معنی اسم شهدخت

شهدخت :    (شه = شاه + دخت = دختر)، ۱- دختر شاه؛ ۲- (به مجاز) عالي قدر و ارزشمند.

 

 

اسم شهدخت در لغت نامه دهخدا

شت. [ ش َ ] (اِ) مخفف شتل است و آن زری باشد که در آخر قمار به حاضران دهند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). مخفف شتل است که در قمارخانه متعارف است. (از فرهنگ سروری ) :
آنچه او برده است نپاید در دست
یا مجاهز ببرد یا شت اقران باشد.
امیرخسرو.
شت. [ ش َ ] (اِ) در تداول عوام، قوام آمده ٔ قند و شکر و مانند آن. شاید مأخوذ از شهد باشد. (یادداشت مؤلف ).
شت. [ ش َ ] (اِ) کلمه ٔ تعظیم است و آن را تیمسار نیز گویند و هر دو به معنی حضرت است که در عربی معروف است. (انجمن آرا) (آنندراج ). لفظی است در فارسی، ترجمه ٔ لفظی که در عربی حضرت گویند. (برهان ). به سخن بزرگ نامیدن کسی را. (یادداشت مؤلف ). لغت شت فارسی نیست نخستین بار در دساتیر چاپ ملافیروز به کار رفته است. این لغت هندی است، اما نه مانند لغات کپی (بوزینه ) و شکر و شمن و چندن (صندل ) که از زمان بسیار قدیم داخل فارسی شده باشد. شت به این معنی در نوشته های قدیم فارسی نیامده ودر فرهنگ جهانگیری که آن هم در هند نوشته شده یاد نگردیده است. در همه ٔ فرهنگها، شت مخفف شتل، و مصطلح در قمار، یاد شده است و در دبستان المذاهب به معنی حضرت بکار رفته است. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
شت. [ ش َت ت ] (ع ص ) پراکنده. و یقال : امر شت ؛ ای متفرق. ج، أشتات، شتوت. (از منتهی الارب ). ج، شتات، شتیت. (اقرب الموارد). || (مص ) پراکنده شدن. (از زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). || پراکنده کردن. (از منتهی الارب ). رجوع به شتات و شتوت شود.
شت. [ ش َت ت ] (ع اِمص ) پراکندگی و از آن است : الحمد ﷲ الذی جمعنا من شت ؛ سپاس خدای را که ما را گرد آورد از پراکندگی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شه. [ ش َه ْ ] (اِ) مخفف شاه. پادشاه. سلطان :
شفیع باش بر شه مرا بدین زلت
چو مصطفی بر دادار بَرْرَوِشْنان را.
دقیقی.
ستم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تن و جان شه بدسگال.
فردوسی.
سلیسون شه فرخ اخترش بود
فلقراط شه را برادرش بود.
عنصری.
شه گیتی ز غزنی تاختن برد
بر افغانان و بر گبران کهبر.
عنصری.
گوید که مرا این می مشکین نگوارد
الا که خورم یاد شه عادل و مختار.
منوچهری.
شه آن به که باشد بزرگ از گهر
خرد دارد و داد و فرهنگ و فر.
اسدی.
شه از داد و بخشش بود نیک بخت
کز او بخشش و داد نیکوست تخت.
اسدی.
چنین داد پاسخ که شه را نخست
خرد باید و رای و دین درست.
اسدی.
شه چو عادل بود ز قحط منال
عدل سلطان به از فراخی سال.
سنایی.
شه چو غواص و ملک چون دریاست
خفتنش در میان آب خطاست.
سنایی.
شه چو برداردت فکنده ش باش
چون تو را خواجه کرد بنده ش باش.
سنایی.
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پیش
پیداست کز این میان چه خواهد برخاست.
نورالدین منشی.
هر کجا زنبورخانه ٔ عاشقی است
جای چون شه در میان خواهم گزید.
خاقانی.
شه مشرق که مغرب را پناه است
قزل شه کافسرش بالای ماه است.
نظامی.
از شهی کو سیاست انگیزد
دشمن و دیو هر دو بگریزد.
نظامی.
شبان چون به شه نیکخواهی رساند
مدارای شاهش به شاهی رساند.
نظامی.
شه یکی جان است ولشکر پر از او
روح چون آب است و این اجسام جو.
مولوی.
که رعیت دین شه دارند و بس
این چنین فرمود سلطان عبس.
مولوی.
هرکه را در دست تیر شه بود
راه یابد تا به منزل می رود.
مولوی.
رجوع به شاه شود.
– شه حجله ؛ مخفف شاه حجله. کنایه از آفتاب است. و رجوع به ترکیبات شاه شود.
|| داماد :
به چه ماند به عروسی عالم
که سبکروح و گران کابین است
شه او زیبد منصور سعید
زانکه او خسرو و او شیرین است.
ابوالفرج رونی.
این کعبه شاه اعظم و ایثار قدرتش
بر نوعروس فتح شه کامکار کرد.
خاقانی.
و رجوع به شاه شود. || (ص ) سیر، مقابل گرسنه. || (اِ) منع، در برابر رخصت و رضا. (برهان ) (جهانگیری ). || هر چیز که در بزرگی و خوبی بحسب صورت و سیرت از امثال خود بزرگتر و ممتاز باشد همچو شهسوار و شهباز و شهپر. (از برهان ) (از انجمن آرا). شاه. رجوع به شاه وترکیبات آن در این معنی شود. || (صوت ) کشت کردن شاه شطرنج باشد یعنی مهره ای را در جائی بگذارند که شاه حریف لاعلاج از جای خود برخیزد یا علاج برخاستن کند. (برهان ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) :
شاه با دلقک همی شطرنج باخت
مات کردش زود خشم شه بتافت
گفت شه شه وآن شه کبرآورش
یک یک آن شطرنج میزد بر سرش.
مولوی.
باخت دست دیگر و شه مات شد
وقت شه شه گفتن میقات شد.
مولوی.
شه. [ ش ُه ْ ] (صوت، اِ)کلمه ای است که در محل کراهت و نفرت گویند. (برهان ) (از رشیدی ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از غیاث اللغات ). اف. کلمه ٔ نفرین. اُه. وای : پیغمبر (ص ) ایشان را گفت : اگر به من نگروید خدای تعالی شمارا عذاب کند. ابولهب آنجا ایستاده بود گفت شُه ْ بر تو باد ای محمد بدین دین که آوردی. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفت [ ابولهب ] ای محمد تو ما را بدین خواندی، شُه ْ بر تو باد و بر دین تو. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
گفت قابیل آه شه بر عقل من
که بود زاغی ز من افزون به فن.
مولوی.
وان هوای نفس غالب بر عدو
نفس جنس اسفل آمد شه بدو.
مولوی.
گفت اُه ماهی ز پیران آگه است
شه تنی را کو لعین درگه است.
مولوی.
شه بر آن عقل و گزینش که تراست
چون تو کان جهل را کشتن سزاست.
مولوی.
همی گفت شه بر من و چهر من
بر این دوستی کردن و مهر من
تن کوه وارم کنون چون که است
یکی آتشم من که دودم شه است.
؟ (از شعوری در لفظ پادشاه ج ۱ ورق ۲۴۶).

اسم شهدخت در فرهنگ فارسی

شه
اسم صوت، درمقام نفرت وکراهت برزبان می آورند
( اسم ) شاه . یا شه دوپاس . ۱ – محمد (ص)( که شفاعت گناهان را تا دو پاس از روز می کند ) . ۲ – آدم ابوالبشر ( چه گویند او تا دو پاس از روز که پانصد سال باشد در بهشت بود و هر روز بهشت ۱٠٠٠ سال دنیاست ) . ۳ – آفتاب . ۴ – دل قلب . یا شه نیم روز ( نیمروز ) . ۱ – محمد ص . ۲ – آدم ابوالبشر . ۳ – پادشاه سیستان . ۴ – رستم زال . ۵ – دل قلب . ۶ – آفتاب.
شه ابدالان
لقبی است که بر عده ای معلوم از صلحا و خاصان خدا گذارند و گویند هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد .
شه انگیز
شاه انگیز انگیزنده شاه
شه باش
شاه باش در تداول عامه سکه یا نقل که بر سر عروس و داماد نثار کنند .
شه باش کردن
شاباش کردن نثار کردن .
شه بالا
( صفت اسم ) شخصی که بقد و بالا و سن و سال با کسی که داماد می شود برابر است و او را در قدیم مانند داماد می آراستند و با او خانه عروس می بردند ساق دوش .
شه بخش
یکی ار طوایف مکران مشهور به اسماعیل زائی .
شه بلوط
مخفف شاه بلوط
شه بیت
مخفف شاه بیت
شه پرست
مخفف شاه پرست
شه پروانه ایان
[Danaidae] [زیست شناسی- علوم جانوری] تیره ای از راستۀ پروانه سانان که بال هایشان نقوش منحصربه فردِ منشعب و تیره دارد
شه پروانۀ مشبک
[Danaus plexippus] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از شه پروانه ایان و راستۀ پروانه سانان که دارای بال هایی حنایی درخشان با انشعاب های درختی شکل سیاه و درخشان است
شه پرور
مخفف شاه پرورده پرونده شاه
شه پیاده
فرزین شهبیدق
شه پیل
۱ – شاه فیلان . ۲ – فیل بزرگ . ۳ – ( شطرنج ) رخی که در قلعه باشد .
شه تار
اولین تار سازها تار بم و گنده ٠
شه دانه
گیاهی است از تیره گزنه ها که دو پایه و علفی و یک ساله است . ارتفاعش بین ۱ تا ۲ متر و گاهی هم بیشتر است . دارای گونه های مختلف و بویش قوی و نامطبوع است . برگهای این گیاه متقابل و دارای ۵ تا ۷ لوب عمیق دندانه دار با دمبرگ دراز می باشد . گلهای نر شاهدانه به صورت مجتمع و به طور آویخته بر روی برگها خارج می شود در قسمت انتهایی آن قرار دارد . در هر گل نر ۵ پرچم موجود است . گلهای ماده بدون دمگل مشخصی در بغل گوشوارک های شبیه برگ قرار گرفته اند میوه شاهدانه فندق سیاه یا قهوه یی رنگ است و محتوی یک دانه تقریبا بدون آلبومن است . منشائ اصلی این گیاه آسیاست ولی امروزه در اکثر نقاط معتدل و گرم کشت می شود . از گونه های مختلف شاهدانه الیاف قابل استفاده در نساجی بدست می آید . از دانه شاهدانه نیز روغنی با بوی قوی و نامطبوع حاصل می گردد که به مصرف تهیه صابونهای نرم و سوخت می رسد از نظر درمانی سر شاخه های گلدار یا میوه دار این گیاه مورد استفاده است . مخلوطی از برگهای کوبیده آن و شاخه گلدار وی که به هم فشرده است و به علت دارا بودن صمغ بهم چسبیدهاند بنام بنگ به بازار عرضه می شود سابقا بنگ به مصرف تدخین می رسید ولی امروزه از آن مشروبات و داروهای مسکنی استفاده میکنند . از سرشاخه های این گیاه صمغ خاصی به صور می آید که به نام چرس موسوم است و به صور مختلف مورد استفاده قرار می گیرد . سر شاخه های گلدار بدون برگ به نام حشیش به بازار عرضه میشده و در مورد استفاده و تدخین قرار میگرفته است قنب شاهدانج شدانق قنب هندی شهدانق حشیشهالفقرا ورق الخیال جزئ اعظم . توضیح برخی کتب اشتباها کنف را مرادف با شاهدانه ذکر کردهاند در حالی که کنف گیاهی است از تیره پنیرکیان و مشابهتش با شاهدانه بعلت داشتن الیاف قابل استفاده در نساجی است . یا شاهدانه چینی . یکی از گونه های شاهدانه است که مانند شاهدانه هندی مورد استفاده قرار میگیرد و تقریبا همه خواص آن را دارد . میوه اش به رنگ مایل به سبز و شامل غشایی با شبکه سفید رنگ است قنب نیل قنابوس نقل خواجه شن قنبرا قنبیرا قنابس . یا شاهدانه صحرائی . کنف . یا شاهدانه کانادایی . شاهدانه هندی . یا شاهدانه مصری . کنف . یا شاهدانه هندی . شاهدانه .
شه دوپاس
شه نیمروز یا کنایه از آفتاب
شه دین
مخفف شاه دین کنایه از حضرت علی ( ع ) است .
شه شرق
پادشاه شرف یا ملک شرق این نام را بر سلاطین و افراد سلسله های حاکم بر خراسان و شرق ایران اطلاق می کردنند .

اسم شهدخت در فرهنگ معین

شه
(شُ) (اِ.) کلمه ای است که هنگام نفرت و بیزاری بر زبان آورند.
شه بندر
(شَ. بَ دَ) (اِمر.)۱ – رییس بازرگانان . ۲ – رییس بندر.
شه تار
(شَ) (اِمر.) اولین تار سازها.

اسم شهدخت در فرهنگ فارسی عمید

شه
= شاه
در مقام نفرت و کراهت بر زبان می آورند: شه بر آن عقل و گزینش که تو راست / چون تو کان جهل را کشتن سزاست (مولوی: ۲۶۷).
شه بالا
= شاه بالا
شه بندر
= شاه بندر
شه مات
در شطرنج، هنگامی که مهرۀ شاه مات شود.

اسم شهدخت در اسامی پسرانه و دخترانه

شه گل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شاهگل
شه موبد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شاه موبد
شهاب
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: ša (e) hāb) (عربی) (در نجوم) پدیده ای به شکل خطی درخشان که به علت برخورد سنگ آسمانی با جو زمین و سوختن سریع آن به طور ناگهانی در آسمان دیده می شود – جاه و جلال، عظمت، بزرگی
شهاب الدین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: آن که چون ستاره روشنی در دین است، نام حکیم معروف قرن ششم، شهاب الدین سهره وردی
شهباز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahbāz) (= شاهباز )، نوعی باز سفید رنگ با چشمان زرد و پنجه و منقار قوی که در قدیم آن را برای شکار تربیت می کردند – شاه باز نوعی باز سفید رنگ و شکاری
شهبال
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahbāl) (= شاه بال )، بال بزرگ، بزرگترین پر از پرهای بال مرغ، شهپر – بزرگترین پر پرنده
شهبان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: برادر زرین ملک در داستان ملک بهمن
شهبانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شاه بانو ملکه، همسر شاه
شهبد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شهبد (به ضم ب) مرکب از شه (شاه) + بد (صاحب، خداوند )، ترکیب مرخم و به معنای شاه بزرگ و صاحب اختیار است
شهپر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahpar) (= شاه پر )، هر یک از پرهای اصلی پرندگان – شاه پر، هر یک از پرهای اصلی بال پرندگان، بال بزرگ، شهبال
شهداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahdād) (= شاه داد) [شاه (در عرفان) = خداوند + داد = داده، آفریده]، آفریده ی خداوند، بخشی از شهرستان کرمان – داده شاه، نام بخشی از شهرستان کرمان، نام رودی در کرمان
شهدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah doxt) (شه = شاه + دخت = دختر )، دختر شاه، (به مجاز) عالی قدر و ارزشمند – شاهدخت
شهددخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شهد (عربی) + دخت (فارسی) دختر شیرین
شهدیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: درختری که شکوه و زیباییش مانند شاه است، شاهزاده خانم
شهرآرا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آراینده شهر، کسی که زیباییش شهره شهر است
شهرآزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از پادشاهان ساسانی
شهرآشوب
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در شهر ایجاد فتنه و آشوب می کند، بسیار زیبا و دلربا، نام یکی از گوشه های موسیقی ایرانی
شهرآگیم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: حاکم شهر، نام یکی از سپهسالاران مازندران
شهراد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah rād) پادشاهِ جوانمرد – شاه بخشنده
شهراز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah rāz) راز بزرگ و شکوهمند – راز بزرگ، راز شکوهمند
شهرام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahrām) مطیع شاه، رام شاه، آرام شاه، موجب آرامش شاه – شاه شاد و خوشحال
شهران
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahrān) (شهر + ان (پسوند نسبت) )، منسوب به شهر، شهری، (در اعلام) نام یکی از نجبای ایران که در زمان یزدگرد سوم نزد ماهوی بود – از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از خردمندان ایرانی در زمان یزدگرد پادشاه ساسانی
شهربان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: حاکم شهر
شهربانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahr bānu) (در قدیم) همسر پادشاه، ملکه، (در اعلام) نام یکی از سه دختر یزدگرد که امیرالمومنین (ع) او را به پسرش امام حسین (ع) داد – ملکه، بانوی شهر، نام یکی از دختران یزدگرد پادشاه ساسانی و همسر حسین (ع)
شهرتاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,ترکی
معنی: شهر (فارسی) + تاش (ترکی) همسایه و همشهری
شهرخ
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah rox) (= شاهرخ )، شاهرخ – شاهرخ
شهرخواست
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی شیراز، نام یکی از سرداران طبرستان
شهرداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahr dād) (شهر + داد = داده، آفریده )، زاده ی شهر، شهری – نام قدیم شهر اهواز
شهرزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahr zād) (مخفف شهرزاده )، زاده ی شهر، شهری – زاده شهر، نام دختری زیبا که داستانهای هزار و یک شب از زبان او نقل شده است
شهرسپ
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام وزیر طهمورث که مردی دانا و پارسا بود و شاه را به نیکی راهنمایی می کرد
شهرگان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شهری، اهل شهر
شهرگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گل شهر
شهرگیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فاتح شهر، از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری ایرانی و سالار اردشیر بابکان پادشاه ساسانی
شهرناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر جمشید پادشاه پیشدادی و مادر سلم و تور فرزندان فریدون پادشاه پیشدادی
شهرنوش
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahr nuš) زیبای شهر – مرکب از شهر+ نوش (عسل) یا نوش از مصدر نوشیدن (نیوشیدن)
شهره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: šohre) (عربی) مشهور، نامور – مشهور، نامدار و نامور
شهرو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام زنی زیبا در منظومه ویس و رامین، از شخصیتهای شاهنامه، نام موبدی دانا و اداره کننده ایران در زمان کودکی شاپور ذوالاکتاف پادشاه ساسانی
شهروان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شهربان، نگهبان شهر
شهرود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نهر و رودخانه بزرگ، نام سازی
شهروز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah ruz) (در اعلام) نام وزیر شاهپور – شاه روزگار یا داری بخت و روز شاه، نام سازی، نام شهری که خسروپرویز پادشاه ساسانی بنا کرد
شهروین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شهنام، از نامهای باستانی
شهرویه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام دختر خسروپرویز پادشاه ساسانی
شهریار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahr (i) yār) پادشاه، شاه، (در قدیم) حاکم، فرمانروا – پادشاه، شاه، فرمانروا، حاکم، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر شیرین و خسروپرویز پادشاه ساسانی
شهرین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از نجبای ایرانی در زمان ساسانیان
شهریور
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام ماه ششم از سال شمسی، نام فرشته نگهبان آتش، نام روز چهارم از هر ماه شمسی در ایران قدیم
شهزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah zād) شاهزاده، فرزند شاه یا از نسل شاه، عنوان برای امازاده ها – شاهزاده، فرزند شاه یا از نسل شاه، عنوانی برای امام زاده ها
شهسان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مانند شاه، شاهوار، دارای جلال و شکوه شاهانه
شهفور
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شه (فارسی) + فور (معرب پور )، شاهپور پسر شاه، شاهزاده
شهلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: šahlā) (عربی) دارای چشم رنگ سیاه چون رنگ چشم میش و (به مجاز) زیبا و فریبنده (چشم )، (در گیاهی) ویژگی نوعی نرگس که حلقه ی وسط آن سرخ یا بنفش است، نرگس، نرگس شهلا – دارای رنگ سیاه چون رنگ چشم میش، رنگ میشی، زیبا و فریبنده (چشم )، نوعی نرگس که حلقه وسط آن سرخ یا بنفش است
شهمردان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پسر ابولخیر، اخترشناس و ریاضیدان ایرانی
شهمیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مخفف شهمیرزاد شهری در استان سمنان، مرکب از شه مخفف شاه بعلاوه میر مخفف امیر، سلطان و فرمانروا
شهناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah nāz) (در موسیقی ایرانی) گوشه ای در دستگاه شور، (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از لحن های قدیم ایرانی، شاهناز – موجب فخر و نازش شاه، نام یکی از لحنهای قدیم موسیقی ایرانی، نام یکی از گوشه های موسیقی ایرانی، نام خواهر جمشید پادشاه پیشدادی
شهنام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah nām) بزرگ نام و دارنده ی نامِ شاهانه، (به مجاز) نیکنام، نکونام – دارای نام شاهانه
شهنواز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مورد نوازش شاه قرار گرفته
شهنوش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از شه (شاه) + یاد (عسل)
شهیاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از شه (شاد) + یاد (خاطره)
شهیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šah yār) (در قدیم) یاور شاه، مددکار شاه، یارِ شاه – یاور و کمک کننده شاه، نام یکی از دانشمند زرتشتی در قرن یازدهم یزگردی
شهیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: معروف، نام آور، نامدار
شهیره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: šahire) (مؤنث شهیر )، مشهور، معروف (زن )، نامدار و نام آور (زن) – بانوی مشهور، دختر نامدار
شهین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: šahin) (شه + ین (پسوند نسبت) )، منسوب به شاه، (به مجاز) دارای ارزش و مقامِ شاهانه – مرکب از شه (شاه) + ین (پسوند نسبت)

 

اسم شهدخت در لغت نامه دهخدا

دخت. [ دُ ] (اِ) مخفف دختر. (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث اللغات ) (لغت محلی شوشتر). دختر. (از آنندراج ). فرزند ماده. (یادداشت مؤلف ). بنت. سلیلة. (منتهی الارب ) :
همچنان سرمه که دخت خوبروی
هم بسان گرد بردارد ز اوی
گرچه هر روز اندکی برداردش
بافدم روزی بپایان آردش.
رودکی.
سر بانوان دخت کورنگ شاه
درین باغ بنشسته مانند ماه.
فردوسی.
مرا گفت جز دخت خاتون مخواه
نزیبد پرستار هم جفت شاه.
فردوسی.
چو دیدند پیران رخ دخت شاه
درخشان ازو خانه و تاج و گاه.
فردوسی.
بدان پهلوان داد آن دخت خویش
برآنسان که بوده ست آیین و کیش.
فردوسی.
هرگز این دخت بسودن نتواند عزبی.
منوچهری.
مگر دخت مرا با من سپاری
وگرنه خون کنم دریا بزاری.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
دخت ظهور غیب احد احمد
ناموس حق و صندق اسرارش.
ناصرخسرو.
عیسی آنک پیش کعبه بسته چون احرامیان
چادری کان دستریس دخت عمران آمده.
خاقانی.
ترسان عروس ملک چو دخت فراسیاب
در ظل پهلوان تهمتن کمین گریخت.
خاقانی.
چنان در کیش عیسی شد بدو شاد
که دخت خویش مریم را بدو داد.
نظامی.
پری دختی پری بگذار ماهی
بزیر مقنعه صاحب کلاهی.
نظامی.
گدایی که از پادشه خواست دخت
قفا خورد و سودای بیهوده پخت.
سعدی (بوستان ).
این کلمه بعنوان مزید مؤخر به اسامی خاص پیوندد چون : آذرمی دخت. پوران دخت. توران دخت. سیمین دخت. شهین دخت. مادردخت. به دخت. بیدخت ؛ ستاره ٔ زهره. علت آنکه این ستاره را بیدخت یا بذخت نامیده اند اینست که واژه بقول شفتلویتز دانشمند آلمانی از بغدخت مشتق شده یعنی دختر بغ (دختر خدا) و بیدخت ناهید، یعنی ناهید دختر بغ. این نام پارسی است چه جزء اول آن همان «بغه » اوستا و «بگا» پارسی باستان و بغ پارسی است و جزء دوم از ریشه دوگذر یا دوگدر اوستا و دوهیترو دخت پهلوی که امروز نیز در پارسی دخت و دختر و درلهجه گیلکی «دِتِر» گفته میشود. (مزدیسنا ص ۳۳۰). || زدن جانوران را به تیر و کمان. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). اما ظاهراً با عنایت به معنی دوختن و شاید مخفف آن «دختن » این معنی را متذکر شده است. رجوع به دوختن شود. || چسبانیدن تخته های در و امثال آن بیکدیگر با میخ. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). رجوع به دوختن شود. || دوشیدن گاو و گاومیش و گوسفند. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دوختن در معنی دوشیدن شود.

اسم شهدخت در فرهنگ فارسی

دخت
( اسم ) ۱ – فرزند مادینه انسان بنت ابنه . ۲ – زن مرد ندیده باکره . یا دختر آفتاب شراب لعلی یا دختر خم ۱ – شراب لعلی . ۲ – انگور دانه انگور . یا دختر روزگار حادثه .
دخت عمران
مریم علیها السلام
دخت مریم
پوست درخت سنبهالوه چهال
دخت نوش
نام دختر کسری انو شیروان
بوران دخت
یا بوراندخت دختر خسرو پرویز ملکه ساسانی و بیست وهشتمین فرد از ساسانیان که یک سال و چهار ماه در ایران سلطنت کرد.
توران دخت
مصحف توران دخت
فیروزبخت دخت
ظاهرا نام دختر فیروز ساسافی است .
پوران دخت
تصرفی است در نام پوراندخت .
شکر دخت
دختر خوشروی و شیرین از عالم شیرین پسر

اسم شهدخت در فرهنگ معین

دخت
(دُ خْ) [ په . ] (اِ.) دختر.

اسم شهدخت در فرهنگ فارسی عمید

دخت
= دختر
دخت اندر
= دختراندر
شاه دخت
شاه دختر، دختر شاه، شاهزاده خانم.

اسم شهدخت در اسامی پسرانه و دخترانه

دخت مهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختر خورشید
دختر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معنی اسم را در این قسمت بنویسید

دانلود

قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا