فَرهود
فَرهود: (عربی) ۱- کودک پرگوشت و خوب صورت؛ ۲- مرد درشت اندام.
فَرهود: (عربی) ۱- کودک پرگوشت و خوب صورت؛ ۲- مرد درشت اندام.
فَریار: (فر = شکوه و جلال + یار (پسوند دارنگی))، فرهور. فرهور.
فرهنگ : ۱- پدیدهی کلی پیچیدهای از آداب، رسوم، اندیشه، هنر، و شیوهی زندگی که در طی تجربهی تاریخی اقوام شکل میگیرد و قابل انتقال به نسلهای بعدی؛ ۲- قاموس و لغتنامه؛ ۳- (در گفتگو) به معنی ادب، شعور یا تربیت اجتماعی؛ ۴- (در قدیم) به معنای علم و معرفت، عقل و خرد، تدبیر و چاره.
فَرهمند: ۱- دارای شکوه و وقار؛ ۲- (به مجاز) خردمند و دانا، دارای فر، نورانی و با شکوه.
فَرِهان: (فره + ان (پسوند نسبت))، منسوب به فره، با شکوه و بزرگ.
فَرهام : (اوستایی) نیک اندیش. [از واژهی (اوستایی) «فرایوهومت»].
فَرهاد: ۱- در بعضی منابع فرهاد را «یاری» معنی کردهاند؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) پهلوان ایرانی دوران کیکاووس و کیخسرو، که رستم او را برای رهاندن بیژن از زندان افراسیاب با خود به توران برد؛ ۲) عاشق ناکام شیرین همسر خسرو پرویز، در داستانهای ملی؛ ۳) نام پنج تن از شاهان اشکانی، فرهاد اول: شاه [حدود ۱۷۶-حدود ۱۷۱ پیش از میلاد]، که آماردها را مطیع ساخت و آنان را به پاسداری دروازهی خزر گماشت؛ فرهاد دوم: شاه [حدود ۱۳۶- حدود ۱۲۸ پیش از میلاد] که دست سلوکیان را از خاک ایران کوتاه کرد. در جنگ با سکاها کشته شد؛ فرهاد سوم: شاه [حدود ۷۰-۵۸ پیش از میلاد]، که به دست پسرانش مسموم شد؛ فرهاد چهارم: شاه [حدود ۳۷-۲ پیش از میلاد]، که پدر، برادران (۳۰ تن) و جمعی از بزرگان دربارش را در آغاز سلطنت کشت. بر اثر شورش مردم به مشرق ایران گریخت و برای بازگشت به سلطنت، از سکاها یاری گرفت [۳۰پیش از میلاد] سرانجام به دست همسر رومی خود و پسرش فرهادک (فرهاد پنجم) کشته شد؛ فرهاد پنجم، معروف به فرهادک: شاه [۲ پیش از میلاد – ۴ میلادی]، که پدرش را کشت و مادرش را به زنی گرفت. مردم بر او شوریدند و او را همراه با مادرش کشتند.
فروهر: ۱- نگهداری کردن؛ ۲- پناه بخشیدن؛ ۳- (در ادیان) در دین زرتشت، صورت غیر مادی هر یک از مخلوقات که برای محافظت از آسمان فرود میآید،
فُرود: ۱- (به مجاز) فرا رسیدن؛ ۲- (در قدیم) پایین، نشیب، سرازیری، قرار گرفته در مرتبهی پایین از جهت مقام؛ ۳- (اَعلام) (در شاهنامه) پسر سیاوش از «جریره» دختر پیران ویسه، که بر اثر زخم شمشیر رهام کشته شد.
فروتن: آن که خود را از دیگران برتر نداند، آن که خودپسند نیست، متواضع.
فَرنود: (دساتیر) برهان و دلیل. [از برساختههای دساتیر ـ برهان چ معین].
فَرنام: بهترین نام، بالاترین نام.
فَرناد : ۱- پایاب؛ ۲- (در سنسکریت) پرانَدَ (آب)؛ ۳- (در برهان) پایاب و پایان آمده.
فُرقان: (عربی) ۱- آنچه جدا کنندهی حق از باطل باشد؛ ۲ – (اَعلام) ۱) سوره بیست و پنجم از قرآن کریم دارای هفتاد و هفت آیه؛ ۲) نام دیگری برای قرآن.
فرشید: ۱- (مخفف فرشیدورد)، فرشیدورد؛ ۲- شکوه و روشنایی، شکوه خورشید، شکوه درخشان.
فَرشاد : (دساتیر) ۱- نام روح و عقلِ کره مرّیخ، نفس فلک مریخ، [از برساختههای دساتیر ـ برهان چ. معین]؛ ۲- شکوه، شادی، شادی بزرگ.
فَرساد : (دساتیر) ۱- حکیم، دانشمند، دانا، عاقل؛ ۲- نام درختی (توت)، [از برساختههای دساتیر ـ برهان چ. معین].
فرزین: ۱- (= فرزان)، فروزان؛ ۲- مهرهی وزیر در صفحه شطرنج؛ ۳- (اَعلام) نام مکانی در کرمان.
فرزان: ۱- (در قدیم) فرزانه، خردمند؛ ۲- عاقل، حکیم؛ ۳- دانش؛ ۴- استواری.
فرزام: (در قدیم) لایق، در خور، شایسته، سزاوار.
فرزاد : (در قدیم) با فر و شکوه زاده شده، زادهی با فر و شکوه و عظمت.
فَردین: فروردین، فرودین. فروردین.
فَرداد: زادهی با شأن و شکوه و شوکت، مولود با شکوه.
فرّخزاد: ۱- (در قدیم) آن که با طالع خوب به دنیا آمده؛ ۲- (به مجاز) نیک بخت؛ ۳- (اَعلام) ۱) نامی مستعار که «گشتاسپ» شاه ایران برای معرفی خود به کتایون و قیصر روم بر خود نهاد؛ ۲) نام یکی از سرداران بهرام چوبین؛ ۳) نام یکی از سرداران خسرو پرویز در نبرد با بهرام چوبین؛ ۴) نام پسر هرمز و برادر رستم هرمزان؛ ۵) نام پسر آزرمهان از سرداران روزگار خسرو پرویز.
فرحان: (عربی) شاد، شادان، مسرور، خوشحال.
فَرجام: سرانجام، عاقبت، پایان.
فَرَجالله: (عربی) گشایش خدا، گشایش و فراوانی از سوی خدا.
فَرجاد : (دساتیر) فاضل و دانشمند. (از برساختههای فرقهی آذرکیوان ـ حاشیهی برهان چ. معین)
فَرَج: (عربی) ۱- به دست آمدن وضعیت مناسب یا مورد علاقه در کار؛ ۲- گشایش در کار و از میان رفتن غم و رنج.
فَرتاش : (دساتیر) وجود که در برابر عدم است. (از بر ساختهی فرقه آذرکیوان ـ برهان. چ معین.)