معنی اسم لون

لون :    (عربي، لَون) ۱- (در قدیم) رنگ؛ ۲- (به مجاز) نوع، گونه. [این واژه با نام لون/ leven/ (فِبوس لون) شيمیدان آمریکایی متولد روسیه (۱۸۶۹-۱۹۴۰ میلادی) که به خاطر پژوهش هایش درباره‌ي اسیدهای نوکلئیک و تشکیل نوکلئوتیدها معروف شده، هم نویسه می‌باشد].

%d9%84%d9%88%d9%86

اسم لون در لغت نامه دهخدا

لون .
[ ل ُ وِ ] (اِخ ) ده کوچکی از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد واقع در ۳۶۰۰۰گزی جنوب باختری سپیددشت و ۷۰۰۰گزی باختر ایستگاه کشور.
دارای ۴۸ تن سکنه است .
(از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
لون .
[ ل َ ] (ع اِ) رنگ .
گونه چون زردی و سرخی و مانند آن .
(منتهی الارب ).
مطلق رنگ .
(برهان ).
رنگ .
(ترجمان القرآن جرجانی ).
فام .
رنج .
(لغت محلی شوشتر ذیل کلمه ٔ رنج ).
بَوص .
بُوص .
ردع .
نجار.
نُجار.
(منتهی الارب ).
فام و گون در کلمات مرکبه ، چون لعل فام و لعلگون .
ج ، الوان : گفتم که مشک ناب است آن جعد زلف تو گفتا به بوی و لون عزیز است مشک ناب .
عنصری .
و ده تخت جامه ٔ مرتفع از هر لونی .
(تاریخ بیهقی ).
ز بهر دیدن جانت همی چشمی دگر باید که بی لون است چشم سر نبیند جز همه الوان .
ناصرخسرو.
لون انقاس داشت پشت زمین رنگ زنگار داشت روی هوا.
مسعودسعد.
بسا شبا که در او رشک بر دو رنگ آورد ز گونه ٔ می و از لون ساغر آتش و آب .
مسعودسعد.
دارد بگاه آنکه کنی رنگش آزمون باشد به بوی چونکه کنی بویش امتحان لون عقیق و گونه ٔ یاقوت و رنگ لعل بوی عبیر و نکهت مشک و نسیم بان .
جوهری زرگر.
مکن به لون سیه دیگ را شکسته ، ببین که از دهان کدام اژدها برون آمد.
خاقانی .
مهر به زوبین زرد دیلم درگاه توست ماه به لون سیاه هندوی بام تو باد.
خاقانی .
بقای شاه جهان باد تا دهد سایه زمین بشکل صنوبر فلک به لون سداب .
خاقانی .
حالی به وداع از اشک هر دو لون شفق ارغوان ببینم .
خاقانی .
او به نزد من همی ارزد دو کون من به جانش ناظرستم تو به لون .
مولوی .
مختلف اللون ؛ رنگارنگ .
التقاع ؛ رنگ بگردیدن .
(تاج المصادر).
رُبشه ؛ اختلاف لون .
لون ٌ لؤلؤی ، لون ٌ لؤلؤان ؛ مروارید رنگ .
(منتهی الارب ).
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بالفتح و سکون الواو.
غنی ٌ عن التعریف و ماقیل من انه کیفیة تتوقف ابصارها علی ابصار شیئی آخر هو الضوء بیان لحکم من احکامه قال بعض القدماء من الحکماء لا حقیقة لشی ٔ من الالوان اصلا بل کلها متخیلة.
و انما یتخیل البیاض من مخالطة الهواء المضئی للاجسام الشفافة المتصغره جداً کمافی زَبد البحر و الثلج و الزجاج المدقوق ناعماً و السوا یتخیل بضد ذلک .
و هو عدم غور الهواء و الضوء فی عمق الجسم .
و منهم من قال : الماء یوجب السواد ای تخیله لماء یخرج الهواء فان الهواء اذا ابتلت مالت الی السواد.
و قیل السواد لون حقیقی لاتخیلی فانه لاینسلخ عن الجسم البتة بخلاف البیاض فان الابیض قابل للالوان کلها.
و القابل لها یکون خالیاً عنها.
و من اعترف بوجودهما قال هما اصلان و البواقی من الالوان یحصل بالترکیب فانهما اذا خلطا و حدهما حصلت الغبرة و اذا خلطا مع ضوء کفی الغمام الذی اشرقت علیه الشمس و الدخان الذی خالطه النار حصلت الحمرة.
ان غلبت السواد علی الضوءِ فی الجملة و ان اشتدت غلبته حصلت القتمة و مع غلبة الضوء علی السواد حصلت الصفرة و ان خالط الصفرة سواد مشرق فالخضرة و الخضرة اذا خلطت مع بیاض حصلت الزنجاریة و مع سواد حصلت الکراثیة الشدیدة و الکراثیة ان خلط بها سواد مع قلیل حمرة حصلت النیلیة ثم النیلیة ان خلطا حمرة حصلت الارجوانیه و علی هذا فقس ؛ و قال قوم من المعترفین بالالوان ، الاصل فیها خمسة.
السواد و البیاض و الحمرة و الصفرة و الخضرة فهذه الوان بسیطة و یحصل البواقی بالترکیب و المحققون علی انها کیفیات متحققة.
و قد تکون متخیلة کما فی بعض الصور المذکورة و اما ان الالوان البسیطة خمسة (کذا) او اقل او اکثر فمما لم یقم علیه دلیل .
(فائدة) قال ابن سینا و کثیر من الحکماء انما یحدث اللون فی الجسم بالفعل عند حصول الضوء فیه و انه غیر موجود فی الظلمة بل الجسم فی الظلمة مستعدلان یحصل فیه اللون المعین عند الضوءَ و المشهور بین الجمهوران الضوء شرط لرؤیته لالوجوده فی نفسه فان رؤیته زائدة علی ذاته المتیقن عدم رؤیته فی الظلمة و اما عدمه فی نفسه فلا و هو مختارالامام .
کذا فی شرح المواقف فی المبصرات .
در ذیل تذکره ٔ ضریر انطاکی آمده است : لون ، و قد یترجم به عن فساد الالوان و هو تغیرها عن المجری الطبیعی الی ما یشابه الخلط الغالب کالصفرة و السواد فی الیرقان و غلبةالرصاصیة فی البلغم و شدةالحمرة فی الدم و هذه ان استندت الی مرض کالصفار مثلاً وقت نزف الدم و ضعف الکبد فعلاجها علاج ذلک المرض و الا فان کانت من غیر موجب فلتغیر الدم بخلط آخر و قد یکون تغیر اللون لو هم و هم و افراط تحلیل کجماع محبوب تشتد معه اللذة فیعظم الاستفراغ (العلاج ) زوال الاسباب المعلومة و الاکثار من جید الغذاء و تنقیة الجلد بما مرفی الورم کالاَّس و العفص و غیره و ترک ما یفسد الالوان کالکمون و من فساد الالوان ایضاً ما یحدث من الرائحة الحادة بالاطفال فی مصر فقد غفل عنه الاطباء کافة و هو مهم یموت بسببه کثیر من الاطفال او تنشاء عنه امراض تکون کالجبلیة و حاصل الامر فی تعلیل هذا ان هواء مصر کما علمت شدید اللطافة و الرطوبة و التخلخل و ماشانه ذلک تنطبع فیه الروائح بسهولة خصوصاً العادة و الثقیلة و الاطفال شأنهم ذلک فتتأثر لشدة التشابه و العلاقة الاتری الی الورد کیف یحدث الزکام لتفتیحه و الفریبون لحدته فی سائر الاماکن و الیاسمین الصداع للمحرور و لایبعد ان یقع هذا التأثیر فی غیر مصرهم لکن لم یشعر به لقلته و الذی اقول فی تحریر هذا الامر بالمشاهدة و التجربة انه اذا کان المشموم حاداً طیب الرائحة کالمسک اشتدت الحمرة فی الوجه و دعک الانف و الحمی فی الرأس و ان کانت خبیثة خصوصاً الکائنة عنه فتح الاخلیة اصفر اللون و غارت العین و کثر التهوع و الاسهال و ارتخی الجلد و اشد المؤثرات بیوت الخلا ثم الحلتیت ثم المسک ثم الخمر و متی قل الاسهال و القی ٔ و کثر تحرک الرأس فالمشموم خمر ما لم یکثر سیلان الانف فان کثر فمسک .
اذا عرفت هذه العلامات فاعلم ان العلاج من الرائحة الخبیثة مرخ الرأس بدهن السفرجل و البخور بالصندل و الطلاء به و بالمرسین مع الخل وسقی شراب البنفسج و ماء التفاح و الورد و من الطیبةان یوضع العود فی التفاح و یشوی فی العجین حتی یتهری فیستجلب بماءالورد و بشراب الصندل و یسقی فان کان هناک قی ٔ بدل ماءالورد بماءالنعناع أو اسهال بدل التفاح بالسفرجل و مما یجب فی العلاج من الزباد خاصة الدهن بحب البان و سقی شراب البنفسج و من الحلتیت شم الخزاما و دهن اللوز و سقی شراب الصندل و الخشخاش و من المسک الطلاء بدهن البنفسج بالخل و سقی ماءالنعناع بشراب الحصرم و جعل سحیق الورد و الصندل علی الرأس و اما ما تصنعه نساء مصر من اعطاء الاطفال ما کان الضرر منه فخطر جداً لکنه ان سلم منه انتج عدم التضرر بالمشموم مرة اخری لمخالطته الطبع فهذا ما استحضرناه الاَّن فی هذه العلة و هو کاف اِن شاء اﷲ تعالی .
(ذیل تذکره ٔضریر انطاکی ص ۱۵).
|| رنگ روی را نیز گویند.
(مهذب الاسماء).
|| خرمابن بسیاربار.
نوعی از خرما.
لونة و لینة یکی .
ج ، لین ، لینة.
جج ، لیان .
منه قوله تعالی : ما قطعتم من لینة .
و تمرها یسمی العجوة.
نوعی از خرمای زبون .
(منتهی الارب ) (منتخب اللغات ).
نوعی است از خرما.
(مهذب الاسماء).
|| پیکر.
|| هیئت .
|| آنچه فصل نماید میان چیزی و غیر آن .
|| جنس .
نوع .
(منتهی الارب ).
قسم : از هرلونی ؛ از هر قسمی : چون این رسول بازگشت سلطان مسعود قوی دل شد و کارها از لونی دیگر پیش گرفت .
(تاریخ بیهقی ).
اگر کاغذها و نسختهای من همه به قصدناچیز نکرده بودند این تاریخ از لونی دیگر آمدی .
(تاریخ بیهقی ص ۲۸۹).
سرما اینجا از لون دیگر بود و برف پیوسته گشت و در هیچ سفر لشکر را رنج آنقدر نرسید.
(تاریخ بیهقی ۵۷۸).
بسیار سخن رفت از هر لونی .
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۲).
سوی هرات برویم و از غزنین اسب و اشتر و سلاح دیگر خواهیم و کارها از لونی دیگر بسازیم .
(تاریخ بیهقی ص ۵۹۴).
پس از عید جنگ مصاف باید کرد و پس از آن شغل ایشان را از لون دیگر پیش باید گرفت و بداشت .
(تاریخ بیهقی ص ۵۸۵).
کارها رفت سخت بسیار در این مدت که این مهتر بزرگ بری بود بر دست وی از هر لونی پسندیده و ناپسندیده .
(تاریخ بیهقی ص ۴۰۲).
حدیث مرگ وی از هر لونی گفتند: از حدیث فقاع و شراب و کباب .
.
.
و حقیقت آن ایزد عز ذکره تواند دانست .
(تاریخ بیهقی ص ۵۰۰).
تا خبر پسر یغمر بشنوده اند.
.
.
از لونی دیگر شده اند.
(تاریخ بیهقی ص ۴۰۴).
اگر احتیاجی خواهد بود با خانان عدتی و معونتی خواستن نامه از لونی دیگر باید.
(تاریخ بیهقی ص ۶۴۴).
این پادشاه از لونی دیگر آمده است .
(تاریخ بیهقی ص ۶۱۸).
راندن تاریخ از لونی دیگر باید ، نخست خطبه ای خواهم نبشت .
(تاریخ بیهقی ).
خصمان امروز مغافصة آمدند و فردا اگر آیند کوشش از لونی دیگر بینند.
(تاریخ بیهقی ص ۶۳۹).
طرفه آن آمد که آب هم نبود و در این راه کسی یاد نداشت ، تنگی آب بر آن لون که به جویهای بزرگ میرسیدیم خشک بود.
(تاریخ بیهقی ص ۶۳۰).
فرازآیند از هر سو بسی مرغان گوناگون پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحانها.
ناصرخسرو.
و در سواد هری صدوبیست لون انگور یافته شود ، هر یک از دیگری لطیف تر.
(چهارمقاله ٔ عروضی ص ۳۱).
لون .
[ ل َ وَ ] (هندی ، اِ) به هندی نمک است .
(فهرست مخزن الادویه ).
|| (اِخ ) نام یکی از دریاهای ششگانه است در اصطلاح مردم هند.
(رجوع به ماللهند بیرونی ص ۱۱۷ شود).
لون .
[ ل َ ] (اِخ ) لوین (هر دو کلمه ).
لقب محمدبن سلیمان حافظ است .
(منتهی الارب ).<

اسم لون در فرهنگ لغت معین

لون
(لُ) [ ع . ] (اِ.) رنگ ، گونه . ج . الوان .

اسم لون در فرهنگ عمید

لون
۱. رنگ. ۲. گونه ، نوع.

اسم لون در فرهنگ فارسی

لون
رنگ , گونه , نوع , الوان جمع
( اسم ) ۱- رنگ ( سرخی زردی و غیره ) : چهارصد گام در چهارصدگام بچهار لون خشت افکنده . ۲- جنس نوع قسم . یا از لونی دیگر . بنوعی دیگر بوجهی دیگر : فردا اگر آیند کوشش از لونی دیگر بینند . یا از هرلونی . از هرقسم : طغرل اعیان را گرد کردو بسیار سخن رفت از هرلونی . یابر آن لون . لدان قسم بدان وجه : درین راه کسی یاد نداشت تنگی آب بر آن لون که به جویهای بزرگ می رسیدیم خشک بود .
ولوین هر دو کلمه لقب محمد بن سلیمان حافظ است .
لون اسطرخ
دهی از دهستان شهاباد بخش حومه شهرستان بیرجند .
لون السمائ
( اسم ) آسمانگون آبی آسمانی .
آسمانگون . آبی آسمان
لون بلون
رنگ برنگ رنگارنگ : و پناه می گیریم بخدای تعالی از زاهدی که فاسدگرداند معد. خود را از بسیار خوردن طعامهائ لون بلون توانگران .
لون حبیق
نوع از خرمای بلایه وردی
لون سادات
دهی از دهستان بیلوار بخش کامیاران . شهرستان سنندج .
لون سمدر
لون . نام مسموع از السنه هند که بر یکی از دیارهای ششگانه اطلاق شده .
لون مشت
کف ملح
ابو لون
نام جامه که برد بافتندی
تاسن لادمی لون
موضعی است از بلوک در ناحیه لیون .
سیاه لون
( صفت ) سیاهرنگ اسود .
سیه لون
( صفت ) سیاهرنگ اسود .

اسامی مشابه

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا