معنی اسم ضیاء‌الحق

ضياء‌الحق :    (عربي) روشنائي و نورِ حق.

%d8%b6%db%8c%d8%a7%d8%a1%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d8%ad%d9%82

اسم ضیاء‌الحق در فرهنگ عمید

ضیا
نور؛ روشنایی.

اسم ضیاء‌الحق در فرهنگ فارسی

ضیا
( اسم ) نور روشنایی .
ضیا پاش
( صفت ) روشنایی بخش ضیا گستر .
ضیا گستر
( صفت ) روشنایی بخش ضیا پاش .
ضیا گوگ الپ
از نویسندگان ترک و از متعصبین پان تورانیزم ۰

اسم ضیاء‌الحق دراسامی پسرانه و دخترانه

ضیا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: نور ، روشنی
ضیاءالدین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: نور خدا
ضیافت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مهمانی

اسم ضیاء‌الحق در لغت نامه دهخدا

حق .
[ ح َق ق ] (ع مص ) راست کردن سخن .
|| درست کردن وعده .
(کشاف اصطلاحات الفنون ).
|| درست کردن و درست دانستن .
یقین نمودن .
(منتهی الارب ).
|| ثابت شدن .
(کشاف اصطلاحات الفنون ).
|| غلبه کردن بحق .
(منتهی الارب ).
|| کسی را بر حق داشتن .
(منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).
|| حق چیزی ؛ واجب کردن آن .
(منتهی الارب ).
|| واجب شدن .
(تاج المصادر بیهقی ).
|| حق طریق ؛ گرفتن میانه ٔ راه در رفتن .
|| حق فلان ؛ زدن بر وسط سر او یا بر مغاک کتف وی .
|| آمدن نزدیک کسی .
(منتهی الارب ).
نزدیک کسی شدن .
(تاج المصادر بیهقی ).
|| سزاوار شدن و آن بافعل مجهول بکار رود.
(منتهی الارب ).
|| سزاوار گردانیدن .
(منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).
حق .
[ ح َق ق ] (ع ص ، اِ) ثابت .
(منتهی الارب ).
ثابت که انکار آن روا نباشد.
(تعریفات ) (کشاف اصطلاحات الفنون ).
|| موجود ثابت .
(منتهی الارب ).
|| نزد صوفیه حق وجود مطلق است ، یعنی غیر مقید بهیچ قید.
پس حق نزد صوفیه عبارت باشد از ذات خدا.
|| راست .
(کشاف اصطلاحات الفنون ).
صدق .
– دین الحق ؛ دین راست .
– سنگ حق ؛ سنگ درست .
سنگ تمام .
|| حق یا سخن حق ؛ گفتار راست : زندگانی خداوند دراز باد ، سخن راست و حق درشت باشد.
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۶).
کز مذهبها درست و حق نیست جز مذهب بوحنیفه نعمان .
ناصرخسرو.
هر چه کاری بدروی و هر چه گوئی بشنوی این سخن حق است و حق زی مرد حق گستر برند.
سنایی .
– حق و داد ؛ راست و پوست کنده .
بینی و بین اﷲ.
حقا و ربا : لقیط کردی فرزند خویش و میدانی که شعر باشدفرزند شاعران ، حق و داد.
سوزنی .
|| درست .
(منتهی الارب ) (کشاف ).
صحیح .
|| صواب .
(تعریفات ) : زمانی اندیشید و پس گفت : حق به دست خواجه بونصر است .
(تاریخ بیهقی ص ۳۹۷).
با خود گفتم در بزرگ غلط که من بودم .
حق به دست خوارزمشاه است .
(تاریخ بیهقی ص ۳۳۶).
حسن گفت : خداوند بر حق است در این رای بزرگ که دید.
(تاریخ بیهقی ).
چون آدم و داوود ، خلیفه توئی از حق حق زی تو پناهد که پناه خلفائی .
خاقانی .
خاطب اورا بملک هفت اقلیم گر کند خطبه بر حقش دانند.
خاقانی .
– برحق ؛ محق : هر چه کنی تو بر حقی حاکم دست مطلقی پیش که داوری برم از تو که خصم داوری .
سعدی .
|| حقیقت .
حاق واقع.
حاق واقعشدنی .
بودنی .
کاری که البته واقع شود.
(کشاف )(منتهی الارب ).
مقابل محال : مرا گفت که می خواه و بخدمت مشو امروز گمان برد که من بدهم حقی به محالی .
فرخی .
– امثال : مرگ حق است ولی برای همسایه .
|| (اصطلاح معانی ) حکم مطابق با واقع.
و آن بر اقوال و عقاید و ادیان و مذاهب اطلاق گردد چون مشتمل بر چنین حکمی باشد و مقابل آن باطل قرار دارد.
اما صدق فقط در اقوال است و مقابل آن کذب است .
و گاه فرق میان آن دو بدینگونه گذارند که مطابقه در حق از جانب واقع و در صدق از جانب حکم است .
(تعریفات ).
مطابقه ٔ واقع با اعتقاد ، چنانکه صدق مطابقه ٔ اعتقاد با واقع است .
مطابَق ، چنانکه صدق را مطابِق گویند.
(کشاف اصطلاحات الفنون ).
چون شدم نیم مست و کالیوه باطل آنگاه نزد من حق بود.
|| سزاوار.
(منتهی الارب ) (کشاف اصطلاحات الفنون ).
– بحق ؛ از روی استحقاق .
چنانکه باید.
آنسان که سزد : آنکس که او بحق ، سزاوار سؤدد است جز وی کسی ندانم امروز در جهان .
منوچهری .
بنزد من نه جوانمرد باشد آنکه ترا بحق بداند و با تو کند جوانمردی .
سوزنی .
|| سزا : ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کرّوبیان عالم بالا.
سعدی .
|| عدل .
– بحق ؛ از روی عدل .
بعدل .
عادلانه : ایزد همه آفاق بدو داد و بحق داد ناحق نبود آنچه بود کار خدایی .
منوچهری .
|| اسلام .
|| مال .
ملک .
|| واجب .
|| مرگ .
|| سقط علی حق رأسه ؛ افتاد بر وسط سر او.
|| بهره ٔ معین کسی .
ج ، حقوق .
(منتهی الارب ).
|| (اصطلاح اصول ) اصولیان حق را بر دو قسم دانند حق خدا و حق بنده .
حق خدا آن است که اگر آنرا بنده ساقط گرداند ساقط نشود و از میان نرود مانند نماز و روزه و حج و جهاد و حق بنده با اسقاط او ساقط گردد چون قصاص .
و فاضل چلبی در حاشیه ٔ تلویح در باب محکوم به گوید: مراد از حق اﷲ چیزی است که در آن نفع عمومی مردم مراعات شده و بکسی اختصاص نیافته باشد ، مثل حرمت زنا و آنرا برای اهمیتی که دارد بخدا نسبت دهند و مراد از حق عبدچیزی است که مصلحت و نفع خصوصی وی در آن باشد ، چون حرمت مال غیر.
در این جا با اباحه ٔ مالک آن مباح میشود ولی در آنجا با اباحه ٔ زوج ، زنا مباح نمیگردد.
و در اینجا بحث مفصلی است .
رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و بحر المعانی ، در تفسیر آیه ٔ حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی (قرآن ۲۳۸/۲) شود.
|| آنچه ادای آن واجب باشد.
آنکه واجب کند : بگزار حق مهرمه ای شه که مه مهر نزدیک تو از بخت تو پیغام گزاریست .
فرخی .
شب سده ست یکی آتش بلند افروز حق است مر سده را بر تو حق آن بگذار.
فرخی .
اگر کشته شوم رواست در طاعت خداوند خویش شهادت یابم .
اما باید حق من .
.
.
رعایت کرده آید.
(تاریخ بیهقی ص ۳۵۰).
حق اصطناع بزرگ ما را فراموش نکند.
(تاریخ بیهقی ص ۳۶۱).
ابوالفتح بستی .
.
.
حق خدمت دارد نزدیک خداوند سخت بسیار.
.
.
امیر.
.
.
گفت ترا [ بوسهل حمدوی را ] حق خدمت قدیم است و دوستداری .
.
.
(تاریخ بیهقی ).
از تنت چون ندهی حق شریعت بنماز وز زبان چونکه بخواندن حق قرآن ندهی .
ناصرخسرو.
بعد از آن حق مادراست و پدر و آن استاد و شاه و پیغمبر.
اوحدی .
ج ، حقوق .
|| (اصطلاح فقه ) حق نوعی است از سلطنت بر چیزی متعلق بعین چون حق تحجیر و حق رهانة و حق غرماء در ترکه ٔ میت .
یا متعلق بغیر عین چون حق خیار متعلق بعقد یا سلطنت متعلق بر شخص چون حق قصاص و حق حضانت پس حق مرتبه ٔضعیفی است از ملک بلکه نوعی از ملکیت است .
و فرق حق با حکم اینست که حکم مجرد جعل رخصة است بر فعل چیزی یا ترک آن و حکم بترتب اثر است بر فعل یا ترک .
(حاشیه ٔ سید بر مکاسب شیخ ص ۵۴).
– حق تقدم ؛ حقی که کسی را بر دیگران مقدم دارد.
– حق جوار ؛ حق همسایگی .
مراعاتهای اخلاقی که همسایه را نسبت بهمسایه است .
– حق صحبت ؛ حق اخلاقی که هر یک از دو صاحب را با دیگری پیدا آید : بجان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هوای خدمت او.
حافظ.
– حق طبع ؛ حقی که مؤلف و صاحب کتابی دارد بمنع یا عطاء چاپ کتاب خود.
– حق فسخ ؛ حقی که برای فسخ و شکستن عقد بیعی و جز آن برای متعاقدین شرعاً یا قانوناً مقرر است در مدت معلوم .
خیار فسخ .
اختیار فسخ .
– حق همسایگی ؛ حق جوار.
|| مجلس ترحیم و عزاخانه و ختم و ماتم و انجمن و پرسه ٔ امروزین باشد ، اگرچه در لغت نامه های دسترس نیافتم : کنت مع ابی فی جنازة بعض اهل بغداد من الوجوه و الی جانبه فی الحق جالس ابوجعفر الطبری فأخذ ابی یعظ صاحب المصیبة و یسلیه .
.
.
و مضت علی هذا مدة فحضرنا فی حق لاَّخر ، و جلسناو اذاً بالطبری یدخل الی الحق .
(معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۸۴).
شاید حق در جمله ٔ ذیل نیز بهمین معنی باشد: بونصر بماتم بنشست و نیکو حق گذاردند.
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۵).
و رجوع به کلمه ٔ انجمن شود.
|| راستی .
|| خرم .
(منتهی الارب ).
|| آنچه در ازای کاری بکسی باید دادن : حق العلاج .
حق القدم .
|| هدایا و مالی که دهند خدام و چاکران شاهی به کسی که او را شاه یا امیر بنوی بمنصبی و مقامی گماشته باشد.
و با گزاردن صرف شود.
|| حق ِ ، بحق ِ؛ گونه ای از ادوات قسم و سوگنداست عرب را.
(از منتهی الارب ).
سوگند به .
قسم به .
سوگند میخورم به : حق ذات پاک اﷲالصمد یار بد بدتر بود از مار بد.
بحق آن خم ّ زلف بسان منقار باز بحق آن روی خوب کز آن گرفتی براز.
رودکی .
بحق آن خدایی که نیست جز او خدائی .
(تاریخ بیهقی ص ۳۱۶).
بحق اسماء حسنای او و علامتهای بزرگ او.
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۶).
ندانی بحق ّ خدای و نداند کس این جز که فرزند شبیر و شبر.
ناصرخسرو.
الهی عاقبت محمود گردان بحق صالحان و نیکمردان .
سعدی .
|| حق در ترکیبات ذیل به معنی باره و خصوص و شأن و باب و نظایر اینهاست : – در حق فلان ؛ درباره ٔ او.
در باب او.
بجای او.
در شأن .
در خصوص : مدحت از گفتار شاعر محمل صدق است و کذب صدق درحق کرام و کذب در حق لآم .
سوزنی .
بحق من چو سرابی و بحق دگران همچو دریای مغیره (؟) همه بی پایانی .
سوزنی .
بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه ٔ خود خواند اندر حق یار.
مولوی .
ظالمی .
.
.
هیزم درویشان خریدی بحیف .
.
.
صاحبدلی در حق او گفته بود.
.
.
(گلستان ).
چگوئی در حق فلان عابد که دیگران بطعنه در حق او سخنها گفته اند.
(گلستان ).
چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار ، مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار.
(گلستان ).
آنکس که کرد در حق دارا بدی هنوز نقاش نقش او همه بر دار می کند.
سلمان ساوجی .
حق .
[ ح َق ق ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .
(تعریفات ) (کشاف اصطلاحات الفنون ).
حق .
[ ح ِق ق ] (ع اِمص ) حقه .
پانهادگی شتربچه در سال چهارم .
در سال چهارم درآمدن اشتر بچه .
|| (اِ) اشتر بچه ٔ سه ساله در سال چهارم درآمده .
(منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (صبح الاعشی ج ۲ ص ۳۴).
شتر نر سه ساله .
|| ناقه ای که دندانهایش افتاده باشد از پیری .
(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
|| چون ناقه ٔ گشن یافته از یک سال تجاوز کند و نزاید گویند جازت الحِق ّ و گویند : اتت الناقة علی حِقّها؛ اَی الوقت الذی ضربت فیه عام اول .
ج ، حِقَق ، حِقاق ، حُقُق .
جج ، حقایق .
(منتهی الارب ).
|| گاو دوساله .
حق .
[ ح َق ق ] (اِ) (مرغ .
.
.
) شب آهنگ .
حق .
[ ح ُق ق ] (ع اِ) خانه ٔ عنکبوت .
ج ، حقوق .
(اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).
|| سر سرین که در آن استخوان ران است .
(اقرب الموارد).
حق الفخذ.
گوران .
حق الورک .
(منتهی الارب ).
|| سر بازو که در آن کرانه ٔ کتف است .
یا مغاکچه ٔسر کتف .
حق الکتف .
گو دوش .
(اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
ج ، حقاق .
(مهذب الاسماء).
|| زمین پست یا جُحر در زمین .
(اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
|| زمین مدور.
(منتهی الارب ).
|| زمین گرد یا الارض المستدیره او المطمئنة.
|| حق طیب ؛ ظرف چیزهای خوشبو.
(از اقرب الموارد).
|| ج ِ حَقَّه .
(منتهی الارب ).
رجوع به حقه شود.<

اسم ضیاء‌الحق در فرهنگ لغت معین

حق
(حَ قّ) [ ع . ] ۱ – (ص .) راست ، درست . ۲ – (اِ.)راستی ، درستی . ۳ – عدل ، انصاف . ۴ – نصیب ، بهره . ۵ – ملک و مال .
حق آب و گل
( ~ ِ بُ گِ) (اِمر.) (عا.)صاحب امتیاز بودن به دلیل سکونت دیرینه در جایی .
حق البوق
(حَ قُّ لْ) [ ع . ] (اِمر.) (عا.) ۱ – رشوه ، انعام . ۲ – باج .
حق التألیف
(حَ قُّ تَُ) [ ع . ] (اِمر.) مزد و پاداش و پولی که به مؤلفان در ازای تألیف کتابی پرداخته می شود.
حق التدریس
( ~ُ . تَّ) [ ع . ] (ص مر.) وجهی که در ازای تدریس به استاد و آموزگار پرداخت شود ، آموزانه (فره ).
حق الزحمه
( ~ُ. زَّ مِ) [ ع . ] (ص مر.) دستمزد.
حق السکوت
( ~ُ سُُ) [ ع . ] (ص مر.) پول یا مالی که برای پنهان نگه داشتن رازی به کسی داده شود.
حق الله
( ~ُ لا) [ ع . ] (اِمر.) اجرای اوامر خدا و طاعت و عبادت او.
حق الناس
( ~ُ نُ) [ ع . ] (اِمر.) حقی که افراد نسبت به یکدیگر دارند و باید رعایت کنند.
حق به جانب
(حَ قّ. بِ. نِ) (ص مر.) دارای ظاهر مظلوم و محق .
حق تعالی
(حَ تَ لا) [ ع . ] (اِمر.) خدا که والاست ، پروردگار والامقام .
حق حساب
( قُِ حِ) [ ع . ] (اِمر.) باج ، رشوه .
حق شناس
(حَ. ش ) [ ع – فا. ] (ص فا.) ۱ – معتقد به حقیقت و راستی . ۲ – خداشناس .
حق گو
(ی ) (حَ) [ ع – فا. ] (ص فا.)۱- حقیقت – گوی ، راست گوی . ۲ – مرغ حق ، مرغ شباویز.
ذی حق
(حَ قّ) [ ع . ] (ص مر.) دارندة حق ، برحق .
مرغ حق
( ~ حَ قُ) [ فا – ع . ] نوعی جغد که در شب برای شکار از لانة خود خارج می شود و صدایش شبیه کلمة «حق » است .

اسم ضیاء‌الحق در فرهنگ عمید

حق
۱. [مقابلِ باطل] راست؛ درست: حرفِ حق. ۲. (اسم) اختیاری که طبیعت ، قانون ، یا عرف به کسی داده است: حقّ حرف زدن. ۳. (اسم) هزینه یا کارمزدی که در برابر انجام کاری به شخص یا نهادی پرداخت می شود: حقّ بیمه. ۴. (اسم) تسهیلاتی که شخص در برابر برخوردار نبودن از امکاناتی ویژه دریافت می کند: حقّ مسکن ، حقّ خواربار. ۵. (اسم) انصاف؛ عدل: حق را زیر پا نگذار. ۶. (اسم) وظیفه؛ تکلیف: حقّ فرزندی را به جا بیاور. ۷. (اسم ، صفت) [مجاز] از نام های خداوند. ۸. (اسم مصدر) [قدیمی] ثابت و واجب کردن امری یا چیزی. ۹. (اسم مصدر) [قدیمی] واقف شدن بر حقیقت امری. * حقِ امتیاز: پولی که بابت بهره برداری قانونی از چیزی به واگذارکننده می دهند. * حق حاکمیت: حق حکمرانی داشتن. * حق حاکمیت ملی: (سیاسی) حقی که سازمان ملل متحد برای ملت ها شناخته و تصویب کرده که هر ملتی باید بر سرنوشت خود مسلط باشد و هیچ ملتی حق مداخله در تعیین سرنوشت ملت دیگر ندارد.
حق الامتیاز
= حق * حق امتیاز
حق التالیف
پولی که بابت تٲلیف کتابی از طرف ناشر به مؤلف داده می شود.
حق التدریس
کارمزدی که به مدرس در برابر تدریس پرداخت می شود.
حق التولیه
مبلغی که متولی موقوفهای از درآمد آن برداشت می کند.
حق الزحمه
مزد کار و زحمت؛ دستمزد.
حق السکوت
پولی که کسی برای فاش نکردن سرّی از دیگری می گیرد.
حق الشرب
پولی که بابت بهای آبی که به خانه یا مزرعه می رسد داده می شود؛ حقابه؛ آب بها.
حق العبور
پولی که برای گرفتن اجارۀ عبور از جایی یا کشوری پرداخت می شود؛ ترانزیت.
حق العمل
۱. مزد کار؛ کارمزد. ۲. پولی که معمولاً به صورت درصدی بابت فروش کالایی از صاحب کالا دریافت می کنند.
حق القدم
۱. پایمزد؛ پامزد؛ پارنج. ۲. پولی که برای عیادت بیمار به پزشک داده می شود.
حق اللـه
۱. حقی که خداوند بر بنده دارد. ۲. [مجاز] طاعت ، امر ، و عبادتی که شرع دستور انجام آن را داده است ، مانندِ نماز ، روزه ، و سایر فرایض مذهبی.
حق المرتع
پولی که صاحب مرتع از صاحب گوسفندان بابت چریدن آن ها در چراگاه میگیرد.
حق الناس
حقی که مردم نسبت به یکدیگر دارند ، مانند تجاوز نکردن به جان ، مال ، ناموس ، شرف ، و حیثیت یکدیگر.
حق الوکاله
پولی که وکیل برای کاری که انجام می دهد از موکل خود میگیرد.
حق الیقین
۱. یقین داشتن به ماهیت چیزی که به جمیع حواس دریافته شده و هیچ شک و تردید در آن نباشد. ۲. (تصوف) سومین مرحله از مراحل سه گانۀ سلوک ، پس از علم الیقین و عین الیقین ، برابر با شهود حق در مقام عین جمع.
حق پرست
۱. [مجاز] دوستدار راستی و درستی. ۲. [قدیمی] پرستندۀ خدا.
حق پسند
۱. کاری که خدا ازآن راضی باشد. ۲. (صفت فاعلی) کسی که راستی و درستی را می پسندد.
حق جو
جویندۀ حقیقت و راستی؛ آن که جویای حق و حقیقت است.
حق دار
۱. دارای حق؛ کسی که حق با اوست. ۲. آن که چیزی را به حق متصرف است.
حق شناس
۱. خداشناس. ۲. کسی که معتقد به حقیقت و راستی است. ۳. آن که حق نعمت یا خدمت و مساعدت کسی را در نظر داشته باشد و قدردانی و شکرگزاری کند: گر انصاف خواهی ، سگ حق شناس / به سیرت بِه از مردم ناسپاس (سعدی۱: ۱۲۵).
حق شناسی
۱. خداشناسی. ۲. شناختن حق نعمت و احسان کسی و قدردانی و شکرگزاری.
حق گزار
۱. کسی که به حق حکم می دهد و به راستی و حقیقت عمل می کند؛ دادگر. ۲. آن که حق احسان دیگری را ادا می کند.
حق گو
گویندۀ حقیقت؛ راست گو.
حق ناشناس
آن که حق نعمت کسی را فراموش می کند و پاس نمی دارد.
ذی حق
صاحب حق؛ دارای حق؛ سزاوار.

اسم ضیاء‌الحق در فرهنگ فارسی

حق
راست ودرست , ضدباطل , ثابت وواجب , عدل ویقین
۱ – ( صفت ) راست درست مقابل باطل : مطلب حق . ۲ – ( اسم ) راستی درستی حقیقت : (( از حق عدول کرد . )) ۳ – یقین : (( این مطلب حق است . )) ۴ – عدل داد انصاف : (( حق مطلب را ادا کرد . )) ۵ – نصیب بهره مزد . ۶ – سزاواری شایستگی : (( حق بود که بگویید …)) ۷ – ملک مال . جمع : حقوق. ۸ – ( اسم ) خدای تعالی . ۹ – یا حق اول . ۱ – سبب اول عقل اول . ۲ – ذات واجب . یا به حق . سوگند به : بحق خدا . یا حق حساب . باج سبیل رشوه . یا در حق . دربار. در باب : (( در حق وی شفاعت کرد . )) یا حق بجانب کسی بودن . حق داشتن وی محق بودن او .
خانه عنکبوت سر سرین که استخوان ران است
حق الارض
حقی که به مالک زمین دهند برای کشت یا چرانیدن مواشی یا مروز و امثال آن
حق الامتیاز
( اسم ) وجهی که از بابت امتیاز استخراج معادن صید ماهی و غیره بدولت دهند .
حق البندر
ترکیب اضافی از حق عربی و بندر فارسی
حق التالیف
( اسم ) مزد و پاداش و پولی که بمولفان در ازائ تالیف کتابی پرداخته میشود ( چه از طرف دستگاههای اداری نظیر وزارت فرهنگ و دانشگاه و چه از طرف ناشران کتب و کتابفروشیها ).
حق التدریس
( اسم ) وجهی که معلمی درازای ساعات تدریس خود دریافت کند .
پاداشی که به مدرس دهند برای درس گفتن
حق التعلیم
پاداشی که به معلم علمی یا فنی دهند آموختن آنرا
حق التولیه
( اسم ) ۱- حقی که بمتولی املاک موقوفه و یا زیارتگاه تعلق می گیرد . ۲- وجهی که صدر و قورچی باشی در عهد صفویه میگرفته اند .
مالی که به متولی وقفی یا مزار امام یا امام زاده دهند برای تولیت امور آن وقف یا مزار
حق الثبت
آنچه که بر ارباب محاضر و غیره پردازند برای ثبت ایقاعی یا عقدی و جز آن
حق الحفاظه
جعل نگهبان و حافظ چیزی سود ربح
حق الخواحه
ده جزئ دهستان نردین بخش میامی شهرستان شاهرود
حق الدخول
حق الورود
حق الزحمه
( اسم ) دستمزد دسترنج
از زحمت مراد تعبی است که برای انجام کاری برند
حق السعی
( اسم ) مداخل و در آمد اتفاقی یا پاداش ماموران ( عاملان ) در عهد صفویه .
حق العمل حق الزحمه
حق السهم
( اسم ) حق المرتعی که در املاک اربابی از طرف رعیت یا رباب پرداخته میشد ( مثلا در تربت حیدری ) .
حق السکوت
( اسم ) مزدی که برای فاش نکردن اسرارکسی یا کسانی گیرند خموشانه .
رشوه و پاره که دهند داننده رازی را تا افشا آن نکند
حق الشرب
( اسم ) ۱- حقی است که بسهمی از آب رودخانه تعلق میگیرد . ۲- آب بها
آب بهائ
حق الشفعه
حق تقدمی که یکی از دو شریک بر دیگران دارد چون شریک دیگر سهم ملک خود فروختن خواهد
حق الطبابه
حق العلاج حق القدم طبیب
حق العبور
( اسم ) وجهی که بابت عبور از جاده و کوچه پردازند ترازیت .
راهداری
حق العلاج
حق القدم طبیب
حق العمل
مزدی که از بابت فروش کالایی بصاحب کالا پردازند. یا حق العمل کار . کسی که با گرفتن مطدی کالای بازرگانی را بفروش برساند . یا حق العمل کاری . شغل و عمل حق العمل کار .
کارمزد
حق الفخذ
غارچه حق الورک حق الحاوی
حق القدم
( اسم ) پایمزدی پای رنج : (( حق القدم طبیب ..))
مزد پا پایمزد مزد طبیب که بخانه آید مزد قاصد
حق القفا
میان پس گردن
حق الله
( اسم ) اجرای اوامر خدا و طاعت و عبادت او مانند اقامه فرایض و سنن . گویند این نوع حقوق از جانب خدا بخشیده میشود .
امری که مخالف آن اجرائ حد یا تعزیر ایجاد کند مقابل حق الناس
حق الماره
حق عابر سبیل از میوه باغ و فالیزبی ادائ بهائ آن
حق المرتع
( اسم ) حقوق یا عوارض چراندن حیوانات در چراگاه .
حقی که شبانان و چوبداران بصاحبان مراتع و چراگاه ها دهند برای چرانیدن احشام خویش در آن
حق المرعی
حق المرتع
حق المعرفه
شناسایی بدرستی . یا حق المعرفه .
حق المنشور
( اسم ) پاداش فرمان : ….نثار منصب و حق المنشور ولایت رسالت او بنص قر آن مجید …. نتواند بود .
حق الناس
( اسم ) حقی است که افراد نسبت بیکدیگر دارند و باید رعایت آنها را بکنند مانند عدم تجاوز به مال و ناموس و جان یکدیگر . حق الناس باین معنی معمولا در معاملات ذکر میشود مانند : حق شفعه حق مضاجعت حق موقوف علیهم نسبت بوقف و عین موقوفه حق نفقه عیال و اولاد . این نوع حقوق بر دوقسم است : حقوق قابل انتقال واسقاط حقوق غیر قابل اسقاط و انتقال . بالجمله رد ودایع و امانات و حفظ حیثیت و احنرام افراد بمال مردم و احتراز از غضب اموال مردم و حرق و نهب و اتلاف آن از حقوق ناس است که قابل عفو و بخشایش از طرف هدا نیست .
آنچه آدمی سزاوار آن است از دین یا ارث یا نفقه و یا شفعه یا حبوه و امثال آن
حق النظاره
۱- ( اسم ) حقوقی که مخصوص ناظر موقوفه است . ۲- مداخل و مزایایی که در عهد صفویه بناظر بیوتات تعلق داشت .
حق الورود
مبلغی که پردازند برای اجازه ورود به گردشگاهی یا باغی یا اجتماعی یا مدرسه و امثال آن
حق الورک
مغاکی که سر استخوان ران در آن است
حق الوزاره
(اسم ) ۱ – حقوق وزیر ۲- مزایا و مداخلی که وزیر اعظم در عهد صفویه دریافت میداشت .
حق الوصایه
پاداشی که وصی را مقرر است
حق الوکاله
( اسم ) وجهی که وکیل دادگستری در مقابل وظیفه ای که انجام میدهد از موکل خود دریافت می کند .
اجرت و مزد که در مقابل کار وکیل موکل او بدو دهد
حق الکتف
مفاک سردوش
حق الکفاله
پاداش که بازائ کفالت کاری یا مقامی دهند
حق الیقین
کتابی است در مسایل دینی در تالیف ملا محمد باقر مجلسی .
( اسم ) شهود حق است در مقام عین جمع : و اگر چه علمای دین و عارفان معرف حق الیقین در فظیلت عفو و منقبت احسان مبالغه ها نموده اند ….
حق اندیش
درست فکر کننده
حق بجانب
( صفت ) کسی که حق با اوست . یا قیاف. حق بجانب خود گرفتن. خود را محق جلوه دادن
حق بشناس
شاکر حق شناس
حق بین
آنکه مراعات حق کند آنکه حدسهای وی صائب است
حق پذیر
قبول کننده حق
حق پرست
خداپرست
حق پرستی
چگونگی حق پرست
حق پژوه
( صفت ) آنکه در کشف حقیقت است .
حق پوشی
مخفی کردن حقیقت
آل حق
اهل الله
الله حق
دهی است از دهستان هریس بخش مرکزی شهرستان سراب .
اهل حق
فره ای از غلات که آیین آنان اختلاطی است از اسلام ادیان ایران باستان ( زردشتی و مانوی ) یهودیت و مسیحیت . گروهی از کردان [ گوران ] و ایلهای مجاور آنان ( سنجابیها اهالی صحنه کرمانشاه دیه های اطراف هشتگرد قزوین بومهن و ورامین ) ازین فرقه اند
نامی است که نصیریان یعنی علی اللهیان بخود دهند .
بی حق
حق ناشناس
حرف حق
بیان درست سخن صحیح
حق حق
حکایت صوت هکه و سکسکه آنکه بسیار گریسته است
خلاف حق
ضد راستی و حقیقت
ذو حق
سزاوار .
ذی حق
۱- صاحب حق مستحق ۲- بر حق مقابل مبطل.
صاحب حق . سزاوار .
ظل حق
کنایه از خلیفه و پادشاه باشد .
هو حق
( جمله اسمی ) او خدا ) حق است ( ذکر متعارف درویشان ) .
یا حق
( ندا ) ای حق ( خدا ) ( اصطلاحات متعارف درویشان )

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا

  • کتاب زبان اصلی J.R.R
  • دانلود کتاب لاتین
  • خرید کتاب لاتین
  • خرید مانگا
  • خرید کتاب از گوگل بوکز
  • دانلود رایگان کتاب از گوگل بوکز