معنی اسم میگل

میگل :    (می = شراب + گل)، ۱- (به مجاز) زیبا و مست کننده؛ ۲- (اعلام) نام جایی در استان فارس.

 

 

اسم میگل در لغت نامه دهخدا

می. (پیشوندفعلی ) مزید مقدم. پیش جزء فعل. پیشوندی که بر سر صیغه های ششگانه ٔ افعال ماضی و مضارع و امر درآید و بدان معنی استمرار و تأکید و تکرار می دهد یا مفهوم استمرار و تکرار و عادت و تأکید و جز آن را رساند. (یادداشت لغت نامه ). کلمه ٔ استمرار که چون بر سر فعل درآید دلالت بر استمرار صدور آن می کند. (ناظم الاطباء).
اول – در آغاز اقسام فعلهای ماضی – این مزید مقدم در نظم و نثر قدیم در اول تمام یا بیشتر انواع ماضی دیده می شود، ولی امروزه معمولاً در اول ماضی مطلق می آید و از آن ماضی استمراری می سازد وبندرت در آثار شعرا و ادبا در اول ماضی نقلی نیز دیده می شود که ماضی نقلی مستمر تشکیل می دهد. اینک نمونه ٔ هر یک : ۱- در اول صیغه های ماضی مطلق درمی آید و ماضی استمراری می سازد :
مهر دیدم بامدادان چون بتافت
از خراسان سوی خاور می شتافت.
رودکی.
نمی جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی.
فردوسی.
هرروز پیوسته ملطفه ای می رسید… و بر موجب آنچه خداوند می فرمود کار می ساختند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۰). انوشیروان نزدیک او از علوم اوائل سخن می گفت. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ۸۶). باغبان روزی دید [ عصیر انگور رادر خم ] صافی و روشن شده چون یاقوت سرخ می تافت و آرامیده شده. (نوورزنامه ).
می رفت و همه سپاه با او.
سنائی.
می زد به شمشیر جفا می رفت و می گفت ازقفا
سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم.
سعدی.
فروغ ماه می دیدم ز بام قصراو روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد.
حافظ.
گاه «می » در این مورد به جای یاء نقل رؤیا و تعبیر خواب به کار رفته است : موسی در آنجا به خواب رفت. و به خواب می دید (به جای دیدی ). اژدها از آن وادی روی به گوسفندان می نهد (به جای نهادی ). عصا اژدها می گردد (به جای گردیدی ) و در آن وادی به جنگ مشغول می گردد (به جای گردیدی ) و آن اژدها را هلاک می کند (به جای کردی ) و به جای خود می آید (به جای آمدی ). (یادداشت مؤلف ).
یادآوری ۱: امروزه فعل ماضی استمراری که با پیشوند «می » می آید اگر نون نفی بگیرد معمولاً نون را بر «می » مقدم دارند: نمی رفت. نمی آمد. نمی گفتند. ولی در قدیم گاهی «می » را بر نون مقدم می داشته اند :
کفوی نداشت حضرت صدیقه
گر می نبود حیدر کرارش.
ناصرخسرو.
که چون این را اجابت می نکردم
بسی دیدم بلا و سنگ خوردم.
عطار (الهی نامه ص ۲۹).
کوزه بودش آب می نامد به دست
آب را چون یافت خود کوزه شکست.
مولوی.
یادآوری ۲: در قدیم گاهی در ماضی استمراری علاوه بر «می » که در اول می آمده است. در آخرفعل نیز یای استمراری می افزوده اند : بایتکین… با خویشتن صد و سی تن طاوس آورده بود… در گنبدها بچه می آوردندی. (تاریخ بیهقی ).
گر آنها که می گفتمی کردمی
نکوسیرت و پارسا مردمی.
سعدی (کلیات چ یوسفی ص ۹۶).
یادآوری ۳: در نظم گاهی میان «می » و صیغه ٔ فعل ماضی استمراری «بَ» اضافه می شده است : روز را می بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند. (تاریخ بیهقی ). هرچند می براندیم ولایتهای با نام بود در پیش ما. (تاریخ بیهقی ).
شکرخنده ای انگبین می فروخت
که دلها ز شیرینی اش می بسوخت.
سعدی.
چنان به نظره ٔ اول ز شخص می ببری دل
که باز می نتواند گرفت نظره ٔ ثانی.
سعدی.
یادآوری ۴: گاهی میان «می » و صیغه ٔ فعل، اسم یا صفت یا قید یا پیشوند یا کلمه ٔ دیگر و یا عبارتی قرار می گیرد و میان آن دو فاصله می افکند : مدد سیل پیوسته چون لشکر آشفته می دررسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰).
زمانی اندرو می خاک خوردی
نبود آگه کس از نام و نشانت.
ناصرخسرو.
در عریش او را یکی زایر بیافت
کو به هر دو دست می زنبیل بافت.
مولوی.
هر سیه دل می سیه دیدی ورا
مردم دیده سیاه آمد چرا؟
مولوی.
۲- در اول صیغه های ماضی نقلی درآید و ماضی نقلی مستمر سازد : می باید تا با او بگویم که تو خود نمی دانسته ای که چه می شنیده ای آن وقت. (نامه های رشید وطواط ص ۱۵). ادعیه ٔ پازند را در نمازها و ستایشها می خوانده اند. (مزدیسنا و ادب پارسی ص ۱۴۵).
۳- در اول صیغه های ماضی بعید درمی آمده است و ماضی بعید مستمر می ساخته ولی امروزه مورد استعمال ندارد :
قرب پنجه حج بجا آورده بود
عمره عمری بود تا می کرده بود.
عطار.
۴- در نظم و نثر قدیم در اول صیغه های ماضی التزامی می آمده و ماضی التزامی مستمر می ساخته است، ولی امروزه استعمال ندارد : مؤونتی که به وقت حضور می داده باشند برقرار باشد. (جهانگشای جوینی به نقل سبک شناسی ج ۳ ص ۵۹).
دوم – در اول مضارع – امروزه فقط در اول صیغه های مضارع اخباری درآید ولی در قدیم به اول مضارع التزامی نیز درمی آمده است اینک شواهد هریک : ۱- در اول مضارع اخباری : سلطان مسعود گفته بود که گوش به یوسف می دارید چنانکه بجائی نتواند رفت. (تاریخ بیهقی ).زهار و حوالی آن را روغن گل گرم کرده میمالند و هر سه روز در گرمابه می شوند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). همانا مزدک در حق عوام چنین می گوید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی چ اروپا ص ۷۸).
ترا که می شنوی طاقت شنیدن نیست
قیاس کن که در او خود چگونه باشد حال.
سعدی (صاحبیه ).
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد
تیز می روی جانا ترسمت فرومانی.
حافظ.
می نمایم و می گویم شرف صحبت و برکه ٔ عهد و زمان خدمت شما را درنیافت… آن حضرت یا آن بزرگ می گویند اگر میخواهی که خیر و برکه ٔ ما را دریابی متابعت این عزیز نمای. (انیس الطالبین ص ۷۶ و ۷۷).
یادآوری ۱: گاهی میان صیغه ٔ فعل مضارع اخباری با «می » فاصله می افتد :
چون ننگری که می چه نویسد برین زمین
یزدان به خط خویش و به انفاس تیره شب.
ناصرخسرو (دیوان چ مینوی – محقق ص ۲۰۸).
چو ماهی به سینه درون جای تو
چنان می ز بهر رهایش طپد.
ناصرخسرو.
عقل می گوید ترا بی بانگ و بی کام و زبان
کانچه دنیا می کند می داور دنیا کند.
ناصرخسرو.
گر عزیز است جهان و خوش زی نادان
سوی من باری می ناخوش و خوار آید.
ناصرخسرو.
یادآوری ۲: در قدیم گاهی در فعل مضارع مرکب به جای اینکه «می » را میان فعل و متمم آن بیاورند قبل از متمم می آورده اند : و ما او را [ سطح را ] نهایت جسم نهادیم که جسم بدو می سپری شود. (التفهیم ).
در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد
ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سرب.
ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ۹۶).
گرد رنج و غم که بر مردم رسد
زودتر می پیر گردد مرد شاب.
ناصرخسرو.
چون همی بود ما بفرساید
بودنی از چه می پدید آید.
ناصرخسرو.
ظاهر نقره گر اسپید است و نو
دست و جامه می سیه گردد ازو.
مولوی.
هرچه صورت می وسیلت سازدش
زان وسیلت بحر دور اندازدش.
مولوی.
یادآوری ۳- در قدیم گاهی در فعلهای مضارع دارای پیشوند بر خلاف امروز «می » را پیش از پیشوند می آورده اند که در شواهد شعری ممکن است از ضرورت شعری باشد :
گر او را وامها می باز خواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت.
ناصرخسرو.
گلی کان همی تازه شد روزروز
کنون هر زمان می فروپژمرد.
ناصرخسرو.
یادآوری ۴: در مضارع اخباری نیز مانندماضی استمراری گاهی نون نفی بر خلاف معمول پس از «می » و پیش از فعل آید :
چون داری نیکوش چو خود می نشناسیش
بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار.
ناصرخسرو.
تیره ست و مناره می نبیند
آن چشم که موی دیدی از دور.
ناصرخسرو.
جز که ز بهر من و تو می نکند
آنکه همی در شاهوار کند.
ناصرخسرو.
داغ تو داریم و سگ داغدار
می نپذیرند شهان درشکار.
نظامی.
پرده بردار و برهنه گو که من
می نگنجم با صنم در پیرهن.
مولوی.
هیچ شک می نکنم کآهوی مشکین تتار
شرم دارد ز تو مشکین خطآهو گردن.
سعدی.
یادآوری ۵: گاهی درمضارع نیز ماضی استمراری میان «می » و فعل «بَ» واقعمی شده است اما امروزه معمول نیست : نامه هارسیده بود که فرصت جویان می بجنبند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۹۰).
ردای پرنیان گر می بدری
چرا منسوج کردی پرنیانت.
ناصرخسرو.
شیر خدای بود علی ،ناصبی خراست
زیرا همیشه می برمد خر ز هیبتش.
ناصرخسرو.
سر چه سنجد که هوش می بشود
تن چه ارزد که توش می بشود.
خاقانی.
مجنون جگری همی خراشد
لیلی نمک از چه می بپاشد.
نظامی.
پس یقین گشت آنکه بیماری ترا
می ببخشد هوش و بیداری ترا.
مولوی.
افسوس که در پای تو ای سرو روان
سر می برود غمت بسر می نرود.
سعدی.
یادآوری ۶: گاهی در مضارع «می » و «بَ» هر دو در اول فعل مضارع درمی آمده اند اما امروزه معمول نیست :
نیست جز دولاب گردون چون به گشتنهای خویش
آب ریزد بر زمین تا می بروید زوشجر.
ناصرخسرو.
یادآوری ۷: گاهی میان فعل و «می » هم کلمه ٔ دیگر و هم «بَ » فاصله می انداخته است :
وین کهن گشته گنده پیر گران
دل ما می چگونه برباید.
ناصرخسرو.
یادآوری ۸: در تعبیر و نقل خواب نیز گاهی «می » در اول مضارع به جای «یاء» در آخر و به صورت مضارع اخباری آمده است : شبی به خواب دیدم که… از آن بزرگ به تضرع و مسکنت التماس مینمایم و میگویم… آن بزرگ مرا می گوید… (انیس الطالبین بخاری ). ۲ – در اول مضارع التزامی که امروزه معمول به جای آن «بَ » آید : نباید کشت تا مار همی گیرند و می خورند که به سیستان مار بسیار است. (تاریخ سیستان ).
اگر جان می سپاری اندر این درد
نخواهد هیچ کس بهر تو غم خورد.
(ویس و رامین ).
انفاس یوسف میشمرد و هرچه رود باز می نماید. (تاریخ بیهقی ). از برای تو طعامهاء الوان آوردند تا تو آن را میخوری. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). گفت سنگها از آن طرف که راه خانه ٔ تو است بینداز تا من بر اثر آن میروم. (قصص الانبیاء ص ۹۳). به آبهای قابض که یاد کرده آمد مضمضه می کنند تا گوشت سخت شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آن را که زکام سرد باشد ارزن گرم کرده بر سر او می نهند.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اکنون باید کی بر عادت نزدیک ما می آیی و طریق راست معلوم ما میگردانی و منزلت خویش نزدیک ما هرچه معمورتر دانی. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ۸۹).
هر زبانی بر تو از دانش دری را برگشاد
تا بهر در می خرامی کش تر از کبک دری.
سوزنی.
لیک زین شیرین گیاهی زهرمند
ترک کن تاچند روزی می چرند.
مولوی.
چون بخت نیک انجام را با ما بکلی صلح نیست
بگذار تا جان می دهد بدگوی بدفرجام را.
سعدی.
شمار بوسه خواهد بود کارم
تو می ده بوسه تا من می شمارم.
امیرخسرو دهلوی.
سوم – در آخرصیغه ٔ دوم شخص مفرد امر درآید و از آن معنی استمرارو تأکید استنباط شود: می کوش، یعنی حتماً و همیشه بکوش. می باش، یعنی حتماً و همیشه باش :
کاروان شهید رفت از پیش
و آن ما رفته گیر و می اندیش.
رودکی.
تو در کار خاموش می باش و بس
نباید مرا یاری از هیچ کس.
فردوسی.
ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور
می نال و همی چاو که معذوری معذور.
بوشعیب هروی.
یکی شمشیر می کشید و می سوزید تا آن وقت که بفرمان آیند. (تاریخ سیستان ). شرم مدارید و راست میگوئید و محابا مکنید. (تاریخ بیهقی ).
درختت گر ز حکمت بار دارد
به گفتار آی و بار خویش می بار.
ناصرخسرو.
گفت تتبع میکن تا این کیست. (فارسنامه ٔ ابن بلخی چ اروپا ص ۹۷).
چو ابراهیم بابت عشق می باز
ولی بتخانه رااز بت بپرداز.
نظامی.
سنگ بینداز و گهر می ستان
خاک زمین میده و زر می ستان.
نظامی.
سخن پولاد کن چون سکه ٔ زر
بدین سکه درم را سکه می بر.
نظامی.
ای دل که ترا گفت که این دم می خور؟
کانگه که نباشی غم عالم میخور.
کمال اسماعیل.
آرزو می خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه.
مولوی.
چه کوشش کندپیرخر زیر بار
تو می رو که بر بادپائی سوار.
سعدی (بوستان ).
هر سلطنت که خواهی میکن که دلپذیری
در دست خوبرویان دولت بود اسیری.
سعدی (طیبات ).
شمار بوسه خواهد بود کارم
تو می ده بوسه تا من می شمارم.
امیرخسرو دهلوی.
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش.
حافظ.
چهارم – به مصدر یا مصدر مخفف اضافه شود : به اندازه غلات داروها ضعیفتر و قوی تر می کردن. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
پنجم – گاهی بر سر اسم فاعل مرخم درآید:
من غزلی می سرای سوی گلی می نگر
او طربی می فزای شاخ گلی می شکن.
سید حسن اشرف (از آنندراج ).
می. [ م َ / م ِ ] (اِ) به معنی شراب انگوری است. (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). || مطلق شراب اعم از اینکه از انگور حاصل آید یا مویز و خرما و جز آن. (از یادداشت لغت نامه ) . صاحب آنندراج گوید: بدین معنی، خام ،بی غش، صرف، ناب، ممزوج، نیمرس، نارس، رسیده، جوانه ،یکدست، سرکش، پرزور، روشن، صبح فروغ، شهری فش، آینه فام، خوشگوار، گوارنده، جان بخش، جان سرشت، روح پرور، لعل فام، لاله رنگ، خونرنگ، گلرنگ، شفقی، آذرگون، دینارگون، شیرین، تلخ، غالیه پرور، پرده سوز، شبانه، دو ساله ،دیرساله، دنبه نوش، نوشین، از صفات او و سنگ محک، برق، خورشید، چشم زاغ، چشم کبوتر، خون کبوتر از تشبیهات اوست. (از آنندراج ). ام زنبق. سبیئة. سباء. قَرقَف. قرقوف. زنجبیل. (منتهی الارب ). بنت العناقید. (دهار). فضلة. قَرقُف. (منتهی الارب ). صهبا. مدام. (دهار) خمر. (دهار) (ترجمان القرآن ) (المنجد). مدامة. شمول. عقار. حمیا. راح. (دهار). خلة. لذیذ. اصفعند. (منتهی الارب ). قهوة. (منتهی الارب ) (دهار). نخة [ ن َ خ خ َ / ن ُ خ خ َ / ن ِ خ خ َ ]. شموس. ام شملة. شمول. رازقی. رازقیة. رافصة. تریاقة. (منتهی الارب ). تریاق. (منتهی الارب ) (جوهری ). رحیق. (منتهی الارب ) (دهار). رحاق. جردان. جریال. جلس. رساطون. (لغت رومی است ). رهیق. ناجود. مأذیة. (منتهی الارب ). راوق. (دهار). سَکَر. خندریس. خرداذی. صهباء. اسفند [ اِ ف َ / اِ ف ِ ]. سیابة. دراق. دریاق. دریاقة. سلسبیل. سلاف. سلافه. (منتهی الارب ). کلفاء. (دهار) (منتهی الارب ). اخاضر. مخضفة. عَصوف. (منتهی الارب ). عُصوف میها. (از اقرب الموارد) (تاج العروس ). ریاح. (منتهی الارب ) (دهار) عَزَب. فهیج. راهنة. راهیة. راف. رینة. جریالة. رأف. (منتهی الارب ). ریاح. (منتهی الارب ) (دهار). راح. فضال. عجوز. عتیق. (منتهی الارب ). تریاق. مُل. ابنةالکرم. بِتع. مدام. مدامه. راح. راه. بنت کرم. دختر رز. بنت عنقود.خمر. ام الخبائث. شراب. باده. نبیذ. نبید. تریاق. کُمَیت. صهبا. راف. تامور. تأمور. مدامه. بکماز. قرقط. دادی. ذاذی. (یادداشت مؤلف ). خرطوم ؛ می زود نشاء.مصطار؛ می ترش. راح عتیقة؛ می کهنه. عتیق ؛ می سه یکی. عتق و عتاق ؛ می کهنه و نیکو. عاتق ؛ می که مهر از آن برداشته باشند. (منتهی الارب ). طلاء؛ می که آن را سیکی و می پختج نیز گویند. فضوح ؛ می که خورنده ٔ خود رابشکند و سست گرداند. ملساء؛ می آسان در خوردن. مأذیة؛ می آسان فروشونده. خمطة؛ می ترش بوگرفته، یا می که بوی رسیدگی آید از وی مانند سیب و رسیده نباشد. عزب ؛ روانی می. فقد؛ می مویز. ادمان ؛ پیوسته خوردن می را. عنب ؛ می انگوری. علق ؛ می انگوری یا کهنه ٔ می. رحیق. رحاق ؛ صافی بی دُرد می. مَسطار، مُسطار؛ می که خورنده را بر زمین افکند. (منتهی الارب ). نبیذ؛ می خرما.(زمخشری ). اِسفَنط، اِسفِنط؛ می انگوری خوشبوی. سخام ؛ می نرم و آسان فروشونده. سلسل ؛ می نرم روان فروشونده به گلو. مدام و مدامة؛ می انگوری. خص ؛ می نیکو. نس ؛ می مست و بیهوش کننده. (منتهی الارب ) :
ای قبله ٔ خوبان من ای طرفه ٔ ری
لب را به سبیدرک بکن پاک از می.
رودکی.
دانا کلید قفل غمش نام کرد از آنک
جز می ندید قفل غم و رنج را کلید.
بشار مرغزی.
از کوهسار دوش به رنگ می
هین آمد این نگار می آور هین.
دقیقی.
گویی که به پیرانه سر از می بکشی دست
آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته.
کسائی.
به هرجای جشنی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند.
فردوسی.
کنون کار بر ساز و سستی مکن
زمی نیز ناتندرستی مکن.
فردوسی.
یکی خیک می داشتند آن زمان
گرفتند یک ماده گورگران.
فردوسی.
بر آن جامه بر مجلس آراستند
نوازنده ٔ رود و می خواستند.
فردوسی.
باده خوریم اکنون با دوستان
ز آنکه بدین وقت می آغرده به.
خفاف (از لغت فرس اسدی ص ۴۷۶).
برجه تا برجهیم جام به کف برنهیم
تن به می اندر دهیم کاری صعب اوفتاد.
منوچهری.
گر اندوهست می انده ربایست
و گر شادی است می شادی فزایست.
(ویس و رامین ).
چون ندانی که چه چیز است همی بوی بهشت
نشناسی ز می صاف همی تیره خلاب.
ناصرخسرو.
زانکه در زیر هفت و پنج و چهار
نیست می بی خمار و گل بی خار.
سنائی.
خورشید می اندر فلک جام نکوتر
چون لشکر خورشید به آفاق برآمد.
انوری.
گفتی به مغان رود به می بنشین
کاین آتش غم جز آب ننشاند.
خاقانی.
به من آشکارا ده آن می که داری
به پنهان مده کز ریا می گریزم
دهان صبا مشک نکهت شد از می
به بوی می اندرصبا می گریزم.
خاقانی.
می بدهن بردو چو می میگریست
کی من بیچاره مرا چاره چیست.
نظامی (مخزن الاسرار ص ۱۲۰).
به فیروزی آن بت مشکبوی
می و مشک میریخت بر طرف جوی.
نظامی.
لیک اغلب چون بدند و ناپسند
برهمه می را محرم کرده اند.
مولوی.
بیخود از می با ادب گردد تمام
با خود از می با ادب گردد مدام.
مولوی.
می لعل نوشین بیا و بیار.
سعدی (بوستان ).
کجاست سرو پریچهره تا به کام قدح
ز حلق شیشه می خوشگوار بگشاید.
سلمان ساوجی.
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است.
حافظ.
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه ات باید سفت.
حافظ.
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد.
حافظ.
در باب می و انگور از غیب چنین آمد
کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد.
بسحاق اطعمه.
در جام لاله گون می چون چشم زاغ کن.
بابافغانی.
شوخی چشم می عربده در جام نکرد
که دل تنگ مرا زخمی آرام نکرد.
میرزاجلال اسیر.
سنگ محک می است می آرید در میان
پیداکننده ٔ کس و ناکس همی می است.
(؟) (از آنندراج ).
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست.
صائب.
ز برق می کف خاکستری شد زهد خشک من
کتان بی جگر را پرتو مهتاب شد آتش.
صائب تبریزی.
بدان لبان چو مرجان چنان زنم بوسه
که رنگ می برم از آن لبان چون مرجان.
شمس الشعراء سروش.
– مادر می ؛ انگور. خوشه ٔ انگور و حبه های آن :
مادر می را بکرد باید قربان
بچه ٔ او را گرفت و کرد به زندان.
رودکی.
– می از دست نهادن ؛ ترک میخوارگی کردن. از باده گساری دست برداشتن :
تیغ برگیر و می ز دست بنه.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۸).
– می بی غش ؛ شراب ناب. باده ٔ بی درد. شراب خالص که چیزی بدان نیفزایند :
خون خورده ام نه باده که زهرم نصیب باد
دور از لب تو چون می بی غش گرفته ام.
باقر کاشی.
– می تا خط سیاه دادن ؛ یعنی شراب را به اندازه ٔ خط میان جام ریختن و به کسی دادن. کنایه است از کم و به اندازه دادن شراب :
به جام عشق تو می تا خط سیاه دهند
منم که سر به خط آن خط سیاه نهم.
خاقانی.
و رجوع به خط سیاه شود.
– می خسروی ؛ شراب شاهانه. درخور شاهان :
دین من خسرویست همچو میم
گوهر سرخ چون دهم به جمست.
خسروی (از لغت فرس اسدی ص ۳۶).
– می خوشگوار ؛ شراب گوارا و مطبوع :
کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از کوهسار.
فردوسی.
– می در گریبان کردن ؛ به زور شراب دادن به کسی. (ناظم الاطباء).
– می دینارگون ؛ شراب چون دینار به رنگ. باده ٔ زرد یا سرخ :
می دینارگون چون آب حیوان باد بر دستت
که مجلس گاه تو خرم چو نزهتگاه رضوان شد.
میر معزی.
– می روشن ؛ شراب صافی. شراب بی درد. می ناب.
– می زرد ؛ شراب که رنگ آن زرد است :
به زیر اندر آورد (خورشید) برج بره
جهان چون می زرد شد یکسره.
فردوسی.
– می زلال ؛ شراب پاک بی درد :
نیست به بزم زمانه عیش مصفی
شیشه ٔ گردون می زلال ندارد.
(؟).
در در صدف اگر ز لطافت کند سخن
برگ گل است جلوه کنان در می زلال.
بابافغانی.
– می سرخ ؛ شراب لعلی :
زین است مهر من به می سرخ بر کز او
شد خرمی پدید و رخ غم بپژمرید.
بشار مرغزی.
– می سوری ؛ شراب لعل گون… شراب سرخ :
سرکش بر پشت رود باربدی زد سرود
وز می سوری درود سوی بنفشه رسید.
کسائی (دیوان ص ۸۴).
می سوری بخواه کآمد رش
مطربان پیش دار و باده بکش.
خسروی.
– می سوسن ؛ شراب سوسن. (ناظم الاطباء).
– می سه منی ؛ صاحب آنندراج گوید ظاهراً همان است که سه من می را بر آتش جوش دهند تا یک من بسوزد و باقی به کار دارد و آن را سیکی خوانند. (آنندراج ). اما در بیت ذیل از امیرمعزی می نماید که مراد پیمانه ٔ کلان و رطل گران باشد :
ارجوکه ساعتکی دیدار من طلبی
چون بر رخ صنمی خواهی می سه منی.
امیرمعزی.
– می شادی ؛ شراب که به یمن شادی و خبر خوش و پیروزی خورند :
می شادی آوربه شادی نهیم
ز شادی ستانده به شادی دهیم.
نظامی.
– می شعرافش ؛ شراب سرخ انگوری. (ناظم الاطباء).
– می شیراز ؛ می شیرازی.
– می شیرازی ؛ می شیراز. شراب که در شیراز بعمل آید. شراب شیرازی :
در صفاهان نتوان بی می شیرازی بود
اهل دریا همه محتاج به آب نهرند.
محمدقلی سلیم.
– می کافور ؛ شراب سفید :
نشئه ٔ پیری بود خواب گران نیستی
مستی جاوید بنگر کاین می کافور داد.
میرزا طاهر وحید (ازآنندراج ).
– می ناب ؛ شراب خالص و صاف و بی غش. (ناظم الاطباء).
– امثال :
می بریزد نریزد از می بوی .
رودکی.
یکی داستان زد تهمتن بدوی
که گر می بریزد نریزدش بوی.
فردوسی.
|| هر مشروب مسکر. (ناظم الاطباء). || گلاب. (ناظم الاطباء) (از برهان ). به معنی گلاب باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) :
به فیروزی آن بت مشکبوی
می و مشک می ریخت بر طَرْف جوی.
نظامی (از آنندراج ).
|| جام و پیاله. (ناظم الاطباء). پیاله ٔ شراب باشد. (فرهنگ جهانگیری ).به معنی پیاله ٔ شراب مجازی است. (آنندراج ). پیاله را نیز به طریق کنایه گفته اند همچنانکه می گویند پیاله می خورند یعنی شراب می خورند. (برهان ) :
پنج و شش می بخورد و پر گل گشت
روی آن روی نیکوان یک سر.
فرخی.
یک می به دو گنج شایگان خر
رغم دل رایگان خوران را.
خاقانی.
چو برگشت اندر آن حالت میی چند
خرابی عقل را بنیاد برکند.
امیرخسرو دهلوی.
|| (اصطلاح عرفانی ) نزد صوفیه به معنی ذوقی بود که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || (اصطلاح عرفانی ) به معنی محبت و عشق آید. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
می. (یونانی، حرف، اِ) مو. نام حرف دوازدهم از حروف یونانی ونماینده ٔ ستاره های قدر یازدهم و صورت آن این است :
M (m).
(از یادداشت مؤلف ).
می. [ م َ ] (اِخ ) رودخانه یا نهری است از انهار فارس در رامهرمز، آبش شیرین و گوارا، آب چشمه ٔ بوالفریس و چشمه ٔ سیدان بهم پیوسته رودخانه می شود. (از فارسنامه ٔ ناصری ).
می. [ م َی ی ] (اِخ ) الزیاده (۱۸۸۶-۱۹۴۱م.) ادیب و شاعری از مردم لبنان است. وی علاوه بر لغت عرب به لغت های اروپائی آشنائی داشت. در نهضت ادبی جدید سهمی به سزا دارد. او را مؤلفاتی است از آن جمله : باحثةالبادیة. المساوات. سوانح فتاة. و جز آن.
می. [ م َی ی ] (اِخ )دختر طلابةبن قیس بن عاصم غسانی از ملوک عرب. این زن معشوقه ٔ ذی الرمة شاعر بود و شرح عاشقی آنان در ابتدای دیوان ذی الرمة (چ مصر) آمده است. میة :
نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و می
تمثالهای عزه و تصویرهای می.
منوچهری (دیوان ص ۱۱۲).

اسم میگل در فرهنگ فارسی

می
باده، شراب، شراب انگوری، نوشابه الکلی
۱ – نوت سوم از گام دو . ۲ – علامتی که معرف نوت مذکور است .
دختر طلابه بن قیس ابن عاصم غسانی از ملوک عرب .
می آباد
جنوب شهر ملایر واقع است . جلگه و معتدل است و ۹۱٠ تن سکنه دارد . محصولش غلات و صیفی است . ۱ – نام یکی از دهستانهای سه گانه بخش اردکان شهرستان یزد استان دهم .
دهی از دهستان سامن شهرستان ملایر
می آشام
میخواره می گسار شرابخوار که باده خورد .
می آلود
می آلوده آلوده به شراب
می آلوده
آلوده به می که به شراب آلوده باشد یا کنایه است از شرابخوار و مخمور .
می انز
بارانک و آن درختی است از تیره گل سرخیان با گلهای سفید و قرمز و صورتی .
می بارگی
[alcoholism] [پزشکی] نشانگان ناشی از وابستگی جسمی مزمن به الکل، آن چنان که محرومیت ناگهانی از آن سبب رعشه و اضطراب و توهم و هذیان شود
می بد
شرابدار
می بر سر
از آهنگها و الحان موسیقی است
می فروش
( صفت ) آنکه می فروشد باده فروش : هرگز بیمن عاطفت پیر می فروش ساغرتهی نشد زمی صاف روشنم . ( حافظ )
می فروشی
عمل و شغل می فروش باده فروشی . ۲ – ( اسم ) دکان می فروش میخانه .
می فشان
فشاننده می خون فشان که خون افشاند
می گرفتن
باده خوردن شراب نوشیدن
می گسار
( صفت ) ۱ – می خوار باده نوش شراب خوار. ۲ – باده دهنده ساقی : ای دل . بشارتی دهمت : محتسب نماند وز می جهان پرست و بت می گسارهم . ( حافظ )
می گساردن
می گساریدن می خوردن
می گساری میگساری
۱ – می خواری باده نوشی . ۲ – باده پیمایی ساقی گری
می گساریدن
می گساردن باده گساری کردن
می گلی
دهی است از دهستان کوهمره سرخی بخش مرکزی شهرستان شیراز
می گونی میگونی
( صفت ) منسوب به میگون متمایل بسرخی : [ بزرگ چشم و اندر آن میگونی . ]
می نمک
در طبرستان حاصل شود و کیفیت تکون وی آنست که به لب های طغارهای شراب جمع شود شبیه نمک و در قعر قرابه ها بنشیند

اسم میگل در فرهنگ معین

می
(مِ) [ په . ] (اِ.) شراب انگوری .
می خوش
(مِ یا مَ) (ص .) ملس، ترش و شیرین .

اسم میگل در فرهنگ فارسی عمید

می
جزء پیشین افعال که بر استمرار یاالتزام دلالت می کند: وگر می برآید به نرمیّ و هوش / به تندی و خشم و درشتی مکوش (سعدی۱: ۷۴).
۱. باده، شراب.
۲. شراب انگوری.
۳. نوشابۀ الکلی.
می فروش
باده فروش، شراب فروش.
می گسار
باده گسار، باده خوار.
می پرست
۱. کسی که اشتیاق بسیار به باده نوشی دارد، باده خوار.
۲. ساقی.
می پرستی
اشتیاق بسیار به نوشیدن باده داشتن.
می خوار
کسی که شراب می خورد، باده خوار، شراب خوار.
می خوارگی
می خواری، باده خواری، باده نوشی.
می خواره
= می خوار
می خواری
باده نوشی.
می زده
کسی که شراب بسیار خورده و دیگر نتواند بخورد، شراب زده: می زدگانیم ما در دل ما غم بُوَد / چارۀ ما بامداد رطل دمادم بُوَد (منوچهری: ۱۷۹).

اسم میگل در اسامی پسرانه و دخترانه

میترا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mitrā) (اوستایی) مهر، خورشید، پیمان، به علاوه (= مهر )، مهر – صورتی از واژه
میترایار
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مهریار، نام شخصی در کتیبه پهلوی
میثاق
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: misāq) (عربی) پیمان و عهد – عهد و پیمان
میثم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: meysam) (عربی) پای و سپل شتر که محکم به زمین کوبیده شود، (در اعلام) میثم بن یحیی تمار از موالی (غلامان) بنی اسد و از اجله (بزرگان) اصحاب امیرالمؤمنین علی (ع) – نام پسر یحیی از یاران علی (ع)
میچکا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: در گویش مازندران گنجشک
میحاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: تک تک، جداگانه
میخائیل
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: معرب از عبری، میکائیل
میخک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گلی زینتی و پُرپَر به رنگهای سرخ، سفید، و صورتی
میر فرهان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: میر بمعنای بزرگ + فرهان که نام شهری نزدیک همدان است
میران
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: (تلفظ: mirān) (میر = امیر + ان (پسوند نسبت) )، منسوب به امیر، امیرانه، شاهانه، + امیر – میر (از عربی) + ان (فارسی )، امیران، نام روستایی در استان آذربایجان شرقی
میرانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: میر (ازعربی) + انه (فارسی) امیرانه، شاهانه
میرزا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: میر (ازعربی) + زا (فارسی) شاهزاده و امیرزاده
میرو
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از سرداران رستم هرمزان پادشاه ساسانی
میریام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: قوی و فربه، نام خواهر موسی (ع)
میرین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری رومی و داماد قیصر روم
میسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: maysā) (عربی، مَیساء) زنی که با برازندگی و تکبر راه می رود، متکبر و با تبختر راه می رود – زنی که با غرور و تکبر راه می رود
میسان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: ستاره ای در صورت فلکی جوزا
میشا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mišā) (درگیاهی) همیشه بهار، همیشه جوان و همیشک جوان، نوعی از ریاحین که همیشه سبز می باشد، در زبان عربی به آن ‘ حی العالم ‘ می گویند، (در پهلوی) (= مشیه) آدمِ نخستین – همیشه بهار، همیشه جوان، گیاهی که همیشه سبز است
میشان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در استان کهگیلویه
میشانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: (تلفظ: mišāne) نام نخستین زن (حوا )، مشیا و مشیانه – مشیانه
میشه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: مشی
میشواک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: کردی
معنی: منطقه ای در کردستان
میشکا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: میچکا، گنجشک در زبان مازندرانی
میشی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به میش، دارای رنگ قهوه ای مایل به سبز
میعاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: mieād) (عربی) محل قرار ملاقات، وعده گاه، زمان قرار ملاقات، زمان وعده، وعده، قرار – محل قرارگاه، وعده گاه
میگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از می (شراب) + گل
میلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یکی از انواع مرغابی، لک لک
میلاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: milād) (عربی) زمان تولد، (در قدیم) تولد، (در اعلام) نام پدر گرگین و از پهلوانان ایران باستان – صورت دیگری از مهرداد، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از دلیران ایرانی زمان کیکاووس پادشاه کیانی
میلان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: milān) (صفت مشبه از میل )، خواهش، آرزو، نام دو روستا در شهرستان های تبریز و لردگان – خواهش، میل، آرزو، صفت مشبه از میل
میلانا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مونث میلان، خواهش، میل، آرزو
میمنت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: meymanat) (عربی) سعادت، فرخندگی، مبارکی – سعادت، فرخندگی، مبارکی
مینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: minā) پرنده ای شبیه سار با پرهای رنگارنگ که به راحتی قادر به تقلید صدای انسان و حیوانات است، مرغ مقلد، مرغ مینا، (در گیاهی) گلی معمولاً سفید با گلچه های گل برگی که انواع گوناگون دارد، (در گیاهی) گیاه یک ساله و بوته ایِ این گل با برگ های دندانه دار، (در صنایع دستی) لعاب شیشه ای شفاف و رنگی که برای تزئین فلزات و کاشی مورد استفاده قرار می گیرد، نوعی شیشه رنگی به ویژه سبز که از آن انواع ظروف می سازند، (در قدیم) ظرفی که از این شیشه ساخته می شود، (در قدیم) (به مجاز) شراب، (در قدیم) کیمیا – گلی معمولاً سفید با گلچه های گلبرگی، پرنده ای شبیه سار با پرهای رنگارنگ
میناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,گیلکی
معنی: نازنین من، مرکب از م (مخفف من) + ناز (مخفف نازنین)
مینو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: minu) (در ادیان) بهشت، فردوس، (در پهلوی) این واژه مینوک و صورت اوستایی آن مَئینیَوَ به معنی روان، خرد و روح آمده است – آسمان، بهشت
مینوچهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: minu čehr) (مینو = بهشت + چهر = چهره )، بهشت چهره، بهشتی روی، (به مجاز) حوروش و زیبارو – دارای چهره ای چون بهشت، زیبا روی
مینودخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: minu doxt) (مینو = بهشت + دخت = دختر )، دختر بهشتی، (به مجاز) حوروش و زیبارو – دختر آسمانی، دختر بهشتی
مینورام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آسمان آرام، نام فرشته رامش و خوشی
مینورخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: minu rox) (= مینوچهر )، مینوچهر – دارای چهره ای آسمانی و بهشتی
مینوزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زاده آسمان یا زاده بهشت
مینوس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: یونانی
معنی: در اساطیر یونانی نام پادشاه کرت پسر زئوس
مینوسرشت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که یا آنچه طبیعتی مانند بهشت دارد
مینوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: می نوشنده، نوشنده می
مینووش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مانند بهشت، زیبا چون بهشت
میهن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mihan) کشوری که در آن شخص به دنیا آمده و تابعیت دولت آن را دارد، وطن، (در قدیم) زادگاه، موطن، (در قدیم) خانه، خانمان، قبیله – وطن، زادگاه
میهن بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی وطن
میهن تاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تاج و سرور وطن
میهن دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختر وطن
میهن یار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دوست و یار وطن
میکائیل
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: (تلفظ: mikāeil) (عبری) (= میکال) به معنی ‘کیست مثل یهوه ‘، نام فرشته ی روزی، فرشته ی روزی ها، (در اعلام) نام یکی از چهار مَلَک مقرب – معرب از عبری به معنای کیست که شبیه خدا باشد؟، یکی از فرشتگان مقرب خداوند که معروف است روزی زمینیان را می رساند
میکاییل
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معرب از عبری به معنای کیست که شبیه خدا باشد؟، یکی از فرشتگان مقرب خداوند که معروف است روزی زمینیان را می رساند
میکسا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: لاتین
معنی: کودکی که نشان از بزرگان دارد، در مراجع لاتین این واژه به معنای ماکسیمیوس کوچک آمده است که خود ماکسمیوس یه معنای بزرگترین است

 

اسم میگل در لغت نامه دهخدا

گل. [ گ ُ ](اِ) در اوراق مانوی (به پارتی ) ور (گل سرخ )، اوستا وردا ، ارمنی ورد ، پهلوی گول ، ورتا ، ورد ، معرب «وَرد»، قیاس کنید با ارمنی، وردژس ، کردی، گول (گل سرخ )، گول ، (خار) زازا ویل ، گیلکی گول ، به عربی ورد خوانند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). هر جا که لفظ گل بلااضافت به اسم درختی مذکور شود خاص گل سرخ مراد باشد که بعربی ورد گویند و اگر مضاف باشد بسوی درختی در آن صورت عام است، چنانکه گل سوسن و گل نرگس. (غیاث ). کل گلها را گل گویند به اضافه نام مثل گل سوسن و نرگس و خیری و امثال آن ولی چون گل مطلق گویند گل سرخ است که بعربی ورد خوانند. (آنندراج ). گل عبارت از اندامی است که ازبرگهای تغییر شکل یافته ساخته شده و در آن سلولهای نر و سلولهای ماده تشکیل میشود بتوسط نوع گیاه تکثیریافته از بین نمیرود. رجوع به فیزیولوژی گل تألیف زاهدی شود. گل از دو قسمت متمایز به نام پریانت و دستگاه مولد تشکیل یافته است. پریانت عبارت از برگه های سبز و یا رنگینی است که دستگاه مولد نبات را احاطه نموده است و برای نظافت آن به کار میرود. پریانت و دستگاه مولد نبات نیز هر یک از دو جزء تشکیل یافته اند جام و کاسه ٔ اجزای پریانت و نافه و مادگی اجزاء دستگاه مولد بشمار میروند.
۱- کاسه از مجموع برگهای سبزرنگ به نام کاسبرگ تشکیل یافته و در قسمت خارجی گل دیده میشود و غنچه را میپوشاند. ۲- جام، مجموع گلبرگهای یک گل جام آنرا تشکیل میدهند. ۳- نافه یکی از قسمتهای اساسی گل میباشد و جزو دستگاههای مولد آن بشمار میرود و از عده ٔ زیادی میله های باریک به نام پرچم که مانند قطعات دیگر گل از تغییر شکل و برگ بوجود آمده و کلروپلاست خود را از دست داده است تشکیل یافته ومولد دانه گرده و گامت نر میباشد. ۴- مادگی دستگاهی است که مانند جام و نافه از برگهای تغییر شکل یافته ای که کارپل نامیده میشوند تشکیل یافته است و مولدتخمک و گامت ماده میباشد. و رجوع به گیاه شناسی ثابتی از صص ۴۰۸-۴۲۲ شود :
دانش و خواسته است نرگس و گل
که به یکجای نشکفند بهم.
شهیدبلخی.
مجلس باید بساخته ملکانه
از گل و از یاسمین و خیری الوان.
رودکی.
نهاده زهر بر نوش و خار هم بر گل
چنانکه باشد جیلانش از بر عناب.
بوطاهر.
باد برآمد بشاخ سیب شکفته
بر سر میخواره برگ گل بفتالید.
عماره.
نوروز و گل و نبید چون زنگ
ما شاد و بسبزه کرده آهنگ.
عماره.
اگر گل کارد او صد برگ ابازیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن به حاصل خنجک و خار است.
خسروی.
آن زنگی زلفین بر آن رنگین رخسار
چون سار سیاه است و گل اندر دهن سار.
مخلدی.
زن شیر [ گردیه خواهر بهرام چوبینه ] از آن نامه ٔ شهریار
چو رخشنده گل شد به وقت بهار.
فردوسی.
به گل ننگرد آنکه او گل خور است
اگرچه گل از گل ستوده تر است.
فردوسی.
گلی که از وی گلاب گیرند اهل فارس او را آزاد گل گویند. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی ).
همیشه تا ز درخت سمن نروید گل
برون نیاید از شاخ نارون نارنگ.
فرخی.
با رخ رنگین چون لاله و گل
با لب شیرین چون شهد و شکر.
فرخی.
باغ پرگل شد و صحرا همه پرسوسن
آبها تیره و می تلخ و خوش و روشن.
فرخی.
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا.
منوچهری.
ماه فروردین بگل چم ماه دی بر بادرنگ
مهر جان بر نرگس و فصل خزان بر سوسنه.
منوچهری.
ناید زور هزبر و پیل ز پشه
ناید بوی عبیر و گل ز سماروغ.
عنصری.
شجر شناس دلم را و شعر من گل او
گل شکفته شنیدی که بازشد به شجر.
عنصری.
گل صد گنبد آزاده سوسن
خداوند من و کام دل من.
(ویس و رامین ).
کمان آزفنداک شد ژاله تیر
گل غنچه پیکان زره آبگیر.
اسدی.
هزارت صف گل دمیده ز سنگ
ز صدبرگ و دوروی وز هفت رنگ.
اسدی.
تا ز تحسر مرا نباید گفتن
آه که بر گل نهاد یار بنفشه.
رفیعالدین مرزبان پارسی.
شدش گرمی از مغز یک سر برون
چو گل گشت رویش که بد همچو خون.
شمسی (یوسف و زلیخا).
بهشتی گل و ارغوان و سمن
شکفته بهار دل و جان من.
شمسی (یوسف و زلیخا).
همه دشت گلرخ همه باغ پرگل
رخ گل معصفر گل رخ مزعفر.
ناصرخسرو.
و اسفرمهای معتدل به کار باید داشت چون مورد و گل و شاهسفرم. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
و کیومرث… گل و بنفشه و نرگس و نیلوفر و مانند این در بوستان آورد و مهرگان هم او نهاد. (نوروزنامه ).
گر کند خُلق ترا شاعر مانند به گل
نه پیاده دمد از شاخ گلی نی رعنا.
مختاری.
بی شدت فنا نبود راحت لقا
آری شکفته گل نبود بی خلنده خار.
عبدالواسع جبلی.
نشکفت همه جهان فضلم
نشکفته یکی گل از هزارم.
سیدحسن غزنوی.
با گل گفتم بنفشه در خاک بخفت
گل دیده پرآب کرد و با یاران گفت
آری نتوان گرفت با گیتی جفت
بنمای گلی که ریختن را نشکفت.
انوری.
لاله گهر سوده و فیروزه گل
یک نفسه لاله و یک روز گل
گل چو سپر خسته پیکان خویش
بید به لرزه شده بر جان خویش.
نظامی.
از چمن باغ یکی گل بچید
خواند فسونی و بر آن گل دمید.
نظامی.
به خروارها ریاحین از گل و بنفشه و شنبلید و نسترن و نسرین و نرگس و یاسمین.(تاریخ طبرستان ).
ترا که چهره بکردار ارغوان و گل است
چه غم ز رنگ رخی همچو زعفران و زریر.
هندوشاه نخجوانی.
صبر برجور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست.
سعدی.
دیده شکیبد ز تماشای باغ
بی گل و نسرین به سر آرد دماغ.
سعدی (گلستان ).
هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است
گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است.
سعدی.
بیا کز وصل من کارت برآید
به باغ من گل از خارت برآید.
اوحدی.
صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت.
حافظ.
یارب این کعبه ٔ مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است.
حافظ.
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است.
حافظ.
– امثال :
گل شکفتن ؛ مثل گل از هم بازشدن.
مثل گل آتشی ؛ مثل گل انار.
که خار جفت گل است و خمار جفت نبیذ.
سنایی.
گل در دامن خاراست و زر در کیسه خارا.
سلمان ساوجی.
از صد گل یک گلش نشکفته یا گلی از هزار گلش نشکفته .
اگر گل به دست داری مبوی ؛ شتاب کن. عجله کن.
از گل بویی از خرس مویی .
از گل خار بهره داشتن .
از گل نازکتر به کسی نگفتن .
از گل کسی برخوردن ؛ از شفاعت کسی فایده بردن و از دولت کسی بهره مند گردیدن. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء).
از گل ها چه گل ؛ یعنی از کدام اصل و خاندان. (آنندراج ).
از یک گل بهار نمیشود.
پهلوی هر گل نهاده خاری است .
گل از خار است و ابراهیم از آزر.
سعدی.
گل از خار برآمدن .
گل با خار است و صاف با دردی .
سعدی.
گل باید پیش گل باشد و پیش گل برود.
گل بریزد به وقت سیرابی .
گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
گل به بوستان بردن .
گل بی خار جهان مردم صاحب نظرند.
گل بیخار نچیده ست کسی .
جامی.
گل بی عیب خداست .
گل راضی، بلبل راضی، باغبان رضانیست .
گل سرسبد.
گل شود زر ز تابش خورشید.
گل کاغذین بوی ندهد.
(از مجمومه ٔ امثال چ هند).
گل کاغذین را به شبنم چه کار.
گل گفتن و گل شنفتن .
گل مپندار که بی زحمت خاری باشد.
اوحدی.
هر جا گل است خار است .
هر جا گلی است خاردر پهلوی اوست . (جامع التمثیل ).
رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
از صفات گل :
بیرنگ. بلبل شکار. بیخار. پیش رس. تازه. تازه رس. تردامن. خودرای. خوشرنگ. دست خورده. سحرخیز. سیراب. شبنم فروش. شبنم فریب. شوخ چشم. نیم رنگ. هرزه درای. (آنندراج ).
و از تشبیهات :
اطلس گل :
یارب آن شعر سیاه تو چه خوش بافته ست
کش حریر سمن و اطلس گل آستر است.
خواجه سلمان (از آنندراج ).
پیاله ٔ گل :
صبا شراب صفا ریخت در پیاله ٔ گل
به یک پیاله ٔ مل گشت روی گلناری.
خواجه سلمان (از آنندراج ).
پیکان گل :
پیش پیکان گل و خنجر بید از پی آن
تا نسازند نگین ونسگالند جدل.
انوری (از آنندراج ).
پیمانه ٔ گل :
صحبت نیکان بود اکسیر ناقص طینتان
میشود یاقوت در پیمانه ٔ گل ژاله ها.
صائب (از آنندراج ).
جام گل :
شب در خمار باده ٔ وصل تو بود مهر
در جام گل کشید ز شبنم شراب صبح.
نعمت خان عالی (از آنندراج ).
سبوی گل :
آبی نزد بر آتش بلبل در این بهار
خالی است از گلاب مروت سبوی گل.
صائب (از آنندراج ).
سفره ٔ گل :
سعی کن کزسفره ٔ گل هم به برگی میرسی
کز چمن زد بلبل سرمست گلبانگ صلا.
خواجه سلمان (از آنندراج ).
شیشه ٔ گل :
از صاف رنگ و بوی تو دُردی که مانده بود
در شیشه ٔ گل و قدح لاله ریختند.
نعمت خان عالی (از آنندراج ).
صفحه ٔ گل :
صفحه ٔ گل در چمن گویا نقاب یار بود
میگذارد دست رد بر سینه ام از بوی خود.
ملا قاسم مشهدی (از آنندراج ).
عروس گل :
درون حجره زنگار هر سپیده دمی
عروس گل شود از بانگ بلبلان بیدار.
جلال الدین عضدی (از آنندراج ).
کاسه ٔ گل :
شراب سرخ و زرد آمیز درهم بهر یکرنگی
دورنگی را همه در کاسه ٔ گلهای رعنا کن.
خواجه آصفی (از آنندراج ).
گنبد گل :
نهاد گنبد گل بین که از زمرد و لعل
نهاده اند و در او میکنند گلکاری.
خواجه سلمان (از آنندراج ).
گوش گل :
در گلستانی که زاغان نغمه پردازی کنند
گوش گل را گوشواره بهتر از سیماب نیست.
صائب (از آنندراج ).
مخمل گل :
از بلبل خاموش دل باغ گرفته ست
او را چه کند مخمل گل دیرتر آید.
عرفی (از آنندراج ).
مصحف گل :
کند تا صبح محشر شاد روح پاک بلبل را
کسی یکبار اگر بخشد ثواب مصحف گل را.
سراج المحققین (از آنندراج ).
مهتاب گل :
مهتاب گل از هم بشکافد قصب شاخ
وز لمعه ٔ او سیب قمر لعل تر آید.
عرفی (از آنندراج ).
ترکیب ها:
– گلاب . گلاویز. گل افشان. گل افشانی. گل اندام. گل انگبین. گل باران. گل باره. گل باقلی. گلبانگ. گل بته.گل بدن. گل برگ. گل بوی. گل بهی. گل پایگان. گل پر. گل تپه. گل چهر. گل چهره. گلچین. گلچینی. گل خانه. گل خنده. گل خیر. گل دار. گلدان. گل در چمن. گل دسته. گل دوزی. گل رخ. گل رنگ. گل ریز. گل ریزان. گلزار. گل زرد. گل زریون. گلستان. گل طاوسی. گلغونه. گل فام. گل فروش. گل فروشی. گل قند. گل گنده. گل گون. گل گونه. گل گیر. گلنار. گل ناز. گله. گلی. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.
اقسام گل :
گل آسمان. گل آفتاب گردان. گل اربه. گل ارغوان. گل اشرفی. گل اطلسی. گل اورنگ. گل بافرمان. گل بنفشه. گل بی فرمان. گل پارسی. گل پیاده. گل تر. گل جرت. گل جعفری. گل حجر. گل حنا. گل خروسی. گل خطمی. گل خیار. گل خیرا.گل خیرو یا خیری. گل دورنگ. گل رعنا. گل زبان در قفاء. گل زرد. گل زنبق. گل سرخ. گل ساعت. گل سنبل. گل سوری. گل سوسن. گل شاه پسند. گل شب بو. گل صدبرگ. گل عباسی. گل عجایب. گل فرنگ. گل قحبه. گل کاجیله. گل کاچیره. گل کاغاله. گل کافشه. گل کوزه (گلی که در کوزه گذارند). گل گاوزبان. گل گلایل. گل گیتی. گل لادن. گل لاله. گل لاله عباسی. گل مخمل. گل مریم. گل مشکین. گل مکرز. گل میخک. گل میموزا. گل میمون. گل نرگس. گل نسترن. گل نسرین. گل نیلوفر. گل یاس. گل یاسمن. گل یوسف. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.
|| مجازاًرنگ رخسار. طراوات چهره. شادابی :
مرا سال بر پنجه ویک رسید
چو کافور شد مشک و گل ناپدید.
فردوسی.
|| بطریق کنایه افاده ٔ معنی دولت هم میکند، چنانکه گویند: از گل تو اینها را میشنوم ؛ یعنی به دولت تو. (برهان ) (آنندراج ). || نتیجه. (غیاث ). نتیجه و فایده. (آنندراج ) :
صد گل تازه شکفته است ز گلزار رخش
گل گل افتاده برو از می نابش نگرید.
وحشی (از آنندراج ).
گله ٔ نیامدنها گل وعده هاست ورنه
به همین خوش است عرفی که تو نامه میفرستی.
عرفی (از آنندراج ).
صد دشنه خورد عقل که خاری کشد از پای
اینها گل آن است که بیگانه ٔ عشق است.
عرفی (از آنندراج ).
|| داغ بمجاز شهرت گرفته. (آنندراج ).
|| رنگ سرخ. (برهان ) (آنندراج ). || اخگر آتش. (برهان ) (غیاث ). || بهتر و خوب. (غیاث ) (آنندراج ). || فضول سوخته ٔ فتیله ٔ شمع. سیاهی وسوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود: گل فتیله را با مقراض گرفت. || نخبه. برگزیده از هر چیزی : گل نخودچی ؛ گل پسرهایم فلان است. || راه گل، نام نوائی است در موسیقی :
قمریان راه گل و نوش لبینا راندند
صُلصُلان باغ سیاووشان با سروسِتاه.
(منوچهری ).
|| گله. نقطه. لکه : گفته امشب شیخ در این گل زمین بسر کرده که مطلقاً برف به آنجا نرسیده بود بسر. (مزارات کرمان ص ۱۹).
گل. [ گ ِ ] (اِ) پهلوی گیل . رجوع به هوبشمان ص ۹۲۷ شود. (ازحاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خاک به آب آمیخته. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). طین. وَحَل. عثیر؛ گل و لای که به اطراف پایها ریزد. عثیر. گل و لای تنک. طِآة رَبدیا رَبَد؛ گل تنک. صلصال ؛ گل نیکو. (منتهی الارب ).
سرانشان به شمشیر برکرد چاک
گل انگیخت از خون ایشان ز خاک.
فردوسی.
زدی گیو بیداردل گردنش
به زیر گل و خاک کردی تنش.
فردوسی.
از سر کوه بادی اندرجست
گل من کرد زیر گل پنهان.
فرخی.
به اندازه ٔ لشکر او نبودی
گر از خاک و از گل زدندی شیانی.
فرخی.
از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم
کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم
بنگشت خطی گرد گل اندر بنوشتم
گفتم که شما را نبود زین پس بازار.
منوچهری.
مانده همیشه به گل اندر درخت
باز روان جانوران چپ و راست.
ناصرخسرو.
بموم و روغن و گل شوخ زخمه گه کن نرم
که تا بدست بزرگان دین ضرر نبود.
سوزنی.
وز گل راه و که دیوار او
مشتری بام مسیح اندای باد.
خاقانی.
چگونه ساخت از گل مرغ عیسی
چگونه کرد شخص عازر احیا.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۱۲).
در همسایگی آن زن گرمابه ای است هم آنجا برویم و از گنده پیر گل و شانه خواهیم… شما همین جای باشید تا من گل و شانه آرم. (سندبادنامه ص ۲۹۴).
ز اولین گل که آدمش بفشرد
صافی او بود دیگران همه دُرد.
نظامی.
هست خشنود هر کس از دل خویش
نکند کس عمارت گل خویش.
نظامی.
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت.
مولوی.
یکی بنده ٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کار گل داشتش.
سعدی.
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی.
حافظ.
هم نان کسان حلال خورده
هم خورده ٔ خود حلال کرده.
امیرخسرو.
|| گاهی بمعنی خاک منجمد و خشک شده نیز باشد. (غیاث ) (آنندراج ). || خاک :
همیشه تا ز گل و باد و آب و آتش هست
نهاد خلق جهان را طبایع و ارکان.
عنصری.
کسی خسبد آسوده در زیر گل
که خسبند از او مردم آسوده دل.
سعدی (بوستان ).
گر خود از اصل بنگریم او را
آب و گل مادر و پدر باشد.
؟
|| خلقت. طینت. مایه. فطرت :
گفت ای گلت از وفا سرشته
نقشت فلک از وفا نوشته.
مسعودسعد.
بختی است خود این طایفه را کز گل ایشان
گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز.
سوزنی.
– امثال :
کار دل است کار خشت و گل نیست .
گاو کی داند که در گل گوهر است .
گل زن و شوهر از یک تغار برداشته اند.
ندهد گل بگل خورنده طبیب .
هر کس که او گل کند گل خورد.
– خورشید به گل یا آفتاب اندودن و پوشیدن ؛ کنایه از کار بزرگ و مشهودی را مخفی کردن :
چنین داد، پاسخ بت دل گسل
که خورشید پوشید خواهی به گل.
اسدی.
کسی کو با من اندر علم و حکمت همسری جوید
همی خواهد که گل بر آفتاب روشن انداید.
ناصرخسرو.
چون بشکلت نظر کنم گویم
کس به گل آفتاب انداید.
انوری.
با عشق مزن دم صبوری
خورشید فلک به گل میندای.
ابن یمین.
کی به گل پنهان توان کردن فروغ آفتاب.
ابن یمین.
– در گل فرورفتن ؛ به کاری درماندن. به مشکلی دچار شدن :
نه سعدی در این گل فرورفت و بس
که آنانکه بر روی دریا روند.
سعدی (طیبات ).
– در گل ماندن ؛ کنایه از درماندن و عاجز شدن. سرگردان و حیران شدن :
مشو با زبون افکنان گاودل
که مانی در اندوه چون خر به گل.
نظامی.
غریق غم شدم افتاده در دل
بماندم چون خری رنجور در گل.
نظامی.
هرکه به گل دربماند تا بنگیرند دست
هرچه کند سعی بیش پای فروتر شود.
سعدی (طیبات ).
– گل بر سر داشتن و نشستن ؛ شتاب کردن. عجله کردن :
که گر گل بسرداری اکنون مشوی
یکی تیز کن مغز و بنمای روی.
فردوسی.
گل. [ گ َ ] (اِ) در تداول عامه با یکدیگر برابری توانستن .
– از گل هم برآمدن ؛ از پس هم برآمدن.
– گل هم انداختن ؛ بیکدیگربند کردن.
– گل هم کردن ؛ بیکدیگر پیوستن.
|| گریبان.یقه (در لهجه ٔ قزوینی ).
گل. [ گ ُ ] (اِ) سپیدی که بر ناخن افتد. فوفه. (زمخشری ).
گل. [ گ ُ ] (انگلیسی، اِ) دروازه ٔ فوتبال.
– گل زدن ؛ توپ را وارد دروازه ٔ حریف کردن. گل کردن.
– گل شدن ؛ وارد شدن توپ به دروازه ٔ حریف.
– گل کردن ؛ توپ را وارد دروازه ٔ حریف کردن. گل زدن.
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ۵۰هزارگزی جنوب خاوری خوسف. هوای آن معتدل و دارای ۲۳۶ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات است و باغات زعفران نیز دارد. شغل اهالی زراعت و قالی و قالیچه بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ۳۷هزارگزی جنوب خاوری خوسف، سر راه شوسه ٔ عمومی خوسف. هوای آن معتدل و دارای ۹۷۶ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن زعفران، پنبه و ابریشم است. شغل اهالی زراعت و صنایعدستی آنان کرباس بافی می باشد و راه مالرو دارد. دارای دبستان نیز هست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ۲۰هزارگزی جنوب خاوری مراغه و هزارگزی جنوب ارابه رو مراغه به قره آغاج و سراسکند. هوای آن معتدل و دارای ۳۳۱ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات، چغندر و نخود است. شغل اهالی زراعت و صنایعدستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش سلدوز شهرستان ارومیه، واقع در ۱۶هزارگزی شمال خاوری نقده و چهارهزارگزی شمال راه شوسه ٔ نقده به مهاباد. هوای آن معتدل و دارای ۳۴۷ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، چغندر، توتون، برنج و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. راه ارابه رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ۵۲هزارگزی جنوب خاوری مراغه و ۴هزارگزی خاور راه ارابه رو میاندوآب به شاهین دژ. هوای آن معتدل و دارای ۶۲۷ تن سکنه است. آب آن از قوریچای و محصول آن غلات و نخود است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) (چشمه ٔ…) در ناحیه جاوی از بلوک ممسنی و در نیم فرسخی شمالی چوگان واقع است. (فارسنامه ٔ ناصری ).
گل. [ گ ُ ] (اِخ )دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در ۴۰هزارگزی خاور مهاباد و هزارگزی باختر راه شوسه ٔ بوکان به میاندوآب. هوای آن معتدل و دارای ۲۶۸ تن سکنه است. آب آن از سیمین رود و محصول آن غلات، حبوبات، توتون و چغندر است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. از راه شوسه اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
گل. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، واقع در ۳۱هزارگزی جنوب خاوری قره آغاج و ۵۵هزارگزی شمال خاوری راه شوسه ٔ شاهین دژ به میاندوآب. هوای آن معتدل و دارای ۱۰۶ تن سکنه است. آب آن از رودخانه ٔ آیدوغموش و محصول آن غلات، نخود، بزرک و زردآلو است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. دارای راه مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

اسم میگل در فرهنگ فارسی

گل
شارل د معروف به دو گل ژنرال نویسنده نظامی سیاستمدار و رئیس جمهور فرانسه ( و . لیل ۱۸۹٠ ف. ۱۹۷٠ م . ) . وی فرمانده یک هنگ زره پوش در جنگ دوم جهانی بود و پس از شکست فرانسه در سال ۱۹۴٠ به لندن رفت و رهبری نهضت مقاومت فرانسه را ضد آلمان بعهده گرفت سپس رئیس دولت موقت فرانسه در الجزیره و از سال ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۶ در پاریس شد . دو گل مدتی از سیاست کناره گرفت و در سال ۱۹۴۷ م . [ مجمع مردم فرانسه ] را بنیان نهاد و در سال ۱۹۵۸ در جریان جنگ الجزیره و فرانسه بر سر کار آمد و قانون اساسی جدیدی را با رفراندم بتصویب رساند و جمهوری پنجم را بنیان نهاد و خود در سال ۱۹۵۹ بمقام ریاست جمهوری فرانسه انتخاب شد . وی کتاب [ خاطرات ] خود را انتشار داده است .
( اسم ) ( فوتبال ) درواز. فوتبال
دهی است از دهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه .
[goal] [ورزش] امتیازی که پس از عبور توپ از دروازه یا سبد یک تیم به تیم مقابل تعلق گیرد
گل آباد
دهی است از دهستان آختاجی بوکان بخش بوکان شهرستان مهاباد
گل آباد بالا
دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومه شهرستان بیرجند
گل آباد پایین
دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومه شهرستان بیرجند
گل آتشی
همان گل سرخ است که آنرا گل سوری نیز گویند .
[Phlox] [زیست شناسی- علوم گیاهی] سرده ای از گُل آتشیان علفی چند ساله یا نیمه درختچه ای به ندرت یک ساله با حدود ۵۰ گونه در امریکای شمالی و یک گونه در سیبری که اغلب آنها زینتی هستند؛ گل های آنها به ندرت منفرد و غالباً با گُل آذین انتهایی خوشه ای منشعب (panicle…
گل آتشیان
[Polemoniaceae] [زیست شناسی- علوم گیاهی] تیره ای از خلنگ سانان علفی یک یا چند ساله یا به ندرت چوبی با هجده سرده و ۳۰۰ گونه که اغلب در امریکای شمالی می رویند، ولی در نواحی معتدل غرب امریکای جنوبی و اوراسیا نیز یافت می شوند؛ گل های لوله ای پنج لَپی قیفی آنها به صورت خ…
گل آخور
دهی است از دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر
گل آذین
( اسم ) طرز قرار گرفتن و شیو. آرایش مجموع. گلها بر روی دم گل اصلی یک گیاه آرایش گل . یا گل آذین چتری . گل آذینی است نامحدود که دم گلهای فرعی آن از یک نقط. دم گل مشترک جدا میشود و برگک های آن حلقه ای بنام گریبان میسازند مانند گل آذین حویج ( گزر ) و جعفری . یا گل آذین خوشه یی . گل آذینی است نامحدود که دم گل اصلی آن به دم گلهای فرعی کوتاه تری تقسیم میشود و گلها بر روی دم گلهای کوتاهتر فرعی قرار دارند مانند گل آذین شب بو و انگور . یا گل آذین دیهیم .گل آذینی است نامحدود و شبیه گل آذین خوشه یی که گلهای آن تقریبا همه در یک سطح قرار دارند مانند گل آذین گلابی و گیلاس . یا گل آذین سنبله . گل آذینی است نا محدود که گلهای آن فاقد پایک فرعی هستند و بر روی دم گل اصلی از پایین ببالا واقعند مانند گل آذین بارهنگ و گندم . یا گل کلاپرک . گل آذینی است نامحدود که گلهای آن بر روی طبقی بنام نهنج قرار دارند و این نهنج ممکنست صاف ویا بر آمده باشد مانند گل آذین آفتاب گردان و بابونه . هر گل این گونه گل آذین معمولا بنام گلچه خوانده میشود مرکب کاپیتول . یا گل آذین گرزن . گل آذینی را گویند که ساق. گل دهنده و پایکها و بالاخره هر یک از پایکهای فرعی بیک گل منتهی شوند . این گلها از طرفی رشد و نمو انتهایی ساقه را متوقف میسازند و از طرف دیگر در تولید انشعابات فرعی آن موثرند گل آذین محدود . یا گل آذین محدود . گل آذین گرزن . یا گل آذین نامحدود . گل آذینی را گویند که ساق. گل دهند. آن بطور نامحدود میتواند برشد و نمو خود ادامه دهد و غنچه های جدیدی را بوجود آورد . این گل آذین دارای اقسام مختلف است که اهم آنها عبارتند از : خوشه یی سنبله دیهیم چتری کلاپرک .
وضع قرار گرفتن گلها بروی ساقه و یا شاخه ها گل آذین نامیده میشود .
[inflorescence] [زیست شناسی] مجموعۀ گل هایی که با آرایشی خاص بر روی یک محور مشترک قرار دارند * مصوب فرهنگستان اول
گل آرا ی
(صفت ) هنرمندی که حرفه اش گل آرایی است
گل آرایی
هنر ترکیب و تنظیم گل و متفرعات آن از قبیل برگ و شاخه در گلدان بکومک عناصر و عواملی از قبیل سنگ ریزه و کند. درخت و امثال آن بنحو متناسب . توضیح در گل آرایی مانند هم. هنر های تزیینی انتخاب نوع و شکل و رنگ عوامل ترکیب کننده مورد نظر است و هماهنگی این همه با جای قرار دادن گلدان میزان آفرینش هنری گل آرا را نشان میدهد . هنر گل آرایی ریشه ای قدیمی دارد و مخصوصا ژاپنیها بیش از دیگران در این زمینه کار کرده اند و سابق. آن در ژاپن به هزار و دویست سال میرسد . عقید. محققان بر این است که استفاده از گل برای تزیین خانه و آراستن آن جهت هدیه به عزیزان همراه مذهب بودا از چین و هند بر ژاپن رسیده است . در این دو کشور از دیر باز معمول بوده که گل را بعنوان تقدیس بودا نثار کنند . این رسم هنوز هم در کشور هند مرسوم است و طریق. آن چنین است که هندوان انواع گلها خاصه نوعی را که ما گل جعفری مینامیم از ساقه جدا میکنند و به نخ میکشند و آنگاه بر پیکر. بودامی افشانند . اما این طرز چیدن گل مقبول طبع ژاپنیها نبوده است لذا راهبان ژاپنی کوشش کرده اند که طریقه ای بهتر ابداع کنند تا هم زیباتر باشد و هم دوام گل را بیشتر سازد . از این رو گل را با ساقه های بلند میچیدند و در گلدان میگذاشتند . کم کم در آراستن گلها و دسته کردن و قرار دادن آنها در گلدان تحولی پدید آمد و طریقه ای خاص ابداع شد و این طریقه بنیان هنر گل آرایی است . قدیمی ترین مکتب این هنر در ژاپن معبد اونونو ایموکو است که در شهر کیوتو قرار دارد . این هنر قرنها در انحصار درباریان و اشراف بود تا در پایان قرن نهم م . در میان مردم اشاعه یافت و امروز بپایه ای رسیده است که میلیونها تن از جوانان ژاپنی که اغلب آنان از میان دختران برخاسته اند بفرا گرفتن این هنر اشتغال دارند . فرا گرفتن هنر گل آرایی بنحو کامل و جامع مستلزم سالها صرف وقت است اما اصول کلی آنرا میتوان در پانزده جلسه آموخت . گل آرایی را به ژاپنی ایکه بانا میگویند . این هنر اکنون جنب. جهانی دارد و در این باره بزبانهای انگلیسی و فرانسوی و غیره کتابهای متعددی نوشته شده است .
گل آسمان
کنایه از آفتاب است .
گل آشاقی
دهی است از دهستان های چالدران بخش سیه چشمه شهرستان ماکو
گل آفتاب پرست
اسم فارسی آن آذریون است
گل آفتابی
[Cistus] [زیست شناسی- علوم گیاهی] سرده ای از گل آفتابیان درختچه ای کوتاه یا متوسط با هجده گونه که بومی نواحی مدیترانه ای هستند و از قدیم در باغبانی به کار می رفته اند؛ این سرده دارای تعدادی گیاه دوررگۀ باغی است که در نواحی گرم و اغلب در باغ های صخره ای کشت می…
گل آفتابیان
[Cistaceae] [زیست شناسی- علوم گیاهی] تیره ای از پنیرک سانان، به شکل درختچه ای یا علفی، که دارای برگ های سادۀ کامل و میوۀ پوشینه ای شیاردار هستند
گل آگین کردن
( مصدر) ۱ – از گل انباشته کردن . ۲ – لبریز کردن پیاله و صراحی از شراب لعلی : گل آگین کند چشم. قند را بشادی گزارد دم چند را . ( نظامی )
کنایه از لبریز کردن یعنی پر ساختن پیاله و صراحی باشد از شراب لعلی .
گل آلود
یا خم گل آلود . کر. زمین : هر شام کزین خم گل آلود بر خنبر. فلک شود دود … ( نظامی )
گل آلود کردن
( مصدر ) گل آلود ساختن . یا آب را گل آلود کردن و ماهی گرفتن . میان دوستان و خویشاوندان ایجاد دشمنی کردن تا خود از عداوت ایشان فایده برند ( امثال و حکم دهخدا )
گل آلوده
آلوده به گل آغشته به گل : گل آلوده ای راه مسجد گرفت زبخت نگون طالع اندر گرفت … ( بوستان )
گل اندود کردن
( مصدر ) مالیدن گل بربام و غیره .

اسم میگل در فرهنگ معین

گل
(گُ) [ په . ] (اِ.) ۱ – عضو تولید مثلی و تکثیر گیاهان که از برگ های تغییر شکل یافته به وجود آمده است . گل ممکن است سلول های هر دو جنس نر و ماده را شامل باشد و یا فقط ممکن است سلول های یک جنس (نر و یا ماده ) را دربرداشته باشد. اکثر گل ها دارای رنگ های مخت
باقالی (گُ) (ص .) دارای خال ها یا لکه های رنگی در یک زمینة مشخص .
( ~ .) [ انگ . ] (اِ.) ۱ – دروازه، در بازی هایی مانند فوتبال، جایی که باید توپ داخل آن شود تا امتیاز به دست بیاید. ۲ – امتیازی که پس از عبور توپ از دروازه یا سبد یک تیم به تیم مقابل تعلق گیرد.
(گِ) [ په . ] (اِ.) خاک آمیخته با آب . ، در جایی را ~گرفتن کنایه از: جایی را یک باره تعطیل کردن .
(گَ) (اِ.) (عا.) گردن، گلو.
گل آذین
(گُ) (اِمر.) ۱ – آرایش و چگونگی قرار گرفتن گل ها بر روی ساقة گیاهان . ۲ – نامی از نام های زنان .
گل آرایی
( ~ .) (حامص .) هنر ترکیب و تنظیم گل و متفرعات آن از قبیل برگ و شاخه در گلدان به کمک عناصر و عواملی از قبیل سنگ ریزه و کندة درخت و امثال آن به نحو متناسب .
گل اندود کردن
(گِ. اَ. کَ دَ) (مص م .) مالیدن گل بر بام و غیره .
گل چهره
(چِ رِ یا رَ) (ص مر.) آن که چهره اش در لطافت و طراوت به گل ماند.
گل چین کردن
( ~ . کَ دَ) (مص م .) انتخاب کردن، بهترین ها را برگزیدن .
گل ریزان
( ~ .)(ص مر.) مراسم گلریزی به سر عروس و د اماد یا به سر پهلوان در زورخانه .
گل فروشی
( ~ . فُ) (اِ.) ۱ – عمل فروختن گل . ۲ – فروشگاهی که در آن گل می فروشند.
گل قند
( ~ . قَ) [ فا – معر. ] (اِمر.) نوعی مربا که از برگ های گل سرخ و شکر (یا قند) در آفتاب پرورش دهند و آن به منظور تقویت و لینت مزاج تجویز می شده، گلشکر، گلنگبین .
گل گفتن
( ~ . گُ تَ) (مص ل .) حرف نیکو و به جا گفتن .
گل مهره
(گِ مُ رِ) (اِمر.) ۱ – گلوله و مهره ای که از گِل سازند. ۲ – کرة زمین .
گل مولا
(گُ لِ مُ) (اِمر.) عنوانی است که به درویشان دهند.
گل میخ
(گُ) (اِمر.) نوعی میخ که سرش پهن است .
گل نمودن
(گُ. نُ دَ) (مص ل .) جلوه کردن، ظاهر شدن .
گل نوش
( ~ .) (اِمر.) نام نوایی است در موسیقی .
گل کردن
( ~ . کَ دَ) (مص ل .) بسیار نیکو از انجام کاری برآمدن، خوب جلوه کردن .
گل کوبی
( ~ .) (حامص .) سیر و گشت در اول بهار در گلزار.
گل افشان
(گُ. اَ) = گل افشاننده : ۱ – (ص فا.) افشانندة گل، گل ریز. ۲ – (حامص .) گل افشاندن خاصه در ایام جشن (مانند نوروز). ۳ – (اِمر.) نوعی آتشبازی . ۴ – مخملک، سرخک و آبله مرغان .
گل انداختن
( ~ . اَ تَ) (مص ل .)(عا.) ۱ – سرخ شدن، برافروخته شدن . ۲ – گرم شدن (گفتگو). ۳ – نقش انداختن .
گل بیز
(گُ) (ص فا.) ۱ – گل افشان، گلریز. ۲ – معطر، خوشبو.

اسم میگل در فرهنگ فارسی عمید

گل
گلو، گردن.
۱. وارد شدن توپ به دروازۀ حریف یا در حلقۀ بسکتبال.
۲. دروازه.
۱. خاک مخلوط با آب.
۲. خاک قبر.
۳. [قدیمی] خاک.
۴. [قدیمی، مجاز] ذات، سرشت.
* گل سفید: نوعی سنگ آهک به رنگ سفید که گاهی به واسطۀ وجود مواد خارجی به رنگ زرد یا سبز یا خاکستری است و هرگاه آن را در کوره حرارت بدهند و بعد بگذارند سرد شود، تبدیل به آهک می گردد.
۱. (زیست شناسی) اندام تولیدمثل گیاهان نهان دانه که پس از مدتی به جای آن میوه به وجود می آید و شامل کاسبرگ، گلبرگ، پرچم، و مادگی است: گل سیب، گل بادام.
۲. (زیست شناسی) هریک از گیاهان بوته ای یا درختچه ای کوچک با قسمتی شبیه اندام تولیدمثل گیاهان نهان دانه: گل لاله عباسی، گل سرخ.
۳. نقش ونگار: لباس گل دار.
۴. [مجاز] قسمت مرغوب هرچیز: گل هندوانه.
۵. واحد شمارش برخی چیزها، قطعه: یک گل زغال.
۶. نوک سوختۀ فتیله.
۷. بخش کوچک و دایره مانند در سطح چیزی، لکه.
۸. مهرۀ بازی گُل یاپوچ.
۹. سگک: گل کمربند.
۱۰. [قدیمی، مجاز] رُخ، چهره.
* گل آتشی: (زیست شناسی) = * گل سرخ
* گل ادریسی: (زیست شناسی) گل تزیینی به شکل خوشه، سرخ کم رنگ، بنفش و سفید با برگ های بیضی درشت که بوتۀ آن همیشه سبز است.
* گل ارمنی: قسمی خاک سرخ رنگ که جنس آن آلومین، سیلیس و آهن است و در قدیم بر روی محل ورم کرده می مالیدند.
* گل استکانی: (زیست شناسی) نوعی گل تزیینی با برگ های بزرگ، گل هایی به شکل استکان یا زنگوله که در بیابان و هم در باغچه می روید.
* گل اشرفی: (زیست شناسی) گیاهی زینتی با گل های زرد کوچک شبیه گل همیشه بهار.
* گل برف: (زیست شناسی) گیاهی پایا با ریزوم ضخیم، ساقۀ کوتاه، برگ های بیضی نوک تیز، و گل های سفید کوچک که برگ و گل آن برای تسکین برخی بیماری های قلبی به کار می رود، گل برفک، موگه.
* گل بهمن: (زیست شناسی) نوعی گل سفیدرنگ، با بوتۀ پرخار، برگ های دراز و بریده، و ریشۀ شبیه زردک که در جنگل ها و کوه ها می روید و در زمستان و میان برف گل می دهد، بهمن، بهمنان.
* گل جالیز: (زیست شناسی) = گلک
* گل جعفری: (زیست شناسی) گلی تزیینی، زردرنگ، برگ های ریز، بوتۀ کوتاه، بوی تند و نامطبوع که چند نوع پرپر، زرد کم رنگ، و زرد پررنگ مایل به سرخ دارد
* گل چای: (زیست شناسی) از اقسام گل محمدی با گل های پُرپَر.
* گل حنا: (زیست شناسی) گلی تزیینی به رنگ سفید، بنفش یا سرخ کم رنگ با بوتۀ کوتاه و برگ های دندانه دار و نوک تیز.
* گل خنجری: (زیست شناسی) گیاهی با برگ های بزرگ و ضخیم و گل های زردرنگ که در نواحی گرمسیر می روید و از برگ های آن الیافی به دست می آید.
* گل ختمی: (زیست شناسی) گیاهی از تیرۀ پنیرکیان با ساقۀ ضخیم، برگ های پهن، و گل های درشت صورتی یا مایل به ارغوانی.
* گل زرد: (زیست شناسی) نوعی گل کم پر به رنگ زرد و شاخه های بلند و پرخار که بیشتر در کوهستان می روید، تیغ کوهی.
* گل ساعتی: (زیست شناسی) گیاهی زینتی دارای برگ های بیضی و گل های درشت شبیه ساعت به رنگ سرخ یا آبی.
* گل سرخ: (زیست شناسی) گلی معطر با گلبرگ های سرخ، ساقه های ضخیم، و برگ های بیضی که انواع مختلف دارد، آتشی.
* گل سرسبد:
۱. گل روی سبد، گل زیبا و برگزیده.
۲. [مجاز] شخص برگزیده و عزیز.
۳. [مجاز] آن که طرف مهر و محبت مخصوص کسی باشد.
* گل سرنگون: (زیست شناسی) = بخور * بخور مریم
* گل سنگ: (زیست شناسی) از رستنی های نهان زا که روی برخی سنگ ها یا تنۀ درختان به شکل ورقه های نازک و به رنگ های گوناگون مخصوصاً سبز مایل به زرد می روید که برخی مصرف دارویی و برخی به واسطۀ داشتن اِسانس و مواد رنگی در صنعت به کار می روند.
* گل سوری: (زیست شناسی) گل سرخ، گل آتشی.
* گل صدتومانی: (زیست شناسی) نوعی گل درشت و پُرپَر به رنگ های زرد و سرخ و سفید با بوتۀ پرشاخ و برگ و ریشۀ غده ای که پاجوش یا ریشۀ آن را می کارند.
* گل قاصد: (زیست شناسی) گیاهی خودرو با برگ های بریده و سبزرنگ که ساقۀ آن دارای شیرابۀ سفیدرنگ است و در کشتزارها می روید.
* گل کاغذی:
۱. گلی که از کاغذ درست کنند.
۲. (زیست شناسی) نوعی گل استکانی به رنگ بنفش یا سرخ کم رنگ و بسیار نازک و ظریف شبیه گلی که از کاغذ درست می کنند. بوتۀ این گیاه بزرگ و دارای ساقه های بلند و از دیوار یا پایه بالا می رود.
* گل کردن:
۱. گل درآوردن، گل دادن درخت یا بوتۀ گل.
۲. [مجاز] ظاهر شدن، نمودار گشتن، جلوه کردن.
* گل کوکب: (زیست شناسی) = کوکب
* گل گاوزبان: (زیست شناسی) = گاوزبان
* گل گلاب: (زیست شناسی) = * گل محمدی
* گل گندم: (زیست شناسی) = قنطوریون
* گل ماهور: (زیست شناسی) گلی با برگ های بزرگ و پهن شبیه گوش خرگوش و پرزهایی مانند پرز ماهوت و گل هایی زردرنگ و گلبرگ هایی سست، گل ماهوتی، خرگوشک.
* گل محمدی: (زیست شناسی) از اقسام گل سرخ که کم پر و کم دوام است و غالباً سایر اقسام گل سرخ را به آن پیوند می زنند، گل گلاب.
* گل مریم: (زیست شناسی) نوعی گل سفید و خوش بو با بوتۀ پیازدار که پیازش را می کارند.
* گل مصنوعی: گلی که از کاغذ یا مادۀ دیگر درست کنند.
* گل مولا: عنوانی برای مرد درویش، درویش.
* گل میمون: (زیست شناسی) نوعی گل به رنگ زرد، سرخ یا سفید شبیه صورت میمون با بوتۀ کوتاه و ساقه های راست و برگ های باریک که هرگاه دو پهلوی آن را با دو انگشت فشار بدهند لب هایش از هم باز می شود.
* گل مینا: (زیست شناسی) نوعی گل که قسمت وسط آن زردرنگ و به شکل قرص است و اطرافش گلبرگ های سفید یا آبی کم رنگ دارد.
* گل نگونسار: (زیست شناسی) گیاهی تزیینی و خوش بو با ساقۀ کوتاه و گل های سرخ یا کبود و کمی سرازیر که ریشۀ آن مصرف دارویی دارد، بخور مریم، چنگ مریم، پنجۀ مریم، گل سرنگون، گل نگون سار، سیکلامن.
* گل نوروز: (زیست شناسی) = پامچال
* گل یخ: (زیست شناسی) درختی کوتاه، برگ های بزرگ و پهن و نوک تیز با گل های زردرنگ و خوش بو که در زمستان شکفته می شود.
گل آذین
طرز قرار گرفتن گل ها بر روی ساقه یا شاخه ها.
گل انگبین
= گلنگبین
گل بدن
آن که بدنی لطیف و زیبا مانند گل دارد.
گل بند
۱. [مجاز] باغبان.
۲. گل پیرا.
۳. نوعی پارچۀ گل دار.
گل چهره
زیبا، خوشگل، خوب رو، گل رخ.
گل دوزی
دوختن نقش و نگار با ابریشم بر روی پارچه.
گل رخ
کسی که رخ او مانند گل سرخ باشد، گل چهره، خوب رو، خوشگل، زیبا، گل رخسار، گل عذار.
گل رو
گل رخ، گل چهره، خوب رو.
گل ریزان
۱. رسم گل ریختن به سر عروس و داماد در مجلس عروسی یا بر سر پهلوان در زورخانه.
۲. مراسمی ویژه در زورخانه برای جمع آوری پول به منظور کمک به یکی از اعضا.
گل ریشه
نوعی گل که آن را در گلدان سبدی می کارند و شاخه های آن از شکاف های سبد بیرون می آید و به طرف پایین آویزان می شود و از آن ها گل هایی به رنگ زرد یا قهوه ای می روید.
گل شکر
معجونی از گلبرگ های گل سرخ و شکر یا قند که در قدیم به عنوان مسهل به کار می رفت، گل قند: صدهزاران جان تلخی کش نگر / همچو گل آغشته اندر گل شکر (مولوی: ۱۳۱)، گر گل شکر خوری به تکلّف زیان کند / ور نان خشک دیر خوری گل شکر بُوَد (سعدی: ۱۱۱).
گل عذار
گل رو، گل چهره، خوب رو، خوشگل.
گل غنده
گلولۀ پنبه، پنبۀ زده و گلوله شده.
گل فام
= گلرنگ
گل قند
= گل شکر
گل مهره
۱. مهره یا گلولۀ کوچک که از گل درست کنند.
۲. مهرۀ کمان گروهه.
گل میخ
نوعی میخ که ته آن درشت و پهن است.
گل نوش
از الحان قدیم ایرانی.
گل کلم
نوعی کلم با گل هایی به شکل تودۀ سفید اسفنجی و سفت.

اسم میگل در اسامی پسرانه و دخترانه

گل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: نام زنی در منظومه ویس و رامین
گل آذین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آرایش و چگونگی قرار گرفتن گلها بر روی ساقه، زیور و زینت گل
گل آرا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زینت دهنده گل، از شخصیتهای شاهنامه، نام مادر روشنک بنا به بعضی نسخه های شاهنامه
گل آسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مانند گل
گل آویز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از گل + آویز (آویخته شده)
گل افروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از گل + افروز (افروزنده)
گل اندام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای پیکر ظریف و زیبا چون گل
گل بالا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کسی که قد و قامتش مانند گل زیباست
گل بهار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol bahār) [گل + بهار = فصل اول سال، شکوفه ی درختان خانواده ی مرکبات، گیاهی زینتی از خانواده ی کاسنی، بابونه، بهارنارنج، به مجاز بخش آغازین یا دوره ی شادابیِ هر چیز]، روی هم به معنای گلِ بهاری، گلِ گیاه بابونه، بهار نارنج و کاسنی، گلِ تازه و شاداب، به مجاز) زیبا و با طراوت – گلی که در بهار شکفته می شود، شکوفه گل
گل پر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دانه معطری به شکل پولکهای زرد کوچک که دارویی است
گل پرست
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دوستدار گل
گل پری
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبا چون گل و پری
گل پناه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: پناه گل
گل تاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تاجی پر از گل
گل جهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گل جهان، بهترین و زیباترین گل در جهان
گل دانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دانه گل
گل سیما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: گل (فارسی) + سیما (عربی) آن که چهره و سیمایی زیبا چون گل دارد
گل نسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: گل (فارسی) + نسا (عربی) مرکب از گل + نسا (زنان)
گلاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golāb) مایع خوشبویی که از تقطیر گل سرخ و آب حاصل می شود، (در عربی) ماءالورد – مایع خوشبویی که از تقطیر گل سرخ و آب به دست می آید
گلابتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golābe (a) tun) (در صنایع دستی) رشته های نازک طلا و نقره (امروزه اغلب اکلیلی به رنگ طلا یا نقره) که همراه تارهای ابریشم در زری بافی به کار می رود، گل های برجسته از رشته های طلا و نقره که روی پارچه می دوزند، ابریشم بافته ای به رنگ مو همراه با منگوله که به دنباله ی گیس می بندند – رشته های نازک طلا و نقره که همره تارهای ابریشم در زری بافی به کار می رود
گلاره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: کردی
معنی: چشم، مردمک چشم و نامی دخترانه دارای ریشه ی کُردی است به معنی نور چشمی، بسیار عزیز و گرامی – مردمک چشم، به معنی هردو چشم هم بکار می رود
گلاسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مانند گل، مرکب از گل و پسوند مشابهت
گلال
نوع: دخترانه
ریشه اسم: هندی
معنی: عبیر سرخ
گلالان
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در آذربایجان غربی
گلاله
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golāle) (= کُلاله) مو و کاکل مجعد و پیچیده، نوعی پیراهن که در عربی قمیص است کُلاله – کاکل مجعد، موی پیچیده
گلاویژ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: کردی
معنی: (تلفظ: gelāviž) (کردی، gilāvež) نام ستاره ای که در شب های تابستان نمایان می شود، ستاره ی سهیل – ستاره سهیل، به کسر گاف
گلایل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فرانسه
معنی: گلی زینتی و زیبا به رنگهای مختلف
گلایول
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گلایل، گلی زینتی و زیبا به رنگهای مختلف
گلباد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol bād) (= کلباد )، کلباد – کلباد، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر ویسه برادر پیران پهلوان تورانی
گلباران
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol bārān) گل ریزان، گل پاشان، ریختن و پاشیدن گل، ریختن گلِ فراوان بر سر کسی یا جایی معمولاً به قصد تمجید و بزرگ داشت – برای تمجید و احترام زیاد استفاده می شود
گلباش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: کردی
معنی: از نامهای رایج میان زنان کرد
گلبان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol bān) گل + بان = گیاهی درختی که دانه های روغنی دارد و برگ، میوه و دانه ی آن مصرف خوراکی و دارویی دارد، گلِ درخت بان، به مجاز) زیبا رو و لطیف – نگهدارنده و محافظ، نام مادر ابرانواس شاعر ایرانی قرن دوم
گلبانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانویی زیبا چون گل
گلبر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golbar) آن که سینه و آغوشش چون گل لطیف و نازک است، (در گیاهی) گونه ی گل ها، چون گل سرخ، زرد و جز آن – آن که سینه و آغوشش چون گل لطیف و نازک است
گلبرگ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golbarg) (= برگ گل) (در گیاهی) هر یک از برگهای یک گل، برگ گل، (به مجاز) (دختر) همچون برگ گل، (به کنایه) معشوقه ای که بدنش مانند برگ گل لطیف و نازک باشد، (در قدیم) (به مجاز) چهره، رخسار – هر یک از اجزای پوششی گل، چهره و رخسار
گلبن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golbon) (در قدیم) بوته یا درخت گل به ویژه بوته ی گلِ سرخ، (به مجاز) زیبا رو و لطیف – بوته یا درخت گل
گلبو
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golbu) (= گلبوی )، گلبوی – آن که بوی گل می دهد، از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری ایرانی از همراهان رستم هرمزان پادشاه ساسانی
گلبوته
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol bu (o) te) گل، گل و بته، (به مجاز) محبوب و معشوق، (به مجاز) خوب و دوست داشتنی – بوته گل
گلبیز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گل افشان، گلریز، خوشبو، معطر
گلپاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golpād) (گل + پاد = نگهبان، پاسبان )، محافظ و نگهبان گل، گلبان، باغبان – نگهبان گل
گلپونه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گلهای کوچک معطر به رنگ صورتی یا بنفش، پونه جوان و تازه
گلچهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol čehr) (= گل چهره )، گل چهره، (در اعلام) ‘ گلچهر’ نام معشوقه ی اورنگ در افسانه های ایرانی – گلچهره، آن که چهره ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو
گلچهره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گلچهر، آن که چهره ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو
گلچین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol čin) آن که گل می چیند، گل چیننده، (به مجاز) آن که از بین یک مجموعه بهترین را انتخاب می کند، (به مجاز) ویژگی آن که از بین یک مجموعه به عنوان بهترین انتخاب شده باشد، برگزیده، منتخب – آن که گل می چیند، گل چیننده، منتخب، برگزیده
گلدیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol dis) (گل + دیس (پسوند شباهت) )، چون گل، مانند گُل، (به مجاز) زیبارو و لطیف – زیبا مانند گل
گلرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol rox) (در قدیم) (به مجاز) دارای چهره ای مانند گل، زیبا روی، گل چهره – زیبا رو، گلچهره، آن که چهره ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو
گلرنگ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol rang) گلِ رنگ، به رنگ گل سرخ، سرخ، (به مجاز) زیبا رو – به رنگ گل
گلرو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol ru) (به مجاز) گلرخ، گلرخ – زیبا رو، گلچهره، آن که چهره ای زیبا چون گل دارد، زیبا رو
گلریز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golriz) (در موسیقی ایرانی) گوشه ای در دستگاه شور، (در قدیم) دارای نقش گل، به ویژه گل سرخ، (در قدیم) (به مجاز) ریزنده ی پاره های آتش، نوعی آتش بازی – گل ریختن بر جایی یا بر سر و پای کسی، دارای نقش گل، نام یکی از گوشه های موسیقی ایرانی
گلزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol zād) (گل + زاد = زاده )، آن که چون گل متولد شده، آن که مادرزاد گل است، (به مجاز) زیبارو و لطیف – زاده گل
گلزار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golzār) (= گلستان )، گلستان، به علاوه (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از الحان قدیمی – گلستان
گلسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golsā) (گل + سا (پسوند شباهت) )، چون گل، مانند گل، (به مجاز) زیبارو و لطیف – گلسان، مانند گل
گلسان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol sān) (گل + سان (پسوند شباهت) ) (= گلسا )، گلسا – گلسا، مانند گل
گلستانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golestāne) (گلستان + ه/e، / (پسوند نسبت) )، منسوب به گلستان، گلستان – نام روستایی در نزدیکی کاشان
گلسر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که سر و رویی چون گل دارد
گلشا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol šā) (گل + شا = مخفف شاد) (= گلشاد )، گلشاد – بهترین و زیباترین گل، شاه گلها
گلشاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol šād) گل شاد و خندان، شادان مثل گل، (به مجاز) زیبا و با طراوت – گل خندان و شاداب، آن که با دیدن گل شاد است
گلشاه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نخستین انسان روی زمین به عقیده پارسیان
گلشن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golšan) (در قدیم) گلستان، (به مجاز) خانه، گلستان – گلستان
گلشهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر پیران ویسه پادشاه تورانی
گلشید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol šid) (گل + شید = درخشان، روشن، خورشید )، گلِ درخشان، گلِ خورشید (آفتاب )، (به مجاز) زیبا و درخشان + ن ک گلمهر – گلی که چون خورشید می درخشد
گلعذار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: (تلفظ: gol e (o) zār) (= گل چهره )، گل چهره – گل (فارسی) + عذار (عربی )، گلچهره
گلفام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol fām) (در قدیم) به رنگ گل سرخ، گلگون – به رنگ گل سرخ، گلگون
گلفشان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol fešān) (= گل افشان )، گل افشان – گل افشان
گلگله
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری تورانی، از فرزندان تور و جزو سپاهیان افراسیاب تورانی
گلگون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golgun) به رنگ گل سرخ، سرخ – به رنگ گل سرخ، سرخ، نام اسب گودرز، پهلوان ایرانی، همچنین نام اسب لهراسپ پادشاه کیانی
گلگونه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: golgune) (در قدیم) گلگون، گل رخساره، سرخاب، گلگون – گلگون
گلنار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol nār) گل درخت انار که سرخ رنگ است به ویژه گل انار وحشی که مصرف دارویی دارد، (در اعلام) از نام های زنان در شاهنامه – گل درخت انار که سرخ رنگ است، از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر اردشیر بابکان پادشاه ساسانی
گلناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol nāz) نوعی گل (گلِ ناز) – دارای ناز و عشوه ای چون گل
گلنام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol nām) [گل + نام = (به مجاز) صورت، ظاهر] دارای صورت و ظاهری چون گل، (به مجاز) زیبا، لطیف و با طراوت – دارای نامی زیبا چون گل
گلندام
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: گل اندام
گلنواز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نوازش کننده گل
گلنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: به معنای شهد گل شیرینی گل – مرکب از گل + نوش (عسل )، نام یکی از لحنهای قدیم موسیقی ایرانی
گلوریا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: لاتین
معنی: فرانسه از لاتین، مجلل، بزرگ، سرافراز
گلی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: goli) (گل + ی (پسوند نسبت) )، منسوب به گل، به رنگ سرخ، به گونه ی گل، به رنگ گل، نام نوعی یاقوت که آن را وردی نیز گویند، (به مجاز) زیبا رو و لطیف – منسوب به گل، مانند گل، به رنگ گل
گلیا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به گل، مرکب از گل بعلاوه پسوند نسبت
گلیار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: gol yār) (گل + یار (پسوند دارندگی) )، دارنده ی (صفات) گل، (به مجاز) زیبارو و لطیف – یار و همنشین گل، نام روستایی در نزدیکی مهاباد
گلین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: ترکی
معنی: (تلفظ: golin) (در قدیم) به رنگ گل سرخ، (به مجاز) زیبا و شاداب، (در ترکی) /galin/ عروس – عروس
گلینوش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: goli nuš) (گُلی + نوش = جاوید )، سرخی ماندگار، گل گونه ی پایدار، (به مجاز) زیبا رو و لطیف (همیشه) – از شخصیتهای شاهنامه، نام سردار شیرویه پادشاه ساسانی

بعدی
قبلی
1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا