معنی اسم مایا

برای مشاهده با کیفیت بیشتر، روی تصویر کلیک کنید

 تصویر و معنی اسم مایا

مايا :    ۱- (اوستايي) منش نيك، بخشنده؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در روم باستان) اِلهه‌ي فراواني سبزه و بهار در نزد روميان؛ ۲) قوم سرخپوست بومی آمریکای مرکزی، که زبان ویژه‌ي خود را دارند و پیش از ورود سفید پوستان، تمدن درخشانی داشتند.

 

 

اسم مایا در لغت نامه دهخدا

مای. (اِ) در بعضی ولایتها مادر را گویند که والده باشد. (برهان ). مادر و والده را گویند. (ناظم الاطباء). منجی، «مایا» (مادر). گبری، «مایه » (مادر). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). || (فعل نهی ) مخفف میای باشد که منع از آمدن است. (برهان ) (از انجمن آرا). کلمه ٔ فعل یعنی میا که نهی از آمدن باشد. (ناظم الاطباء) :
ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن
به میدان مردان برون مای عریان.
ناصرخسرو (از انجمن آرا).
مای. (اِ) یا ماه قیصری. اول آن مطابق است با اول ایار ماه رومی و سیزدهم ماه مه فرانسوی و بیست و چهارم اردیبهشت ماه جلالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مای. (اِ) جانوران خزنده را گویند مطلقاً همچو مار و زلو و انواع کرمها و مانند آن. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مار (فهرست ولف ) . مار و مور و ملخ. حکیم فردوسی گفته :
بدو گفت خسرو درست آمدی
همیشه ز تو دور دست بدی
توئی پهلوان جهان کدخدای
به فرمان تو مرغ و ماهی و مای .
(از فرهنگ جهانگیری چ لکنهو ص ۲۱۷).
مای. (اِخ ) جایگاه جادوان باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۲۴). نام شهری بوده در هندوستان که موضع ساحران و جادوان بوده همچو بابل. (برهان ).شهری است در هند و ظاهراً همین «مؤو» است. (فرهنگ رشیدی ). جای جادوان باشد چون بابل. (صحاح الفرس ). نام شهری به هند که مردم آن به سحر و جادو مشهور بوده اند و نسبت بدان مایی باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شهری در هندوستان. (از فهرست ولف ) :
برفت یار و رهی ماند در بیابانی
که حد آن نشناسد به جهد جادوی مای.
دقیقی (از فرهنگ رشیدی ).
ستاره شناسان و گند آوران
ز هر کشوری آنکه دیدم سران
ز قنوج وز دنبر و مرغ و مای
برفتند بازیج هندی زجای.
(شاهنامه چ بروخیم ج ۵ ص ۱۴۱۶).
ز زابلستان تا به دریای سند
همه کابل و دنبر و مای هند.
فردوسی.
سوی کشور هندوان کرد رای
سوی کابل و دنبر ومرغ و مای.
فردوسی.
همه کابل و دنبر و مای هند
ز دریای چین تا به دریای سند.
(شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۴۴).
وز آن روی کابل شه از مرغ و مای
جهان کرد پر گرد رزم آزمای.
اسدی.
از دل و جان رفت باید سوی خانه ٔ ایزدی
چون به صورت رفت خواهی یابه چین شو یا به مای.
سنائی (یادداشت ایضاً).
به چست گویی سحر حلال در ره شعر
چنان نمایم کز مای یا دماوندم.
سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
و رجوع به ماده ٔ قبل و ماده ٔ بعد و مایی شود.
مای. (اِخ ) نام یکی از رایان و برزگان هند. (برهان ). نام یکی از رایان هند. (ناظم الاطباء). پادشاهی در هندوستان. (از فهرست ولف ). نام پادشاه سندلی به هند برادر جمهور و پدر طلحند و عم گو (در شاهنامه ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
یکی بد برادر مر این شاه را
خردمند و شایسته ٔ گاه را
کجا نام آن نامور مای بود
به دنبر نشسته بت آرای بود.
(شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۴۷۲).
ز دنبر بیامد سرافراز مای
به تخت کیان اندر آورد پای.
(شاهنامه ایضاً ص ۲۴۷۲).
بدان چندگه مای بیمار گشت
دل جفت پردرد و تیمار گشت.
(شاهنامه ایضاً).
ز گور مانی تدبیر او تباه کند
فسون و جادوئی جادوان مای به مای.
فرخی (دیوان ص ۳۷۱).
مای. (اِخ ) «ماد» در زمان ساسانیان مبدل به «مای » شد و در قرون اسلامی آن را «ماه » گفتند چنانکه می گفتند ماه نهاوند، ماه بصره و غیره و در جمع ماهات. (از ایران باستان ج ۱ ص ۲۰۷). و رجوع به ماد و ماه (اِخ ) شود.
مأی. [ م َءْی ْ ] (ع مص ) مبالغه کردن در کاری و افزونی نمودن در آن و به غور نگریستن. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مبالغه و تعمق کردن در کاری. (از اقرب الموارد). || شکوفه برآوردن درخت و یا برگ آوردن آن. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تباهی کردن میان قومی. (تاج المصادر بیهقی ). تباهی انداختن میان مردم. (از منتهی الارب ). افساد کردن وتباهی انداختن میان قوم. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || صد کامل نمودن قوم به ذات خود. (منتهی الارب ). مأی القوم ؛ داخل شد در آن گروه تا عدد آنها درست یک صد گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کشیدن پوست تا فراخ گردد. (تاج المصادر بیهقی ). فراخ کردن پوست را به کشیدن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مأی الجلد و السقاء؛کشید پوست و خیک را تا فراخ گردد. (ناظم الاطباء).

اسم مایا در فرهنگ فارسی

مای
سرزمین نام قدیم ناحیه ای از ایران بین جبال زاگرس و کویر نمک که قوم ماد در آن سلسله پادشاهی ماد را تشکیل دادند . در تاریخ از دو ماد نام بمیان آمده : ۱ – ماد بزرگ یا عراق عجم . ۲ – ماد کوچک یا آذربایجان .
آب، میائ جمع، مائ معین: آب پاک و روان، مائی: آبگین
( فعل ) دوم شخص مفرد نهی از آمدن میا نیا .
مبالغه کردن در کاری

اسم مایا در اسامی پسرانه و دخترانه

مایا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: یونانی
معنی: (تلفظ: māyā) (اوستایی) منش نیک، بخشنده، (در روم باستان) اِلهه ی فراوانی سبزه و بهار در نزد رومیان – در اساطیر یونان مادر هرمس، در اساطیر روم الهه بهار و حاصلخیزی
بعدی
قبلی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا

  • لطفا اسم سودا را از لیست اسم های عربی حذف کنید این اسم ترکی است نه عربی