم . مزد دستم . خوب کردم . یا ناز نوروز . نام نوایی است از موسیقی . یا ناز و گوز . ناز و ادا و اطوار در صورتیکه با لحن اعتراض و تحقیر و تمسخر از آن تعبیر شود : ناز خرکی : [ چقدر ناز و گوز داری . ] یا ناز و نعمت . رفاه و آسایش و نعمت : [ با اینکه بناز و نعمت رسیده بود از راحت طلبی گریزان بود . ] یا به ناز بر آوردن . در نعمت و آسایش تربیت کردن : [ فی الجمله پسر را بناز و نعمت بر آوردند و استاد ادب بتربیت او نصب کردند . ] یا به ناز پروردن . یا به ناز داشتن کسی چیزی را. گرامی داشتن وی او را عزیز داشتن احترام کردن : [ حجر و شادروان ( کعبه ) بیرون او کندند و خانه با یک در آوردند بناز داشتن را تاگذرگاه نباشد در آن . ] یا به ناز رفتن . با دلبری و طنازی رفتن خرامیدن . یا به ناز زیستن . در نعمت و راحت زیستن تنعم . یا ناز شست ( شصت ) داشتن کاری . قابل انعام و جایزه بودن آن .یا نازشست ( شصت ) گرفتن . ۱ – پاداش هنر نمایی خود را گرفتن . ۲ – باج سبیل گرفتن .
ناز بالش
( اسم ) بالش که در زیر سر نهند ناز بالین
ناز بالین
( اسم ) ناز بالش
ناز برتاب
( صفت ) عاشق ناز کش که توان و تاب ناز کشیدن دارد : مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب ( گنجینه گنجوی )
ناز بردار
( صفت ) ۱ – کسی که ناز دیگری را بکشد ۲ – عاشق . ۳ – متملق تملق گوی .
ناز بستر
( اسم ) بستر لطیف و نرم و راحت : گه چوب آستان تو ام ناز بالش است گه خاک بارگاه توام ناز بستر است ( اثیراخسیکتی لغ. )
ناز پرور
۱ – ( صفت ) پرورنده ناز . ۲ – ( صفت ) ناز پرورده در نعمت و رفاه پرورش یافته : بخاک پای تو ای سرو ناز پرور من . که روز واقعه پا وامگیر از سر من . ( منسوب به حافظ )
ناز پرورد
( صفت ) ۱ – کسی که در نعمت و رفاه پرورش یافته ۲ – کسی که او را بناز و نعمت بار آورده باشند و تحمل سختی و مشقات ندارد : ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد . ( حافظ )
ناز پروردی
صفت و حالت ناز پرورد .
ناز پری
از شخصیتهای منظومه هفت پیکر نظامی که دختر پادشاه خوارزم و زن بهرام گوراست . توضیح دخت خوارزم شاه نازپری کش خرامی بسان کبک دری ( نظامی )
نام دختر پادشاه خوارزم است که در حباله بهرام گور بود .
ناز جان شیرین کار
آفرینی است که مرشد به پهلوانی که عملی از اعمال ورزشی را خوب انجام دهد گوید .
ناز خاتون
دختر امیر کردستان بود و ضیاع و عقار فراوان داشت .
ناز شست
پیش کشی است که نزدیکان پیشگاه شهریاری هنگامی می گذرانند که پادشاه بدست و تیر خود نشان یا شکاری را می زند بدانگونه که شایسته آفرین و ستایش باشد .
ناز شست داشتن
در تداول : ناز شست داشتن کاری : قابل انعام و جایزه و احسنت و آفرین بودن آن کار .
ناز شست گرفتن
در ازای هنر نمائی یا کاری فوق العاده پاداش و انعام گرفتن .
ناز شصت
ناز شست .
ناز مکان
دهیست از دهستان بویر احمد گرمسیری بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان .
ناز ناز
دهی است از دهستان دول بخش حومه شهرستان رضائیه .
ناز نازان
از روی نازبناز:[ناز نازان راه میرفت]: هر طرف که کاروانی ناز نازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر. ( دیوان کبیر )
ناز نوروز
نام نوائیست از موسیقی .

اسم فرناز در فرهنگ معین

ناز
(اِ.) ۱ – فخر، افتخار. ۲ – غمزه، کرشمه .
ناز خریدن
(خَ دَ) (مص ل .) ناز کشیدن، ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .
ناز و نوز
(زُ) (اِمر.) (عا.) ادا و اطوار، قر و غمیش .
ناز کردن
(کَ دَ) ۱ – (مص ل .) از روی عشوه و ناز خودداری کردن . ۲ – کرشمه آمدن . ۳ – به خود بالیدن و فخر کردن .
ناز کشیدن
(کِ دَ) (مص ل .) ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .

اسم فرناز در فرهنگ فارسی عمید

ناز
۱. عشوه، کرشمه، لطف.
۲. (صفت) [عامیانه] زیبا، خوشگل.
۳. فخر.
۴. (اسم مصدر) نوازش.
۵. (اسم مصدر) رفاه، آسایش.
* ناز شست: [عامیانه، مجاز]
۱. پولی که کسی به سبب هنری که نشان داده از کسی بگیرد.
۲. پولی که در قدیم مٲمور دولت برای کاری که انجام داده بود از کسی می گرفت.
* ناز نوروز: (موسیقی) [قدیمی] از الحان سی گانۀ باربد: چو در پرده کشیدی ناز نوروز / به نوروزی نشستی دولت آن روز (نظامی۱۴: ۱۸۰).

اسم فرناز در اسامی پسرانه و دخترانه

ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کرشمه، غمزه
نازآفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarid) (= ناز آفرین )، ناز آفرین – آفریده ناز و زیبا
نازآفرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarin) (= نازآفریننده) (به مجاز) معشوقی که ناز بسیار به کار برد، آن که نعمت و رفاه و خوشی پدید آورد، نازآفریده، پدید گشته از ناز و فخر و تکبر، به لطف و نرمی آفریده شده – مرکب از ناز (زیبا) + آفرین (آفریننده )، نام همسر فتحعلی شاه قاجار
نازان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فخرکننده، نازکننده
نازانتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: عشوه گر، طناز
نازبانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا و عشوه گر
نازبو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz bu) (در گیاهی) شاهسپرم، ریحان، ریحان – ریحان
نازپری
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz pari) (در اعلام) نام دختر پادشاه خوارزم است که همسر بهرام گور بود – آنکه مانند پری زیباست، نام دختر پادشاه خوارزم و همسر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازجهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz (e) jahān) نازِ همه ی دنیا، موجب افتخار و مباهات در دنیا – موجب نازش و مباهات جهان
نازخاتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا، نام دختر امیر کردستان در زمان پادشاهای الجایتو
نازدار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که رفتاری خوشایند و جذاب دارد، ملوس
نازدانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرزند محبوب پدر و مادر، دردانه
نازدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz doxt) (ناز + دخت = دختر )، ویژگی دختری که ناز دارد و رفتارش خوشایند و جذاب است، دختر دارای کرشمه و غمزه، دختری که باعث افتخار و مباهات است، دختر لطیف – دختر زیبا و ناز
نازدلبر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معشوق زیبا و جذاب، نام دختری در منظومه ویس و رامین
نازرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای روی زیبا و لطیف
نازگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختری که مانند گل زیبا و لطیف و ناز است
نازگوهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای گوهر زیبا، گوهر و سنگ زیبا و قیمتی
نازگیتی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz giti) (= ناز جهان )، ناز جهان – موجب نازش و مباهات گیتی
نازلی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ناز (فارسی) + لی (ترکی) دارای ناز و عشوه، نام یکی از شهرهای ترکیه
نازمهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz mehr) مهرِ نازنین، (به مجاز) زیبا روی مهربان – مهرناز، زیبا چون خورشید
نازنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبا و شیرین
نازنین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzanin) بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا، ظریف، (به مجاز) گرانمایه، با ارزش، (در قدیم) (به مجاز) معشوق و دلبر، (در قدیم) شخص زیبا و ظریف، (در قدیم) نازکننده، نازنده – بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا و ظریف
نازنین چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای صورتی ظریف، زیبا و دوست داشتنی
نازک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نازنین و زیبا
نازی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzi) (ناز + ی (پسوند نسبت) ) منسوب به ناز، (در گفتگو) نازدار، آن که بسیار ناز کند، پر ناز، (به مجاز) زیبا – منسوب به ناز
نازیاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از زنان شاعر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازیار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یار زیبا
نازیلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzilā) (فارسی ـ ترکی) با ناز و کرشمه، با ناز – دختر طناز و عشوه گر
نازینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به ناز
نازیک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: ارمنی
معنی: (تلفظ: nāzik) (در ترکی) نازک، باریک، ظریف، لطیف – نازی، منسوب به ناز

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا

    • زیبا ترین دخترا ………….فرناز خانوما
      مهربون ولطیف ترین دخترها……………..فرناز خانوما
      خوش سلیقه ترین خانم ها……………فرناز خانوما
      بهترین وممتاز ترین دخترا ……………….فرناز خانوما
      در همه چیز یک حتی کنکور ………………….فرناز خانوما
      باحیا ترین دخترا……………………………..فرناز خانوما

  • عاشق اسمم هستم از مادرم ممنونم که این اسمو انتخاب کرده

  • عاشق اسممشدم معنیش خیلی قشنگه ممنون

  • ممنون عاللللللللللللللی

  • مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی

  • همه فرنازها مغروورن ولی بانمکن.من عاشق دختری هستم اسمش فرناز هست ولی مغروره بیشعوووور چقدر هم نازه

  • اتفاقا اصلا مغرور نیستن خیلی مهربونن
    و دخترای زیبا و نازی هستن همین

  • سلام من عاشق یه دختری هستم اسمش فرناز هست شاید یکی از شماها هست آااااااااخ چه سلام دوری

  • اتفاقا همه ی فرناز ها مغرورن.مثل خودم

  • راسته که فرناز معنی گل هم هست؟

  • مرسی ممنون اسممو خیلیییییییییی دوست می ئارم 🙂

  • اره راسته منم مغرورم خيلي زياد ناز هم هستم

  • راسته منم مغرورمممممم

  • منکه عاشق اسمم هستم .غرور هم ازلازمه آقای امیر رضا ….

  • سلام…منم فرنازم هم مغرورم هم تعریف از خود نباشه خوشگل…۱۰۰% ممنون بابام هستم که این اسمو واسم گذاشته

  • منم عاشق اسمم خییییییییلی زیاد

  • راستش من اولا کوچولو که بودم از اسمم متنفر بودم چون می دیدم که خیلی اسم کسی نیست دلم میخواست اسمم فاطمه بود ولی الا ن که میبینم اسم اصیل ایرانیه از مامانم ممنونم نظراتونو با مامانم داشتم میخوندم حسابی خندیدیم خدا خفه تون نکنه فرنازای گل گلابتون به نظرمن اخلاق ادما به اسمشون نیست به قلب مهربونشونه البته در ناز بودن ما فرنازای گل شکی نیست خوشکله دخترا

  • آقا امیر رضا اگه فرنازتون مغرور نبود اینقد دوسش نداشتی

  • ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻓﺮﻧﺎﺯ ﺍﺳﻢ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ.
    ﻓﺮﻧﺎﺯ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯﻡ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ.
    ﻭﻟﻲ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻜﻲ ﺑﻮﺩ.

  • سلام به همه هعععععععی آقا امیر رضا متاسفم……

  • فرناز یعنی عشوه گر ماهر، کسی که دل میرباید ولی هرگز دل نمیبندد….
    منم به جای خودش مغرورم…….مرسی از مامانم که اسممو گذاشت فرناز :))

  • همه ی فرناز ها که انجوری نیستن

  • man asheg dokhtari hastam asmsh frnaze vali ba pdrsh moshkl darm

  • منم اسمم فرنازه ولی نه مغرورم نه چی. خیلی هم نازوخوشملم

  • واییییییییییییییییی ینی منم نازم؟؟؟؟؟

  • منم مغرورم!!!!!!
    البته دیگران اینجور فک میکنن!!!!!!!!!!!!!

  • سلام دوستان اسم منم فرنازه اسمم خیلی کمه واقعا راسته منم خیلی مغرور و خودخواهم و کارامو با عشوه و ناز و کند و باحوصله انجام میدم بهوبم سربزنید خوشحال میشم

  • منم خیلی اسممو دوست دارم..اره خدایی همه فرنازا مغرورن..اما دست خودشون نیست والااااااااا :p

  • وااااااای بیشتر از خودم خوشم اومد:)))))))))هههههههههههه اسممو خیلی دوست دارمممممممم

  • به نظر منم فرنازا هم خوشگلن هم مغرور اما غرورم یه کمی لازمه

  • منم عاشق دختر عمه ام فرناز ام آره اونم مغروره

  • منم اسممو خیییییییییلی دوست دارم عاشقشم…

  • واقعا درسته من عاشق دختری به اسم فرناز شدم اینقدر مغرور ولجبازه که نگو خیلی هم خوشگله واقعا عجیبه همه اینجورین

  • فرناز جون دختر عمه عزیزم عاشقتم امیدوارم هرچی زود تر ببینمت دوستت دارم

  • سلام علیکم

    اسممون بد نیس،
    ولی میتونس بهترم باشه !!!

  • واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که ازاسمم چقدخوشم میاد.اخ نفسم خواهرزادم بهم میگه نانازجون فداش بشممممممممممممممممممممم من هههههههههههههههههههههههههههههه ولی واقعادرست فرنازا همشون مغرورنننننننننننن

  • اسم فرناز نتنها آوای زیبایی داره بلکه بصورت نوشتاری هم دارای شکوهه…پس غرور برای فرد دارای این اسم نیازه…

  • واقعا عاشق اسمم هستم

  • فرناز دختر عمه عزیزم عاشقتم .یه گله ازت دارم به خد ا این دل بیچاره من گناه داره ایطور که تو بی خیال من شدی دلم.صد تیکه میشه گناه که نکردم دوستت دارم به خدا دوساله از عشقت به خودم میپیچم الان که دارم این
    پیامو میفرستم دستمداره می لزه تورو خدا من که نمی دونم برا چی ازم ناراحتی ولی بدون که اشتباح میکنی
    من دوستت دارم

  • اسم منم فرناز هست اسمم را خیلی دوست دارم من هم مغرور هستم ولی نه زیاد

  • بچه که بودم ازاسمم خیلی بدم میومدواسم ترلان رودوست داشتم اماالان
    عاشق اسمم
    اره!

  • منم عاشق ی فرناز هستم خیلیم دوسش دارم ولی خیلی مغروره با غرورش دوسش دارم

  • فرناز دختر عمه مغرور خوشگلم دوستت دارم

  • سلام فرناز دختر عمه خوشگلم دلم برات خیلی تنگه اون قد که میشه ابعادش و در تظر نگرفت

  • من عاشقققققه اسمم

  • فرناز همکلاسی من که خیلی خیلی نازه از همتونم خوشگلتره میمیرم براش

  • فل ناز دختر عمه ی نازم دوشت دارم عااااااااااا شقتم

  • اقای مصطفی اگر رشته ات پیام نور وکامپیوتر میخونی بهتره بی خیالش شی چون من دوستشدارم خیییلی بیشتر از تو من هفت ساله که دوستش دارم

  • فرناز خانوم دوستت دارم خخخخخخخخخیییییییبببلللللی زیاد دختر عمه نازم

  • این برای چندمین بار که مینویسم دوستت دارم

  • فرناز دختر عمه عزیزم دوستت دارم ولی من از دل واحساس تو بی خبرم تو رو به خدا اگه منو دوس داری یه جوری بهم بفهمون دوست دارم هرچه زود تر کار وبار کنکورم تموم شه واسه این که میخوام باهات ازدواج کنم

  • بازم سلام فرناز دخترعمه نازم منهمیشه به یادتم دوستت دارم

  • شما کی هستی برای چی میپرسی؟

  • من مال استان لرستانم

  • واسه یه بار فکر کردم خدا حرفامو شنیده التماسمو بی جواب نذاشت فکر کردم دختر عمه ام که خیلی دوستش دارم داره باهام حرف میزنه ااااااهههههههههه

  • موندم تو کار روزگار میگن خدا عاشقا رو دوست داره یا دوشت داشتنش خیلی کمه یا اصلا دوست نداره .بگذریم فرناز دخترعمه خوشگلم وقتی سه وقتی چهار ماه پیش برای اولین بار اومدم خونتون فکر کردم فاصله مون کمتر شده ولی اشتباه کردم اون موقع تنها آرزوم دیدنت بود به این ارزوم رسیدم ولی الان ارزوم اینه حست رو نسبت به خودم بفهمم ارزوی دیدنت تو اون شرایط بدی که داشتم

    یه حسی عجیب بهم داد واسه این که اون ارزوم براوره شه از خدا خواستم یه سوم عمرمو ازم بگیره .حالا واسه این ارزو می خام نصف عمر مو بگیره رزوی من تمومومی ندارن به طوری که اگه دوتا ارزوی دیگه کنم یه روز پا میشی میبینی دگه نیستم

  • سلام فرناز دختر عمه عزیزم سال نوت مبارک بازم یه سال و بدون تو شروع کردم اشکال نداره .این روزگار فکر کرده اگه بینمون فاصله بندازه من بی خیال میشم .من پدر این دل و در میارم غلط کرده این دل من کسی رو به جز تو بخوات الاهی من فدات شم

  • سلام فرناز خانوم دختر عمه جونم سیزده امد ورفت ونیامدی من آخرین باری که به این سایت سر میزنم اینو میدونم اگه کسی مال من باشه مال من میشه حتی اگه یه عمر ازهم دور باشیم من دوستت داشتم .دارم و خواهم داشت تا لحظه مرگم

  • اشتب گرفتی امی البته کسیم حق نداره فرناز منو دوس داشته باشه.

  • اقا مصطفی دو تا غلت دار نمره ت مشه هىجده دعوا ندارم من خىلى هم تو رو دست دارم اگه تو انستگرام پىج دار بگو تا باهم در دل کنىم اخه هم در دىم

  • زیبا ترین دخترا ………….فرناز خانوما
    مهربون ولطیف ترین دخترها……………..فرناز خانوما
    خوش سلیقه ترین خانم ها……………فرناز خانوما
    بهترین وممتاز ترین دخترا ……………….فرناز خانوما
    در همه چیز یک حتی کنکور ………………….فرناز خانوما
    باحیا ترین دخترا……………………………..فرناز خانوما

  • لایک
    خیلی عالی جواب پسرارو دادی حالشون جا اومد

  • لایک
    ………………………………………………
    …………………………………………..

  • سلام اسم من فرناز است من واقعا از اسمم بدم مي ايد ولي وقتي كه امروز فهميدم كه معني اسمم گل است واقعا عاشششششششق اسمم شدم راستي من دست چپ هستم ما فرناز ها مغرور هستيم

  • منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااششششششششششششق اسمم و افففففففففففتخخخخخخخخخخخخخخار میکنم که اسمم فرنازه دوستتتتتتتون دالم فرنازاااااا

  • اولا من اسمم فرنازه مغرور و بانمک
    فر مخفف فراوان و فرناز توی نام های اصیل ایرانی ینی دارای ناز فراوان

  • وااااااااااااااااى من ك عاشق اسمم همه ى فرنازا نازننننننننن

  • منم اسممو دوس دارم ولی حیف که داییم این اسمو برام انتخاب کرده

  • فرناز عشق منه
    مهربونه, با حیاست, پاکه, مغروره, بهترینه…
    دلم میخواد اسم تمام بچه هامو بذارم “فرناز”
    دخترو پسر!!!

  • منم مغرورم خیلی هم با نمکم از اسمم هم خیلی راضیم

  • چشم حسودا کور ایشالله تا دلتونم بخواد اونایی که گفتین مغرورن اره چه ربطی داره چون مغروریم خوبیم اگه مغرور نبودیم بد بود همه دختار مغرورن از نظرم من عاشق اسمم

  • واییی من عاشق. اسمم خیلی دوسش دارم…نمکی ومغرورم هستم:-)))))

  • من عاشق,اسمم…اتفاقاهمه هم بهم میگن نازداری ومغروری

  • آدمین من من . خخخخخخ

  • منم از اسمم خیلی راضیم
    اسمم ب قیافم میخوره
    خیلی جالبه ک منم مغرورم و زیبا

  • منم یه فرناز داشتم عاشقش بودم خیلی ولی ولم کرد بعد ۵ سال عشق عاشقی رفت الان ۳ ساله که کنارم نیست دیگه. واقعا فرناز محمدی دوست داشتم خیلی زیاد تو از نازترین فرنازای زمین بودی همیشه عاشقتم همیشه…

  • منم عاشق یه دختر به اسم فرناز بودم یه موسیقی جالب همهم واسه فرناز بود هر از گاهی گوش میکردم دوستام پیداش کرده بودنش هی گیر میدان با این موسیقی طرح لباسش کلاسه بالاس یه همچین اسمی داشت ولی زندگی چیزی نیس همه چیز و تو دستت داشته باشی واسهذگذشته هم ناراحت نباشید لیو اینده ماممنت

  • هاهاها من خندیدم چقدر از کامنتای با مزه شما من فکر کنم بزرگترینم از سنی من ۳۵ سالمه اسمم برام عادی شده نمیدونم فر هستم یا نه ولی شوهرم میگه من عاشق همین نازت شدم فرنازم هاهاها