معنی اسم رامبد

برای مشاهده با کیفیت بیشتر، روی تصویر کلیک کنید

 تصویر و معنی اسم رامبد

رامبد :    (رام + بد /-bod/ (پسوند نگهبان و مسئول))، ۱- رئيس رامشگران؛ ۲- آرامش دهنده.

رامبد

اسم رامبد در اسامی پسرانه و دخترانه

رامبد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نگهبان و پاسدار آرامش

اسم رامبد درلغت نامه دهخدا

رام .
(ص ) مقابل توسن .
(از آنندراج ) (انجمن آراء) (رشیدی ) (سروری ).
مقابل بدلگام .
مقابل چموش .
مقابل سرکش و بدرام .
ذلول .
ذلولی .
ضارع .
ضرع .
ضرعة.
ضروع .
(منتهی الارب ).
نرم : من با تو رام باشم همواره تو چون ستاغ کره جهی از من .
خفاف .
بمنزلت ستوری داند که بر آن نشیند و چنانکه خواهد میراند ومیگرداند و اگر رام و خوش پشت نباشد بتازیانه بیم میکند.
(تاریخ بیهقی ).
چون داد بخواهم از تو بس تندی لیکن چو ستم کنی خوش و رامی .
ناصرخسرو.
ملک چون دید کاو در کار خام است زبانش توسن است و طبع رام است .
نظامی .
زیر بار امانت غم تو توسنان زمانه رام تواند.
عطار.
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار که توسنی چو فلک رام تازیانه ٔ تست .
حافظ.
دلارامی که با من رام بود از من رمید آخر نمیدانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر.
جعفر فراهانی (از ارمغان آصفی ).
دروب ؛ ستور رام .
ذلول ؛ ستور رام شده .
(منتهی الارب ).
سهوة؛ شتر رام .
مخنع؛ شتر رام ریاضت یافته .
مدیث ؛ رام از هر چیزی .
مصاحب ؛ رام بعد صعوبت و سرکشی .
ناقة دلاس ؛ شتر ماده ٔ رام و نرم .
ناقة ، سُرُح ؛ شتر ماده ٔ رام .
ناقة متهفة؛ ناقه ٔ رام .
ناقة مذعان ؛ شتر ماده ٔ رام .
(منتهی الارب ).
هزم ؛ اسب منقاد و رام .
(منتهی الارب ).
هلواع ؛ شتر ماده ٔ تیز و نیک شتاب و چست و رام .
(منتهی الارب ).
|| بطریق مجاز بر آدمی که سرکش نباشد و فرمانبردار و رام پیشه بود اطلاق کنند.
(آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (رشیدی ) (انجمن آراء).
فرمانبردار و نرم باشد.
(لغت فرس اسدی ) (از فرهنگ اوبهی ).
فرمان برنده بود و مطیع.
(حاشیه ٔ فرس اسدی ).
مطیع و فرمانبردار.
(منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء).
فرمانبردار.
(برهان ).
مقابل سرکش .
(از شرفنامه ٔ منیری ).
منقاد.
(زوزنی ).
مطیع و منقاد و فرمانبر.
(شعوری ج ۲ ورق ۱۰).
مطیع و محکوم .
(ارمغان آصفی ) : تو رامی و با تو جهان رام نیست چو نان خورده آید به از جام نیست .
فردوسی .
تو دانی چنان کن که کام تو است چو گردون گردنده رام تو است .
فردوسی .
جهان با کسی جاودان رام نیست بیک خو برش هرگز آرام نیست .
اسدی .
سپهرروان با کسی رام نیست ز نیک و بد ماش آرام نیست .
اسدی .
که هستند چرخ و جهان رام او نجوید ستاره مگر کام او.
اسدی .
از فلک ریمن باکیم نیست رام بسی بوده همین ریمنم .
ناصرخسرو.
باد همیشه فزون جلالت و عزت دایم پاینده باد دولت رامت .
مسعودسعد.
روز رام است و بخت و دولت رام ای دل آرام خیز و درده جام .
مسعودسعد.
هر کس که بفرمان تو رام است و مسخر از دولت و اقبال تو کارش چو نگار است .
امیرمعزی .
خدایگان جهان پادشاه ملک آرام که امر نافذ او راست چرخ و دولت رام .
سوزنی .
غلام نیست بفرمان خواجه رام چنانک من این نبهره تن خویش را بفرمانم .
سوزنی .
رامند خلق مر فلک تند را ازآنک دربند بندگی فلک تند رام تست .
سوزنی .
گر خزر و ترک و روم ، رام حساب تواند نیست عجب کز نهاد ، رام فحول است رم .
خاقانی مُتَیَّم ؛ آنکه رام و منقادست .
(منتهی الارب ).
– پیروزرام ؛ آنکه رام و مطیع پیروز است .
– || آنکه پیروز رام و فرمانبر اوست .
– || (اِخ ) بروایت شاهنامه نام قدیم ری است .
رجوع به پیروز رام در همین لغت نامه شود.
|| (ص ) بطریق مجاز بر جمادات نیز اطلاق نمایند چنانکه تیر را که از کمان زودگشاد دهند گویند تیروکمان را رام کردیم .
(از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از رشیدی ) (فرهنگ نظام ).
رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن .
نشانه گرفتن .
.
.
» و شواهد آن شود.
|| روان .
(آنندراج ) (رشیدی ) (شعوری ج ۲ ورق ۱۰) (جهانگیری ) (انجمن آراء).
روان و رونده .
(ناظم الاطباء) (برهان ) (لغت محلی شوشتر ، نسخه ٔ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ).
سلس .
(منتهی الارب ).
رجوع به رام کردن در معنی «راست کردن .
نشانه گرفتن .
.
.
»و شاهد آن شود.
|| مقابل وحشی است که الفت گرفته و آموخته باشد.
(از برهان ) (از لغت محلی شوشتر).
الفت گرفته .
(غیاث اللغات ).
مأنوس .
(زوزنی ) (ناظم الاطباء).
انسی ، مقابل وحشی .
آموخته و دست آموز.
خانگی .
(ناظم الاطباء).
حیوان وحشی که مأنوس و فرمانبردار شده باشد.
(فرهنگ نظام ).
رائض .
(منتهی الارب ).
|| خوش .
(آنندراج )(انجمن آراء) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ).
خوش و شاد و خرم .
(برهان ) (ناظم الاطباء).
شاد و خرم .
(لغت محلی شوشتر).
خوش و شاد.
(منتخب اللغات ) : ترا روز رام از جهان رام باد همان باد را بر تو آرام باد.
فردوسی (از فرهنگ نظام ).
شهی خوش زندگانی بود و خوش نام که خود در لفظ ایشان خوش بود رام .
(ویس و رامین ).
|| (اِ) شوق و نشاط.
(ناظم الاطباء).
شادی و خوشی .
(شعوری ج ۲ ورق ۱۰).
|| رامش و صلح و سازش که در اوستا رامن یا رامه و در پهلوی رامشن آمده است .
(از مزدیسنا ذیل ص ۲۲۹) : نفرموشم ز دل یاد توهرگز نه روز رام نه روز هزاهز.
(ویس ورامین ).
|| در فرهنگ ناظم الاطباء معانی جاهد و ساعی و هوشیار و زیرک ، و بسیاری و فراوانی نیز باین کلمه داده شده است اما منحصر بهمان ماخذ است .
|| صاحب انجمن آرا و بتبع او صاحب آنندراج این کلمه را بمعنی شهر آورده اند در کلمات : – رام اردشیر ؛ شهر اردشیر.
– رام هرمز ؛ شهر هرمز.
اما ظاهراً بر اساسی نیست چنانکه یاقوت در معجم البلدان نیز از جزء رام در ترکیب رام هرمز معنی مراد و مقصود دریافته است و معنی ترکیب «رامهرمز» را مقصود هرمز و مراد هرمز دانسته .
رجوع به هر یک از این کلمات در ردیف خود شود.
– || (پیشوند) مزید مقدم در اسماء امکنه و اشخاص : رامش .
رامشهرستان .
راماشاه .
رامشین .
رامن .
رامنی .
رامهرمز.
رامه .
رامتین .
رامیتن .
رامیثن .
رامی .
رامین .
رامینه .
رامان .
رامجرد.
(یادداشت مؤلف ).
|| (ص ) آرام .
(فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ شعوری ج ۲ ورق ۱۰).
آسوده .
ساکت : زمان تازمان زو برآید خروش شود رام گیتی پر از جنگ و جوش .
فردوسی .
برآن منگر که دریارام باشد برآن بنگر که بی آرام باشد.
(ویس و رامین ).
|| (اِ) آرام و طاقت و آرامیدن .
(برهان ) (لغت محلی شوشتر).
آرام و راحت .
(فرهنگ نظام ).
آرام و طاقت .
(ناظم الاطباء).
|| لقب ملوک هند.
(آنندراج ) (انجمن آراء) : گاهی بدریا درشوی ، گاهی به جیحون بگذری گه رای بگریزد ز تو گه رام و گه خان گه تگین .
فرخی .
ز سرشنی و طراز است مادر و پدرت مگر نبیره ٔ خان و نواسه ٔ رامی .
حقوری (از لغت فرس اسدی ، نسخه ٔ نخجوانی ).
عزیز و قیصر و فغفور را بمان که درست نه شاه ماند و نه شیر و نه رای ماند و نه رام .
روحانی (از لغت فرس اسدی نسخه ٔ نخجوانی ).
|| پادشاه قادر و توانا.
(ناظم الاطباء).
|| مراد و مقصود «در کلمه ٔ رامهرمز».
(از معجم البلدان ).
بمعنی کام است و مترادف آن آید: کام و رام او ز عالم هست شاعرپروری شاعران را مدح او گفتن بعالم کام و رام .
سوزنی .
رام .
(ع اِ)درختی است .
(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
یکنوع درخت است .
(آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (منتخب اللغات ) (انجمن آرا).
رام .
(اِخ ) نام عاشق .
(آنندراج ) (انجمن آراء) (منتخب اللغات ).
نام عاشق ویس .
و چون او بسیار عیاش و شادکام و پیوسته خوشحال و خوش طبع بود ورا بدینجهت رام میگفتند و به رامین شهرت دارد و قصه ٔ ایشان منظوم و مشهور است .
(از سروری ) (برهان ).
نام عاشق ویسه که رامین و رامتین نیز گویندش .
(شرفنامه ٔ منیری ).
نام عاشق ویس که رامین نیز گویند.
(از شعوری ج ۲ ورق ۱۰) (ناظم الاطباء).
نام عاشق ویس که واضع ساز چنگ است و رامین نیز آمده و چون در فارسی رام بمعنی خوش آمده و او بسیار عیاش بوده او را رام گفتندی .
(برهان ) : مر او را گفت [ دایه ] راما نیکناما نگردد همچو نامت ویس راما.
(ویس و رامین ).
فزون شد در دلش بخشایش رام گرفت از دوستی آرایش رام .
(ویس و رامین ).
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را.
خواجوی کرمانی .
رام .
(اِخ ) نام واضع ساز چنگ چون در اصل فرس رام بمعنی خوش آمده و آن بسیار عیاش بوده و او را رام گفته اند و او را رامتین و رامتینه نیز گفته اند.
(آنندراج ).
(انجمن آراء).
نام شخصی که واضع ساز چنگ بوده .
(منتخب اللغات ) (برهان ) (از لغت محلی شوشتر) (از شعوری ج ۲ ورق ۱۰) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ سروری ) : گرچه تن چنگ شبه ناقه ٔ لیلی است ناله ٔ مجنون ز چنگ رام برآمد.
خاقانی .
رام .
(اِ) نام روز بیست ویکم از ماههای پارسی چه مطابق رسم زرتشتیان هر یک از سی روز ماه بنام فرشته ای موسوم بوده است : ترا روز رام از جهان رام باد همان باد را با توآرام باد.
فردوسی .
می خور کت باد نوش برسمن و پیلگوش روز رش و رام و جوش روز خور و ماه و باد.
منوچهری .
چو روز رام شاهنشاه کشور بمی بنشست با گردان لشکر.
(ویس و رامین ).
بشادی روز رام و روز شنبد فرودآمد به لشکرگاه موبد.
(ویس و رامین ).
صاحب انجمن آرا وبتبع او صاحب آنندراج آرد: روز رام و آن مهرگان بزرگ است و روز ظفر یافتن فریدون است بر ضحاک و در این روز پارسیان شکر و پرستش و زمزمه کردندی که از ظلم ضحاک عرب فارغ شده اند و نجات یافته اند.
(آنندراج ) (انجمن آراء).
و نیز رجوع به فرهنگهای اسدی ، سروری ، غیاث اللغات ، آنندراج ، انجمن آرا ، رشیدی ، نظام ، برهان ، لغت محلی شوشتر و منتخب اللغات و مقدمه ٔ ویس و رامین چ محجوب ص ۶۸ شود.
– رام روز ؛ روز رام : رام روز است و بخت و دولت رام ای دلارام خیزو درده جام .
مسعودسعد.
و رجوع به رام شود.
– آذر رام خراد ؛ یعنی آتش فره ایزد رام .
(مزدیسنا ذیل ص ۲۲۹) : دل شاه از اندیشه آزاد شد سوی آذر رام خراد شد.
فردوسی (از مزدیسنا ص ۲۲۹).
و رجوع به ص ۱۶۷ همان کتاب و روزشماری در ایران باستان ص ۵۱ و ۵۲ و یشتها ص ۱۳۴ و ۱۳۵ شود.
|| (اِخ ) نام ملک موکل بر مصالح روز رام است وآن مهرگان بزرگ است .
(از منتخب اللغات ) (آنندراج ) (انجمن آرا).
نام فرشته ای است که موکل روزرام و مصالح امور مردم است در آن روز.
(برهان ) (از لغت محلی شوشتر).
نام ایزدی است که نگهبانی روز بیست ویکم هر ماه بدو سپرده شده .
(مزدیسنا ذیل ص ۲۲۹).
رام .
(اِخ ) نام پادشاه هند.
(لغت محلی شوشتر).
پادشاه سند است .
(لغت فرس اسدی ) (فرهنگ اوبهی ) (از برهان ) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ سروری ).
لقب یکی از ملوک هند است .
(فرهنگ رشیدی ).
در هند قدیم نام یک پادشاه بوده که هندوها او را پرستش میکنند.
(فرهنگ نظام ).
رام .
(اِخ ) به اعتقاد هنود یکی از نامهای خداوند جل جلاله باشد و رام رام مثل اﷲاﷲ مستعمل است .
(آنندراج ) (انجمن آراء).
بهندی نام خدای بزرگ است جل جلاله .
(برهان ) (از لغت محلی شوشتر).
مأخوذ از هندی ، خدای تعالی جل شانه .
(ناظم الاطباء).
به اعتقاد هنود یکی از نامهای خدا که در مظهری حلول کرده باشد.
(فرهنگ رشیدی ).
رام یا رامچند پسر و ولیعهد محبوب راجه جسرت و یکی از «اوتاد» یعنی مظاهر پروردگار که بصورت بشر برای تنبیه دیوان مردم خوار بزمین آمد و لچمن برادر او بود.
(سبک شناسی ج ۳ ذیل ص ۲۶۴) : رام با لچمن گفت که هر اندوهی که هست بعد از مدتی دراز برطرف میشود اما من که «سیتا» را یاد میکنم غم من هر روز زیاده میشود.
(اسکندرنامه از سبک شناسی ج ۳ ص ۲۶۴).
پس رام گفت : ای باد ، تو از جایی که سیتاست بوز ، و خود را ببدن او رسان و پیش من بیا تا ببدن من نیز رسی .
.
.
(اسکندرنامه از سبک شناسی ج ۳ ص ۲۶۵).
و رجوع به مقاله ٔ «ادبیات هند» بقلم شادروان ملک الشعراء بهار در مجله ٔ مهر سال ۴ و فهرست ماللهند شود.
– رام رام ؛ مثل اﷲاﷲ بین هنود مستعمل است .
(آنندراج ).
اﷲاﷲ.
و در هندوستان بجای سلام و تحیت این کلمه را گویند.
(ناظم الاطباء) : درو[ در بتکده ] بسکه هندو زده رام رام پریده دم از طبع مرغان بام .
ملاطغرا (از آنندراج ).
– رام رام گفتن ؛ سلام کردن .
(ناظم الاطباء) : خودبخود هستند چون با عاشقان خود کام رام از چه می گویند باخوبان هندو رام رام .
اشرف (از آنندراج ).
رام .
(اِخ ) بمعنی مرتفع ، نام مردی از نسل یهودا و اولاد حصرون .
(اول تواریخ ایام ۲: ۹ و۱۰) در انجیل متی (۱: ۳ و۴) و انجیل لوقا (۳: ۳۳) آرام خوانده شده است .
(قاموس کتاب مقدس ).
و رجوع به رام بن حصرون شود.
رام .
(اِخ ) نام مردی از نسل یهودا و از اولاد یرحمیئیل بود.
(اول تواریخ ۲:۲۵و۲۸) (قاموس کتاب مقدس ).
رام .
(اِخ ) نام یکی از منسوبان الیفاز (ایوب ۳۲:۲) و بعضی برآنند که همان آرام میباشد که در سفر پیدایش (۲۲: ۲۱) مذکور است .
(قاموس کتاب مقدس ).
رام .
(اِخ ) نام یکی از پیروان بهرام چوبین : وزان روی بهرام آواز داد که ای نامداران فرخ نژاد یلان سینه و رام و ایزدگشسب مر این کشته را بست باید بر اسب .
فردوسی .
رام .
(اِخ ) دره ٔ رام .
نام درّه ای است درهند.
(آنندراج ) (از منتخب اللغات ) (انجمن آرا) (از برهان ) (از شعوری ج ۲ ورق ۱۰).
نام دره ای است در هند لیکن دره ٔ رام گویند نه رام تنها.
(رشیدی ).
رام یا دره ٔ رام ناحیه ای بوده است بهند بر سر راه تانسیر و سلطان محمود غزنوی در لشکرکشی سال ۴۰۲ هَ .
ق .
بهند تانسیر را گرفته است و بت جکرسوم را از آنجا بغزنین آورده اما قبل از وصول بدان شهر مردم در بیشه ها کمین گرفته اند و بسیاری از لشکریان او را کشته اند.
(از تعلیقات دیوان عنصری چ دبیرسیاقی ) : زان گرد نکونام که اندر دره ٔ رام با پیل همان کرد که با گرگ بخواری .
فرخی .
رام .
[ مِن ْ ] (ع ص ) نعت فاعلی از رمی .
اندازنده .
ج ، رامون ، رُماة.
(از اقرب الموارد): رَمیةِ من غیر رام ؛ مثل است ، بمعنی تیر انداختن از غیر تیرانداز و آن را در امری گویند که ناگاه رسد.
(منتهی الارب ).
رامی .
رجوع به این کلمه شود.
رأم .
[ رَءْم ْ ] (ع مص ) سخت تاب دادن : رأم الحبل رأماً؛رسن را سخت تاب داد.
(از المنجد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
|| رأم ناقه بچه یا بَوّ خود را؛ دوست داشتن و انس گرفتن و بدان مهربانی آوردن بر بچه ٔ خود و لازم گرفتن آن را.
(از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ).
رأم چیزی ؛ دوست داشتن آن را و الفت گرفتن بدان .
(از ناظم الاطباء).
|| فراهم آمدن سر ریش و نیکو و به گردیدن آن .
(از منتهی الارب ) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
رِئْمان .
(اقرب الموارد).
|| به سریشم استوار کردن چیزی را.
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
|| اصلاح کردن تیر.
(از اقرب الموارد).
رأم .
[ رَءْم ْ ] (ع اِ) شتربچه .
(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
|| بَوّ ، گویند: اما لناقتکم من رأم ؛ یعنی چیزی همچون بَوّ یابچه ناقه ٔ دیگری که بدان انس گیرد و آن را دوست دارد.
(از اقرب الموارد).
پوست شتربچه و جز آن آکنده بکاه برای تسلی شتر ماده و غیر آن .
(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
بَوّ بمعنی پوست بچه شتر پر از کاه و مانند آن برای گذاردن در جلوشتر ماده تا بدان مهر ورزد و بتوان آن را دوشید ، یابچه ای که بجز مادرش او را دایگی کند و پرورش دهد: کامهات الرأم أو مطافلا.
(از معجم البلدان ).
رأم .
[ رَءْم ْ ] (اِخ ) موضعی است .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
کوهی است در یمامه که سنگهای آسیاب را از آن میبرند ، درمشرق یمامه واقع است و همچون حایلی میان این شهر و برّین و بحرین و دهناء میباشد.
(از معجم البلدان ).<

اسم رامبد در فرهنگ لغت معین

رام
[ په . ] (ص .) ۱ – مطیع ، فرمانبردار. ۲ – خو گرفته ، آموخته . ۳ – در آیین زردشتی ، یکی از ایزدان و نام بیست ویکم از هر ماه شمسی .

اسم رامبد در فرهنگ عمید

رام
۱. آرام. ۲. خوگرفته؛ الفت گرفته. ۳. [مقابلِ توسن و سرکش] فرمانبردار: براین گونه خواهد گذشتن سپهر / نخواهد شدن رام با من به مهر (فردوسی: ۲/۳۴۶). ۴. (اسم) [قدیمی] در آیین زردشتی ، از ایزدان. ۵. (اسم) [قدیمی] روز بیست ویکم از هر ماه خورشیدی: «رام روز» است و بخت و دولت رام / ای دلارام خیز و درده جام (مسعودسعد: ۵۴۹).

اسم رامبد در فرهنگ فارسی

رام
یا رامین عاشق (( ویس )) در داستان ویس و رامین که در نواختن چنگی خاص مهارت داشت .
آرام , خوگرفته , الفت گرفته , فرمانبردار , نام یکی ازایزدان در آیین زرتشتی
( صفت ) ۱ – مطیع فرمانبردار . ۲ – الفت گرفته آموخته دست آموز انسی مقابل وحشی . ۳ – خوشحال شاد . ۴ – ( اسم ) آرام . ۵ – نام ایزدیست . ۶ – بیست و یکم از هر ماه شمسی ( بنام ایزد مزبور ) .
موضعی است . کوهی است در یمامه که سنگهای آسیاب را از آن می برند در مشرق یمامه واقع است و همچون حایلی میان این شهر و برین و بحرین و دهنا می باشند .
رام آردشیر
رام اردشیر . نام شهری است که آردشیر بابکان بنا کرده بوده .
رام اردشیر
همان شهر توج واقع بین اصفهان و خوزستان است .
طرب اردشیر
رام اردشیر هرمزد
رامهرمز یا رامهرمز اردشیر یا رامز
رام اورمزد
رامهرمز . شهری است بزرگ و خرم و آبادان و با نعمت بسیار و جای بازرگانان سر حد میان پارس و خوزستان .
رام برزین
یکی از مشاهیر ایران قدیم و از معاصران خسرو پرویز . وی حامل منشوری از شاه برای شاپور بوده است .
رام بن حصرون
یکی از اجداد حضرت داود بود
رام بهشت
نام زن ساسان سر سلسله ساسانیان وی دختر گوزهر بازرنگی امیر استخر از امری بازرنگان یا بازرنگیان بوده است .
رام پیروز
نام شهری بنا کرده فیروز پسر یزد گرد پادشاه ساسانی در سرزمین هند .
رام جنوبی
شهری است که در حدود جنوب سبط شمعون واقع شده است .
رام حبس
از ادبا و شعرای نامی هندوستان بود که مذهب براهمه داشت او در شعر محیط تخلص می کرد .
رام خراد
نام همان آتشکد. آذر فرنبغ است که آذر برزین مهری نیز نامیده میشده است .
رام دادن
رام کردن . آرام کردن . راحت کردن .
رام داشتن
آرام کردن . ساکت کردن . رام کردن . یا خوش داشتن . شاد داشتن .
رام دیو
نام یکی از سرداران کفار هند که بمخالفت با شیر شاه قیام کرد .
رام رایش
نام وزیر (( هداهاد )) یا (( هداد )) بن عمر بن سراحیل بن رایش پدر بلقیس معروف .
رام رنگی
صاحب آنندراج آرد : نور الدین جهانگیر پادشاه بن اکبر پادشاه شراب را باین نام می خواند .
رام رود
نام ناحیتی است به چغانیان و وشجرد از اعمال آن است .
رام زی
محقق و دانشمند معروف انگلیسی که بریاست هیاتی از طرف دانشگاه اکسفورد برای تحقیق در خط و آثار (( هیت ها ))با مکن. قدیم آن قوم فرستاده شد و این هیات در کاپاد و کی. آسیای صغیر تحقیقات ارزنده ای کردند و آثار گرانبهایی بدست آوردند .
رام زین
مقابل بدزین . اسبی که هنگام زین گذاشتن و سوار شدن رام و نرم است .
رام ساختن
مطیع ساختن . فرمانبردار کردن . بزیر فرمان در آوردن . نرم کردن .
رام شدن
فرمانبردار شدن . منقاد گشتن . مطیع و فرمانبردار گشتن .
رام شهر
نام قدیم شهر اهواز : ((یکی زان شهرها اهواز ماندست کش او آنگاه شهر رام خواندست .)) (( ویس و رامین ))
رام علیا و سفلی
دهی است از دهستان اختر پشتکوه بخش فیروز کوه شهرستان دماوند .
رام گردانیدن
رام کردن . مطیع کردن . منقاد ساختن . فرمانبردار کردن . نرم کردن .
رام گردیدن
رام شدن . رام گشتن . تسلیم شدن . ساکت شدن . فرمانبردار شدن .
رام گرفتن
مانوس کردن . نرم کردن . اهلی کردن . یا مانوس شدن . خویگر شدن .
رام گشتن
رام شدن . حیوان . ساکت شدن . نرک گردیدن . یا راضی گشتن کسی از کسی یا چیزی .
رام گیر
که رام گیرد. یا در رونده. فرار کننده.
رام ورامین
حماسه معروف هندوان و آن منظومه ایست مطول بزبان سنسکریت مشتمل بر ۴۸۰۰۰ بیت در سرگذشتها و وقایع و جنگهای رام وزن او سیته اثر طبع یکی از شاعران قدیم هند موسوم به والمیکی (ه.م.) این حماسه به (( رام و راماین )) نیز شهرت دارد . در مقدمه شاهنامه ابومنصوری اسم این کتاب (( رام و رامین )) آمده .
رام کردن
( مصدر ) ۱ – مطیع کردن فرمانبردار ساختن . ۲ – دست آموز .
رام کرده
نعت مفعول از رام کردن . اهلی کرده . مطیع کرده فرمانبر و فرمانبردار ساخته .
رام کواذ
شهری بوده در زمان ساسانیان در سر حد فارس و خوزستان بنا نهاد. کواذ .
رام یافتن
مطیع و فرمانبردار دیدن . در حال تسلیم دیدن .
رام یشت
نام یشت پانزدهم از یشتهای بیست و یک گان. اوستا .
ابی رام
نام دو تن به بنی اسرائیل
دیر رام
که دیر مطیع شود . خود سر .
زود رام
آنکه بزودی رام شود .
سیل رام
نام فرشته رب النوع ابرو گران دود و نژم و ضیاست .
شهر رام
رام شهر نام قدیم شهر اهواز

اسم رامبد در اسامی پسرانه و دخترانه

رام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه ، نام یکی از سرداران بهرام چوبین
رام افزا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: افزون کننده آرامش
رام افزون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: رام افزا ، افزون کننده آرامش
رام بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی آرام یا بانوی شاد
رام برزین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه ، نام یکی از بزرگان و مشاوران درگاه خسروپرویز پادشاه ساسانی
راما
نوع: پسرانه
ریشه اسم: سنسکریت
معنی: یکی از تجلیات وشنو در اساطیر هندی
رامان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام وزیر کیقباد پادشاه کیانی
رامبد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نگهبان و پاسدار آرامش
رامتین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از نوازندگان و موسیقیدانان در زمان ساسانیان که واضع ساز چنگ بوده است
رامدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختر آرام
رامسینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: نام یکی از خدایان آشور
رامش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شادی ، خوشی ، لذت ، حظ ، آسودگی ، آسایش ، سرود ، نغمه
رامشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از رام( آرام یا مطیع) + شاد( خوشحال)
رامشین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی سبزوار
رامونا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: لاتین نگهبان عاقل
رامک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: رام ، اهلی
رامی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: رامتین
رامیاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زامیاد ، نام روز بیست و هشتم از هر ماه شمسی در قدیم
رامیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: رمه یار چوپان ، شبان
رامیلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: خدای بزرگ
رامین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: عاشق ویس در منظومه ویس و رامین
رامینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: بالا
رامینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: رامین

اسامی مشابه

بعدی
قبلی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا