معنی اسم سام

برای مشاهده با کیفیت بیشتر، روی تصویر کلیک کنید

 تصویر و معنی اسم سام

سام :    (در اوستايي) ۱- به معني سياه؛ ۲-  نام خانواده‌اي ايراني؛ ۳- (اَعلام) (در شاهنامه) ايراني نواده‌ي گرشاسب جهان پهلوان پدر زال و جد رستم جهان پهلوان؛ ۴- (در عبري) سام به معني «اسم» و آن نام فرزند ارشد نوح نبي(ع) مي‌باشد، که قوم سامی به او منسوب است.

سام

اسم سام در لغت نامه دهخدا

سام .
(اِ) آتش ، چه جانوری که در آتش مسکون میشود او را سام اندر میگویند یعنی اندر آتش و سمندر مخفف آن است .
(برهان ) (آنندراج ) (غیاث ) (جهانگیری ).
آتش .
(الفاظ الادویه ).
این اشتقاق عامیانه است ، چه سمندر مأخوذاز «سالامندرا» یونانی است .
رک .
سالامندرا و سمندر.
(حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
|| نام علتی ومرضی است که بعضی آن را ورم دماغی میدانند و سرسام همان است .
قال الطبری : هذا الاسم فارسی و تفسیره مرض الرأس و السام عندهم المرض و قال الشیخ هو ورم الرأس .
(برهان ).
بمعنی ورم و درد.
از اینجاست سرسام بمعنی ورم دماغ .
(غیاث ).
ورم و از اینجاست سرسام و برسام یعنی ورم سر و ورم سینه و بدین معنی مخفف آسام است که لغتی است در آماس یا قلب آماس است و آسامه کسی آماس دارد و آسیمه اماله ٔ او است و بیان او در لغت آسیمه گذشت .
(رشیدی ).
البرسام هو فارسیة و البر هو الصدر و السام هوالورم و المرض و السرسام ایضاً هو فارسیة و السر هوالرأس و السام هوالورم والمرض .
(قانون مقالة الثالثه فی اورام الرأس ص ۲۳ کتاب چ تهران ).
صاحب قاموس گوید: سام بفارسی بمعنی بیماری است .
چنانکه برسام بمعنی بیماری سینه و سرسام بمعنی بیماری سر : و اگر [ آماس ] اندر غشا باشد که اندرون سینه بدان پوشیده است و سینه را همچون بطانه است یعنی آستری ، آن را برسام گویند یعنی آماس سینه [ از آنکه ] سام آماس است و بر سینه .
(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
– برسام ؛ بیماری سینه .
– سرسام ؛ بیماری سر : دور از تو سَرِسام بسرسام بمرد وینک سرسوری بعراق آوردند.
کاتبی (از لباب الالباب سعید نفیسی ص ۷۶۲).
سام .
(ع اِ) رگهایی را گویند که از زر و طلا در کان و معدن بهم میرسد.
(برهان ) (جهانگیری ).
رگ زر.
(شرفنامه ٔ منیری ).
زر ساده ، یعنی زری که زرگری نشده و مسکوک نیز نگشته است .
زر و سیم .
(منتهی الارب ).
رگ زر و نقره است که بفارسی سام گویند.
(الجماهر بیرونی ص ۲۴۲).
رگهای زر در کان .
(منتهی الارب ).
|| زر طلا.
(برهان ).
زرسرخ .
(غیاث ).
|| مرگ و هلاک .
(غیاث ).
مرگ .
(شرفنامه ٔ منیری ) (منتهی الارب ).
|| بزبان هندی نام کتابی است .
(جهانگیری ).
|| گوی که بر روی آب گرد آید.
|| خیزران که درختی است .
(منتهی الارب ).
سام .
(اِ) در سانسکریت بمعنی حدیث خوش است .
(التفهیم ص ۶۲).
رجوع به سام بیذ شود.
سام .
(اِخ ) عموسام .
شخصیت مضحکی است از دموکراسی ایالات متحده ٔآمریکا.
نام وی معرف هزل آمیز افراد آمریکایی است .
سام .
(اِخ ) گرشاسب به اسم خاندانش سام گرشاسب خوانده شد.
(فروردین یشت بندهای ۶۱ و ۱۳۶).
حتی در کتب پهلوی هم گاهی فقط بنام خاندانش (سام ) نامیده شده است .
و اکنون او را سام گرشاسب نریمان یا سام نریمان گوئیم .
رجوع به مزدیسنای دکتر معین صص ۴۱۶ و ۴۱۸ و سام نریمان شود.
و گرشاسب در اوستا ساما (سیاه ) نام یک خانواده ٔ ایرانی است .
(یسنا ۹ ، ۱۰)(بارتولمه ۱۵۷۱) در روایات پهلوی ما ، نام دو تن از دلیران سیستان «سام » است : یکی پدر اثرط که در گرشاسب نامه بصورت «شم » آمده و اصل آن سام است : ز شم زآن سپس اثرط آمد پدید وزین هر دو [ از تورک و سم ] شاهی به اثرط رسید.
اسدی (گرشاسب نامه ص ۴۹).
دیگر نواده ٔ گرشاسب و پدر زال .
(مزدیسنا ص ۴۱۳ ، ۴۱۷) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
نام پدر زال هم هست که جد رستم باشد.
(برهان ).
نام پدر زال زر که بدستان معروف است .
(آنندراج ).
نام جد رستم .
(غیاث ).
رجوع به یکزخم شود : مرا سام یک زخم از آن خواندند جهانی برم گوهر افشاندند.
بشد سام یک زخم و بنشست زال می و مجلس آراست ، بفراشت یال پسر چون ز مادر براین گونه زاد نکردند یک هفته برسام یاد.
(از شرفنامه ٔ منیری ).
از بخشش و بخشایش بهرام دگر آمد از مردمی و مردی سام دگر آمد.
رودکی (احوال و اشعار سعید نفیسی ص ۶۷۰).
سپه کش چو قارن ، مبارز چو سام سپه تیغها برکشد از نیام .
فردوسی .
تو پور گو پیلتن رستمی ز دستان سامی و از نیرمی .
فردوسی .
سام و فریدون کجا شدند نگویی بهمن و بهرام گور و حیدر و دلدل .
ناصرخسرو (دیوان چ عبدالرسولی ص ۲۵۸).
تو آن ملک داری که نتوان ستد ز دست تو دستان دستان سام .
سوزنی .
جمشید سام حشمت سام سپهر سطوت دارای زال صولت زال زمانه داور.
خاقانی .
ملکت چو ملک سام و سکندرنشان و تو همسان سام و همسر اسکندر آمده .
خاقانی .
عنان باز پیچان نفس از حرام بمردی ز رستم گذشتند و سام .
سعدی (بوستان ).
و اندر عهد او زال از مادر بزاد و سام او را بینداخت و بعد حالها سام او را بازآورد.
(سبک شناسی ج ۲ ص ۱۲۵).
سام .
(اِخ ) خلف کیقباد.
(فهرست ولف ) : چو به زاد برزین رستم نژاد چو سام یل از تخمه ٔ کیقباد.
فردوسی .
سام .
(اِخ ) نام یکی از نجبای ایران که معاصر هرمزد بوده .
(فهرست ولف ) : ز شیراز چون سام اسفندیار ز کرمان چو پیروز گرد سوار.
فردوسی .
سام .
(اِخ ) او ارشد اولاد نوح بود که با زوجه ٔ خود در کشتی داخل گشته از هلاک طوفان رهایی یافت و رفتار نیکویی که درباره ٔ پدر بزرگوار خود کرد در سفر پیدایش ۹:۲۰ – ۲۷ مذکور است .
قوم یهود و آرام و فرس و آشور و عرب از نسل سام میباشند و لغات ایشان را لغات سامیه گویند.
(قاموس کتاب مقدس ).
پسر نوح است و در عربی نیز بهمین نام خوانند.
(برهان ) (آنندراج ).
نام پسر نوح است .
(غیاث ).
نام پسر نوح علیه السلام که بعد از طوفان نوح زنده بود.
(شرفنامه ٔ منیری ).
نام پسر نوح که پدر عرب است .
(منتهی الارب ) : بی باک و بدخویی که ندانی بگاه خشم نه نوح را ز سام ونه سام را ز حام .
ناصرخسرو (دیوان چ عبدالرسولی ص ۲۶۱).
زین در چو درآیی بدان برون شو درستر چنین گفت نوح با سام .
ناصرخسرو.
بشنو پدرانه ای پسر پندی این پند که نوح داد سامش را.
ناصرخسرو.
کوس جلالش ز شرق و غرب بجنبید شکر نوالش ز سام و حام برآید.
خاقانی .
تو جهان خور چو نوح مشکن از آنک سام بر خیل حام پیروز است .
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۵۸۳).
و سیوم میانگی گندم گونانند پسرش را سام .
(التفهیم بیرونی ص ۱۹۵).
از سام عجم و عرب آمدند سپیدرویان و مردمان .
(سبک شناسی ج ۱ ص ۳۶۹).
سام .
(اِخ ) از عمال و کسان عمرولیث که خزانه دار عمرو بود و عمرو خزانه ٔ خود را به او سپرده بود.
رجوع به شرح احوال رودکی سعید نفیسی ص ۳۷۲ و ۳۷۳ شود.
سام .
(اِخ ) از قراء غوطه دمشق است .
(معجم البلدان ).
سام .
(اِخ ) نام کوهی است در ماوراءالنهر.
(آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (جهانگیری ).
سام .
(اِخ ) نام کوهی است مر هذیل را.
(منتهی الارب ).
سام .
(اِخ ) ابن غیاث الدین غور.
از جد غوریان است که بعد از عم زاده پادشاه شد و بعراق رفت .
(تاریخ گزیده ص ۴۰۷).
رجوع به حبیب السیر شود.
سام .
(اِخ ) ابن نوح علیه السلام .
بقول بعضی مورخان پیغمبر مرسل است .
اکثر انبیاء و جمیع اهل ایران از تخم اویند و او را شش پسر بود.
رجوع به تاریخ گزیده ص ۲۷ شود.
سام بن نوح را هفت پسر بود مادر وی عموریه از نسل ادریس (ع ) قوم عاد ازنسل ویند.
رجوع به حبیب السیر و رجوع به سام شود.
سام .
(اِخ ) رکن الدین .
از خانواده های اتابکان یزد است که مادر او دختر امیر علاءالدوله علی بوده .
رجوع بتاریخ مغول ص ۴۰۶ و رجوع به فهرست تاریخ افضل بنام بدایعالازمان فی وقایع کرمان شود.
سأم .
[ س َءْم ْ / س َ ءَ ] (ع مص ) بستوه آمدن .
(منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
|| (اِ) موت ، ترک همزه در آن مشهورتر است .
(منتهی الارب ) (آنندراج ).
|| (ص ) مکروه .
غیر مقبول .
(دزی ج ۱).<

اسم سام در فرهنگ لغت معین

سام
[ ع . ] (اِ.) سبیکة زر و سیم .
سام
[ ع . ] (اِ.) خیزران (واحد آن سامه ).
سام
(مّ) [ ع . ] (ص .) ۱ – زهردار ، ذوسم . ۲ – سام ابرص .
سام
(اِ.) ۱ – بیماری . ۲ – ورم .

اسم سام در  فرهنگ عمید

سام
۱. ورم؛ آماس. ۲. مرض.
سام
دارای سَم؛ زهردار؛ زهرناک. * سام ابرص: (زیست شناسی) [قدیمی] جانوری شبیه چلپاسه؛ ماترنگ؛ ماتورنگ.

اسم سام در  فرهنگ فارسی

سام
نام پسر بزرگ نوح ۴ که نژاد سامی را بدو نسبت دهند . وی با زوجه خود داخل کشتی نوح شد و از طوفان رهایی یافت .
ورم , آماس , مرض , دارای سم , زهردار , زهرناک
( صفت ) ۱ – زهر دار ذوسم . ۲ – سام ابرص .
بستوه آمدن
سام ابرص
بتشدید میم کریاس و در خلاصه گفته که وی سوسمار است
سام ازهام
نام جرم فلک الافلاک
سام الرکار
رگیست از طلا در معدن و در معدن در نظام با فاصله های کم
سام بوکا
یک نوع آلت موسیقی قدیمی است که معلوم نیست شبه چه آلتی بوده است
سام بوکوس
دانشمند مجارستانی متولد در تیرنور
سام بیذ
قسمی از بیذات و سام بیذ کلمه ایست مرکب از سام بیذ
سام بین سنان
قلعه ایست در مغرب جبال صنهاجه مضاف الی بنی سنان قبیله ایست که ممکن است از طایفه بربر باشد
سام دست
آنکه در جلد و چابکی چون سام باشد
سام رزم
آنکه چون سام جنگ کند
سام سوار
نام پهلوانی پدر دستان و جد رستم
سام میرزا
صفوی پسر شاه اسماعیل و برادر شاه طهماسب صفوی ( ف. ۹۴۰ ه.ق. ) . وی در فنون شعر و انشا مهارت داشت و کتاب [[ تحفه سامی ]] که تذکره ایست از شعرا تالیف اوست . در سال ۹۳۹ ه.ق. از طرف برادرش بحکومت خراسان منصوب شد و در سال ۹۴۰ بر برادر شورید و در همان اثنا در گذشت .
معروف بشاه
سام نامه
سام نامه سیفی مثنوی مشهوری است که سیفی شاعر ایرانی در حین محاصره هرات بسال ۷۰۶ ه.ق . بوسیله قشون الجاتیو خان تحت فرماندهی دانشمند بهادر و بوجای بن دانشمند بهادر که خود نیز از جمله ساکنان حصار بوده – بنام جمال الدین محمد سام قائم مقام ملک فخرالدین کرت نظم کرده و آنرا به (( سام نامه )) مسمی گردانید . بنا بادعای سیفی سام نامه مشتمل بر بیست هزار بیت بوده ولی امروز ۵۹ بیت از آن باقی است که در تاریخنامه هرات تالیف سید بن محمد بن یعقوب هروی مندرج است .
سام ودا
یکی از کتب (( ودا )) ( ه.م.) که کتاب مقدس برهمنان هنداست .
سام کیس
بزرگ و شریف باشد
بنی سام
یا سامیان . اقوامی که طبق سنت از اولاد سام پسر بزرگ نوح به شمار می روند و آن شامل بابلیان آشوریان یهودیان آرامیان و اعراب است .
بهائ الدین سام
سه تن از امرا و سلاطین آل شنسب در ولایت غور و طخارستان حکومت کردند اولی در ۵۴۴ ه.ق بامارت نشست و دومی در ۵۸۸ ه.ق و سومی در سن ۱۴ سالگی امارت یافت .
دستان سام
دستان زند دستان پسر سام
ذود سام
خداوند سرپوش .
عمو سام
در تداول مطبوعات تعبیری است رمزی و آمیخته به لاغ و فکاهی ممالک متحده امریکا
نشادار سام
نام جرم آفتاب عالمتاب .

اسم سام در  اسامی پسرانه و دخترانه

سام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آتش ، از شخصیتهای شاهنامه ، نام پهلوان ایرانی پسر نریمان و پدر زال و جهان پهلوان شاهنامه در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی
ساما
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: سام ، سیاه ، منسوب به سام
سامان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: سرزمین ، ناحیه ، ترتیب و روش کاری ، نظام ، صبر ، آرام و قرار ، نام مؤسس سلسله سامانیان
سامر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: قصه گو ، افسانه سرا
سامرند
نوع: پسرانه
ریشه اسم: کردی
معنی: نام کوهی است
سامره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مؤنث سامر ، نام شهری در عراق که مرقد امام دهم و یازدهم در آن واقع شده است
سامه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: سوگند ، پیمان
سامی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: عالی ، بلندمرتبه
سامیا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام ماه یازدهم از سال ایرانیان در زمان هخامنشیان
سامیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کمک کننده به آتش محافظ آتش
سامیان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی اردبیل
سامیرا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: سمیرا -زن بزرگوار – نام عمه شیرین در داستان خسرو و شیرین ترجمه عربی مهین بانو است- وسیله ای که با آن حجامت می کنند – نام محلی در نزدیکی مکه
سامین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی همدان
سامینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: پیشوند مشابهت بعلاوه مینا ، مانند مینا ، نام گلی است
سامینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: کردی
معنی: ماهر
سامیه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مؤنث سامی – زن بلند قد- کسی که عازم شکار است

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا

  • سام
    فارسی

    ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﭘﯿﻤﺎﻥ

    سام
    سنسکریت,فارسی

    ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ – ﺣﺪﯾﺚ ﺧﻮﺵ

    سَام : [ سمّ ]: زهر آلود ، سمى ؛ « يَومٌ سَامٌّ » : روزى كه باد سوزان و گرم بوزد ؛ « سَامُّ ابْرَصَ » مثناى آن « سَامَا ابْرَص » و جمع آن « ابَارِص و سَوَامُّ ابْرصَ » ( ح ): چلپاسه كه نام ديگر آن ( ابُو بُرَيص ) است .
    سَام :
    سَام : [ سوم ]: مرگ ، خيزران .