معنی اسم نیکو

نیکو :    ۱- خوب؛ ۲- (در قديم) دلپسند، مطبوع، ارزنده، گران‌بها، گران، درست، صحيح، پسنديده، شايسته، زيبا، شخص زيباروي.

 

 

اسم نیکو در لغت نامه دهخدا

نیکو. (ص ) پسندیده. حسن. خوب. خوش. خیر. مقابل بد و زشت :
براین کار چون بگذرد روزگار
از او نام نیکو بود یادگار.
فردوسی.
به است از روی نیکو نام نیکو
تو آن کن کت بود فرجام نیکو.
فخرالدین اسعد.
اگر هزار چنین بکنند من نام نیکوی خود زشت نکنم. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۷). بدانید که کردار زشت ونیکوی شما را بیند و آنچه در دل دارید می داند. (تاریخ بیهقی ص ۲۳۹). همگان برفته اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۵).
نیک اگرچه ز فنا گشته گم است
نام نیکوش بقای دوم است.
جامی.
|| موافق. مطبوع. ملایم. دلپسند : بوالحسن را بخواند و پیغام های نیکو داد سوی آلتونتاش. (تاریخ بیهقی ). این ابوالقاسم مردی پیر و بخردو امین و سخنگوی بود وز خویشتن نامه نبشت سخت نیکو سوی خوارزم شاه. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۲). با کفایت و مناصحت و سخن نیکو که داند گفت و رسوم تمام که دربایست است خدمت پادشاهان را. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۶).
ایا نیکوتر از عمر و جوانی
نکورو را نکو کردار باید.
سنائی.
شیر جوابهای نیکو و ثناهای بسیار فرمود. (کلیله و دمنه ). چون خوابی نیکو که دیده آید. (کلیله و دمنه ).
چو تو گرمی کنی نیکو نباشد
گلی کو گرم شد خوشبو نباشد.
نظامی.
|| نرم. ملایم. مهربان. خوش : خوی نیکو بزرگتر عطاهای خدای است. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۹).
– رای نیکو ؛ نظر موافق و مساعد : حیلت ها ساختند تارای نیکوی او را در باب ما بگردانیدند. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۴).
|| استوار. درست. پخته. سنجیده :
ز نیکو سخن به چه اندر جهان
بر او آفرین کهان و مهان.
فردوسی.
یکی بود از ندیمان… بگریست و پس بدیهه ای نیکو گفت. (تاریخ بیهقی ). قصیده ای داشتم سخت نیکو نبشتم. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۶). از فقیه بوحنیفه ٔ اسکافی در خواستم تا قصیده ای گفت… و بغایت نیکو گفت. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۷). سخن نیکو و متین رانده اند و برابر او قصد اقتصار نموده. (کلیله و دمنه ). || مستحسن. پسندیده. حمیده. به. خوب. شایسته : مستقیم بودن خود را بر ستوده تر روشها در طاعت او و نیکوتر طورها در پیروی او. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۴). و شرایط را به پایان به تمامی آورده چنانکه از آن بلیغتر نباشد و نیکوتر نتواند بود. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۰). اگر به دست پادشاه کامکار کاردان محتشم افتد به وجهی نیکو به سر برد. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۶).نیکوتر آنکه سیرتها گذشتگان را امام سازد. (کلیله ودمنه ).
گر تحمل هست نیکو از یکی
هست نیکوتر ز شاهان بی شکی.
عطار.
|| سزاوار. بسزا. مناسب. درخور. روا. سزا :
نخواهیم شاه از نژاد پشنگ
فسیله نه نیکو بود با پلنگ.
فردوسی.
گرستن گرچه از مردان نه نیکو است
به من نیکو است بر هجر چنان دوست.
فخرالدین اسعد.
بدو گفت کای گنج فرهنگ و هوش
نه نیکو بود مرد دانا خموش.
اسدی.
رسولی مسرع باید فرستاد و این ملطفه ها بفرستاد و گفت که این نیکو نباشد که چنین رود. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۸).
نیکو نبود فرشته درگلخن.
ناصرخسرو.
دل ز امل دور کن زآنکه نه نیکو بود
مصحف و افسانه را جلد به هم ساختن.
خاقانی.
دل در پی این و آن نه نیکوست ترا
یک دل داری بس است یک دوست ترا.
؟
|| درست. صحیح. صواب :
سخن آن گو چه با دشمن چه با دوست
که هرکس بشنود گوید که نیکوست.
فخرالدین اسعد.
خوارزمشاه گفت سخت نیکو و صواب است. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۵). خواجه گفت خداوند نیکو اندیشیده است. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۵). امیرمحمود نیک از جای بشد و گفته بود که سخت نیکو می گوید. (تاریخ بیهقی ). || نفیس. (منتهی الارب ). سودمند. ارزنده :
ازآن چاریک بهر موبد نهاد
که دارد سخنهای نیکو به یاد.
فردوسی.
طبیبی از سامانیان را صلتی نیکو داد پنج هزار دینار. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۳). || زیاد. بسیار : درخت نیکو بارور را… شاخه ها شکسته شود. (کلیله و دمنه ). || زیبا. جمیل. خوشگل. حسن. صبیح : این کیکاوس را پسری بود نام او سیاوش و مردی بود که اندر جهان بدان زمانه از وی نیکوتر نبود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خوارج… زن عبدالعزیر را اسیر کردند که… در همه ٔ جهان صورتی از او نیکوتر نبود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مردی بود بلندبالا و نیکوتن و اندام سرخ و سفید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). عبداﷲ برنائی خویشتن دار ونیکوخط است و از وی دبیری نیک آید. (تاریخ بیهقی ).
به است از روی نیکو نام نیکو
تو آن کن کت بود فرجام نیکو.
فخرالدین اسعد.
جوانی دژم ره زده بر در است
که گوئی به چهر از تو نیکوتر است.
اسدی.
نیکو وناخوشی که چنین باشد
پالوده ٔ مزور بازاری.
ناصرخسرو.
به صورتهای نیکو مردمانند
به سیرتهای بد گرگ بیابان.
ناصرخسرو.
از مرد کمال جوی و خوش خوئی
منگر به جمال و صورت نیکو.
ناصرخسرو.
سخن بزرگان… در معنی روی نیکو بسیار است… و بزرگان مر روی نیکو را عزیز داشته اند. (نوروزنامه ). روی نیکو را داناآن سعادتی بزرگ دانسته اند، سعادت دیدار نیکو در مردمان همان تأثیر کند که سعادت کواکب سعد. اندر جهان چیزهای نیکو بسیار است که مردم از دیدارشان شاد گردد… ولیکن هیچ چیز به جای روی نیکو نیست. (نوروزنامه ). || (ق ) چنانکه باید. به خوبی. به درستی. به دقت :
چون نهاد او پهند را نیکو
قید شد در پهند او آهو.
رودکی.
چه گوئی در این کار نیکو ببین
سیاوش خواهد همی جست کین.
فردوسی.
هنوز پیشرو روسیان به طبع نکرد
رکاب او را نیکو به دست خویش بشار.
فرخی.
از آنجا رفت به خانه و نیکو حق گزاردند. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۱). اعیان حضرت و لشکر و مقدمان حقی گزاردند نیکو. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۲). چون به سپاهسالار التونتاش رسید نیکو خدمت کنید. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۷). باز عبدالرحمن گفت سه روز زمان باید کرد تا نیکو نگاه کنیم. (تاریخ سیستان ). ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت. (کلیله و دمنه ). هرچه نیکو نهاده بود نیکوتر منه. (مرزبان نامه ).
منم در سخن مالک الملک معنی
ملک سر این نکته نیکو شناسد.
عطار.
چو نیکو بازجستم سر دریا
سر موئی ز دریا می ندانم.
عطار.
|| کاملاً. بسیار. زیاد :
خدای با تو در این صنع نیکو احسان کرد
به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را.
ناصرخسرو.
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان ازآنک
یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا.
مسعودسعد.
– نیکو آمدن ؛ خوش آمدن. خوب آمدن. (ناظم الاطباء). مطلوب و مطبوع واقع شدن. پسند افتادن.
– || شاد کردن. خشنود ساختن. (ناظم الاطباء).
– نیکو داشتن ؛ عزیز و محترم داشتن. (ناظم الاطباء). حرمت گذاشتن. گرامی داشتن. رجوع به نکوداشت و نیکوداشت شود : او را نیکو داشت باز پدرش از هر سوی رسولان و حجاب فرستاد تا او را ببردند. (تاریخ سیستان ). نامه ها رفت به اسکدار به جمله ولایت که به راه رسول بود تا وی را استقبال کنند. بسزا و سخت نیکو بدارند. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۷). در این روزگار که امیرمسعود بر تخت ملک رسید پس از پدر این زن را سخت نیکو داشتی. (تاریخ بیهقی ). بنده را جهت دل خویش نیکو می دارد. (نوروزنامه ). مسعدیان را که اسلاف پیغامبر ما صلی اﷲ علیه و سلم بودند نیکو داشتی. (مجمل التواریخ ). او را به غایت دوست داشتی و نیکو داشتی. (تاریخ بخارا ص ۳۴).
– || پسندیدن. پسند کردن. (ناظم الاطباء).
– نیکو دیدن ؛ روا داشتن. مصلحت دیدن : خواجه گفت خداوند این نیکو دیده است و همچنین باید کرد. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۹).
– نیکو شمردن ؛ استحسان. (زوزنی ).
– نیکو کردن ؛ به سامان آوردن. اصلاح کردن :
بیایم همه کار نیکو کنم
دل شاه را ز آن بی آهو کنم.
فردوسی.
چو گفتار و کردار نیکو کنی
به گیتی روان را بی آهو کنی.
فردوسی.
– || آبادان کردن. (یادداشت مؤلف ) : هرچ یزدگرد تباه کرده است من نیکو کنم. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
– || زیبا کردن :
هرکه جان بدکنش را سیرت نیکی دهد
زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند.
ناصرخسرو.
– || خوب کردن. از فساد به صلاح آوردن : گفت یا ملک نیت نیکو کنی تا خدا این رنج از تو بردارد او نیت نیکو کرد. (قصص الانبیاء ص ۱۸۵).
– نیکو گرداندن ؛ مبارک و فرخنده ساختن : این است نبشته ٔ امیرالمؤمنین و گفتگوی او با تو که نیکو گرداند خدا برخورداری ما را به تو.(تاریخ بیهقی ص ۳۱۴).
– نیکو گشتن ؛ اصلاح شدن. به صلاح آمدن.
– نیکو گشتن کار ؛ ممهد شدن. (از یادداشت مؤلف ) :
چو نیکو نگردد به یک ماه کار
بماند به سالی کشد روزگار.
فردوسی.
– امثال :
ز نیکو هرچه صادر گشت نیکو است .
شبستری.
سخن نیکو صیاد دلهاست . (از مجموعه ٔ امثال ).

اسم نیکو در فرهنگ فارسی

نیکو
(صفت) ۱- خوب نیک : مقابل بد نانیکو: (( سخن گرچه منثورنیکو بود چو منظوم گردد نکوتر شود . )) ( رشیدی . لباب الالباب . نف. ۲ ) ۱۱ – شخص خوب رفتار نیکو کردار . ۳ – زیبا خوب روی : مقابل زشت : جمع : نیکو کاران .
نیکو خدمت
( صفت ) نیک خدمت
نیکو خدمتی
نیک خدمتی : (( حضرت اعلی در ازائ آن نیکو خدمتیها وجوه چوپان بیگی را بتخفیف مقرر داشته تصدق فرمودند … ))
نیکو خصال
( صفت ) خوش اخلاق خوش رفتار٠
نیکو خصلت
( صفت ) خوش خوی خوش خلق ٠
نیکو خصلتی
خوش خویی خوش خلقی ٠
نیکو خط
خوش خط
نیکو خلق
نیکو خوی . خوش خلق
نیکو خلقت
خوش ترکیب . خوش اندام .
نیکو خو
نکیخو . نکو خو . ملایم . که تند خو و سرکش نیست .
نیکو خو ی
( صفت ) خوش خوی خوش خلق ٠
نیکو خواهی
نیکو خواهی خیر خواهی: مقابل بد خواهی٠
نیکو خورش
در ناز و نعمت . خوش خوراک خوش گذران
نیکو داشت
( مصدر اسم ) نیک داشت : (( و هم. آفریدگان در نیکو داشت اواند . ))
نیکو داشتن
( مصدر ) نیک داشتن : (( ملک نیمروز … را پیش الخان بردند با ترکان خاتون … ایشانرا نیکو میداشت . ))
نیکو دان
دانا . بسیار دان .
نیکو دهش
کریم . بذال .
نیکو دیانت
( صفت ) متدین پاک دین .
نیکو دیدار
نیک روی . نکو منظر .
نیکو ذاتی
نیک فطرتی خوش فطرتی .

اسم نیکو در فرهنگ معین

نیکو
[ په . ] (ص .) ۱ – نیک، خوب . ۲ – زیبا.

اسم نیکو در فرهنگ فارسی عمید

نیکو
۱. نیک، خوب.
۲. شخص نیکوکار و خوش رفتار.
۳. [قدیمی] خوب رو، زیبا.
۴. (قید) [قدیمی] کاملاً.

اسم نیکو در اسامی پسرانه و دخترانه

نیکو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: niku) خوب، (در قدیم) دلپسند، مطبوع، ارزنده، گران بها، گران، درست، صحیح، پسندیده، شایسته، زیبا، شخص زیباروی – خوب، زیبا
نیکو لقا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: نیکو (فارسی) + لقا (عربی) زیبا رو، زیبا چهر

دانلود

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا