معنی اسم لَیث

لَيث :   (عربي) ۱- سخت، شدید؛ ۲- شير، اسد؛ ۳- (به مجاز) دلير و شجاع؛ ۴- (اَعلام) ۱) لَیث ابن بختری مرادی [قرن ۲ هجری] از ياران امام باقر(ع) و امام صادق(ع) كه كنيه او ابوبصير بوده است؛ ۲) چهارمین امیر [۲۹۶-۲۹۸ قمری] سلسله‌ي صفاریان. فارس را تصرف کرد ولی از سپاهیان خلیفه شکست خورد و اسیر شد و او را در بغداد کشتند.

%d9%84%d9%8e%db%8c%d8%ab

اسم لیث در لغت نامه دهخدا

لیث .
[ ل َ ] (ع اِ) شیر.
(منتهی الارب ).
اسد.
شیر درنده .
(غیاث ).
ج ، لیوث .
|| نوعی عنکبوت که به جستن گیرد مگس را .
(منتهی الارب ).
مگس گیر.
ج ، لیوث .
(مهذب الاسماء).
|| لیث عفرین ؛ شیر بیشه .
|| بیشه ٔ شیر.
|| جانورکی که در بن دیوار ماند.
|| جانورکی شبیه کربسه که بر سوار عارض شود و به دُم زند منسوب به عفرین که شهری است .
(منتهی الارب ).
گوش خزک .
(مهذب الاسماء).
|| گیاهی است .
|| گیاه انبوه .
(منتهی الارب ).
|| (ص ) مرد تمام اندام .
|| مرد ضابط وتوانا و زیرک .
|| به غایت رساننده ٔ امور.
|| زبان آور.
بلیغ.
|| (اِخ ) پدر حی است .
|| نام شهری .
(منتهی الارب ).
|| نام برجی از بروج دوازده گانه که آن را شیرفلک خوانند و عرب آن را اسد نیز گویند.
(مفاتیح ).
لیث .
[ ل َی ْ ی ِ ] (ع ص ) نبات ٌ لیث ؛ گیاه درهم پیچیده و انبوه .
(منتهی الارب ).
لیث .
(ع ص ، اِ) ج ِ الیث .
(منتهی الارب ).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) قبیلة من بکربن عبد مناةبن کنانة و هم بنولیث بن بکربن عبد مناة.
منهم الصعب بن جثامة اللیثی الصحابی رضی اﷲ عنه و قد ذکر الحمدانی : ان منهم طائفة بساقیة قلته بالاخمیمیة من صعید مصر.
(صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۰).
و رجوع به لیث بن بکر شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) موضعی است میان سرین و مکه و آنجا را وقعه ای است .
(از منتهی الارب ).
رودباری است پائین سراة که به دریا یا موضعی از حجاز ریزد.
لیث گوید: موضعی است در دیار هذیل .
(از معجم البلدان ).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) هو احد ماقیل فی اسم ابی هند الداری .
و تأتی ترجمته فی الکنی .
(الاصابة ج ۶ ص ۱۱).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی رقیة.
وزیر ولیدبن عبدالملک و سلیمان بن عبدالملک .
(مجمل التواریخ و القصص صص ۳۰۶-۳۰۷) .
و کان یکتب لسلیمان [سلیمان بن عبدالملک ] علی دیوان الرسائل لیث بن ابی رقیة.
.
(الوزراء و الکتاب ص ۲۹).
و کان یکتب لعمر [عمربن عبدالعزیز] اللیث بن ابی رقیة مولی ام الحکم بنت ابی سفیان .
(الوزراء ص ۳۳).
لیث بن ابی رقیة در عهد سلیمان بن عبدالملک به سرانجام مهام وزارت مشغولی میکرد.
(دستورالوزراء ص ۲۰).
و رجوع به عقدالفرید ج ۴ شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی سلم .
در اول خلافت ابودوانق درگذشت .
(تاریخ گزیده ص ۲۵۲).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی سلیم .
معاصر عبدالکریم بن ابی العوجاء.
محدث است و از نافع روایت کند و هم از واصل بن حیان .
وی را از ثقلاء شمرده اند.
رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۷۹ و ۳۰۹ و ج ۲ ص ۱۳۱ و تاریخ الخلفاء سیوطی ج ۶ و المصاحف ص ۱۸۲ شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن بکربن عبدمناف بن کنانة مولای بسام .
و بسام از بزرگی درجات علم بدان جایگاه برسید که خویشتن را به صدهزار دینار بازخرید از مولای خویش .
گفتند چیزی حط (یعنی وضع و تخفیف ) نخواهی ، گفت نه که من خویشتن را بیش از این ارزم ونیک نقد برکشید و بداد.
(تاریخ سیستان ص ۱۸ در فصل یاد کردن نام کسانی که پس از اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان را بدانستند به فعل ).
زرکلی در اعلام گوید: لیث بن بکربن عبد مناة.
از کنانة جدی جاهلی است و از نسل وی است صعب بن جثامة الصحابی .
(الاعلام زرکلی ج ۳).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ادریس محدث است .
رجوع شود به فهرست کتابخانه ٔ سپهسالار ج ۲ ص ۲۹۰٫
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ترسل .
از کسان هارون خلیفه مأمور مصر و نامزد حکومت سیستان : .
.
.
سخن سیستان رفت به حضرت امیرالمؤمنین هارون الرشید که لیث بن ترسل روزی امیرالمؤمنین را که از شکار بازگشته بود خدمتی کرد وبه موقع افتاد ، پس او را بخواند و گفتا ترا به مصر همی فرستم اگر کار بر آن جمله کنی که ایزد تعالی و تقدس فرموده است ، به سیستان ترا مسما کنم تا کارت بزرگ گردد ، پس مردمان مجلس گفتند که مصر ، بزرگوار شهری بود تا امروز که امیرالمؤمنین حدیث سیستان یاد کرد.
.
.
(تاریخ سیستان ص ۱۵۳).
و رجوع به لیث بن فضل شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن جثامة الکنانی اللیثی اخوالصعب بن جثامة.
تقدم نسبه فی اخیه قال المرزبانی فی معجم الشعرا ، مخضرم و قرأت بخط العلامة رضی الدین الشاطبی فی هامش الترجمة انه قراء فی انساب مصر لیحیی بن ثوبان الیشکری مانصه : و ولد جثامةبن قیس صعبا و لیثا محلما و امهم فاخته بنت حرب اخت ابی سفیان شهدوا مع النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم وقعة خیبر.
(الاصابة ج ۶ ص ۱۱).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن حَبرویَه .
محدث است .
لیث .
[ل َ ] (اِخ ) ابن خالد.
ابوالحارث یکی از روات قرائت کسائی .
(ابن الندیم ).
و رجوع به ابوالحارث .
.
.
شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن ضمام .
شاعری است از عرب .
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن عاصم بن کلیب القتبانی ابوزرادة المصری .
محدث است .
وی از ابن جریح و ابن یونس بن عبد الاعلی از وی روایت کند.
ابن یونس گوید: وی مردی صالح بود و به سال ۲۱۱ هَ .
ق .
درگذشت .
(حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ج ۱ ص ۱۲۶).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن عاصم الخولانی المصری .
امام جامع مصر به عهد رشید.
محدث است .
وی از حسن بن ثوبان وابن وهب از وی روایت کند و ابن حبان توثیق او کرده است .
(حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ج ۱ ص ۱۲۶).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ شاشی ، مکنی به ابونصر.
محدث و تابعی است .
رجوع به ابونصر شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن عبدة البصری .
ابوالحارث .
تابعی است .
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن فرقةبن سلیم بن ماهان .
نیای پنجم امیر خلف بن ابی جعفر احمدبن ابی اللیث بن خلف بن اللیث .
فرمانروای سیستان .
(تاریخ سیستان ص ۳۴۲).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن فضل ، مکنی به ابن ترسل .
والی قهستان و حاکم سیستان از جانب مأمون عباسی به سال ۱۹۹ هَ .
ق .
صاحب تاریخ سیستان گوید: مأمون لیث بن فضل را که او را ابن ترسل گفتندی سیستان داد و او والی قهستان بود برادر خویش احمدبن الفضل را اینجا فرستاد و اندرآمد [احمد] به سیستان یازده روز گذشته از ماه رمضان سنه ٔ تسع و تسعین و مائة و محمدبن الاشعث اندر این میانه برنهاد (ظ: به زنهار) حرب بن عبیده آمده بود و با او یکی گشته از جمله ٔ سرهنگان او.
احمدبن العقل برای محمدبن الاشعث فرودآمد و مال و ستوران او غارت کرد.
.
.
و شهر فروگرفت [ چون ] ایشان بیامدند ایشان را به شهر اندر نگذاشتند.
باز لیث بن الفضل به نفس خویش به شهر آمد اندرجمادی الاولی سنه ٔ مأتی و به طلب حرب بن عبیده و سپاه وی [ بشد ] با سپاه خویش و بعضی تغل [ ظ: ثقل ] و بنه ٔ او بگرفت و بازگشت که قوت حرب نداشت که با لیث چهارصد سوار بود و با حرب بن عبیده سی هزار سوار و مرد پیاده بود همه ساخته و کاری و قوی گشته ، لیث به شهر اندر آمد و شیعت حرب (یعنی دوستان حرب ) را همی گرفت و همی کشت ، باز حمزة الخارجی از راه مکران به سیستان آمد و لیث بن الفضل پیش او رسولان فرستاد و با او صلح کرد و گفت تو غزوهای بزرگ کردی و خواهیم که با تو مخالطت کنیم تا به مزد آن رسیم و این مردی برخاسته نامش حرب بن عبیده و چنین میگوید که حرب حمزه را برخاستم و خویشتن را بدان بازاری نهاده و تو حاضر نبودی ، اکنون از تو همی استعانت خواهیم که شرّ او از مسلمانان دفع کنی که او را سلاح و شوکت قوی گشته است .
حمزه نامه ٔ او جواب کرد.
.
.
پس به تاختن حرب بن عبیده رفت .
.
.
و محمدبن الاشعث به هزیمت به شهر آمد ، لیث بن فضل او را بگرفت و دو دست و دو پای او بیرون کرد و سوی در پارس پاره ای برآویخت و لیث هرچه در سیستان به دست کردی طعام ساختی و عیاران سیستان را مهمان کردی و خلعت دادی و به روزگار او خوارج اندر شهر آمدی .
.
.
و صلح بود او را بر حمزة الخارجی و یاران او و با ایشان بسیار نیکوئی کردی .
چهار سال اینجا بر این جمله بماند و بسیار بناها کرد و مستغلات و ضیاع خرید به هر جای .
(تاریخ سیستان صص ۱۷۴-۷۶).
و رجوع به لیث بن ترسل شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن سعد ، مکنی به ابی الحارث .
از اصحاب مالک بن انس و از رواة او.
او راست : کتاب التاریخ و کتاب مسائل فقه .
وی از معاویةبن صالح و عبدالعزیزبن ابی سلمة و اباالنضر روایت کند.
و به روزگار هارون الرشید درگذشته است .
ابن جوزی در سیرة عمربن عبدالعزیز آرد: و عن اللیث من بعد انه قال استشهد رجل من اهل الشام فکان یأتی الی ربه کل لیلة جمعة فی المنام فیحدثه و یستأنس به قال فغاب عنه جمعة ثم جاؤه فی الجمعة الاخری فقال له یا بنی لقدا حزننی و شق علی تخلفک فقال انما شغلنی عنک ان الشهداء امروا ان یتلقوا عمربن عبدالعزیز و ذلک عند وفاة عمربن عبدالعزیز رضی اﷲ عنه .
رجوع شود به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۳۷ ، ۱۰۳ ، ۱۲۱ ، ۱۷۴ ، ۲۵۶ و الوزراء و الکتاب ص ۳۳ و تاریخ الخلفا ص ۱۹ ، ۲۰ ، ۱۵۴ ، ۱۷۳ ، ۱۹۰ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۹۴ و قاموس الاعلام ترکی شود.
زرکلی در الاعلام آرد:اللیث بن سعد (۹۴-۱۷۵ هَ .
ق .
) ابن عبدالرحمن الفهمی ، ابوالحارث .
امام اهل مصرفی عصره حدیثاً و فقهاً.
اصله من خراسان و مولده فی قلقشنده و وفاته فی القاهرة و کان من الکرماء الاجواد قال الامام الشافعی اللیث افقه من مالک الا ان اصحابه لم یقوموا به .
اخباره کثیرة و له تصانیف .
(الاعلام زرکلی ج ۳).
ابن جوزی در صفةالصفوة آرد: لیث بن سعد ، مکنی به ابی الحارث مولی لقیس .
ولد سنة ثلاث و تسعین و استقل بالفتوی و الکرم بمصر.
ابوصالح قال : کنا علی باب مالک بن انس فامتنع علینا فقلنا لیس یشبه صاحبنا قال فسمع مالک کلامنا فادخلنا علیه فقال لنا من صاحبکم ؟ فقلنا اللیث بن سعد فقال تشبهونی برجل کتمنا الیه فی قلیل عصفر نصبغ به ثیاب صبیاننا و ثیاب جیراننا فانفذ الینا ما صبغنابه ثیابنا و ثیاب صبیاننا و ثیاب جیراننا و بعناالفضلة بالف دینار.
محمدبن موسی الصائغ قال سمعت منصوربن عمار یقول تکلمت فی جامع مصر یوما فاذا رجلان قد وفقا علی الحلقة فقالا اجب اللیث فدخلت علیه فقال انت المتکلم فی المسجد؟ قلت نعم ، قال رد علی الکلام الذی تکلمت به فاخذت فی ذلک المجلس بعینه فرة و بکی حتی رحمته ثم قال ما اسمک ؟ قلت منصور قال ابن من ؟قلت ابن عمار قال انت ابوالسری قلت نعم ، قال الحمدﷲ الذی لم یمتنی حتی رأیتک ثم قال یا جاریة فجأت فوقفت بین یدیه فقال لهاجئی بکیس کذا و کذا فجأت بکیس فیه الف دینار فقال یا اباالسری خذ هذا الیک و صن هذاالکلام ان تقف به علی ابواب السلاطین و لاتمدحن احدا من المخلوقین بعد مدحتک لرب العالمین و لک علی فی کل سنة مثلها فقلت رحمک اﷲ ان اﷲ قد احسن الی و انعم قال لاترد علی شیئاً اصلک به فقبضتها و خرجت قال لاتبطئی علی فلماکان فی الجمعة الثانیة اتیته فقال لی اذکر شیئاً فتکلمت فبکا و کثر بکاؤه فلما اردت ان اقوم قال انظر ما فی ثنی هذه الوسادة و اذا خمسمائة دینار فقلت عهدی بصلتک بالامس قال لاتردن علی شیئاً اصلک به .
متی رأیک ء؟ قلت الجمعة الداخلة قال کانک فتت عضوا من اعضائی فلما کنت الجمعة الداخلة اتیته مودعاً فقال لی خذفی شیئی اذ کرک به فتکلمت فبکی و کثر بکاؤه ثم قال لی یا منصور انظر ما فی ثنی الوسادة فاذا ثلثمائة دینار قد اعدها للحج ثم قال یا جاریة هاتی ثیاب احرام منصور فجأت بازار فیه اربعون ثوبا قلت رحمک اﷲ اکتفی بثوبین فقال لی انت رجل کریم و یصحبک قوم فاعطهم و قال للجاریة التی تحمل الثیاب معه و هذه الجاریة لک .
سلیم بن منصور قال سمعت ابی یقول دخلت علی اللیث بن سعد یوما فاذا علی رأسه خادم فغمزه فخرج ثم ضرب اللیث بیده الی مصلاه فاستخرج من تحته کیسافیه الف دینار ثم رمی بها الی ثم قال یا اباالسری لاتعلم ابنی فتهون علیه .
الحسن بن عبدالعزیز قال الی الحارث بن مسکین اشتری قوم من اللیث بن سعد ثمرة فاستقلوها فاستقالوه فأقالهم ثم دعا بخریطة فیها اکیاس فامر لهم بخمسین دیناراً فقال له الحارث ابنه فی ذلک ، فقال : اللهم غفرا انهم کانوا قداملوا فی ذلک املا فاحببت ان اعوضهم عن املهم بهذا.
سعیدالاَّدم قال مررت باللیث بن سعد فتنحنح لی فرجعت الیه فقال لی یا سعید خذ هذا القیذاق فاکتب لی فیه من یلزم المسجد ممن لابضاعة له و لاغلةقال فقلت جزاک اﷲ خیراً یا ابالحارث و اخذت منه القیذاق ثم صرت الی المنزل فلما صلیت اوقدت السراج و کتبت بسم اﷲ الرحمن الرحیم ثم قلت فلان بن فلان ثم قلت فلان فبینا انا علی ذلک اذ اتانی آت فقال واﷲ یا سعید تأتی الی قوم عاملوا اﷲ سرافتکشفهم لادمی مات اللیث و مات شعیب بن اللیث ا لیس مرجعهم الی اﷲ الذی عاملوه قال فقمت و لم اکتب شیئا فلما اصبحت اتیت اللیث بن سعد فلما رآنی تهلل وجهه فناولته فنشره فاصاب فیه بسم اﷲالرحمن الرحیم ثم ذهب بنشره فقلت له ما فیه غیر ما کتبت فقال لی یا سعید و ما الخبر؟ فاخبرته بصدق عماکان فصاح صیحة فاجتمع علیه الخلق فقالوا یا اباالحارث الیس خیراً؟ فقال لیس الاخیر ثم اقبل علی فقال یا سعید بینتها و حرمتها صدقت مات اللیث الیس مرجعهم الی اﷲ قال علی بن محمد سمعت مقدام بن داود یقول سعید الادم هذا یقال انه من الابدال و قد کان رآه مقدام .
عبدالملک بن یحیی بن بکیر قال سمعت ابی یقول وصل اللیث بن سعدثلاثة انفس بثلاثة آلاف دینار احترقت دار ابن لهیعة فبعث الیه بالف دینار و حج فاهدی الیه مالک بن انس رطبا علی طبق فرد الیه علی الطبق الف دینار و وصل منصوربن عمار بالف دینار و قال لایسمع بهذا ابنی فتهون علیه فبلغ ذلک شعیب بن اللیث فوصله بالف دینار الادینارا و قال انما نقصتک هذا الدینار لئلااساوی الشیخ فی العطیة.
محمدبن رمح قال کان دخل اللیث بن سعد فی کل سنة ثمانین الف دینار و ما وجب لله تعالی علیه زکاة قط.
سلیم بن منصور قال سمعت ابی یقول کان اللیث بن سعد یستغل فی کل سنة خمسین الف دینار فیحول علیه الحول و علیه دین .
اسند اللیث عن کثیر من التابعین کعطاء و نافع و ابی الزبیر و الزهری و قیل انه ادرک نیفا و خمسین تابعیا.
و توفی یوم الجمعة الاربع عشرة لیلة بقیت من شعبان من سنة خمس و سبعین و مائة و دُفن بعد الجمعة.
(صفة الصفوة ج ۴ صص ۲۸۱-۲۸۵).
حافظ ابی نعیم در ذکر اخبار اصفهان آرد: لیث بن سعدبن عبدالرحمن ابوالحارث الفهمی سکن مصر.
اصبهانی الاصل احدالائمة توفی سنة خمس و قیل ست او سبع و سبعین و مائة روی عنه من الاصبهانین قُتیبةبن مهران الاَّزادانی .
حدثنا عبداﷲبن محمدبن جعفرحدثنی ابن صُبیح ثنا اسماعیل بن یزید قال سمعت بعض اصحابنا یقول کان لیث بن سعد من اهل اصبهان من ماربین .
حدثنا عبداﷲبن محمد قال سمعت اباالحسن الطحان قال سمعت ابن زُغبة یقول سمعت اللیث بن سعد یقول نحن من اهل اصبهان فاستو صوابهم خیرا.
حدثنا عبدالرحمن بن جعفر ثنا اسحاق بن اسماعیل الرملی سمعت محمدبن رُمح یقول کان دخل اللیث بن سعد فی کل سنة ثمانین الف دینار ما اوجب اﷲ علیه زکاة درهم قطّ.
حدثنا ابوبکربن خلاّد ثنا احمدبن ابراهیم بن ابراهیم بن ملحان ثنا یحیی بن بُکیر حدثنی اللیث بن سعد عن یزیدبن ابی حبیب عن عمارةبن ابی فروة عن محمدبن مسلم الزهُری حدّثه ان عُروة حدثه ان عمرة بنت عبدالرحمن حدثته ان عائشة حدثتها ان رسول اﷲ(ص ) قال اذا زنت الامة فاجلدوها ثم ان زنت فاجلدوها فان زنت فاجلدوها ثم بیعوها ولو بقفیر و القفیر الحبل .
(ذکر اخبار اصفهان ج ۲ ص ۱۶۸).
صاحب عقدالفرید آرد:اللیث بن سعد قال : بلغنی ان ابلیس لقی نوحا صلی اﷲ علیه و سلم فقال له ابلیس : اتق الحسد و الشح ، فانی حسدت آدم فخرجت من الجنة و شح َ آدم علی شجرة واحدةُ منع منها حتی خرج من الجنة.
ج ۲ ص ۱۵۴).
قال اللیث بن سعد: کان عمر اول من جنّدالاجناد و دوّن الدواوین و جعل الخلافة شوری بین ستة من المسلمین و هم علی و عثمان وطلحة و الزبیر و سعدبن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف لیختاروا منهم رجلاً یولونه امرالمسلمین و اوصی ان یحضر عبداﷲبن عمر معهم و لیس له من امر الشوری شیئی .
(ج ۵ ص ۲۸).
و من حدیث اللیث بن سعد قال : مر عبداﷲبن عمر بحذیفة فقال : لقد اختلف الناس بعد نبیّهم ، فما منهم احد الا اعطی دینه ماعدا هذا الرجل .
(ج ۵ ص ۶۴).
و رجوع به ج ۵ ص ۱۸ و ۲۶ و ج ۷ ص ۳۱۲ و ۲۶۴ و المصاحف ص ۱۸۳ و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۹ ، ۲۰ ، ۱۵۴ ، ۱۷۳ و ۱۹۰ شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن سودبن اسلم بن الحافی .
از قضاعة ، از حمیر.
جدی جاهلی است قبائل بسیار ازفرزندان وی متفرع شده اند ، از پسرش زید.
رجوع به وفیات الاعیان و سبائک الذهب ص ۲۳ شود.
(الاعلام زرکلی ج ۳).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن علی بن اللیث الصفار.
یکی از ملوک سلسله ٔ صفاریه در سیستان .
وی پس از پسرعم خویش طاهربن محمد (۲۹۶ هَ .
ق .
) به ولایت رسید و بلاد فارس را نیز ضمیمه ٔ ملک خویش گردانید و قصد ارجان کرد ، اما مونس خادم مقتدرعباسی بر وی غلبه یافت و او را بندی ساخت و به بغداد ببرد و به روایت ارجح آنجا کشته شد.
(زرکلی ج ۳ ص ۸۲۳).
لیث بن علی بن لیث برادرزاده ٔ یعقوب و عمرو است .
صاحب تاریخ سیستان آرد: نشستن لیث علی به امیری که او را شیر لباده گفتندی و روز آدینه او را خطبه کردند به سیستان و به فراه و به کش و به بست # بوی التماس و نامه او # .
او را خطبه کردند و خطبه به بُست او را محمدبن زهیر شهمرد کرد که آنجا عامل بود از جهت طاهر و فورجه بن الحسن با مالی بزرگ و جواهر بسیار از طاهر بازگشت و نامه نبشت و جمازه فرستاد به طاهر و به خدای تعالی به چندجای او را سوگند داد که نزدیک سبکری مرو [ و ] بر او اعتماد مکن که او ترا وفا ندارد و کار خویش زی امیرالمؤمنین ساخته است و ضمان کرده که ترا بند کند و زی او فرستد و خود برفت و به رُخد شد و احمدبن سمن هم بازگشت و به زمین داور شد.
پس طاهر و [ یعقوب ] را آن سخن حقیقت شد تا تدبیر کردند که با سبکری حرب کنند [ و ] سرهنگان گروهی با ایشان و طاهر برفت به حرب سبکری و لیث علی مالها جبایت کرد اینجا به سیستان و [ عمال هر سو ] فرستادن گرفت .
سبکری نیز خبر یافت سپاهی بفرستاد روز شنبه یازده روز گذشته از ماه رمضان سنه ٔ ست و تسعین و مائتی لشکرها فراهم رسیدند و سبکری مالی بزرگ فرستاده بودو نامهای نهان سوی سرهنگان و گفته بود که ایشان خداوندزادگان منند و هیچ کسی سزاتر نیست که ایشان را بندگی کند که من ، اما ایشان پادشاهی نخواهند کرد و همت آن ندارند و خزینه و مال جمعکرده ٔ یعقوب و عمرو همه به باد دادند ، اکنون ایشان را و ما را جان ماند همی کند.
یا نه ایما ماند و نه ایشان و می بینید که سیستان خانه ٔ خویش و اهل و فرزندان بگذاشتند از پیش چاکری از آن خویش و برفتند کنون از ایشان که شکوه ای دارد؟ من صواب آن دانم که ایشان را هم با جای بنشانیم و شمشیر به گردن برنهیم و نان خویش و آن ایشان به دست همی داریم تا وهن آن بی خردی که ایشان همی کنند بر ما بیش نباشد و نیز اگر کسی ایشان را بگیرد و خوار کند سستی بر ما باشد چه سپاه سست کاری ایشان همی دیدند و دینار بیعتی بدیشان رسید خاموشی کردند تا ایشان را بند نهادند و سبکری هر دو را به بغداد فرستاد پس خبر به سیستان آمد مردمان همه خاص و عام غمین گشتند و تأسف خوردند و لیث علی همچنان بسیار بگریست و گفت قضا را چیزی نتوان کرد ایزدتعالی داند که من اندر این بی گناهم بر من اعتماد نکردند و خویشتن عرضه کردم و نپذیرفتند ، پس محمد وصیف سجزی این بیتها یاد کرد: مملکتی بود شده بی قیاس عمرو بر آن ملک شده بود راس از حد هند تا به حد چین و ترک از حد زنگ تا به حد روم و گاس رأس ذنب گشت و بسد مملکت زرّ زده شد ز نحوست نحاس دولت یعقوب دریغا برفت ماند عقوبت به عقب بر حواس عمرو عمر رفت وز او ماند بار مذهب روباه به نسل و نواس ای غَما کآمد و شادی گذشت بود دلم دایم از این پرهراس هرچه بکردیم بخواهیم دید سود ندارد ز قضا احتراس ناس شدند نسناس آنگه همه واز همه نسناس گشتند ناس دور فلک کردن چون آسیا لاجرم این اس همه کرد آس ملک اباهزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباس جهد و جد یعقوب باید همی تا که ز جده بدرآید ایاس باز چون خبر به زابلستان شد آنجا اضطراب افتاد که ایشان گفتند که ما بر عهد طاهریم مخالفان او را فرمان نداریم باز لیث علی ، معدل را برادر خویش را آنجا فرستاد به طلب غالب برادر سبکری تا حیلت کرد و غالب را بگرفت و بند کرد و زی لیث فرستاد به سیستان وز آنجا به غزنین آمد و منحجک (؟) را بکشت و مال او برگرفت و سپاه منحجک جمع شدند و معدل را به غزنین نیافتند تا خبر نزدیک علی آمد علی بن الحسن را و فورجه بن الحسن را و احمدبن سمن را با لشکری انبوه کاری آنجا فرستاد تا برفتند و آن کار به صلح راست کردند و معدل و علی بن الحسن الدرهمی به سیستان بازآمدند اندر شهر ربیعالاول سنة سبع و تسعین و مائتی و مالهاء از بُست و رُخد و کابل گشاده گشت بر لیث علی و لیث بیستگانی و عطا همی داد و سپاه بر او جمع شد و خلاف سبکری پیدا کرد و همی گفت و فرمان داد تا بر منبرها یاد همی کردند فعل بد و بی وفائی سبکری که بر خداوندزادگان خویش کرده بود و حجت خویش زی خاص و عام پیدا همی کرد حرب کردن را با او و پسر لیث اندر دست سبکری بود نیز میخواست که او را رها گرداند سپاه جمع کرد و قصد پارس کرد.
رفتن شیر لباده به حرب سبکری به فارس : برفت روز چهارشنبه نیمه ٔ جمادی الاَّخر سنه ٔ سبع و تسعین و مأتی با هفت هزار سوار و محمدبن علی را برادر خویش را بر سیستان خلیفت کرد.
چون به بم برسید سپاه عبداﷲبن محمد القتال همه نزدیک او آمدند و عبداﷲبن محمد خود به نفس خویش زی سبکری شد و او والی بم بود از دست سبکری .
لیث علی یازده روز به بم بود وز آنجا به حناب شد و سبکری لشکرگاه برنده آورد و لیث از حناب برنده شد و هر دو برابر افتادند روز شنبه هفت روز گذشته از شعبان و روز دوشنبه حرب کردند و حربی سخت بود و سبکری به هزیمت شد و لیث علی به اصطخر شد.
روز یکشنبه سیزده روز گذشته از رمضان و پسر لیث آنجا به قلعه ٔ محمدبن واصل بازداشته بود ، کوتوال پسرش را نزدیک لیث فرستاد و لیث از آنجا به شیراز شد پنج روز مانده از ماه رمضان و لشکر آراسته کرد نزدیک آسیا[ ی ] محمدبن اللیث و دیوان بنهاد و مالها و خراج جبایت کرد و معدل برادر خویش را بنوبندجان فرستاد .
وزیر مقتدر آنگاه علی بن محمدالفرات بود.
لیث زی وزیر نامه کرد که من به طلب ولایت نیامدم ، اما به طلب سبکری آمدم .
وزیر ، نامه جواب کرد که سبکری بنده ٔ شماست ، اما ولایت سلطان خراب کردن نشاید تا تو به طلب بنده ٔ خویش آیی .
لیث از شیراز برفت روز شنبه شش روز گذشته از شوال و محمد زهیر را آنجا خلیفت کرد وز آنجا به سرجان شد روز پنجشنبه پنج روز باقی از شوال و مونس خادم آنجا بود با سپاهی بزرگ از آن مقتدر و سبکری با او یکی گشته بود و بدرالصغیر به سپاهان بود و نامه ٔ مقتدر زی بدر رسیده بود که به شیراز رو.
خبر زی علی رسید ، احمدبن سمن را به مدد محمدبن زهیر فرستاد به شیراز و نامه پیوسته گشت به میان لیث و مونس ، و بدر به اصطخر آمد و محمدبن زهیر به حرب او بیرون شد و حرب کردند و محمدبن زهیر هزیمت کرد یک روز مانده از ذی القعده والسلام باز میان لیث علی و مونس ، عبداﷲبن ابراهیم المسمعی صلح کرد بر آن جمله که لیث علی سوی فارس بازگردد سُبکری را خوش نیامد ، گفت : من این حرب به نفس خویش بکنم و از شما یاری نخواهم [ و ] صلح بازافتاد.
چون لیث خبر محمدبن زهیر بشنید بر راهی تنگ [ و ] درشت میان کوهها بازگشت و سپاه او را رنجها بسیار رسید اندر آن راه و عبداﷲبن محمد القتال با سپاهی اندک و بوق و طبل بسیار بر پی ایشان بیامد وز آن بانگ طبلها و بوقهای بسیار یاران لیث علی همی بگریختند ، گفتند: مگر سپاه بسیار است ؛ و مونس بر راه راست بیامد و سبکری بر مقدمه ٔ او تا روز یکشنبه غره ٔ محرم سنه ٔ ثمان و تسعین و مأتی برابر افتادند هر دو سپاه وحربی صعب بکردند و بسیار مردم از هر دو گروه کشته شد و یاران لیث علی هزیمت کردند و او هزیمت نکرد و حرب کرد و بسی مبارزان کشت تا هیچ سلاح به دست او نماند[ و ] اسیر ماند علی بن حمویه او را بگرفت و سرهنگی چند از سپاه او گرفت و مال و بنه ٔ او غارت کردند و معدل برادر او با فوجی سپاه به نشابور افتادند و احمدبن سمن نزدیک سبکری شد و لیث بن علی را به بغداد برد[ ند ] و آنجا محبوس ماند و سبکری بازآمد به شیراز و بیشتری سپاه لیث علی با او و معدل باز از نیشابور به کرمان شد و مالی از کرمان برگرفت .
پس چون خبر گرفتن لیث علی به سیستان آمد ، مردمان سیستان را محمدبن اللیث بخواند و نیکویی گفت وگفت : قضا کار کرد اکنون چون صواب بینید؟ و ابوعلی محمدبن اللیث ، مردی بود کافی و سخی و وافی چنانکه گفتندی که جود حاتم و وفای سموئل بن عاد و شجاعت عمروبن معدی کرب در او موجود است و از هر ادبی و فضلی که می باشد در او موجود بود.
(تاریخ سیستان صص ۲۸۵-۲۹۰ با حواشی ).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن مظفربن نصربن سیار.
صاحب خلیل و مؤلف کتاب العین و آنگاه که لغویین لیث مطلق گویند مراد همین کس است ، چنانکه جوالیقی در المعرب و جز آن .
یاقوت گوید:اللیث بن المظفر کذا قال الازهری فی مقدمة کتابه اللیث بن المظفر و قال ابن المعتز فی کتاب الشعراء من تصنیفه اللیث بن رافعبن نصربن سیار قال الازهری : و من المتقدمین اللیث بن المظفر الذی نحل الخلیل بن احمد تألیف کتاب العین جملة لینفق کتابه باسمه و یرغب فیه من حوله و اثبت لنا عن اسحاق بن ابراهیم الحنظلی الفقیه انه قال کان اللیث رجلاً صالحاً و مات الخلیل و لم یفرغ من کتاب العین فاحب اللیث ان ینفق الکتاب کله فسمی لسانه الخلیل فاذا رأیت فی الکتاب «سألت الخلیل » أو«اخبرنی الخلیل » فانه یعنی الخلیل نفسه قال و اذا قال «قال الخلیل » فانه یعنی لسان نفسه .
قال و انّما وقع الاضطراب فیه (ای فی الکتاب ) من خلیل اللیث قال و اخبرنی المنذری انه سأل ثعلباً عن کتاب العین فقال ذاک کتاب ملی َٔ غدد قال و هذا لفظ ابی العباس و حقه عند النحویین ملاَّن غدداً ولکن کان ابوالعباس یخاطب العامة علی قدر فهمم .
قلت لیس هذا بعذر لابی العباس فانه لو قال ملاَّن غدداً لم یخف معنی الکلام علی صغار العامة فکیف و فی مجلسه الائمة من اهل العلم ثم سائله الذی اجابه لیس بتلک الصورة و انما عذره انه کان لایتکلف الاعراب فی المفاوضة و هی سنة جلة العلماء و اراد فی جراب العین حروفاً کثیرة قدازیلت عن صورها و معانیها بالتصحیف و التغییر فهی تضر حافظها کما تضر الغدد آکلها.
قال ابوالطیب اللغوی مصنف کتاب العین اللیث بن المظفربن نصربن سیار روی ذلک عن ابی عمر الزاهد قال حدثنی فتی قدم علینا من خراسان و کان یقراء علی کتاب العین قال اخبرنی ابی عن اسحاق بن راهویة قال کان اللیث بن المظفربن نصربن سیار صاحب الخلیل رجلاً صالحاً و کان الخلیل قد عمل من کتاب العین باب العین فاحب اللیث ان ینفق سوق الخیل ثم ذکرکما ذکر الازهری .
و حدث عبداﷲبن المعتز فی کتاب الشعراء عن الحسن بن علی المهلبی قال کان الخلیل منقطعاً الی اللیث بن رافعبن نصربن سیار و کان اللیث من اکتب الناس فی زمانه بارع الادب بصیراً بالشعر و الغریب و النحو و کان کاتباً للبرامکة و کانوا معجبین به فارتحل الیه الخلیل و عاشره فوجده بحراً فاغناه و احب الخلیل ان یهدی الیه هدیة تشبهه فاجتهد الخلیل فی تصنیف کتاب العین فصنفه له و خصه به دون الناس و حبره و اهداه الیه فوقع منه موقعاً عظیماً و سر به و عوضه عنه مائة الف درهم و اعتذر الیه و اقبل اللیث ینظر فیه لیلاً و نهاراً لایمل النظر فیه حتی حفظ نصفه و کانت ابنة عمه تحته فاشتری اللیث جاریة نفیسة بمال جلیل فبلغها ذلک فغارت غیرة شدیدة فقالت واﷲ لاغیظنه و لاابقی غایة فقالت ان غظته فی المال فذاک ما لایبالی به ولکنی اراه مکباً لیله و نهاره علی هذا الدفتر واﷲ لافجعنه به فاخذت الکتاب و اضرمت ناراً و القته فیها و اقبل اللیث الی منزله و دخل الی البیت الذی کان فیه الکتاب فصاح بخدمه و سألهم عن الکتاب فقالوا اخذته الحرة فبادر الیها و قد علم من أین اتی فلما دخل علیها ضحک فی وجهها و قال لها ردی الکتاب فقد وهبت لک الجاریة و حرمتها علی نفسی و کانت غضبی فاخذت بیده و ادخلته رماده فسقط فی ید اللیث فکتب نصفه من حفظه و جمع علی الباقی ادباء زمانه و قال لهم مثلوا علیه و اجتهدوا فعملوا هذا النصف الذی بأیدی الناس فهو لیس من تصنیف الخلیل و لایشق غباره و کان الخلیل قد مات .
وجدت علی ظهر جزء من کتاب التهذیب لابی منصور الازهری : ابن درید بقره و فیه عجب و شره و یدعی بجهله وضع کتاب الجمهره و هو کتاب العین اًلَ لا انه قد غیره الازهری وزغه و حمقه حمق دُغه و یدعی بجهله کتاب تهذیب اللغه و هو کتاب العین اًلَ لا انه قد صبغه فی الخارزنجی بله و فیه حمق و وله و یدعی بجهله وضع کتاب التکمله و هو کتاب العین اًلَ لا انه قد نقله .
قرأت بخط ابی منصور الازهری فی کتاب نظم الجمان تصنیف ابی الفضل المنذری : نصربن سیار کان والی خراسان و اللیث بن المظفربن نصر صاحب العربیة و صاحب الخلیل بن احمد هو ابنه حدث عنه قتیبةبن سعید سمعت محمدبن ابراهیم العبدی یقول سمعت قتیبة یقول کنت عندلیث بن نصربن سیار فقال ماترکت شیئاً من فنون العلم الا نظرت فیه الا هذا الفن و ماعجزت الی انی رأیت العلماء یکرهونه یعنی النجوم .
سمعت محمدبن سعید القزاز قال : نصربن سیار والی خراسان المحمول الیه رأس جهم و کان نصر من تحت یدی هشام بن عبدالملک و کان بمرو و کان سلم بن احوز والی بلخ و الجوزجان من یده و هو الذی قتل یحیی بن زیدبن علی بن الحسین و جهم بن صفوان الذی ینسب الیه مذهب جهم و وجه برأسیهما الی مرو الی نصربن سیار فنصبا علی باب قهندز مرو فکان سلم بن احوز یقول قتلت خیرالناس و شرالناس .
قال المنذری و سمعت محمدبن ابراهیم العبدی قال :سمعت ابارجا قتیبة یقول دخل اللیث بن نصربن سیار علی علی بن عیسی بن ماهان و عنده رجل یقال له حماد الخزربک فجأه رجل فقص رؤیا رآها لعلی بن عیسی فهم حماد ان یعبرها فقال لیث کف فلست هناک .
فقال علی یا اباهشام و تعبرها.
قال نعم و انا اعبر اهل خراسان .
فکانت الرؤیا کان علی بن عیسی مات و حمل علی جنازة و اهل خراسان یتبعونه ثم انقض غراب من السماء لیحمله فکسروا رجل الغراب .
فقال اللیث اما الموت فبقاء و اما الجنازة فهو سریر و ملک و اما ما حملوک فهو ما علوتهم و کنت علی رقابهم و اما الغراب فهو رسول قال اﷲ تعالی : «فبعث اﷲ غراباً یبحث فی الأرض » یقدم فلاینفذ امره .
فمامکثوا الا یومین أو ثلاثة حتی قدم رسول من عند الخلیفة فی حمل علی بن عیسی فاجتمع قواد خراسان فاثنوا علیه خیراً و لم یترکوه یحمل وقالوا یُخشی انتقاض البلاد فبقی .
قال المنذری هو اللیث بن المظفربن نصربن سیار صاحب العربیة و کان له ابن یقال له دافع.
سمعت بعض صحابی قال سمعت محمدبن اسحاق السراج قال سمعت اسحاق بن راهویه قال سألت رافعبن اللیث بن المظفر عن قول النبی صلی اﷲ علیه و سلم کل مسکر حرام اء یقع علی جمیعالمسکر ، یعنی جمیع ما یسکر منه من قلیله و کثیره أم علی الشربة التی تسکرک .
فقال بل علی جمیع ما یسکر منه من قلیله و کثیره اذا اسکر کثیره فقلیله بمنزلته و لو کان عنی الشربة التی تسکرک لقال کل مسکر حرام .
قال ابن المنذری و بلغنی ان المظفربن نصر مر به عناق و ابنه اللیث قد حضره فقال له واراران یخبره ما هذافقال بُز بالفارسیة.
فقال لاسیرنک الی حیث لاتعرف بز فسیره الی البادیة فمکث فیها قریباً من عشر سنین أواکثر ففیها تأدب ثم رجع فعجب أهله من کثرة ادبه .
هذا آخر ما کتبته من خط الازهری و کتاب المنذری .
و حدث الحاکم ابوعبداﷲبن البیع فی کتاب نیشابور عن العباس بن مصعب قال سئل النضربن شمیل عن الکتاب الذی ینسب الی الخلیل بن احمد و یقال له کتاب العین فانکره فقیل له لعله الفه بعدک فقال أو خرجت من البصرة حتی دفنت الخلیل بن احمد.
و حدث ابوالحسن علی بن مهدی الکسروی حدثنی محمدبن منصور المعروف بالراح المحدث قال قال اللیث بن المظفربن نصربن سیار کنت اصیر الی الخلیل بن احمد فقال لی یوماً لو ان انساناً قصد و الف حرف ا ب ث ت علی ما امثله لا مستوعب فی ذلک جمیع کلام العرب و تهیاء له اصل لایخرج منه شی ٔ البتة فقلت له و کیف یکون ذلک .
قال یؤلفه علی الثنائی و الثلاثی و الرباعی و الخماسی فانه لیس یعرف فی کلام العرب اکثر منه .
قال اللیث فجعلت استفهمه و یصف لی و لااقف علی ما یصف فاختلفت الیه فی هذا المعنی ایاماً ثم اعتل و حججت فمازلت مشفقاً علیه و خشیت ان یموت فی علته فیبطل ماکان یشرحه لی فرجعت من الحج و حسرت الیه فاذا هو قد الف الحروف کلها علی ما هی فی الکتاب و کان یملی علی ّ ما یحفظ و ما شک فیه یقول لی سل عنه فاذا صح فاثبته الی ان عملت الکتاب .
(معجم الادباء مارگلیوث چ ۲ ج ۶ صص ۲۲۲-۲۲۷).
سیوطی در کتاب المزهر در فصل «اول من صنف فی جمع اللغة» گوید: اول من صنف فی جمع اللغة الخلیل بن احمد الف فی ذلک کتاب العین المشهور قال الامام فخرالدین فی المحصول اصل الکتب المصنفة فی اللغة کتاب العین و قد اطبق الجمهور من اهل اللغة علی القدح فیه و قال السیرافی فی طبقات النحاة فی ترجمة الخلیل عمل اول کتاب العین المعروف المشهور الذی به یتهیاء ضبط اللغة و هذه العبارة من السیرافی صریحة فی ان الخلیل لم یکمل کتاب العین و هو الظاهر لما سیأتی من نقل کلام الناس فی الطعن فیه بل اکثرالناس انکروا کونه من تصنیف الخلیل قال بعضهم لیس کتاب العین للخلیل و انما هو للیث بن نصربن سیار الخراسانی و قال الازهری کان اللیث رجلاً صالحاً عمل کتاب العین و نسبه الی الخلیل لینفق کتابه باسمه و یرغب فیه و قال بعضهم عمل الخلیل من کتاب العین قطعة من اوله الی حرف الغین و کمله اللیث و لهذا لایشبه اوله و آخره و قال ابن المعتز: کان الخلیل منقطعاً الی اللیث فلما صنف کتابه العین خصه به فحظی عنده جداً وقع منه موقعاً عظیماً و وهب له مائة الف و اقبل علی حفظه و ملازمته فحفظ منه النصف و اتفق انه اشتری جاریة نفیسة فغارت ابنة عمه و قالت واﷲ لاغیظنه و ان غظته فی المال لایبالی ولکنی اراه مکباً لیله و نهاره علی هذا الکتاب واﷲ لافجعنه به فاحرقته فلما علم اشتد اسفه و لم یکن عند غیره منه نسخة و کان الخلیل قد مات فاملی النصف من حفظه و جمع علماء عصره و امرهم ان یکملوه علی نمطه و قال لهم مثلوا و اجتهدوا فعملوا هذا التصنیف الذی بأیدی الناس .
اورد ذلک یاقوت الحموی فی معجم الادباء.
و قال ابوالطیب عبدالواحدبن علی اللغوی فی کتاب مراتب النحویین ابدع الخلیل بدائع لم یبق الیها فمن ذلک تألیفه کلام العرب علی الحروف فی کتابه المسمی کتاب العین فانه هو الذی رتب ابوابه و توفی من قبل ان یحشوه .
اخبرنا محمدبن یحیی قال سمعت احمدبن یحیی ثعلب یقول انما وقع الغلط فی کتاب العین لان الخلیل رسمه و لم یحشه و لو کان هو حشاه مابقی فیه شی ٔ لان الخلیل رجل لم یر مثله و قد حشا الکتاب ایضاً قوم علماء الا انه لم یؤخذ منهم روایة و انما وجه بنقل الوراقین فاختل الکتاب لهذه الجهة و قال محمدبن عبدالواحد الزاهد قال حدثنی فتی قدم علینا من خراسان و کان یقراء علی کتاب العین قال اخبرنی ابی عن اسحاق بن راهویه قال کان اللیث صاحب الخلیل بن احمد رجلاً صالحاً و کان الخلیل عمل من کتاب العین باب العین وحده و احب اللیث ان ینفق سوق الخلیل فصنف باقی الکتاب و سمی نفسه الخلیل و قال لی مراءة اخری فسمی لسانه الخلیل من حبه للخلیل بن احمد فهو اذا قال فی الکتاب قال الخلیل بن احمد فهو الخلیل و اذا قال وقال الخلیل مطلقاً فهو یحکی عن نفسه فکل ما فی الکتاب من خلل فانه منه لا من الخلیل – انتهی .
و قال النووی فی تحریر التنبیه کتاب العین المنسوب الی الخلیل انما هو من جمع اللیث عن الخلیل .
.
.
(المزهر سیوطی چ مصر صص ۴۷-۴۸).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن معاذ.
ذکره بعضهم و لایصح انما هو تابعی ارسل حدیثاً قال الفاکهی فی کتاب مکة حدثنی عبداﷲبن عمر ، یعنی ابن ابان حدثنا سعیدبن سالم عن عثمان بن ساج عن ابن کثیر عن لیث بن معاذ قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم : ان هذا البیت خامس عشر بیتاً سبعة منها فی السماء الی العرش و سبعة منها الی تخوم الارض السفلی و اعلاها الذی یلی العرش البیت المعمور لکل بیت منها حرمة هذا البیت لو سقط منها بیت لسقط بعضها علی بعض لکل بیت منها من یعمره کما یعمر هذا البیت .
(الاصابة ج ۶ ص ۱۳).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن معدل بن حاتم بن ماهان بن کیخسروبن اردشیربن قبادبن خسرو ابرویزبن هرمزدبن خسرو انوشروان بن قبادبن فیروزبن یزدجردبن بهرام جور.
.
.
نام پدر یعقوب مؤسس سلسله ٔ صفاری است .
(تاریخ سیستان ص ۲۰۰).
نام پدر عمرو و یعقوب صفاری از مردم شهر قرنی است .
(از حدود العالم ).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن نصر.
رجوع به لیث بن مظفر.
.
.
شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) ابن یحیی بن مسعد.
محدث است و گوید: ان عمربن عبدالعزیز قدم علیه بعض اهل المدینة فجعل یسأله عن اهل المدینة فقال ما فعل المساکین الذین کانوا یجلسون فی مکان کذا و کذا قال قد قاموا منه یا امیرالمؤمنین و اغناهم اﷲ و کان من اولئک المساکین من یبیع الحبط للمسافرین فالتمس ذلک منهم بعد فقالوا قد اغنانا اﷲ عن بیعه بما یعطینا عمر.
(سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۷۶).
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) محدث است .
رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۱۷ ، ۲۸ ، ۳۸ ، ۴۰ ، ۱۶۴ ، ۲۷۳ و ۲۸۵ شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) محدث است و از مجاهد و حماد و نافع وسالم الافطس روایت کند.
رجوع به المصاحف ص ۱۳۲ ، ۱۳۴ ، ۱۳۵ ، ۱۵۲ ، ۱۵۳ ، ۱۶۰ ، ۱۶۱ ، ۱۷۲ ، ۱۷۴ ، ۱۷۹ ، ۱۸۱ ، ۱۸۲ و۱۹۰ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۷۵ و ج ۲ ص ۱۰۹ و ج ۳ ص ۹ شود.
لیث .
[ ل َ ] (اِخ ) محدث است و از هشام بن عروة و یزیدبن الهاد و ابی عثمان الولیدبن ابی الولید روایت کند.
و رجوع به المصاحف ص ۳ ، ۹۷ ، ۱۵۴ و ۱۶۶ شود.<

اسم لیث در فرهنگ لغت معین

لیث
(لَ یا لِ) [ ع . ] (اِ.) ۱ – شیر ، اسد. ۲ – برج اسد.

اسم لیث در فرهنگ عمید

لیث
۱. شیر نر. ۲. نوعی عنکبوت.

اسم لیث در فرهنگ فارسی

لیث
پدر یعقوب بنیانگزار سلسله صفاریان است.
شیرنر , نوعی ازعنکبوت راهم میگویند
( اسم ) ۱- شیر اسد جمع : لیوث : سلطا تکش … هم در مقام بزم غیثی سایل و هم در موقف رزم لیثی صایل … ۲- برج اسد شیر فلک شیر .
محدث است و از هشام ابن عروه و یزید بن الهاد و ابی عثمان الولید ابن ابی الولید روایت کند .
لیث الله
هو حمزه ابن عبدالمطلب .
لیث صفار
پدر یعقوب بنیانگزار سلسله صفاریان است.
لیث عفرین
مور طاس لغزنده
لیث واسطی
مکنی به ابوالمشرفی . تابعی است و از شریک روایت کند .
آل لیث
صفاریان
ابو لیث
فقیه حنفی و مفسر
ربیعه بن لیث
ربیعه بن لیث بن حدرجان بن عباس بن لیث .
عمرو لیث
وی همان عمرو بن لیث دومین تن از صفاریان است که نام او غالبا باضافه بنوت خوانده شود
معموره عمرو لیث
کنایه از شهر شیراز است چه گویند شیراز را عمرو لیث بنا کرده است .

اسم لیث در اسامی پسرانه و دخترانه

لیث
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: شیر درنده ، نام پدر یعقوب پادشاه صفاری

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا