معنی اسم لطف‌الله

لطف‌الله :    (عربي) ۱- بخشش پروردگار؛ ۲- (اَعلام) امیر [۴۶۱-۷۶۲ قمری] سربداری خراسان، که پس از کشته شدن حیدر سربداری بر تخت نشست، ولی او هم پس از یک سال و چند ماه کشته شد.

%d9%84%d8%b7%d9%81%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87

اسم لطف‌الله در فرهنگ فارسی

لطف الله
نیشابوری شاعر ایرانی ( ف.۸۱۰ ه.ق. ) وی پیش از مرگ رباعی زیر را سروده بدست خود گرفته و بهنگام سجده جان سپرده : [ دیشب ز سر صدق و صفای دل من در میکده آن هوش ربای دل من جامی بمن آورد که بستان و بنوش گفتم نخورم گفت برای دل من ] .
مصری طبیب . اوراست تصریح فی شرح التلویح .
لطف الله توقاتی
متخلص به لطفی
لطف الله میرزا
شعاع الدوله . عم ناصر الدین شاه قاجار .
لطف الله نیشابوری
مولانا لطف الله نیشابوری سالکی آگاه و صاحب جاه .
قاضی لطف الله
قاضیی است دانشمند و در صنایع شعری کمال مهارت داشته و قطع از شاعری مولانا از ولایت بهره داشته .
قرالر لطف الله
دهی از دهستان نازلو بخش حومه شهرستان رضائیه واقع در ۱۴۵۰۰ گزی شمال رضائیه و ۱۵۰۰ گزی خاور شوسه رضائیه بشاهپور . موقع جغرافیائی آن جلگه و معتدل و مالاریائی است .
مسجد شیخ لطف الله
این بنا در قسمت شرقی میدان نقش جهان اصفهان و روبروی بنای معظم عالی قاپو واقع شده است . در سال ۱۰۱۱ ه.ق . بامر شاه عباس اول بجای مسجد خرابه ای که وجود داشته بنا گردیده است . کتیبه بالای در ورودی بنام شاه عباس و بخط رقاع از علی رضا عباسی است .در طرفین در ورودی دو سکوی سنگ مرمر موجود و در چوبی مسجد یک پارچه از چوب بوده و بقطر ۱۰ سانتیمتر میباشد. دالان مسجد از کاشی های هفت رنگ تزیین یافته در ورودی شبستان مسجد از چوب با قاب های هندسی است صحن زیر ابتدا بچهار و بعد به هشت قسمت تقسیم میگردد که بوسیله پیچ های فیروزه ای شکل از یکدیگر جدا شده اند. تزیینات ازاره مسجد از کاشیهای هفت رنگ و بقیه از کاشیهای معرق فوق العاده زیبا که بهترین نمونه آن در محراب مشاهده میگردد ساخته شده- طرفین محراب عبارت ( عمل حقیر فقیر محتاج برحمت خدا محمد رضا ابن استاد حسین بنا اصفهانی ۱۰۲۸ ) نوشته شده . در صحن زیر گنبد مربع شکل ۲۴ ۲۴ متر میباشد . کتیبه زیر گنبد بخط علیرضا عباسی و مورخ ۱۰۲۵ ه.ق .است . در زیر گنبد شبستانی است که در وسط آن چهار ستون مدور دیده میشود و در حقیقت نگاهدارنده بنیان گنبد میباشد . تعمیر اساسی این بنا از سال ۱۳۰۸ هجری شمسی در عهد رضا شاه شروع گردید. در سالهای بعد بتدریج تعمیرات مفصلتری در آن بعمل آمده و در سال گذشته جلو خان مسجد که در زمان صفویه با کاشی هفت رنگ تیین گردیده و در عهد قاجاریه بمرور خراب شده بود از روی نمونه های قدیمی که در شبستان زیرین مسجد محفوظ است تهیه و نصب گردیده و در سال جاری اتمام خواهد پذیرفت و بدین ترتیب مسجد شیخ لطف الله شکوه دیرین خود را باز مییابد همچنین سکوهای مرمر طرفین در ورودی و سنگ فرش دالان مسجد تعمیر و تجدید گردیده است . چون شاه عباس کبیر این مسجد را برای نمازگزاری شیخ لطف الله پدر زن خود اختصاص داد باین نام موسوم گشته است .
میر لطف الله
دهی است از دهستان حومه بخش کوهپایه شهرستان اصفهان

اسم لطف‌الله در اسامی پسرانه و دخترانه

لطف الله
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مهربانی و لطف خدا

اسم لطف‌الله در لغت نامه دهخدا

لطف .
[ ل ُ ] (ع اِمص ، اِ) نرمی در کار و کردار.
(منتهی الارب ).
رفق .
(تاج المصادر).
مدارات .
خوش رفتاری .
مودت .
برّ.
نیکوئی .
نیکوکاری .
ج ، الطاف : لذت انهار خمر اوست ما را بی حساب راحت ارواح لطف اوست ما رابی سخن .
منوچهری .
گسیل کرد رسولی سوی برادر خویش و پیام داد به لطف .
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۰).
میان او و خواجه بونصر لطف حالی افتاد در این وقت از حد گذشته .
(تاریخ بیهقی ص ۵۲۸).
نُزل بسیار با تکلف از خوردنی ها.
.
.
و هر روز لطفی دیگر.
(تاریخ بیهقی ص ۳۷۵).
فرمود تا آنها را پنهان کردند تا لطف حال بر جای بود آشکار نکردند.
(تاریخ بیهقی ص ۶۸۳).
تو آنی که ارواح ناطق کنی چو مادر پسر را به لطف و لطف .
مسعودسعد.
ای قوت جان من ز لطف تو بی شفقت خویش مرده انگارم .
مسعودسعد.
دین بی لطف ، شاخ بی بار است ملک بی قهر ، گنج بی مار است .
سنائی .
و دوستی و برادری با او به غایت لطف و نهایت یگانگی رسانید.
(کلیله و دمنه ).
مرد.
.
.
به لطفی هرچه تمامتر حلالی خواست .
(کلیله و دمنه ).
خاک چهل صباح سرشتی به دست صنع خود بر زبان لطف براندی ثنای خاک .
خاقانی .
تو مرا میکشی به خنجر لطف من در آن خون به ناز می غلطم .
خاقانی .
به لطف و علم و حلم و عزم مستغنی است پنداری ز آب و خاک و نار و باد عزالدین بوعمران .
خاقانی .
گر دانه ٔ لطف خواهی اِلاّ مرغ قزل ارسلان چه باشی .
خاقانی .
منم خاک توگر دهی آب لطفم دهم صد گل شکر در یک زمانت .
خاقانی .
هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم ز احرار ری افاضل ری اولیای ری .
خاقانی .
من شهربند لطف توام نه اسیر شروان کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم .
خاقانی .
امید آبروی ندارم به لطف شاه کامسال کمتر است قبولی که پار کرد.
خاقانی .
لطف از مزاج دهر بشد گوئی ای مرد لطف چه که وفا هم شد.
خاقانی .
گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم .
خاقانی .
تو جهانی دگر شوی از لطف هم تو سلطان بر آن جهان که توئی .
خاقانی .
مرغ را هم به لطف صید کنند پس ببرند سر به ناکامش .
خاقانی .
گرچه نکوست بخشش و لطف هوا و ابر شکر زبان لاله ٔ احمر نکوتر است .
خاقانی .
خلق تو از راه لطف جان برباید ز خلق چون حرکات هزار در نغمات حزین .
خاقانی .
گر در دل تو یافت توانم نشان خویش طبعم شود ز لطف چو از جوهر آینه .
خاقانی .
سوی زنی نامه فرستد به لطف پادشه دام و دد و انس و جان .
خاقانی .
مگر لطفی که از تو چشم دارم در آن عالم کنی کاینجا نکردی .
خاقانی .
بی لطف تو کآب زندگانی است از آتش غم امان مبینام .
خاقانی .
از نکوروئیت می بینم نصیب لطف نبود از نکورویان غریب .
عطار.
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد ای عجب من عاشق این هر دو ضد.
مولوی .
ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ٔ ما می شنود.
مولوی .
نی صفا میماندش و نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر.
مولوی .
لطف شه جان را جنایت جو کند زآنکه شه هر زشت را نیکو کند.
مولوی .
گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند.
سعدی .
مباد آن روز کز درگاه لطفت به دست ناامیدی سر بخاریم .
سعدی .
هر روز به شیوه ای به لطف دگری چندانکه نظر می کنمت خوبتری .
سعدی .
ماها! همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب ملکی .
سعدی .
گرش به قهر برانی به لطف بازآید که زر همان بود ار چند بار بگدازی .
سعدی .
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی .
سعدی .
یارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف بدخواه را جزا دهد و نیکخواه را.
سعدی .
بنده ٔ پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست .
حافظ.
هر جا که لطف اوست کند سوسن از تبر وآنجا که عنف اوست کند خنجر از گیا.
سراج الدین قمری .
|| دقیقه یا خصوصیتی از جمال و زیبایی .
نازکی .
لطافت .
تری .
کشی : درزیرزمین لطف تو یابد راهی صد یوسف سر برآرد از هر چاهی .
؟ (از کلیله و دمنه ).
کسی که به گوش آورد سازشان شود بیهش از لطف آوازشان .
نظامی .
انصاف میدهم که لطیفان و دلبران بسیار دیده ام نه بدین لطف و دلبری .
سعدی .
تو با این لطف طبع و دلربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی ؟ سعدی .
بهشت روی من آن لعبت پری رخسار که در بهشت نباشد به لطف او حوری .
سعدی .
من آدمی به لطف تو هرگز ندیده ام این صورت و صفت که تو داری فرشته ای .
سعدی .
این لطف بین که با گل آدم سرشته اند وین روح بین که در تن آدم دمیده اند.
سعدی .
کسی گیرد خطا برنظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد.
حافظ.
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام .
حافظ.
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم .
حافظ.
|| ظاهراً به معنی تیمار چیزی است :فاخذ من ذلک الرّمان شیئاً لطف به و غرسه حتی عَلِق و تم ّ و اثمر (محمدبن حارث ).
|| لطف للامراوفی الامر؛ وسایل دقیق به کار برد در آن .
(دزی ).
|| توفیق خدای .
لطف از خدای .
توفیق و عصمت ورحمت و رفق که بر بندگان مبذول دارد.
(منتهی الارب ):لطف خدای تعالی ؛ توفیق و مهربانی او جل شانه .
ج ، الطاف : رفت در شهر آب خاقانی کار با لطف کردگار افتاد.
خاقانی .
لطف ملک العرش به من سایه برافکند تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند.
خاقانی .
لطف از لیت پاسبان باد شمشیر تو پاسبان دولت .
خاقانی .
از خدا جوئیم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب .
مولوی .
ای سلیمان در میان زاغ و باز لطف حق شو با همه مرغان بساز.
مولوی .
پرتو لطف پروردگار.
سعدی .
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بند کرده ست و او شرمسار.
سعدی .
سپاسدار خدای لطیف و دانا را که لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را.
سعدی .
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم .
حافظ.
ناامیدم مکن از سابقه ٔ لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت .
حافظ.
لطف و عذاب هر دو ز یزدان رسد ولی لاشک حدیث لطف به از قصه ٔ عذاب .
قاآنی .
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لطف بالضم و سکون الطاء المهملة هو الفعل الذی یقرّب العبد الی الطاعة و یبعده عن المعصیة بحیث لایؤدّی الی الالجاء ای الاضطرار کبعثة الانبیاءفانا نعلم بالضرورة ان ّ الناس معها اقرب الی الطاعةو ابعد عن المعصیة ثم الشیعة و المعتزلة یوحبون اللطف علی اﷲ تعالی .
و معنی الوجوب عندهم استحقاق تارکه الذم ّ.
و اهل السنة لایقولون به ، ای بالوجوب .
و ردوا علیهم بانا نعلم انه لوکان فی کل عصر نبی و فی کل بلد معصوم یأمر بالمعروف و ینهی عن المنکر لکان لطفا و انتم لاتوجبون ذلک علی اﷲ تعالی .
کذا فی شرح المواقف فی المقصد السادس من مرصد الافعال فی السمعیات .
و فی تهذیب الکلام .
و اما اللطف و التوفیق و العصمة فعندنا خلق قدرة الطاعة و الخذلان خلق قدرة المعصیة و قیل العصمة ان لایخلق الذنب و قیل خاصیة تمنع صدور الذنب و عند المعتزلة اللطف ما یختار المکلف عنده الطاعة او یقرب منها مع تمکنه و یسمیان المحصل و المقرّب و التوفیق اللطف لتحصیل الواجب و الخذلان منع اللطف و العصمة اللطف المحصل لترک القبیح -انتهی .
و لابدّ من توضیح هذا الکلام .
فاقول مستعیناً باﷲ العلام .
قوله : فعندنا ای عند الاشاعرة و قوله : و عند المعتزلة اللطف ما یختار المکلف عنده ، ای فعل یختار المکلف عند ذلک الفعل الطاعة او یقرب ذلک المکلّف منها ، ای من الطاعةمع تمکنه ، ای یکون ذلک الاختیار او القرب مقروناً بالتمکن و القدرة.
لانه لو بلغ الالجاء و الاضطرار لکان منافیا للتکلیف .
فالقدرة و الالة و نحو همالیست لطفاً فی الفعل بل شرطا فی امکان الفعل فأن مایتوقف علیه ایقاع الطاعة و ارتفاع المعصیة تارة یکون للتوقف علیه لازماً و بدونه لایقع الفعل کالقدرة و ألالة.
و تارةلایکون کذلک لکن یکون المکلف باعتبار المتوقف علیه اذعن و اقرب الی فعل الطاعة و ارتفاع المعصیة.
و هذا هو اللطف و لذا وقع فی بعض کتب الشیعة اللطف الذی یجب علی اﷲ تعالی ، هو مایقرّب العبد الی الطاعة و یبعده عن المعصیة.
و لا حظ له فی التمکین و لایبلغ الالجاء.
فقوله و لا حظّ له فی التمکین ، اشارة الی القسم الاوّل الذی لیس بلطف علی ما صرّح بذلک شارحه .
و قوله : و یسمیان المحصل و المقرب ای یسمی ّ الاوّل ، هو مایختار المکلف عنده الطاعة لطفاً محصلا بکسر الصاد المهملة المشدّدة.
و یسمی الثانی ، ای ما یقرّب المکلف من الطاعة لطفاً مقرباً بکسر الراء المهملة المشددة فعلی هذا تعریف اللطف بما یقرب العبد الی آخره انما هو تعریف اللطف المقرب .
و قوله : و التوفیق اللطف لتحصیل الواجب ، ای اللطف مطلقا محصلا کان او مقرباً و قوله : و الخذلان منع اللطف مطلقا محصلا کان او مقرباً و قوله ، والعصمة اللطف المحصل الی آخره توضیحه ما فی بعض کتب الشیعة و شرحه المذکورین سابقاً من ان ّ العصمة لطف یفعل اﷲ تعالی بالمکلف بحیث لایکون له داع الی ترک الطاعة و ارتکاب المعصیة مع قدرته علی ذلک .
فالمعصوم یشارک غیره فی الالطاف المقربة و یحصل له زائد علی ذلک لاجل ملکة نفسانیة لطفاً یفعل اﷲ تعالی به بحیث لایختار معه ترک طاعة و لا فعل معصیة مع قدرته علی ذلک و قیل ان ّ المعصوم لایمکنه الاتیان بالمعاصی و هو باطل – انتهی .
|| (اصطلاح تصوف ) لطف در اصطلاح صوفیه بمعنی تربیت معشوق است مر عاشق را بر رفق و مواسات او تا قوت و تاب آن جمال او را به کمال حاصل آید ، کما فی بعض الرسائل – انتهی .
|| قاعده ٔ لطف ، شامل دو قسمت است : لطف عام ، امامت و لطف خاص ، نبوت .
(از خاندان نوبختی ص ۵۵).
رجوع به قاعده ٔ لطف شود.
لطف .
[ ل ُ ] (ع مص )نرمی نمودن .
(منتهی الارب ).
چربی کردن .
(تاج المصادر).
مهربانی کردن .
(منتخب اللغات ).
|| نزدیک شدن .
|| رسانیدن خدای مطلوب و مرام کسی را به لطف .
(منتهی الارب ).
|| یاری کردن .
|| نگهبانی و حمایت کردن .
(منتخب اللغات ).
لطف .
[ ل َ طَ ] (ع اِمص ) اسم است الطاف را.
توفیق خدای .
|| نرمی .
احسان .
لُطْف .
برّ.
نیکوئی .
نیکوکاری .
(مهذب الاسماء) : از جام انگبین نترابد جز انگبین از نفس او نیاید الاّ لطف گنی .
منوچهری .
ای بارخدای همه احرار زمانه کز دل بزداید لطفت بار زمانه .
منوچهری .
آن خواجه که با هزار بر و لطف است حلمش به شتاب نه وجودش به درنگ .
منوچهری .
بیش از این نیز بجای تو لطف خواهد کرد از لطف هرچه کند با تو سزای تو کند.
منوچهری .
جفا و ستم را غنیمت شمارد وفا و لطف را به پیکار دارد.
ناصرخسرو.
این دیوسران را مدار مردم گر هیچ بدانی لطف ز دشنام .
ناصرخسرو.
بس شب که به یکجای نشستیم و همه شب زو لطف و لطف بود و ز من ناله و نینا .
مسعودسعد.
خلف حیدر کرّار و محمد که بود همچو حیدر به شجاعت چو محمد به لطف .
سوزنی .
به جوانمردی گوی از همه اقران ببری چو به چوگان لطف گوی مروت بازی .
سوزنی .
صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخن صد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا.
خاقانی .
آب گرفتم لطف افزون کند خار وخسک را به سمن چون کند.
نظامی .
وآنگه به لطف جواب دادش غم خورد و بدان ثواب دادش .
نظامی .
لطفی کن از آن لطف که داری بگشای در امیدواری .
نظامی .
خیر نیز از لطف رسانی او مهربان شد ز مهربانی او.
نظامی .
|| (اِ) آنچه بکسی فرستند.
(مهذب الاسماء).
هدّیة.
|| جائزه .
|| اندک ازطعام و جز آن .
(منتهی الارب ).
لطف .
[ ل ُ ] (اِخ ) تخلص پنج تن از شعرای متأخر ایران : لطف علی بیک افشار ، لطف علی خان داغستانی ، لطف اﷲ بخارایی ، لطف اﷲ حکیم ، و هم تخلص شاعر دیگری که شرح حال وی به دست نیامد و این شعر او راست : مجنون به دشت بود و وصالش نصیب شد من در حریم وصلم و محروم مانده ام .
رجوع به هر یک از اسامی فوق در ردیف خود شود.
(قاموس الاعلام ترکی ).<

اسم لطف‌الله در فرهنگ لغت معین

لطف
(لُ طْ) [ ع . ] ۱ – (اِمص .)نرمی ، مهربانی ، خوش رفتاری . ج . الطاف . ۲ – کرم ، بخشش .
لطف
(لَ طَ) [ ع . ] (اِمص . از الطاف ) ۱ – توفیق خدای . ۲ – نرمی . ۳ – نیکویی ، بر ، نیکوکاری . ۴ – (اِ.) آن چه به کسی فرستند ، هدیه .

اسم لطف‌الله در فرهنگ عمید

لطف
۱. نرمی. ۲. مهربانی؛ نیکویی. ۳. ظرافت؛ زیبایی. ۴. عفووبخشش. ۵. بذل کردن؛ بخشیدن چیزی.
لطف
۱. نرمی. ۲. نیکویی؛ احسان.
لطف آمیز
آمیخته با مهربانی و نرمی و نیکویی.

اسم لطف‌الله در فرهنگ فارسی

لطف
نرمی نمودن , مهربانی کردن , نرمی , مهربانی , نیکو
۱- ( مصدر ) نرمی نمودن مهربانی کردن . ۲- ( اسم ) نرمی رفق مدارا مهربانی مقابل عنف عتاب قهر : آثار اسمائ و صفات جمالی و جلالی حق جل و علا و نتایج لطف و قهر … درین عالم غرایب … کمال ظهور و اظهار می یابد. ۳- خوش رفتاری نیکویی نیکوکاری . ۴- کرم بذل بخشش . ۵- خصوصیتی از جمال دقیقه ای از زیبایی کشی : من آدمی بلطف تو هرگز ندیده ام این صورت و صفت که توداری فرشته ای . ( سعدی لغ.) ۶- تایید حق باشد ببقائ سرور و دوام مشاهدت و قرار اندر درجت استقامت والله لطیف بعباده . مقابل قهر : دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم . ( حافظ . ۲۵۳ ) یا لطف تخلص . حسن تخلص . یا لطف خفی . لطف نهان مقابل لطف جلی : یارب این بخشش نه حد کار ماست لطف تو لطف خفی را خود سزاست . ( مثنوی . نیک.۳۸۲ : ۲ ) یا لطف طبع . ۱- لطافت طبع نیکو سرشتی : تو با این لطف طبع و دلربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی ? ( سعدی لغ.) ۲- لطافت قریح. شاعرانه . یا لطفی ندارد . تعریفی ندارد مطبوع طبع نیست .
تخلص پنج تن از شعرای متاخر ایران : لطف علی بیک افشا لطف علی خان داغستانی . لطف الله بخارایی . لطف الله حکیم .
لطف آباد
۱ – بخشی است از شهرستان دره گز در جنوب شوروی و باختر کلات . دارای ۱۲ آبادی ۵۷۷۲ تن سکنه . محصول : غله پنبه و انگور . صنعت : قالیچه بافی . ۲ – قصبه مرکز بخش لطف آباد در ۲۴ کیلومتری شمال خاور دره گز جلگه و معتدل ۲۵۹۵ تن سکنه . محصول : غله پنبه انگور .
دهی از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه .
لطف آمیز
توام با لطف مقرون به لطف : شعر دلاویز و نکته های لطف آمیز که بسیار بخیلان را … سخی گرداند .
لطف الدین
میرزا لطف الدین شکر الله تبریزی . مخمور تخلص . از شعرای قرن دوازدهم هجری است .
لطف الله
نیشابوری شاعر ایرانی ( ف.۸۱۰ ه.ق. ) وی پیش از مرگ رباعی زیر را سروده بدست خود گرفته و بهنگام سجده جان سپرده : [ دیشب ز سر صدق و صفای دل من در میکده آن هوش ربای دل من جامی بمن آورد که بستان و بنوش گفتم نخورم گفت برای دل من ] .
مصری طبیب . اوراست تصریح فی شرح التلویح .
لطف الله توقاتی
متخلص به لطفی
لطف الله میرزا
شعاع الدوله . عم ناصر الدین شاه قاجار .
لطف الله نیشابوری
مولانا لطف الله نیشابوری سالکی آگاه و صاحب جاه .
لطف الهه حکیم
متخلص به لطف . در فن طبابت ماهر بود .
لطف اندوز
( صفت ) آنکه لطف اندوزد : بر آمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فغان از قهر لطف اندوز و ز هر شکر آمیزت . ( سعدی لغ.)
لطف داشتن
( مصدر ) ۱- مرحمت داشتن التفات داشتن . ۲- دارای لطافت بودن : لازم است آنکه دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه ناز . ( سعدی لغ.)
لطف رسانی
نیکویی کردن خیر رسانیدن : خیر نیز از لطف رسانی او مهربان شد ز مهربانی او . ( هفت پیکر . چا . ارمغان ۲۷۹ )
لطف علی آباد
دهی از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل .
لطف علی بیک
آذر بیگدلی شاملو برادر زاده ولی محمد خان متخلص به مسرور مستوفی و نویسنده عادل شاه افشار .
لطف گنی
تلطف
لطف کردن
( مصدر ) نیکویی کردن بر کردن : هر کرا این ( یزد گرد بزهکار ) شکسته پایی داد آن ( بهرام ) لطف کرد و مومیایی داد . ( هفت پیکر . چا. ارمغان ۵۶ ) لطف کردن .( مصدر ) نرمی کردن مهربانی کردن مورد التفات قرار دادن : ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی . ( حافظ .۳۰۱ )
تلطف . نرمی کردن
لطف کنی
نیکویی کردن : از جام انگبین نترابد جز انگبین از نفس اونیاید الا لطف کنی . ( منوچهری . د . ۱۰۷ ) توضیح در لغت نامه این کلمه بصورت لطف گنی آمده با همین شاهد و در دیوان منوچهری چا . د . بصورت لطف کنی و چون لطف کردن استعمال شده و حاصل مصدر آن لطف کنی میشود این صورت اصح مینماید .
بی لطف
بی مهر و بی محبت . یا بی ظرافت . یا بی فر .
کم لطف
۱ – کسی که نسبت بدیگری کمتر لطف و توجه ابراز دارد : ( شما مدتی است که نسبت ببنده کم لطف شده اید ) . ۲ – بی لطف .

اسم لطف‌الله در اسامی پسرانه و دخترانه

لطف الدین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: لطف دین
لطف الله
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مهربانی و لطف خدا
لطفعلی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: آن که دارای لطف و مهربانی ای چون لطف و مهربانی علی(ع) است

بعدی
قبلی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا