معنی اسم گوهرناز

گوهرناز :    [گوهر = (به مجاز) نهاد و سرشت، هر شخص يا چيز والا و نفيس+ ناز = كرشمه، غمزه، قشنگ، زيبا] ۱- ويژگي شخصي كه در نهاد و سرشت او ناز و غمزه هست؛ ۲- شخص (زن) ارزشمند، والا و نفيس كه قشنگ و زيباست.

 

 

اسم گوهرناز در لغت نامه دهخدا

گوهر.[ گ َ / گُو هََ ] (اِ) مروارید است که به عربی لؤلؤ خوانند و مطلق جواهر را نیز گفته اند. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (بهار عجم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ سروری ) (فرهنگ شعوری ). سنگ قیمتی مثل الماس و لعل و مروارید و امثال آنها. (فرهنگ نظام ) (غیاث اللغات ). هر سنگ که از آن چیزی برآید که سود دارد. (تاج العروس ذیل کلمه ٔ جوهر). هر سنگ که از آن منفعتی برآید همچو الماس و یاقوت و لعل و امثال آن. معرب آن جوهر است. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). توسعاً هر حجر نفیس. سنگ قیمتی و گرانبها. حجر کریم :
چه عجب داری اگر گوهر بارد کف او
که همش گوهر اصل است و همش گوهر تن.
رودکی.
چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان
چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز.
رودکی.
و از وی [ هندوستان ] گوهرهای گوناگون خیزد، چون مروارید و یاقوت و الماس و مرجان و در. (حدود العالم ). و اندر وی [ خراسان ] معدنهای زر است و سیم و گوهرهایی که از کوه خیزد. (حدود العالم ).
به نامه در نبشته کای دلارام
رسیدم دل به کام و کان به گوهر.
لبیبی.
به چه کار آید و چه نرخ آرد
صدفی کاندروش گوهر نیست.
عنصری.
وی عقدی گوهر که گفتند هزار دینار قیمت آن بود از آستین بیرون گرفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۰). عقدی گوهر قیمت پنج هزار دینار پیش امیر بنهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۱). و سوم قسمت [ از حوادث ] که در زیرزمین باشد چون گوهرها و زاجها. (رساله ٔ کائنات ابوحاتم ص ۲).
درش دشت محشر تنش کان گوهر
دلش بحر اخضر کفش نهر کوثر.
ناصرخسرو.
دریای سخنها سخن خوب خدایست
پر گوهر با قیمت و پر لؤلؤ لالا.
ناصرخسرو.
جواب داد که من فقه خوانده ام دانم
ز فقه واجب ناید زکوة بر گوهر.
مسعودسعد.
شاه گوهرهای ناگدازنده یاقوت [ است ] و شاه گوهرهای گدازنده زر. (نوروزنامه ). و ایزد تعالی منفعت همه گوهرها با آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایعرا به کار است. (نوروزنامه ص ۸۴).
از فروغ ماه و خور باید هزاران سالها
تا یکی گوهر به کان اندر پدید آید مگر.
امیرمعزی.
درج بی گوهر روشن به چه کار
برج بی کوکب رخشان چه کنم.
خاقانی.
گوهرکان فریدون شهید
برفراز تاج دارا دیده ام.
خاقانی.
حرمت از درگاه او خواهم گرفت
گوهر اصلی ز کان خواهم گزید.
خاقانی.
نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید.
خاقانی.
گوهر چو روشن است که گوید حدیث سنگ
عنبر چو عاطرست که گردد به گرد کف.
اخسیکتی.
چو در محفل سخن راند هر آن کس مستمع باشد
صدف کردار مغز او شوددر استخوان گوهر.
رضی نیشابوری.
مرصعبه زر و گوهر و محلی به لاَّلی و جوهر. (سندبادنامه ص ۳۱۳).
سنبل او سنبله ٔ روزتاب
گوهر او لعل گر آفتاب.
نظامی.
چو از شوق گهر رفتم در این وادی و گم گشتم
هم از خشکی هم از دریا هم از گوهر فروماندم.
عطار.
گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر بر فلک رود همچنان خسیس. (گلستان ).
زرش داد و گوهر به شکر قدوم
بپرسیدش از گوهر و زاد بوم.
سعدی.
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا زنده به بوی وصل جانی جانی.
باباافضل.
زمان خوشدلی دریاب دریاب
که دائم در صدف گوهر نباشد.
حافظ.
گوهر از بحر کی برون آرد
ترک سر تا نمی کند غواص.
حافظ.
هرچه بیابی به از آن می طلب
گوهر و لعل از دل کان می طلب.
جامی.
گوهر شوخ گریبان صدف پاره کند
چرخ اگر تربیت ما نکند معذور است.
صائب (از بهار عجم ).
گوهر به کان خویش بود ارزان
وانگه گران که برشکنی کان را.
قاآنی.
– امثال :
گوهر به دریا بردن :
وصفش نداند کرد کس دریای شیرین است و بس
سعدی که شوخی میکند گوهر به دریا میبرد.
سعدی.
رجوع به زیره به کرمان بردن شود.
گوهر به عمان بردن ؛ تعبیری مثلی است نظیر زیره به کرمان بردن.
گوهر را هزاران دشمن است :
گرچه شویم آگه است و پرفن است
لیک گوهر را هزاران دشمن است.
مولوی.
گاه کلمه ٔ گوهر قبل ازکلمه ای یا کلماتی درآید و ترکیبات با معانی خاص سازد بدین سان :
– گوهرآرای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآگنده ؛ آگنده به گوهر. گوهرنشانده. مرصع. مزین به جواهر :
همه پیکرش گوهرآگنده بود
میان گهر نقشها کنده بود.
فردوسی.
– گوهرآگین . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآمای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآمود. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآموده . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآور.رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرآویز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهر اشک ؛ دانه های اشک. دانه های سرشک :
عاریت خواستمی گوهر اشک
ز ابر دست گهرافشان اسد.
خاقانی.
– گوهر اصلی ؛ گوهر اصیل. گوهر ناب.
– گوهرافروز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرافشان . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهر افشاندن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرافشانی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرانداز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهربار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهر باریدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهر به تیشه شکستن ؛ تراش دادن أحجار کریمه به تیشه.
– گوهر به رشته کردن ؛پارسی ترصیع بود. (از ترجمان البلاغة چ احمد آتش بخش عکسی ورق ۲۳۶ب ).
– گوهر به رشته کشیدن ؛ جواهر را در رشته در آوردن. لؤلؤ و مرجان را در رشته کشیدن.
– || کنایه از فصاحت و بلاغت باشد :
صراف سخن به لفظ چون زر
در رشته چنین کشید گوهر.
نظامی.
– گوهربین . رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
– || خرد و به قطعات کردن گوهر به ضرب تیشه.
– گوهرپاش . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
– گوهرپرست . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرپسند. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرتاب . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرتاو. رجوع به این کلمه شود.
– گوهر تر ؛ کنایه از اشک چشم باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). کنایه از اشک خونی عاشقان. (مجموعه ٔ مترادفات ). کنایه از اشک باشد. (انجمن آرا).
– || کنایه ازسخن با آب و تاب باشد. (بهار عجم ) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ).
– || کنایه از زبان فصیح. (مجموعه ٔ مترادفات ).
– گوهرتراش . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر تف دار ؛ گوهری که داغ سفید داشته باشد. (بهارعجم ) :
تمام رس نبود باده ای که کف دارد
که عیب دار بود گوهری که تف دارد.
صائب (از بهار عجم ).
– گوهرچین . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرخانه . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرخانه ٔ اصلی ؛ کنایه از جوار و قرب حق سبحانه و تعالی است. (برهان قاطع).
– گوهر خانه خیز ؛ کنایه از حضرت رسالت پناه محمدی (ص ). (برهان قاطع) (انجمن آرا) (مجموعه ٔ مترادفات ) (آنندراج ).
– گوهرخای . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرخر. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرخری . رجوع به این کلمه شود.
– گوهردار ؛ دارای گوهر. دارای جواهر.
– || اصیل. نژاده. با اصالت.
– گوهر در رشته کشیدن ؛ عقد جواهر ترتیب دادن. هار ساختن یا کردن.
– گوهر روشن ؛ گوهر درخشان. درخشنده گوهر.
– || کنایه از طینت و فطرت پاک باشد.
– گوهرریز. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرزای . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر سرخ ؛ یاقوت :
دین من خسرویست همچو میم
گوهر سرخ چون دهم به جمست.
خسروی.
نگر ز سنگ چه مایه به است گوهر سرخ
ز خستوانه چه مایه به است شوشتری.
معروفی.
– گوهر سفتن . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر سفته ؛ گوهر سوراخ شده، که در آن سوراخ پدید آورده باشند، مقابل ناسفته.
– || کنایه از سخن مبتذل و مشهور. (بهار عجم ) :
در آن نامه کان گوهر سفته راند
بسی گفتنی های ناگفته ماند.
نظامی (از بهارعجم ).
– گوهرسنج . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر سنجیده : گوهر سخته .
– || کنایه از سخن موزون و درست باشد که با اصول بلاغت مطابقت نماید.
– گوهر سیراب ؛ لؤلؤ و مروارید رسیده.
– گوهر شاهوار ؛ گوهری که لایق شاه باشد :
ز زرین و سیمین گوهرنگار
ز دینار و از گوهر شاهوار.
فردوسی.
صلیبی فرستاد گوهرنگار
یکی تخت پر گوهر شاهوار.
فردوسی.
سر ماه با افسر زرنگار
سر شاه با گوهر شاهوار.
فردوسی.
– گوهر شب تاب ؛ گویند نوعی از لعل که شبها مثل چراغ می تابد و لهذا گوهر شب چراغ هم خوانند. (آنندراج ) (بهار عجم ) :
مینماید گوهرشب تاب در شب خویش را
از خط مشکین فروغ آن لب میگون فزود.
صائب (از بهار عجم ).
– گوهر شب چراغ . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر شکستن . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرشمار. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرشناس . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرشناسی . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر عقد فلک . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر غلطان ؛ دُر و مروارید باشد.
– || کنایه از اشک چشم و سرشک نیز باشد.
– گوهرفروش . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرفشان . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر فشاندن . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرفشانی . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرفکند ؛ مخفف گوهرفکنده. مرصع به گوهر :
زده تخت زرین گوهرفکند
شرفهاش چون قدر شاهان بلند.
فردوسی.
– گوهر کمر ؛ کمرهای گوهردار. کمرهای مرصع :
زبس گوهر کمرهای شب افروز
در گستاخ بینی بسته در روز.
نظامی.
– گوهرکندن . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرگر. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرگرای . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرگستر. رجوع به این کلمه شود.
– گوهر گسستن . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرگشای . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرگون . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر گندنا. رجوع به گندناگوهر شود.
– گوهر مژگان ؛ کنایه از اشک باشد. (مجموعه ٔ مترادفات ).
– گوهر مقصود ؛ گوهر مراد. گوهری که مطلوب و منظور ما بوده است :
ما عبث در سینه ٔ دریا نفس را سوختیم
گوهر مقصود در دامان ساحل بوده است.
صائب.
– گوهر مُلک ؛ کنایه از پادشاه زاده. (برهان قاطع) (انجمن آرا). آن راکله گوشه ٔ ملک نیز گویند. (انجمن آرا).
– || پادشاه را نیز گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ).
– گوهر نابسود ؛ گوهر ناسفته. در ناسفته.
– گوهرنثار ؛ نثارکننده ٔ گوهر. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرنژاد؛ اصیل و نجیب و گوهری باشد. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرنشان ؛ مرصع. رجوع به این کلمه شود.
– گوهرنگار ؛ رجوع به این کلمه شود.
– گوهر نظم ؛ نظمی چون گوهر عالی و دارای فصاحت و بلاغت :
گو یابد از تو تربیتی کان خاطرش
خندد ز قدر گوهر نظمش بر آفتاب.
خاقانی.
– گوهرنمای . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرنهاد. رجوع به این کلمه شود.
– گوهر نهنگ آویز ؛ گوهری که به گردن نهنگ آویخته شده و در بردن و برگرفتن آن بیم جان در میان باشد:
گفت از این گوهر نهنگ آویز
چه گریزم که نیست جای گریز.
نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۲۲۲ و حاشیه ).
– گوهر نیم سفت ؛ عبارت از گوهری است که سوراخ آن پر باریک بودو هنوز گشاده نکرده باشند که در او رشته استوار یا تار توان کشید چنانچه در مرواریدهای نو و استعمال شده این حالت یافته می شود و تواند بود که عبارت از گوهری بوده که سوراخ آن را گذار نکرده باشند تا کسی ظن نبرد که این را استعمال کرده اند. (بهار عجم ).
– || کنایه از کلام سربسته باشد، یعنی چنان گویند که همه کس نفهمد. (برهان قاطع).
کنایه از کلام سربسته باشد و مغلق. (بهار عجم ).
– || کنایه از کلامی است که تمام قواعد و قوانین و صنایع وبدایع سخن در آن صرف نشده باشد. (برهان قاطع).
– || در بیت ذیل کنایه از اسکندرنامه ٔ بری است (زیرا اسکندرنامه ٔ بحری بعد از اتمام بری گفته شده است ). (از بهار عجم ) :
تو دانی که این گوهر نیم سفت
چه گنجینه ها دارد اندر نهفت.
نظامی.
– گوهر یکتا ؛ گوهر یک دانه. دُرّ فارد. دُرّ یتیم. درّةالیتیمه. (دمشقی ).
– گوهر یک دانه ؛ گوهر بی نظیر. گوهر منحصر به فرد.
– || کنایه از شخص گرانمایه و بی نظیر :
گر تو به حسن افسانه ای یا گوهر یکدانه ای
از ما چرا بیگانه ای ما نیز هم بد نیستیم.
سعدی.
عیب تست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما
هریک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم.
سعدی.
|| فلز. معدنیات. (یادداشت مؤلف ) :
بسی نفط و روغن برآویختند
همی بر سر گوهران ریختند.
فردوسی.
همی ریخت هر گوهری یک رده
چو از خاک تا تیغ شد آژده.
فردوسی.
تکمید؛ آن را گویند که چیزی سازند از مس یا گوهری دیگر و دارویی که گرم کرده، اندر وی کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اما آنچه از بخار و دود اندر زمین بماند، اصل بود مر بوشن گوهرهای معدنی را. (دانشنامه ٔ علائی، قسم طبیعیات ص ۷۳ چ تهران ). نخستین گوهری که از کان برآوردند آهن بود. (نوروزنامه ص ۸۴). اسحاق یهودی را بفرستادم، در صمیم تابستان بود و وقت کار، و گوهر بسیار می گداختند در مدت هفتاد روز دوازده هزار من سرب از آن خمس بدین دعاگو رسید.(چهارمقاله ٔ عروضی سمرقندی چ دانشگاه ص ۱۰۸).
– گوهر کان ؛ فلز. معدنیات. گوهر استخراج شده از کان.
– امثال :
گوهر کانی را به آتش آزمایند و گوهر آدمی را به می . (امثال و حکم دهخدا).
– کان به گوهر رسیدن ؛ معدن به گوهر رسیدن باشد.
– || به مراد رسیدن. به سرمنزل مقصود پیوستن :
به نامه در نبشته کای دلارام
رسیدم دل به کام و کان به گوهر.
لبیبی.
– گوهرکده . رجوع به این کلمه شود.
|| جوهر تیغ و شمشیر و آهن و فولاد. (بهار عجم ) (غیاث اللغات ). پَرَند و فَرَند یا فِرَند :
خنجر او ز بس جگر بشکافت
گوهر او گرفت رنگ جگر.
فرخی.
ز آن عیدزای گوهر شمشیر آبدار
شد آب بحر و آب شد از شرم گوهرش.
خاقانی.
چهارم [ شمشیر یمانی ] آنکه ساده باشد و اندک مایه اثر جو دارد و در ازای او سه بدست و چهار انگشت بودو چهار انگشت پهنا دارد و گوهر وی به سیاهی زند آن را بوستانی خوانند. (نوروزنامه ص ۸۶). دیگر آنکه نشانه های جو ژرف باشد گوهر او [ شمشیر ] گرد نماید چون مروارید آن را لؤلؤ خوانند و سه دیگر چنانکه جوی چهارسوی بود و گوهر آن زمان نماید که کژ داری. (نوروزنامه ص ۸۶). و یکی گوهر است که ارسططالیس ساخته است مرتیغها را از بهر اسکندر… [ و ] چنین فرموده است که یک جزو مغنیسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزوزنگار آنگه هر سه را خرد بساید و با یکدیگر بیامیزدآنگه یک من نرم آهن بیاورد و پیوسته اندر کند. (نوروزنامه ص ۸۶).
بر فضل تیغ پاکی گوهر بود نشان
بر قدر مرد نیکی گوهر بود اثر.
قاآنی.
– گوهر آبگینه ؛ جوهر آن.
– گوهر تیغ ؛ اثر سیف. (دستوراللغه ).
– گوهر سیماب ؛ جوهر و نهاد آن :
بر دست هجر تو که بریزاد گوهرش
لرزنده تر ز گوهر سیماب بوده ام.
رضی نیشابوری.
|| مینای دندان یا لعاب روی دندان. درون دندان. خود دندان : و گاه باشد که عفونت به گوهر دندانها باز دهد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آن را که عفونت به گوهر دندانها باز دهد. دندان را بتراشند و برندند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || اصل. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (صحاح الفرس ). اصل و حقیقت. (انجمن آرا) (مؤید الفضلا) (آنندراج ) اصل. (المعرب جوالیقی ). اصل و اساس. سرشت. نهاد. طینت. جبلت. طبیعت. فطرت :
هردو یک گوهرند لیک به طبع
این بیفسرد و آن دگر بگداخت.
رودکی.
درختی که تلخش بود گوهرا
اگر چرب و شیرین دهد مر ورا.
ابوشکور بلخی.
بد ز بدگوهران پدید آید
هر کسی آن کند کزو شاید.
عنصری.
هر کجا گوهری بد است بدیست
بدگهر نیک چون تواند زیست.
عنصری.
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایره ٔ عود.
منوچهری.
هم گوهر تن داری، هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
منوچهری.
جهان را گوهر آمد زشتکاری
چرا زو مهربانی چشم داری.
(ویس و رامین ).
تباهی به چیزی رسد ناگزیر
که باشد به گوهر تباهی پذیر.
اسدی.
کند هرکس آن کاید از گوهرش
که هر شاخ چون تخمش آید برش.
اسدی.
چنان دان که جان برترین گوهر است
نه زین گیتی از گیتی دیگر است.
اسدی.
هرکسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۴).
چون گوهر خویش را ندانستی
مر خالق خویش را کجا دانی.
ناصرخسرو.
چه گوئی کاین علوی گوهرپاک
بدین زندان و این بند از چه افتاد.
ناصرخسرو.
هرکه پنج قدح شراب ناب بخورد آنچه اندر او است از نیک و بد از او بترابد و گوهر خویش پدید کند. (نوروزنامه ). هرکه نفسی شریف و گوهری بلند دارد خویشتن را از محل وضیع به منزلتی رفیع میرساند. (کلیله و دمنه ).
سروری را اصل و گوهر برترین سرمایه است
مردم بی اصل و بی گوهر نیابد سروری.
سوزنی.
امید وفا دارم هیهات که امروز
در گوهر آدم بود این گوهر نایاب.
خاقانی.
باز در افکار و احوال خود فرو رفتم چنانکه کسی در زر نگاه کند تا گوهر آن ببیند. (کتاب المعارف بهأولد).
منبسط بودیم و یک گوهر همه
بی سر وبی پا بدیم آن سر همه.
مولوی.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند.
سعدی.
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست.
حافظ.
– گوهر آدم ؛ به معنی ذات و اصل آدم باشد.
– || فرزند آدم.
– || خاک و عربان تراب خوانند. (برهان قاطع) (بهار عجم ) (آنندراج ).
– گوهر آسمان ؛ کنایه از اصل و جرم آسمان است. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (بهار عجم ) (آنندراج ).
– || کنایه از ستاره. (انجمن آرا). رجوع به ذیل همین کلمه شود.
– گوهر پاک ؛ اصیل. نجیب.نهاد پاک :
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود.
حافظ.
– گوهر تن ؛ نهاد شخص :
کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز به داد.
فردوسی.
هم گوهر تن داری هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
منوچهری.
خوی هرکس از گوهر تن بود
ز گل بوی و از خار خستن بود.
اسدی.
اما جهد باید کرد تا اگرچه اصیل و گوهری باشی به تن خود گوهر باشد که گوهر تن از گوهر اصل بهتر. (قابوسنامه ص ۱۹).
– گوهر جان ؛ نفس ناطقه. اصل و حقیقت جان :
گوهر جان چون ورای فصلهاست
خوی او این نیست خوی کبریاست.
مولوی.
گشته دلم بحر گهرریز تو
گوهر جانم کمرآویز تو.
نظامی.
به خوی خوش آموده به گوهرم
بدین زیستم هم بدین بگذرم.
نظامی (شرفنامه ص ۴۱).
– گوهر دل ؛ حقیقت دل. میان قلب :
عشق بهین گوهری است گوهردل کان او
دل عجمی صورتی است، عشق زبان دان او.
خاقانی.
– گوهر دیده ؛ بینایی. ذات و اصل چشم :
گوهر دیده کجا فرسوده ای
پنج حس را در کجا پالوده ای.
مولوی.
– || کنایه از اشک دیده باشد. رجوع به ذیل همین ماده شود.
– گوهر کش ؛ به معنی گوهر دل باشد چه، کش به معنی دل باشد. (از برهان قاطع). حقیقت دل. رجوع به گوهر کش شود.
– گوهرکشان . رجوع به این کلمه شود.
– گوهرکشی . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر کشیدن. رجوع به این کلمه شود.
– گوهر کشیده . رجوع به این کلمه شود.
– گوهر مریخ ؛ صفت، کنایه از انگشت و زغال و آن را گوهر صفت مریخ هم میگویند. (برهان قاطع).
– گوهر مطهر ؛ پاک و پاکیزه و سره و پاک اصل و نیکو را گویند. (برهان قاطع). اصل. اصل سره. نفس سره. (مؤید الفضلا) (آنندراج ).
– گوهر معانی ؛ نزد صوفیه صفات و اسماء الهیه است.
– گوهر معنی :
ای صورتت ز گوهر معنی خزینه ای
ما را ز داغ عشق تو در دل دفینه ای.
سعدی.
– گوهر معقول :
گوهر معقول رامحسوس کرد
پیر بینا بهر کم عقلی مرد.
مولوی.
– گوهر نسب ؛ اصالت. شریف و نسیب بودن.
|| ذات. چه هرگاه گوهری گویند مراد از آن ذاتی باشد. (برهان قاطع). ذات شی ٔ. (بهار عجم ) (غیاث اللغات ). آنچه قائم بذات خود باشد ضد عرض. (منتهی الارب ). به اصطلاح حکما، چیز قائم بذات مقابل عرض.(فرهنگ نظام ). مایقابل العرض و هو الموجود القائم بنفسه. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) :
هرچه اندر جهان همه هنر است
عرض است و کفایتش گوهر.
عنصری.
ایا شهریاری که با همت تو
ز اعراض زایل شمارند گوهر.
ازرقی (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ).
– ناگوهر ؛ به معنی عرض باشد که مقابل جواهر است. (برهان قاطع).
|| نفس. نفس ناطقه : اگر پیش از تن ها نفسها بودندی، یا بسیار بودندی، یا یکی. و اگر یکی بودی و آنگاه بسیار شدی همان یکی و پاره پاره شدی، بهره پذیر بودی، و جسم بودی، و گفتم که این گوهر بهره پذیر نیست. (دانشنامه ٔ علائی چ تهران ص ۱۲۲). || ماده ٔ اصلی بیرون کشیده شده از دوا و غیر آن که در تکلم جوهر است. (فرهنگ نظام ). عصاره و ماده ٔ اصلی بیرون کشیده شده از چیزی و بیشتر در داروها به کارست و لفظ جوهر را بیشتر در این مورد به کار برند و داروها را نیز از این جهت جوهریات گویند. || داخل. درون : و اگر بسیار باشد [ نزله ] و سوخته، مالیخولیا آرد و اگر به گوهر دماغ یا به غشاءدماغ اندر باشد… سبات و مانیا و اگر اندر رگهای دماغ باشد دوار و سر درد آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || سر نهانی و صفات پوشیده که ظاهر شود. (برهان قاطع). صفات نهانی. (غیاث اللغات ). باطن. || عقل و فرهنگ. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). || جماد. جمادات. مقابل نباتات و حیوانات :
از گوهر و از نبات و حیوان
بر خاک ببین سه خط مسطر.
ناصرخسرو.
نبات و عالم و حیوان و گوهر
سراسر آدمی را شد مسخر.
ناصرخسرو.
|| چهار عنصر را گویند که کره ٔ خاک و آب و هوا و آتش است. (برهان قاطع).اصل عناصر اربعه و آن را چهار گوهر نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (شعوری ج ۲ ص ۳۰۳). هر یک از چهار عنصر قدیم را گوهر میگفتند. (فرهنگ نظام ) :
کجا گوهری چیره شد زین چهار
یکی آخشیجش بدو برگمار.
بوشکور بلخی.
و زو مایه ٔ گوهر آمد چهار
برآورده بی رنج و بی روزگار.
فردوسی.
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند.
فردوسی.
چو این چار گوهر بجای آورد
به مردی جهان زیر پای آورد.
فردوسی.
مدان از ستاره بی او هیچ چیز
نه از چرخ و نز چهار گوهر بنیز.
اسدی.
این چرخ بلند را همی بین
بر خاک و هوا و آب و آذر
یک گوهر تر نام او بحر
یک گوهر خشک نام او بر.
ناصرخسرو.
ز آب روشن و از خاک تیره و آتش و باد
چهار گوهر و هر چار ضد یکدیگر.
ناصرخسرو.
چونانکه از این چهار گوهر
کین نظم از آن گرفت عالم.
ناصرخسرو.
به خلق خوب تو هرکس که نسبتی دارد
ز خلق درگذرد چون ز گوهران آتش.
سیدحسن غزنوی.
خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد
شش روز و پنج وقت و چهار اصل گوهرش.
خاقانی.
چهار گوهر و هفت اختر و دوازده برج
هر آنچه بینی من صدهزارچندانم.
مولوی.
|| طبع. مزاج :
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد.
حافظ.
|| عوض و بدل و به این معنی غریب است. (برهان قاطع). || صفه ٔ پوشیده. (مؤید الفضلا). || سر. رأس. (مؤید الفضلا). || چیزی گزیده. (مؤید الفضلا). || کنایه از دانه ٔ نخود. (مؤید الفضلا). کلیه ٔ معانی مخصوص به این فرهنگ است و جای دیگر دیده نشد. || تخمه و نژاد. خاندان. سلسله.خانواده. دوده. دودمان. نسل. تبار. نسب. اصل :
نه بهرام گوهرْت و نه اورمزد
فرزدی و جاوید نبود فرزد.
ابوشکور بلخی.
که خاتون چین دخت فغفور بود
به گوهر ز کردار بد دور بود.
فردوسی.
نه بیگانه از تخت و افسر بدند
سزای بزرگی به گوهر بدند.
فردوسی.
ز شهرت یکی بسته زندانیم
به گوهرهمانا که خود دانیم.
فردوسی.
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود
ز گوهر سخن گفتن آسان بود.
فردوسی.
جهان چون تو هرگز نیاورده شاهی
به جود و به علم و به فضل و به گوهر.
فرخی (از انجمن آرا).
اگر چه گوهرش از گوهر شریف ویست
چنین شریف نبود اندر این شریف گهر.
فرخی.
نکونامی گرفته لیکن از فضل
بزرگی یافته لیکن ز گوهر.
فرخی.
در فضل گوهرش نتوان یافتن کنون
مدح هزارساله به گفتار پهلوی.
فرخی.
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایره ٔ عود.
منوچهری.
مگر شاهی در این گوهر بماند
نژاد ما در این کشوربماند.
(ویس و رامین ).
اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ
نشوید آب صد دریا از اورنگ.
(ویس و رامین ).
تو ازگوهر همی مانی به استر
چو پرسند از تو فخر آری به مادر.
(ویس و رامین ).
ملکان ترک وروم و عجم همه از یک گوهرند و خویشان یکدیگرند. و همه فرزندان آفریدون اند. (نوروزنامه ).
از قدر چو عیوقی وز عدل چو فاروقی
وز گوهر سلجوقی پاکیزه ترین گوهر.
امیرمعزی.
ای خرپرست خرنسب خرسر این نگر
تا از چه گوهری تو و من از چه گوهرم
تو از نژاد و تخمه ٔ سگبان قیصری
من از نژاد سلمان یار پیمبرم.
سوزنی.
از نسل حسین بن علی شاه شهیدی
نز تخمه ٔ جمشیدی و نز گوهر مهراج.
سوزنی.
ای به گوهر تا به آدم پادشاه
در پناه اعتقادت ملک شاه.
انوری.
امید وفا دارم هیهات که امروز
در گوهر آدم بود این گوهر نایاب.
خاقانی.
کو صدر افاضل شرف گوهر آدم
کو کافی دین واسطه ٔ گوهر انساب.
خاقانی.
آهوکا سگ توام می خور و گرگ مست شو
خواب پلنگ نِه ْ ز سر گرچه پلنگ گوهری.
خاقانی.
هر که خویشان را عزیز دارد اعزاز گوهر خویش کرده باشد. (مرزبان نامه ).
– گوهر به سر آمدن ؛ منقرض شدن تخمه و به پایان رسیدن اصل :
پدر بر پدر تاپسر بر پسر
مبادا که این گوهر آید به سر.
فردوسی.
– گوهردار ؛ با اصالت. اصیل. نژاده. شریف. حسیب و نسیب.
– گوهر مطلا ؛ نفس پاک. اصیل. نیکونژاد. شریف.
و نیز گاه کلمه ٔ گوهر پس از کلمه یا کلمات دیگر به صورت صفت مرکب آید و ترکیباتی با معانی خاص سازد بدینسان :
– با گوهر ؛ اصیل گوهر :
ببخشیداگر شان بسی بد گناه
که با گوهر و دادگر بود شاه.
فردوسی.
– بدگوهر ؛ بداصل و بدذات. (ناظم الاطباء). بدسرشت. بدنهاد. بدطینت :
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب
ز کینه نه آرام جوید نه خواب.
فردوسی.
چنان کرد بدگوهر افراسیاب
که پیش تو پوزش نبیند به خواب.
فردوسی.
که از راستی جان بدگوهران
گریزد چون گردن ز بار گران.
فردوسی.
ازیرا ما خداوند درختانیم و سوی ما
سزای سوختن گشتند بدگوهر مغیلانها.
ناصرخسرو.
شه ز گنج وزیر بدگوهر
گوهرش باز داد و زر بر سر.
نظامی.
چو بدگوهران را قوی کرد دست
جهان بین که چون گوهرش را شکست.
نظامی.
مکن کار بدگوهران را بلند
که پروردن گرگت آردگزند.
نظامی.
سنگ بدگوهر اگر کاسه ٔ زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.
سعدی.
– بدگوهری ؛ بداصلی. بدذاتی :
که بگسست هنگام شاه بزرگ
ز بدگوهری تور وسلم سترگ.
فردوسی.
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بدگوهری را.
ناصرخسرو.
– بی گوهر ؛ که نژاده و اصیل نیست :
یکی را ز کم گوهری دل بدرد
یکی را ز بی گوهری باد سرد.
نظامی.
– پارساگوهر ؛ دارای نهادی پارسا و با پرهیز :
که آن زن زنی پارسا گوهر است
جهانجوی را کمترین چاکر است.
نظامی.
– پرگوهر ؛ نژاده. اصیل :
بدو گفت کای شسته مغز از خرد
به پرگوهران این کی اندر خورد.
فردوسی.
– پاک گوهر ؛ دارای گوهر پاک.پاک سرشت. پاک دوده.
– کم گوهر ؛ که نیک نژاده و با تبار نیست.
– گندنا گوهر. رجوع به گندنا گوهر شود.
– والاگوهر ؛ بزرگ نژاد. والاتبار :
گر بپرم بر فلک شاید که میمون طایرم
ور بچربم بر جهان زیبد که والاگوهرم.
خاقانی.
– هم گوهر ؛ هم نسب. از یک اصل و تبار. هم نژاد :
گر طاعتش دارد دهد بی شک بسی زین بهترش
چون داد ملک خود به تو گر نیستی هم گوهرش.
ناصرخسرو.
|| فرزند. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). ابن. ولد :
ای گوهر یادگار عمرم
چونت طلبم کجات جویم.
خاقانی.
– گوهر سلجوق ؛ فرزند سلجوق. (مؤید الفضلا).
– سه گوهر؛ سه فرزند. (برهان قاطع).
– || کنایه از موالید ثلاثه باشد. (برهان قاطع).
گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِ) گیاهی است که به تازی اذخر گویند. (مؤید الفضلا). رجوع به اذخر شود.
گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بالا بخش سیردان زنجان. واقع در ۸۱هزارگزی شمال باختری سیردان و ۹هزارگزی راه عمومی. محلی کوهستانی، هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن ۵۵۷ تن است. آب آن از رودخانه ٔ سرخه میشه تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات، پنبه و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیوان بخش گیلان شهرستان شاه آباد. واقع در ۹هزارگزی شمال باختر جوی زر و ۳هزارگزی جنوب شوسه ٔشاه آباد به ایلام. در دشت واقع و هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن ۲۵۰ تن است. آب آن از رودخانه ٔ کنگیر تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات، حبوبات، توتون، لبنیات و برنج و شغل اهالی زراعت و گله داری است. ساکنان آن چادرنشین هستند. در زمستان به گرمسیر غربی ایوان و حدود سومار میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
گوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان أمجز بخش جبال بارز شهرستان جیرفت. واقع در ۵۴هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ۷هزارگزی راه مالرو مسکون به کروک. سکنه ٔ آن ۴ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).

اسم گوهرناز در فرهنگ فارسی

گوهر
اصل، نژاد، ونیزبه معنی سنگ گرانبهاازقبیل مروارید، الماس
( اسم ) ۱ – هر یک از معدنیات کانی : بسی نفط و روغن بر آویختند همی بر سر گوهران ریختند . همی ریخت هر گوهری یک رده چو از خاک تا تیغ شد آژده . ۲ – جماد مقابل نبات و حیوان : از گوهر و از نبات و حیوان بر خاک ببین سه خط مسطر . ( ناصر خسرو ) یا گوهر مریخ . انگشت زغال . ۳ – هر یک از سنگهای قیمتی ( احجار کریمه ) : و از وی ( هندوستان ) گوهر های گوناگون خیزد چون مروارید و یاقوت والماس و مرجان و در . ۴ – مروارید لولو : چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز . ( رودکی ) یا ترکیبات اسمی . گوهرتر . ۱ – گوهر آبدار . ۲ – اشک . ۳ – سخن با آب و تاب . یا گوهر تف دار . گوهری که داغ سفید داشته باشد . یا گوهر دل . حقیقت دل میان قلب : یا گوهر دیده . ۱ – بینایی . ۲ – اشک چشم . یا گوهر روشن . ۱ – گوهر ( سنگ قیمتی ) درخشان . ۲ – طینت و فطرت پاک . یا گوهر سرخ شده . ۲ – سخن مبتذل و مشهور . یا گوهر سنجیده . ۱ – گوهر وزن شده . ۲ – سخن موزون و درست . یا گوهر سیراب . لولو و مروارید رسیده . یا گوهر شاهوار . ( شهوار ) گوهری که لایق شاه باشد . یا گوهر شب تاب . گویند نوعی لولو باشد که در شب مثل چراغ می تابد گوهر شب چراغ . یا گوهر شب چراغ . یا گوهر غلطان . در و مروارید . یا گوهر کان . گوهر استخراج شده از معدن . یا گوهر کانی . گوهر معدنی . یا گوهر مژگان . اشک . یا گوهر معانی . ۱ – معانی عالی . ۲ – صفات و اسمائ الله .یا گوهر معنی . گوهر معانی . یا گوهر مقصود . گوهری ک مطلوب و منظور باشد . یا گوهر ملک . ۱ – پادشاه . ۲ – پادشاهزاده ولیعهد . یا گوهر نظم . شعر عالی . یا گوهر نهنگ آویز . گوهری که بگردن نهنگ آویخته شده و در گرفتن آن بیم جان باشد : گفت ازین گوهر نهنگ آویز چه گریزم که نیست جای گریز . ( هفت پیکر ) یا گوهر نیم سفت . ۱ – گوهری که سوراخ آن بسیار باریک بود و هنوز گشاده نکرده باشند که در او رشته یا تار توان کشید . ۲ – کلام سر بسته که مفهوم همه کس نباشد . ۳ – کلامی که تمام قواعد و قوانین سخن در آن مراعات نشده باشد . یا گوهر یکتا . گوهر یکدانه . یا گوهر یکدانه . ۱ – گوهر بی نظیر و منحصر بفرد . ۲ – شخص گرانمایه و بی نظیر . یا ترکیبات فعلی . کان به گوهر رسیدن . ۱ – ( در کندن ) معدن بگوهر رسیدن . ۲ – بمراد رسیدن بمقصود و اصل شدن . یا گوهر به تیشه شکستن . خرد و بقطعات کردن گوهر بضرب تیشه . یا گوهر به دریا بردن . عملی لغو و بیهوده کردن زیره بکرمان بردن . یا گوهر به رشته کردن . گوهر نشاندن ترصیع . گوهر برشته کردن پارسی ترصیع بود . یا گوهر به رشته کشیدن . ۱ – جواهر را در آوردن. ۲ – سخنان فصیح و بلیغ آوردن : صراف سخن بلفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر . ( نظامی ) یا گوهر به عمان بردن . گوهر بدریا بردن . ۵ – هر یک از چهار عنصر : کجا گوهری چیره شد زین چهار یکی آخشیجش بدو بر گمار . ( ابو شکور ) یا گوهر نامی . نبات . ۶ – اصل ذات سرشت فطرت : درختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهد مرو را … ( ابوشکور ) یا گوهر آدم . ۱ – اصل و ذات آدم . ۲ – فرزند آدم . ۳ – خاک طین . یا گوهر آسمان . ۱ – اصل و جرم آسمان . ۲ – ستاره . یا گوهر نسب . اصالت و شرافت . ۷ – جوهر : پیدا کردن حال آن گوهر که تن است که بتازیش جسم خوانند . یا گوهر تن . تن بدن . یا گوهر جان . نفس ناطقه . ۸ – طبع قریحه : کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد . ( حافظ ) ۹ – ( صفت ) اصیل نژاده . ۱٠ – ( اسم ) نژاد خاندان اصل و نسب : نکو نامی گرفته لیکن از فضل بزرگی یافته لیکن ز گوهر . ( فرخی ) یا گوهر بسر آمدن . منقرض شدن تخمه و نژاد . ۱۱ – فرزند : ای گوهر یادگار عمرم چونت طلبم ? کجات جویم ? ( خاقانی ) یا سه گوهر . ۱ – سه فرزند . ۲ – موالید ثلاثه : جماد نبات حیوان . ۱۲ – جوهر تیغ و شمشیر . یا گوهر تیغ ( شمشیر ) . پرندشمشیر تلالو آن . یا گوهر آبگینه . جوهر شیشه . ۱۳ – مینای دندان لعاب دندان : و گاه باشد که عفونت بگوهر دندانها باز دهد . ۱۴ – ماد. اصلی مستخرج ازدوا و غیر آن جوهر . ۱۵ – داخل دورن : اگر بسیار باشد ( نزله ) و سوخته مالیخولیا آرد و اگر بگوهر دماغ یا بغشائ دماغ اندر باشد … سبات و مانیا … ۱۶ – سر نهانی صفات پنهانی جمع : گوهران گوهر ها . ۱ ۷ – اذخر .
ده کوچکی است از دهستان امجز بخش جبال بارز شهرستان خاوری مسکون و ۷ هزار گزی راه مالرو مسکون کروک .
[gem] [زمین شناسی] سنگ قیمتی برش داده شده و پرداخته ای که به دلیل زیبایی و استحکام و کمیابی و اندازۀ مناسب برای استفاده در جواهرسازی ارزشمند باشد
گوهر آباد
دهی است از دهستان باوند پوربخش مرکزی شهرستان شاه آباد و ۴ هزار گزی شمال خاوری شاه آباد و ۴ هزار گزی شمال چهار زبر پایین .
گوهر آدم
ذات و اصل آدم باشد . یافرزند آدم را نیز گویند .
گوهر آرا ی
(صفت) ۱ – آرایند. گوهر خاصیت بخش موثر : کواکب را بقدرت کار فرمای طبایع را بصنعت گوهر آرای . ۲ – آریش دهند. اصل و نژاد .
گوهر آگین
۱ – آنچه که در آن جواهر نشانده باشند گوهر نشان مرصع : همان طشت زرین و سیمین بدی چو زرین بدی گوهر آگین بدی . ۲ – مرد شجاع دلاور .
گوهر آما ی
( صفت ) ۱ – آنکه مروارید و دیگر جواهر را برشته کشد : گوهر آمای گنج خان. راز گنج گوهر چنین گشاید باز . ( نظامی ) ۲ – آنکه سخن نیکو برشت. نظم در آورد . ۳ – آنکه نیکو حکم کند . ۴ – آنکه هستی بخشد خالق : تویی گوهر آمای چار آخشیج مسلسل کن گوهران در مزیج . ( نظامی )
گوهر آمود
گوهر آموده : ورای همه بوده ای بود او همه رشت. گوهر آمود او . ( نظامی )
گوهر آموده
گوهر آگین گوهر نشان مرصع : گوهر آموده تاجی از سرخویش با قبایی ز دخل ششتر بیش . ( نظامی )
گوهر آور
( صفت ) پدید آورند. گوهر موجد جواهر : گاوی کنند و چون صدف آبستن اند لیک از طبع گوهر آور و عنبر فکن نیند . ( خاقانی )
گوهر آویز
آنچه از آن گوهر آویخته باشد ( گوش و غیره ) : ز نعلکهای گوش گوهر آویز فکندی لعلها در نعل شبدیز . ( نظامی )
گوهر آیین
از امرای عظام الب ارسلان پادشاه سلجوقی بوده است . وی در سال ۴۶۶ ه.ق . شحنگی بغداد داشت . اما رکن الدین ابوالمظفر برکیارق فرزند ملکشاه ویرا معزول کرد .
گوهر اصفهانی
ابراهیم بن اسماعیل کوهپایه ای ابن حسن بن اسماعیل اصفهانی متولد در ماه جمادی الاولی سال ۱۳۴۲ ه. از گویندگان و داشنمندان فارسی زبان بوده و در شهر اصفهان نشو و نما کرد .
گوهر افروز
( صفت ) آنکه یا آنچه گوهر را روشن سازد : هر یکی با هزار زیبایی گوهر افروز نور بینایی . ( نظامی )
گوهر افروزی
کیفیت و حالت گوهر افروز .
گوهر افشان
۱ – ( صفت ) نثار کنند. گوهر : نثره به نثار گوهر افشان طرفه طرفی دگر زرافشان . ( نظامی ) ۲ – فصیح و بلیغ : زبان گوهر افشان که ترجمان ملهم اقبال بود برگشاد . ۳ – ( اسم ) گوهر افشانی : شه از گوهر افشان آن کان گنج ز گوهر بر آمودن آمد برنج . ( نظامی )
گوهر افشان کردن
( مصدر ) گوهر افشاندن : برزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهر افشان کند .
گوهر افشاندن
( مصدر ) فرو ریختن گوهر نثار کردن جواهر : جهان آفرین را همی خواندند بران موبدان گوهر افشاندند .
گوهر افشانی
عمل گوهر افشاندن .
گوهر انداز
۱ – ( صفت ) گوهر افشان . ۲ – فرو ریزند. اشک .
گوهر انداز کردن
( مصدر ) ۱ – گوهر افشان کردن . ۲ – اشک ریختن : بر او از مژه گوهر انداز کرد پس از پای او نامه را باز کرد . ( امیر خسرو ) ۳ – گوهر افشانده : همه ره گنج ریز و گوهر انداز بیاوردند شیرین را بصد ناز . ( نظامی )

اسم گوهرناز در فرهنگ معین

گوهر
(گُ هَ) [ په . ] (اِ.) ۱ – از سنگ های قیمتی . ۲ – اصل، نژاد. ۳ – ذات، سرشت .
سه گوهر
( ~ . گَ هَ) (اِمر.) کنایه از: موالید ثلاثه : جماد، نبات و حیوان .

اسم گوهرناز در فرهنگ فارسی عمید

گوهر
۱. سنگ گران بها از قبیل مروارید، الماس، یاقوت، فیروزه و امثال آن ها.
۲. (فلسفه) جوهر.
۳. [قدیمی، مجاز] اصل، نژاد.
سه گوهر
= موالید * موالید ثلاثه

اسم گوهرناز در اسامی پسرانه و دخترانه

گوهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) har) هر کدام از سنگ های قیمتی مانند الماس، زمرد و یاقوت، مروارید، (به مجاز) اصل و نسب، نژاد، (به مجاز) نهاد و سرشت، (به مجاز) هر شخص یا چیز و والا و نفیس، (به مجاز) اشک، (در قدیم) (به مجاز) هر یک از چهار عنصر (آب، خاک، باد، آتش )، (در عرفان) روح، نفس ناطقه، حقیقت انسان کامل و معانی و صفات را گویند – سنگ قیمتی و گرانبها، سرشت، نهاد، اصل و نسب، نژاد
گوهرآرا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آراینده گوهر، آراینده جواهر
گوهرافروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: افروزنده گوهر
گوهربانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی گرامی و اصیل
گوهرتاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تابنده چون گوهر
گوهرتاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تاجی از گوهر
گوهرتاش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,ترکی
معنی: گوهر (فارسی) + تاش (ترکی) همتای گوهر
گوهرشاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) har šād) (به مجاز) آن که ارزشمند و ارجمند و خوشحال است، (در اعلام) نام دختر میرعماد (خطاط مشهور ایران) و چند زن دیگر در تاریخ از جمله زن سلطان شاهرخ میرزا ابن امیر تیمور گورکانی – دارای سرشتی شاد و خوشحال، نام همسر شاهرخ میرزا پسر امیرتیمور پادشاه گورکانی که مسجد گوهرشاد مشهد به دستور او ساخته شد
گوهرشید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) har šid) گوهر درخشان، مروارید روشن، گوهر و نژاد پاک، (به مجاز) نهاد و سرشت روشن (روشن ضمیر) – گوهری درخشان چون خورشید
گوهرملک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: گوهر (فارسی) + ملک (عربی) پادشاه زاده
گوهرناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) har nāz) [گوهر = (به مجاز) نهاد و سرشت، هر شخص یا چیز والا و نفیس + ناز = کرشمه، غمزه، قشنگ، زیبا] ویژگی شخصی که در نهاد و سرشت او ناز و غمزه هست، شخص (زن) ارزشمند، والا و نفیس که قشنگ و زیباست – مرکب از گوهر (سنگ قیمتی) + ناز (زیبا)
گوهرنگار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرصع
گوهره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی کرمانشاهان
گوهرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: go (w) harin) (گوهر + ین / in ـ/ (پسوند شباهت) )، منسوب به گوهر، از گوهر، گوهری، مرصع، آراسته به گوهر – جواهرنشان، مرصع

 

اسم گوهرناز در لغت نامه دهخدا

ناز. (اِ) نعمت.رفاه. آسایش. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). تنعم.کامرانی. (آنندراج ). نعیم. (ترجمان القرآن ). نعیم. نعمت. (مهذب الاسماء) (محمودبن عمر). تن آسانی. شادکامی. عز. عزت. بزرگی. احترام. رامش. رخاء :
ای لک ار ناز خواهی و نعمت
گرد درگاه او کنی لک و پک.
رودکی.
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان بنعمت و ناز.
رودکی.
بدو باغبان گفت کای سرفراز
ترا جاودان مهتری باد وناز.
فردوسی.
برفتیم با نیزه های دراز
بر او تلخ کردیم آرام و ناز.
فردوسی.
هرآنکس که این کرد ماند دراز
بجا بگذرد کام و آرام و ناز.
فردوسی.
چهل سال با شادکامی و ناز
به داد و دهش بود آن سرفراز.
فردوسی.
خدمت فرخ او ورزد امروز بجان
هرکه را آرزوی نعمت و ناز فرداست.
فرخی.
هرکه ناز از شاه بیند بشکندپشت نیاز
هرکه سود از شاه بیند گم کند نام زیان.
عنصری.
خواسته داری و ساز بی غمیت هست باز
ایمنی و عز و ناز فرهی و دین و داد.
منوچهری.
بر من ز فرت ارجو آن عز و ناز باشد
کز فر میر ماضی بوده ست با غضاری.
منوچهری.
عمر تو همچو نوح پیمبر دراز باد
همچون جمت بملک همه عز و ناز باد.
منوچهری.
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم.
(ویس و رامین ).
چو کام و ناز باشد نه مرائی
چو باد و برف باشد زی من آئی.
(ویس و رامین ).
که را بیش بخشد بزرگی و ناز
فزونتر دهد رنج و گرم و گداز.
اسدی.
چنانست دادش که ایمن بناز
بخسبد همی کبک در چنگ باز.
اسدی.
چو سالش دوصد گشت و هفتاد و پنج
سرآمد بر او ناز گیتی و رنج.
اسدی.
بنوازدم بنازو بیندازدم برنج
درخواندم ز بام برون راندم ز در.
قطران.
آن را طلب ای جهان که جویانست
این بی مزه ناز و عز و رامش را.
ناصرخسرو.
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
روز ناز تو گذشته ست بدو نیز مناز.
ناصرخسرو.
به نازی کز او دیگری رنجه گردد
چه نازی که ناید بدو هیچ نازش.
ناصرخسرو.
این نیابد همی برنج پلاس
و آن نپوشد همی ز ناز پرند.
مسعودسعد.
چرخ از دم کون برنمی گردد باز
گاهیم بناز دارد و گه به نیاز.
مسعودسعد.
بیوفتادم از پای و کار رفت از دست
ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.
سوزنی.
نیازدیده بتو باز کرد دیده ازآنک
نیازدیده نئی پروریده ٔ نازی.
سوزنی.
همیشه تا که بود در جهان مفارقتی
میان شدت و ناز و میان شادی و غم.
سوزنی.
رحم کن رحم بر این قوم که مویند چو نی
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر.
انوری.
از خلاف حرکت مختلف آمد همه چیز
اندرین منزل شادی و غم وناز و نیاز.
انوری.
موکب عالی دستور جهان آمد باز
بسعادت بمقر شرف و عزت و ناز.
انوری.
سموم وحشت غربت بدان تنعم و ناز
که داشتم بوطن، اختیار فرمودم.
ظهیر فاریابی.
تو مرا می کشی به خنجر لطف
من در آن خون به ناز می غلطم.
خاقانی.
وآنچه گشائی ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشایند باز.
نظامی.
چو از شغل ولایت بازپرداخت
دگر باره به نوش و ناز پرداخت.
نظامی.
چودرویش بیند توانگر به ناز
دلش بیش سوزد به داغ نیاز.
سعدی.
هزار چون من اگر محنت بلا بینند
ترا از آن چه که در نعمتی و در نازی.
سعدی.
یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده.
حافظ.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی.
حافظ.
ای مست ناز طعن اسیری به ما مزن
از خویش غافلی که نگشتی شکار خویش.
حزین.
راحت طلبی به داده ٔ دهر بساز
آزرده مشو در طلب نعمت و ناز.
شاهی.
– بناز پروردن ؛ در ناز ونعمت و فراوانی و آسایش پروردن :
بناز باز همی پرورد ورا دهقان
چو شد رسیده نیابد ز تیغ تیز گریغ.
شهید.
بپرورده بودم تنش را بناز
برخشنده روز و شبان دراز.
فردوسی.
هم آن را که پرورد در بر بناز
درافکند خیره بچاه نیاز.
فردوسی.
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج.
فردوسی.
– بناز داشتن کسی را ؛ گرامی و عزیز داشتن. بناز و نعمت پروراندن :
چو فرزند باید که داری بناز
ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز.
فردوسی.
بدشواری از شیرکردند باز
همی داشتندش ببر بر بناز.
فردوسی.
بچه ٔ خویش را بناز مدار
نظرش هم ز کار باز مدار.
اوحدی.
خردمند و پرهیزگارش برآر
گرش دوست داری بنازش مدار.
سعدی.
گرچه داری بناز کژدم را
بگزد هر کجات یابد زود.
ابونصر طالقانی.
– بناز زیستن ؛ تنعم. (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). به نعمت و راحت زیستن. تن آسانی. آسودگی. عیش و نوش.
– ناز و نعمت ؛ آسایش و رفاه و وسایل زندگانی :
رفیقان من با می و نازو نعمت
منم آرزومند یک ناز خوار.
ابوشکور.
چه خوش بناز و نعمتم گذشت روزگارها.
قاآنی.
– ناز و نوش ؛ عیش و نوش. خوشگذرانی :
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
ز خلق و مال همه شهر بود مالامال.
قطران.
|| عزت. احترام. پادشاهی.
– تخت ناز :
چو شیروی بنشست بر تخت ناز
بسر برنهاد آن کئی تاج آز.
فردوسی.
تن مرد و سر همچو آن گراز
ببینی رگی مرده بر تخت ناز.
فردوسی.
|| فاخر.
– جامه ٔ ناز :
شما نیز دیده پر از خون کنید
ز تن جامه ٔ ناز بیرون کنید.
فردوسی.
|| کرشمه. (فرهنگ اوبهی ) (حفان ). غنج. کشی. (زمخشری ). غنج. دلال. شیوه. (شعوری ). دلفریبی. کرشمه. غمزه. شیوه. غمزه ٔ شهوت انگیز. غمزه و دلفریبی که عاشق به معشوق خود می کند و از آن نوازش می خواهد. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر محبوب دانستن بجاآورنده نزد مخاطب باشد. (از فرهنگ نظام ) . دلال. (دهار) (حفان ) (محمودبن عمر) (از منتهی الارب ). غُنج. عشوه. ادا. اطوار. قر و غربیله. غنجاره :
ناز اگر خوب را سزاست بشرط
نسزد جز ترا کرشمه و ناز.
رودکی.
خوب داریدش کز راه دراز آمد
با دوصد کشی و با خوشی و ناز آمد.
منوچهری.
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من
تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.
منوچهری.
نکشم ناز ترا و ندهم دل بتو من
تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود.
منوچهری.
یکی بخل و دوم حرص و سوم آز
چهارم مکر و پنجم شهوت و ناز.
ناصرخسرو.
در ساز ناز بود ترا نغمه های خوب
این دم قیامت است که خوشتر فزوده ای.
خاقانی.
چون قصه ٔ زلف تو درازست چه گویم
چون شیوه ٔ چشمت همه نازست چه گویم.
عطار.
گفتا ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنش که بیش مرنجانم آرزوست.
مولوی.
چشم اگر اینست و ابرو این و نازو عشوه این
الوداع ای صبر و تقوی الوداع ای عقل و دین.
کمال خجندی.
بنده ٔ آن چشم مخمورم که از مستی و ناز
در میان شهر در هر گوشه ای غوغا ازوست.
قاسم انوار.
رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز
آه ازین ناز در این شهر چه غوغا افتد.
هلالی.
گفتی که هلاکت کنم از ناز و کرشمه
بنشین که من از دست تو امروز هلاکم.
هلالی.
گفتم که در برابر ناز تو جان دهم
با من در این معامله چشم تو ناز کرد.
مشفقی تاجیکستانی.
بجانت درزند از ناز پنجه
کشد زلفش دلت را در شکنجه.
وحشی.
چنان آزرده گشتش طبع نازک
که عاجز گشت نازش در تدارک.
وحشی.
نگاهی باید از مجنون در آغاز
که آید چشم لیلی بر سر ناز.
وحشی.
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل آنقدر ببر که توانی نگاه داشت.
اختری یزدی.
ز خاکساری خود چون هدف بدین شادم
که تیر ناز تو ما را ز خاک بردارد.
امید همدانی.
مهر و کین جمله ز انداز نگاهش پیداست
ناز خوبان بزبان مژه گویا باشد.
نظام الملک هندی.
جلوه ٔ ناز ترا دلهای محزون در جلو
حسن طناز ترا جانهای شیرین در رکاب.
جناب اصفهانی.
نخلی شد و بارش همه پیکان بلا شد
هر تخم که ناز تو بباغ دل ما ریخت.
حزین.
سیاه کرد بخون هزار دل شده چشم
ز ناز سرمه چو در چشم نیم خواب کشید.
اهلی خراسانی.
خوش آنکه چاک گریبان ز ناز باز کنی
نظر بر آن تن نازک کنی و ناز کنی.
امیدی تهرانی.
بصد کرشمه و نازم شکار خود کردی
کنون کناره گرفتی چو کار خود کردی.
اهلی شیرازی.
ولی چندان فریب و ناز دارد
که از شوخی ز کارم بازدارد.
وصال.
خراب ناز و پامال اداها می کند ما را
خدا رسوا کند دل را که رسوا می کند ما را.
منعم هندوستانی.
اجل هم جان بمنت می گرفت از کشته ٔ نازت
گر از چشم تو می آموخت کافرماجرائی را.
اسیر.
گرم بناز کشی ور بلطف بنوازی
هر آنچه می کنی ای نازنین خوشاینداست.
زرگر اصفهانی.
شدی بخواب و بهم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم.
صبوحی.
قامتت در چمن حسن درختی است بلند
که همه دلبری و عشوه و نازش ثمر است.
فخری قاجار.
– ناز و دلال :
عشق لیلی نه به اندازه ٔ هر مجنونیست
مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند.
سعدی.
– ناز و عشوه . ناز و غمزه. ناز و کرشمه.
|| امتناع. استغنا نشان دادن معشوق به عاشق. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). استغنای معشوق را گویند از عاشق که مبنی باشد بر انگیزانیدن شوق. (برهان ). استغنا. (شعوری ) (کازیمیرسکی ). قهر و عتاب و استغنائی که معشوق کند. منت گذاشتن. مقابل نیاز عاشق :
بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بی مارا.
فرالاوی.
بهر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی
بهر باده کزو خواهم غنجی و دلالی.
فرخی.
چند بار امیر محمود گفته بود چنانکه عادت او بود که تا کی این ناز احمد؟ نه چنانست که کسان دیگر نداریم که وزارت ما کنند اینک یکی قاضی شیراز است. (تاریخ بیهقی ). و مال بسیار و مردم بی شمار و عدت تمام دهیم تا بر دست تو این کار برود بی ناز و سپاس ایشان. (تاریخ بیهقی ).
جهانا همانا ازین بی نیازی
که ما جای آزیم و توجای نازی.
؟ (از تاریخ بیهقی ).
کم شود مهر چو بسیار شود ناز بتا
ناز با عاشق بسیار مکن گو نکنم.
مسعودسعد.
ناز را روئی بباید همچو ورد
گر نداری گرد بدخوئی مگرد.
سنائی.
زشت باشد روی نازیبا و ناز
صعب باشد چشم نابینا و درد.
سنائی.
چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم
از عشق من و ناز خود آگاه نئی نوز.
سوزنی.
عاجز شدن ای دوست ز ناز تو عجب نیست
کاین قاعده ٔ ناز تو جنگ است نه بازی.
فلکی.
گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز
گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب.
انوری.
ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم
ناز حسان که کشد جز که رسول مختار.
انوری.
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
ز دیده رانده را دزدیده جویان.
نظامی.
عمر من بیش شبی نیست چو شمع
عمر شد چند کنی ناز امشب.
عطار.
مکن ای شمع خوبان ناز چندی
که شمع عمر خوبان زودمیر است.
عطار.
کجا زاو بر تواند خورد عاشق
کزو نازست و از عاشق نیاز است.
عطار.
ای بسا نازا که گردد آن گناه
افکند هر بنده را از چشم شاه.
مولوی.
ریش خود را خنده زاری کرده ای
ناز کم کن چونکه ریش آورده ای.
مولوی.
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد.
مولوی.
گفت می دانم که نازی می کنی
یا ز ناموس احترازی می کنی.
مولوی.
لازم است آنکه دارد این همه لطف
که تحمل کنندش این همه ناز.
سعدی.
چه عجب گر چو خواجه ناز کند
وین کشد بار ناز چون بنده.
سعدی.
خوب رویان را جفا دادند و استغنا و ناز
بر گرفتاران بغایت کار مشکل ساختند.
هلالی.
ای که چشمت فتنه جوی و عشوه سازست اینهمه
چشم می دارم نگاهی کن چه نازست این همه.
مستغنی تاجیکستانی.
چوخلوتخانه خالی شد ز اغیار
نیاز و ناز را شد گرم بازار.
وحشی.
نیازی هست هر جاهست نازی
نباشد ناز اگر نبود نیازی.
وحشی.
گشته ست از روی گل آوازه ٔ بلبل بلند
بر نیاز ما چه منت ها بود ناز ترا.
امیرهمدانی.
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا بند قبا بازکنی صبح دمیده ست.
بیدل کرمانشاهی.
ازپی درمان نشد منت کش ناز طبیب
هر نفس ممنون استغنای آزاد خودم.
جودت هندی.
ز ناز بوسه لب دلستان نداد مرا
بلب رسید مرا جان و جان نداد مرا.
صائب.
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همانست.
حزین.
تنگی سینه دلم را بفغان می آرد
ورنه با ناز تو خاموشی و فریاد یکیست.
حزین.
که ای نازت نیازآموز شاهان
سر زلفت کمند کج کلاهان.
وصال.
بر نازت هوس را دردسر بس
تو را فرهاد و خسرو را شکر بس.
وصال.
آمد از ناز رخش سیر ندیدیم و برفت
شکوه کردیم جوابی نشنیدیم و برفت.
وصال.
بدامنت نرسد دست کس که جلوه ٔ ناز
ترا ببام فلک برد و نردبان برداشت.
شاپور تهرانی.
– ناز و شرم ؛ شرم و ناز :
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.
فردوسی.
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز.
فردوسی.
چو خرم بهاری سپینوز نام
همه شرم و ناز و همه رای و کام.
فردوسی.
|| فخر کردن. (فرهنگ نظام ). فخر. (غیاث اللغات ). تفاخر. (حاشیه برهان قاطع چ معین ). فخر. افتخار. تکبر.خودمنشی. لاف. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر غرور بجاآورنده باشد. (از فرهنگ نظام ). عجب. نخوت. (از منتهی الارب ). بالش. فخر. افتخار. بطر. کبر. استکبار. منعت :
یکی مهتری بود نامش گراز
کزاو بود ماهوی را نام و ناز.
فردوسی.
نخواهم که رومی شود سرفراز
بما بر کنند اندرین جنگ ناز.
فردوسی.
چو نازش به اسب گرانمایه دید
کمان را بزه کرد و اندرکشید.
فردوسی.
تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم
رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر.
فرخی.
ای خداوندی کز همت و از بخشش تو
با مراد دلم و با طرب و ناز و بطر.
فرخی.
لشکر دشمن او مویه گر و لشکر او
لب پر از خنده و دلها همه پر ناز و بطر.
فرخی.
گل با دوهزار کبر و ناز وصلف است.
منوچهری.
نازی تو کنی با ما وز ما نبری نازی
خواری فکنی بر ما وز ما نکشی خواری.
منوچهری.
نازت به طریق علم و دین باید
نازش چه کنی به شعر اهوازی.
ناصرخسرو.
به شه نواخته شد فخر دین و جای بود
بدین نوازش شاه ار کند تفاخر و ناز.
سوزنی.
تو بدین کوتهی و مختصری
این همه کبر و ناز بلعجبی است.
جمال الدین عبدالرزاق.
نازیست ترا در سر کمتر نکنی دانم
دردیست مرا در دل باور نکنی دانم.
خاقانی.
سنبل و لاله و سپرغم نیز هم
با هزاران ناز و نخوت خورده ام.
مولوی.
او بسی کوته ضیا بیحد دراز
بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز.
مولوی.
شاه را بر گدا چه ناز رسد
چون گدا نیز شاه نان خواهیست.
ابن یمین.
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گوبگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست.
حافظ.
یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.
حافظ.
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی.
حافظ.
سرو سهی که خاست به طرف چمن ز ناز
چون دید شکل قد تو را بر زمین نشست.
شاهی سبزواری.
اﷲاﷲ کیست مست باده ٔ ناز این چنین
کرده با خونین دلان بدمستی آغاز این چنین.
جامی.
هرکسی را برگرفت از خاک ره دامنکشان
چون بخاک من رسید از نازدامن برگرفت.
میرزا جعفر قزوینی.
از سر ناز بگلشن چو درآئی بخرام
سرو آزاد حریف قد رعنای تو نیست.
جرأت گیلانی.
کی به آرایش ویرانه ٔ ما می آید
آنکه او آینه یک جلوه بصد ناز کند.
ملا اوجی نظیری.
عشق را صدناز و استکبار هست
عشق آسان کی همی آید بدست.
میرحسین سادات.
– به ناز رفتن ؛ خرامیدن. خرامان رفتن. بدلبری وطنازی رفتن. به تفاخر و استکبار رفتن.
|| ملایمت. نرمی. (ناظم الاطباء). نوازش. تلاطف. تلطف. ملاطفت. دلجوئی :
کنون شاد گشتم به آواز تو
بدین چرب گفتار با ناز تو.
فردوسی.
رسید اندر آن جای بیژن فراز
گرفتش مر آن سیم تن را بناز.
فردوسی.
همچو طفل نازنین از باب ومام مهربان
سائلان و زایران از لفظ او یابند ناز.
سوزنی.
تو خوش بمسند نازی بخواب ناز چه دانی
ز جور چشم تو گر دادخواهی آمده باشد.
مشفقی تاجیکستانی.
کجا از خواب ناز آن فتنه ٔ دور قمر خیزد
مگر بر دست و پایش آفتاب افتد که برخیزد.
؟
گشود چشم نگارم ز خواب ناز از هم
حذر کنید در فتنه گشت باز از هم.
صبوحی.
|| ریا. تزویر. حیله و بهانه از روی تزویر و امتناع. بهانه. (ناظم الاطباء) :
ز ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی
دروغ و مکر و عشوه کبر و طراری و غمازی.
ناصرخسرو.
|| بهانه ای که کودک از مادر و پدر خود می گیرد و از آنها تسلا و دلنوازی می خواهد. (ناظم الاطباء) : گفت ای پادشاه ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. (گلستان ). || زیبائی. ظرافت. جمال. خوبی. (ناظم الاطباء) :
تنش بد همه ناز بر ناز بر
برو غبغبش ماز بر ماز بر.
فردوسی.
بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر
بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز.
فرخی.
|| ناز و نوز، نوائی است از موسیقی. (فرهنگ رشیدی ). || نزد صوفیه، قوت دادن معشوق است مر عاشق حزین و غمگین را، کذا فی کشف اللغات. || درختی که عربان صنوبر خوانند و به این معنی با زای فارسی (ناژ) هم آمده است. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از شمس اللغات ). سرو کوهی. صنوبر. شمشاد. (ناظم الاطباء). سرو و صنوبر. (غیاث اللغات ). صنوبر. (شعوری ). رجوع به ناژ شود.
– سرو ناز ؛ گونه ای سرو که به زیبائی و بالندگی مشهور است :
ای سرو ناز بر سر کوی که می روی
من می روم ز خود تو به سوی که می روی.
مشفقی تاجیکستانی.
دو پستانش زچاک پیرهن دیدم بخود گفتم
تماشا کن که سرو ناز بار آورده لیموئی.
؟
به شاخ طوبی و این سرو نازم
به عمر خضر و گیسوی درازم.
وصال.
زلف سیاه خود مزن ای سرو ناز ما
کوته مساز رشته ٔ عمر دراز ما.
هدایت.
رجوع به سرو ناز شود.
|| (ص ) نوخیز. نورُسته . (برهان قاطع) (آنندراج ). نورسته. (غیاث اللغات ). جوان تر و تازه. نورسته. نوخیز. (ناظم الاطباء).
– گل ناز ؛ یک قسم گل الوانی که در آفتاب شکفته می گردد. (ناظم الاطباء). قسمی از خرفه است گلهای خوش رنگ گوناگون دهد نهایت لطیف. (یادداشت مؤلف ).
|| آرام. خوش. نوشین.
– خواب ناز ؛ خواب آرام. خواب خواش. خواب نوشین :
فتادی همچو گل از دست بر دست
که شد در خواب نازش نرگس مست.
وحشی
– امثال :
ناز عروس به جهازاست ، نظیر:
زنی که جهاز ندارد این همه ناز ندارد.
ناز دیگرست و جنگ دیگر.
ناز ناز است و جنگ جنگ :
دل چو بردی جان مبر ای جنگجو ازبهر آنک
گفته اند اندر مثل جنگ است جنگ و ناز ناز.
برهان الدین بزاز.
ناز بر آن کن که خریدار تست .
از ناز شکر هم نمی خورد.
از تو نازی از ما نیازی .

اسم گوهرناز در فرهنگ فارسی

ناز
فخر، کرشمه، عشوه، لطف
( اسم ) ۱ – استغنای معشوق نسبت بعاشق و امتناع وی : خواجه بابنده پری رخسار چون در آمد ببازی و خنده . نه عجب گر چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون بنده . ( گلستان ) مقابل نیاز ۲ – کرشمه غنج و دلال عشوه شیوه : ناز اگر خوب را سزاست بشرط نسزد جز ترا کرشمه و ناز . ( رودکی ) ۳ – فخر تفاخر بزرگ منشی : یکی مهتری بود نامش گراز کزاو بود ماهوی را نام و ناز … ( شا. ) ۴ – نعمت رفاه آسایش شاد کامی ۵ – نوازش ملاطفت دلجویی : کنون شاد گشتم باواز تو بدین چرب گفتار با ناز تو . ( شا.) ۶ – ریا و تزویر : و ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر و عشوه و کبر و طراری و غمازی ( ناصرخسرو ) ۷ – بهانه گیری برای نوازش یافتن : [ گفت ای پادشاه . ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند ] ۸ – زیبایی جمال : تنش بدهمه ناز بر ناز بر برو غبغبش ماز بر ماز بر . ( شا.) ۹ – سرو ناز ۱٠ – درخت کاج صنوبر ۱۱ – قوت و نیرو دادن معشوق بعاشق حزین ۱۲ – ( صفت ) قشنگ زیبا نازنین : [ چه دختر نازی است ] یا خواب ناز . خواب خوش خواب نوشین . یا گل ناز . گل ناز توضیح [ گل ناز پر پر ۳ رنگ ] در عهد ناصر الدین شاه قاجار در ایران متداول گردید . یا ناز شست ( شصت ) ۱ – انعامی که بکسی بپاداش هنر نمایی وی دهند جایزه ۲ – پیشکشی که نزدیکان شاه و امیر بوی تقدیم کنند هنگامی که وی هدف یاشکاری را با تیر زند یا درنده ای را بدست خود بکشد ۳ – بر خلاف حق چیزی از کسی گرفتن باج سبیل . یا ناز شست کسی . آفرین بر او . زه . یا ناز شستم . نوش جانم . مزد دستم . خوب کردم . یا ناز نوروز . نام نوایی است از موسیقی . یا ناز و گوز . ناز و ادا و اطوار در صورتیکه با لحن اعتراض و تحقیر و تمسخر از آن تعبیر شود : ناز خرکی : [ چقدر ناز و گوز داری . ] یا ناز و نعمت . رفاه و آسایش و نعمت : [ با اینکه بناز و نعمت رسیده بود از راحت طلبی گریزان بود . ] یا به ناز بر آوردن . در نعمت و آسایش تربیت کردن : [ فی الجمله پسر را بناز و نعمت بر آوردند و استاد ادب بتربیت او نصب کردند . ] یا به ناز پروردن . یا به ناز داشتن کسی چیزی را. گرامی داشتن وی او را عزیز داشتن احترام کردن : [ حجر و شادروان ( کعبه ) بیرون او کندند و خانه با یک در آوردند بناز داشتن را تاگذرگاه نباشد در آن . ] یا به ناز رفتن . با دلبری و طنازی رفتن خرامیدن . یا به ناز زیستن . در نعمت و راحت زیستن تنعم . یا ناز شست ( شصت ) داشتن کاری . قابل انعام و جایزه بودن آن .یا نازشست ( شصت ) گرفتن . ۱ – پاداش هنر نمایی خود را گرفتن . ۲ – باج سبیل گرفتن .
ناز بالش
( اسم ) بالش که در زیر سر نهند ناز بالین
ناز بالین
( اسم ) ناز بالش
ناز برتاب
( صفت ) عاشق ناز کش که توان و تاب ناز کشیدن دارد : مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب ( گنجینه گنجوی )
ناز بردار
( صفت ) ۱ – کسی که ناز دیگری را بکشد ۲ – عاشق . ۳ – متملق تملق گوی .
ناز بستر
( اسم ) بستر لطیف و نرم و راحت : گه چوب آستان تو ام ناز بالش است گه خاک بارگاه توام ناز بستر است ( اثیراخسیکتی لغ. )
ناز پرور
۱ – ( صفت ) پرورنده ناز . ۲ – ( صفت ) ناز پرورده در نعمت و رفاه پرورش یافته : بخاک پای تو ای سرو ناز پرور من . که روز واقعه پا وامگیر از سر من . ( منسوب به حافظ )
ناز پرورد
( صفت ) ۱ – کسی که در نعمت و رفاه پرورش یافته ۲ – کسی که او را بناز و نعمت بار آورده باشند و تحمل سختی و مشقات ندارد : ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد . ( حافظ )
ناز پروردی
صفت و حالت ناز پرورد .
ناز پری
از شخصیتهای منظومه هفت پیکر نظامی که دختر پادشاه خوارزم و زن بهرام گوراست . توضیح دخت خوارزم شاه نازپری کش خرامی بسان کبک دری ( نظامی )
نام دختر پادشاه خوارزم است که در حباله بهرام گور بود .
ناز جان شیرین کار
آفرینی است که مرشد به پهلوانی که عملی از اعمال ورزشی را خوب انجام دهد گوید .
ناز خاتون
دختر امیر کردستان بود و ضیاع و عقار فراوان داشت .
ناز شست
پیش کشی است که نزدیکان پیشگاه شهریاری هنگامی می گذرانند که پادشاه بدست و تیر خود نشان یا شکاری را می زند بدانگونه که شایسته آفرین و ستایش باشد .
ناز شست داشتن
در تداول : ناز شست داشتن کاری : قابل انعام و جایزه و احسنت و آفرین بودن آن کار .
ناز شست گرفتن
در ازای هنر نمائی یا کاری فوق العاده پاداش و انعام گرفتن .
ناز شصت
ناز شست .
ناز مکان
دهیست از دهستان بویر احمد گرمسیری بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان .
ناز ناز
دهی است از دهستان دول بخش حومه شهرستان رضائیه .
ناز نازان
از روی نازبناز:[ناز نازان راه میرفت]: هر طرف که کاروانی ناز نازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر. ( دیوان کبیر )
ناز نوروز
نام نوائیست از موسیقی .

اسم گوهرناز در فرهنگ معین

ناز
(اِ.) ۱ – فخر، افتخار. ۲ – غمزه، کرشمه .
ناز خریدن
(خَ دَ) (مص ل .) ناز کشیدن، ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .
ناز و نوز
(زُ) (اِمر.) (عا.) ادا و اطوار، قر و غمیش .
ناز کردن
(کَ دَ) ۱ – (مص ل .) از روی عشوه و ناز خودداری کردن . ۲ – کرشمه آمدن . ۳ – به خود بالیدن و فخر کردن .
ناز کشیدن
(کِ دَ) (مص ل .) ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .

اسم گوهرناز در فرهنگ فارسی عمید

ناز
۱. عشوه، کرشمه، لطف.
۲. (صفت) [عامیانه] زیبا، خوشگل.
۳. فخر.
۴. (اسم مصدر) نوازش.
۵. (اسم مصدر) رفاه، آسایش.
* ناز شست: [عامیانه، مجاز]
۱. پولی که کسی به سبب هنری که نشان داده از کسی بگیرد.
۲. پولی که در قدیم مٲمور دولت برای کاری که انجام داده بود از کسی می گرفت.
* ناز نوروز: (موسیقی) [قدیمی] از الحان سی گانۀ باربد: چو در پرده کشیدی ناز نوروز / به نوروزی نشستی دولت آن روز (نظامی۱۴: ۱۸۰).

اسم گوهرناز در اسامی پسرانه و دخترانه

ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کرشمه، غمزه
نازآفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarid) (= ناز آفرین )، ناز آفرین – آفریده ناز و زیبا
نازآفرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarin) (= نازآفریننده) (به مجاز) معشوقی که ناز بسیار به کار برد، آن که نعمت و رفاه و خوشی پدید آورد، نازآفریده، پدید گشته از ناز و فخر و تکبر، به لطف و نرمی آفریده شده – مرکب از ناز (زیبا) + آفرین (آفریننده )، نام همسر فتحعلی شاه قاجار
نازان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فخرکننده، نازکننده
نازانتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: عشوه گر، طناز
نازبانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا و عشوه گر
نازبو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz bu) (در گیاهی) شاهسپرم، ریحان، ریحان – ریحان
نازپری
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz pari) (در اعلام) نام دختر پادشاه خوارزم است که همسر بهرام گور بود – آنکه مانند پری زیباست، نام دختر پادشاه خوارزم و همسر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازجهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz (e) jahān) نازِ همه ی دنیا، موجب افتخار و مباهات در دنیا – موجب نازش و مباهات جهان
نازخاتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا، نام دختر امیر کردستان در زمان پادشاهای الجایتو
نازدار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که رفتاری خوشایند و جذاب دارد، ملوس
نازدانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرزند محبوب پدر و مادر، دردانه
نازدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz doxt) (ناز + دخت = دختر )، ویژگی دختری که ناز دارد و رفتارش خوشایند و جذاب است، دختر دارای کرشمه و غمزه، دختری که باعث افتخار و مباهات است، دختر لطیف – دختر زیبا و ناز
نازدلبر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معشوق زیبا و جذاب، نام دختری در منظومه ویس و رامین
نازرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای روی زیبا و لطیف
نازگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختری که مانند گل زیبا و لطیف و ناز است
نازگوهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای گوهر زیبا، گوهر و سنگ زیبا و قیمتی
نازگیتی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz giti) (= ناز جهان )، ناز جهان – موجب نازش و مباهات گیتی
نازلی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ناز (فارسی) + لی (ترکی) دارای ناز و عشوه، نام یکی از شهرهای ترکیه
نازمهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz mehr) مهرِ نازنین، (به مجاز) زیبا روی مهربان – مهرناز، زیبا چون خورشید
نازنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبا و شیرین
نازنین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzanin) بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا، ظریف، (به مجاز) گرانمایه، با ارزش، (در قدیم) (به مجاز) معشوق و دلبر، (در قدیم) شخص زیبا و ظریف، (در قدیم) نازکننده، نازنده – بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا و ظریف
نازنین چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای صورتی ظریف، زیبا و دوست داشتنی
نازک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نازنین و زیبا
نازی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzi) (ناز + ی (پسوند نسبت) ) منسوب به ناز، (در گفتگو) نازدار، آن که بسیار ناز کند، پر ناز، (به مجاز) زیبا – منسوب به ناز
نازیاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از زنان شاعر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازیار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یار زیبا
نازیلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzilā) (فارسی ـ ترکی) با ناز و کرشمه، با ناز – دختر طناز و عشوه گر
نازینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به ناز
نازیک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: ارمنی
معنی: (تلفظ: nāzik) (در ترکی) نازک، باریک، ظریف، لطیف – نازی، منسوب به ناز

بعدی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا