معنی اسم سِلما

سِلما :    ۱- نام درختي؛ ۲- (در عربي) (مؤنث سِلم) صلح، آشتي، زنِ صلح طلب.

 

 

اسم سلما در لغت نامه دهخدا

سلم. [ س َ ] (ع اِ) دلو یک گوشه. ج، اَسْلُم و سِلام. (آنندراج ) (منتهی الارب ). دلو که یکطرف حلقه دارد، چنانکه دلو سقایان. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دول یک گوشه که آب کشان را بود. (مهذب الاسماء). || (مص ) اسلام گردن نهادن و اسلام آوردن. (منتهی الارب ) (ازآنندراج ). || پیراستن پوست را به درخت سلم. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || فارغ شدن از کار دلو و محکم و نیکو ساختن آن را. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || گزیدن مار. (منتهی الارب ).
سلم. [ س َ ل َ ] (ع اِ) نام درختی است. (غیاث ). نوعی درخت در بندرعباس و نام دیگر آن کرت است. (یادداشت مؤلف ). درخت خارآور. (مهذب الاسماء). درخت مغیلان. (الفاظ الادویة). درخت عضاة، یا عام است. || پیش دادن بها و منه بیع سلم. (منتهی الارب ). پیشی فروختن و خریدن غله است که هنوز نرسیده باشد و بیع سلم همان است. (برهان ). پیشی دادن بها بود چنانکه غله هنوز خام باشد و او را ارزانتر بها کنند و زرش بصاحب غله دهند و هرگاه برسد و هرگاه نرسد بگیرند و آن را بیع سلم خوانند. (جهانگیری ). نوعی از بیع است و آن دادن بهای چیزی بایع را پیش از طیار شدن. آن چیز بهفت شرایط شرعیه اول جنس چنانکه گندم یا جو یا نخود. دوم نوع. چنانچه سرخ یا سفید. سوم قدر. چنانچه یک من یا دومن. چهارم وصف چنانچه قسم اول یا قسم دوم آب داده و غیر آب داده پاک از آلایش یا غیر پاک از آلایش، پنجم اجل یعنی وعده چنانچه بیست روز یا یکماه، ششم جای تسلیم. یعنی مکان رسانیدن جنس مقرره. هفتم رأس المال یعنی تعیین کردن مبلغ چنانچه ده روپیه یا بیست روپیه. (غیاث ) :
خدمت مادحان دهی بسلف
صله ٔ سایلان دهی بسلم.
مسعودسعد.
طلعت فرخ و فرخنده ٔ او هر سرسال
مشتری را نظر سعد فروشد بسلم.
سوزنی.
|| (مص ) گردن نهادن و اطاعت کردن. (برهان ) (جهانگیری ). گردن نهادن. (دهار) (منتهی الارب ).
سلم. [س ِ ] (ع اِ) آشتی و صلح که در مقابل جنگ است. (برهان ). آشتی. (جهانگیری ). صلح و آشتی. (غیاث ) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). سَلم. (منتهی الارب ) :
چون بدیدم لطف و اکرام ترا
وآن سلام و سلم و پیغام ترا.
مولوی.
از کجا گوئیم علم از ترک علم
از کجا جوئیم سلم از ترک سلم.
مولوی.
|| مسلمانی. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۵۹) (دهار).
سلم. [ س ُل ْ ل َ ] (ع اِ) زینه پایه و نردبان. (برهان ). نردبان. (جهانگیری ) (دهار). نردبان چوبین. (غیاث ) :
در وصف تو کی رسم بخاطر
بر عرش که برشود بسلم.
خاقانی.
صبر را سلم کنم پیش درج
تا برایم بر سر بام فرج.
مولوی.
بسازیم بر آسمان سلمی
اگر شاهدان بر ثریا روند.
سعدی.
نکونامی و مردمی برگزین
که این بام را نیست سلم جز این.
سعدی.
|| آنچه بدان به دیگری پیوندند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || (اِخ ) کواکب اند اسفل از کواکب عانه جانب راست آن. (منتهی الارب ). چند ستاره پائین تر از العانه از طرف راست آن. (ناظم الاطباء). || (اِ) رکاب چرمین که بر پالان نهند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سلم. [ س ِ ل َ ] (اِ) تخته و لوحی باشد که کودکان بر آن چیز نویسند و از آن چیزی خوانند. (برهان ). تخته ٔ رنگین که کودکان بر آن چیزی نویسند و به عربی لوح گویند. (فرهنگ رشیدی ). لوحی که کودکان بر آن چیزی نویسند و از آن چیزی خوانند و بر آن مشق خط کنند و بفتح سین و سکون لام نیز بهمین معنی است. (ناظم الاطباء) :
ای من رهی دست خط و کلکت
از پوست رهی سلم کنی شاید.
فرالاوی.
سلم. [ س َ ] (اِخ ) نام پسر فریدون است. (برهان ). در اوستا (فروردین یشت بندهای ۱۴۳ – ۱۴۴) از ممالک ایران و توران و سلم و سائینی و داهی اسم برده شده است. سه مملکت اول یادآور داستان معروف فریدون است که جهان را در میان سه پسر خود سلم و تور و ایرج تقسیم کرد. مملکت سرم یا سلم در اوستا «سائیریما» آمده و در تعیین محل آن اشکال است. مورخان این مملکت را روم و روس و آلان و مغرب و خاورزمین و بلاد فرنگستان و اروپا ذکر کرده اند و خاورشناسان نیز به حدس و احتمال پرداخته، برخی به قوم سامی نژاد «سلیم » که در آسیای صغیر در مملکت «لیکیه » ساکن بوده اند متوجه شده اند، ولی غالب آنان گمان برده اند که قوم سلم همان طوایف معروف «سارمات یا سرومات » باشند. و مارکوارت نیز بر این عقیده بود. سرمتها قومی بودند آریایی نژاد.سرزمین آنان از شمال شرقی دریاچه ٔ آرال تا رود ولگاامتداد داشت. آنان چادرنشین بودند و از تمدن و زندگانی شهری بهره ای نداشتند. بنابه قول مورخان قدیم یونان و روم مادها خود را از بستگان و خویشان سرمتها میخوانند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) :
تویی مهتر و سلم نام تو باد
بگیتی پراکنده کام تو باد.
فردوسی.
همان مرحله ست این بیابان دور
که گم شد در او لشکر سلم و تور.
حافظ.
سلم. [ ] (اِخ ) نام محله ای به اصفهان که از دروازه های شهر یکی به آن منسوب است. (معجم البلدان ).

اسم سلما در فرهنگ فارسی

سلم
یکی از سه پسر فریدون . در اوستا ( فروردین یشت بندهای ۱۴۴ – ۱۴۳ ) از ممالک ایران و توران و سلم و سائینی و داهی اسم برده شده است .سه مملکت اول یاد آور داستان معروف فریدون است که جهان را در میان سه پسر خود سلم و تور و ایرج تقسیم کرده . مملکت سلم یا سرم در اوستا آمده و در تعیین محل آن اشکال است . مورخان این مملکت را روم و روس و آلان ومغرب و خاور زمین و بلاد فرنگستان و اروپا ذکر کرده اند و خاورشناسان نیر بحدس و احتمال پرداخته برخی بقوم سامی نژاد سلیم که در آسیای صغیر در مملکت لیکیه ساکن بوده اند متوجه شده اند ولی غالب آنان گمان برده اند که قوم سلم همان طوایف معروف ساورمات یا سورمات باشند و مارکوارت نیز بر این عقیده بود. سرمتها قومی بودند آریایی نژاد . سرزمین آنان از شمال شرقی دریاچه آرال تا رود ولگا امتداد داشت . آنان چادر نشین بودند و از تمدن و زندگانی شهری بهره ای نداشتند. بنا بقول مورخان قدیم یونان و روم مادها خود را از بستگان و خویشان سرمتها میخواندند ( یشتها پور داود ۶ – ۵۵ : ۲ برهان چا . م . معین : سلم ).
( اسم ) ۱ – گذشته در گذشته . ۲ – کسی که در پیش میزیسته گذشته ( از پدران و اقوام ) جمع : اسلاف . ۳ – وامی که برای وام دهنده نفعی ندارد و وام گیرنده همان مبلغ را که گرفته پس دهد . ۴ – نوعی از بیع که در وی بها را پیش پردازند و پس از مدتی جنس را تحویل گیرند . یا بیع و سلف و سلم . بیعی که موجب آن خریدار وجوه مورد تعهد را از پیش به فروشنده میپردازد و فروشنده متعهد میشود که جنس مورد معامله را پس از انقضای مدت معین به خریدار تحویل دهد . ۵ – هر عملی نیک که پیش فرستاده شود .
نام محله ای به اصفهان
سلم آباد
دهی است از دهستان مومن آباد بخش در میان شهرستان بیرجند .
سلم آسا
( صفت ) مانند سلم همچون نردبان .
مانند سلم . همچون نردبان .
سلم الخاسر
سلم ابن عمرو بن حماد . شاعر بزرگوار ومداح مهدی و رشید خلفای عباسی برای او اخباریست ازبشار بن برد و ابی العتاهیه او رااشعار دقیق و محکماست . او را بدین جهت خاسر گفته اند که قر آن را فروخته و باپول آن طنبوری خریده است .
سلم ور
موضعی است بر کوهی به قم
وادی سلم
ذو سلم ناحیه ایست در حجازه

اسم سلما در فرهنگ معین

سلم
(س ) [ ع . ] (اِ.) آشتی .
(سُ لَّ) [ ع . ] (اِ.) نردبان، پلکان، ج . سلالم، سلالیم
(سَ لَ) [ ع . ] ۱ – (مص ل .) گردن نهادن، تحت اختیار درآمدن .۲ – پرداختن بهای جنس بیش از تحویل گرفتن آن .

اسم سلما در فرهنگ فارسی عمید

سلم
= بیع * بیع سَلَف
۱. آشتی، صلح.
۲. کسی که در صلح و آشتی باشد.
لوح یا تختۀ سیاه که دانش آموزان بر آن چیزی بنویسند.
نردبان، پلکان.

اسم سلما در اسامی پسرانه و دخترانه

سلم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: salm) (اوستایی) (در اعلام) یکی از سه پسر فریدون در اوستا، (در عربی) سِلم /selm/ صلح و آشتی، مردِ صلح طلب – از شخصیتهای شاهنامه، نام بزرگترین پسر پیشدادی
سلما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: selmā) نام درختی، (در عربی) (مؤنث سِلم) صلح، آشتی، زنِ صلح طلب – نام زنان عرب
سلماز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: ترکی
معنی: سولماز
سلمان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: salmān) (عربی) سالم و مبرا از عیب و نقص و آفت، (در اعلام) نام یکی از معروفترین صحابه ی پیغمبر اکرم (ص) و از شخصیتهای بسیار بزرگ اسلام که از ناحیه ی جی اصفهان بود – نام یکی از صحابه پیامبر (ص) که از اهالی فارس (شهر آباده) بوده و جهت دیدن آخرین رسول خدا به مکه مهاجرت کرد
سلمه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام گیاهی است
سلمی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: salmi) (عربی) (در گیاهی) نام گیاهی است، (در اعلام) زنی معشوقه در عرب و (به مجاز) هر معشوق را گویند – سلما

بعدی
قبلی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 votes, average: 1٫00 out of 5)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا