معنی اسم مِهرنوش

مِهرنوش :    (مهر = خورشيد + نوش = جاويدان) (به مجاز) زيبايي جاويد و هميشگي، هميشه زيبارو.

 

 

اسم مهرنوش در لغت نامه دهخدا

مهرنوش. [ م ِ ] (اِخ ) نام یکی از پسران اسفندیارکه به دست فرامرز در جنگ زابل کشته شد :
یکی نام بهمن یکی مهرنوش
سوم آذرافروز گرد بهوش.
فردوسی.

اسم مهرنوش در فرهنگ فارسی

مهرنوش
نام یکی از پسران اسفندیار که بدست فرامرز در جنگ زابل کشته شد .

اسم مهرنوش در اسامی پسرانه و دخترانه

مهرنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr nuš) (مهر = خورشید + نوش = جاویدان) (به مجاز) زیبایی جاوید و همیشگی، همیشه زیبارو – شنونده محبت، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر اسفندیار پسر گشتاسپ پادشاه کیانی

 

اسم مهرنوش در لغت نامه دهخدا

نوش. (اِمص ) نوشیدن. (رشیدی ) (اوبهی ) (برهان قاطع) (جهانگیری )(آنندراج ) (انجمن آرا). آشامیدن. (برهان قاطع) (جهانگیری ). عمل نوشیدن. (فرهنگ فارسی معین ). اسم از نوشیدن است. (یادداشت مؤلف ). نوشیدن مطلقاً و نوشیدن می و باده نوشی :
هوا پرخروش و زمین پر ز جوش
خنک آنکه دل شاد دارد به نوش.
فردوسی.
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با ناله ٔ چنگ و نوش.
فردوسی.
چو از کار ولایت بازپرداخت
دگرباره به نوش و ناز پرداخت.
نظامی.
|| (اِ) عسل. (اوبهی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ).انگبین. (ناظم الاطباء) :
تلخی و شیرینیش آمیخته ست
کس نخورد نوش و شکر بآپیون.
رودکی.
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.
رودکی.
هرکه باشد سپوزکار به دهر
نوش با کام او شود چون زهر.
بوشکور.
به طعم نوش گشته چشمه ٔ آب
به رنگ دیده ٔ آهوی دشتی.
دقیقی.
زمانه به یکسان ندارد درنگ
گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ.
فردوسی.
همی پرورانَدْت با شهد ونوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش.
فردوسی.
لَبْت گوئی که نیم کفته گل است
می و نوش اندر او نهفتستی.
طیان.
مرا چون خروش تو آمد به گوش
همه زهر گیتی شدم پاک نوش
بلبلکان بانشاط قمریکان باخروش
در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش.
منوچهری.
چرا با من به تلخی همچو هوشی
که با هر کس به شیرینی چو نوشی.
فخرالدین اسعد.
تو چون ویسی لب از نوش و تن از سیم
تو گوئی کرده شد سیبی به دو نیم.
فخرالدین اسعد.
به دریا در گهر جفت نهنگ است
چو نوش اندر دهان جفت شرنگ است.
فخرالدین اسعد.
دو گویا عقیق گهرپوش را
که بنده بُدَش چشمه ٔ نوش را.
اسدی.
نیش نهان دارد در زیر نوش
سوسن خوشبویش چون سوزن است.
ناصرخسرو.
زیرا که به زیر نوش و خزّش
نیش است نهان و خار مستور.
ناصرخسرو.
گر نیستت چو نوش خور و چون خزت گلیم
بنگر به یار خویش که او گرسنه ست و عور.
ناصرخسرو.
به کام مهرش اندر زهر نوش است
به چشم کینش اندرنور نار است.
مسعودسعد.
گر زهر موافقت کند تریاق است
ور نوش مخالفت کند نیش من است.
خیام.
گر زهر دهد تو را خردمند بنوش
ور نوش رسد ز دست نااهل بریز.
خیام.
شتربه گفت طعم نوش چشیده ام، هنگام زخم نیش است. (کلیله و دمنه ).
کین و مهر تو به زنبور همی ماند راست
که بر اعدای تو نیش است و بر احباب تو نوش.
سوزنی.
ز انعامش دهان نحل پرنوش
زجودش کرم پیله پرنیان پوش.
عمادی شهریاری.
از سخن های عذب شکّرطعم
در دهان زمانه نوش منم.
انوری.
به بوسه مُهر نوش او شکستم
شکست اندر دلم نیش جفاها.
خاقانی.
عافیت زآن عالم است اینجا مجوی ازبهر آنک
نوش زنبور از دم ارقم نخواهی یافتن.
خاقانی.
به چشم آهوان آن چشمه ٔ نوش
دهد شیرافکنان را خواب خرگوش.
نظامی.
ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش
گهی دل دادی و گه بستدی هوش.
نظامی.
ز طبع تر گشاده چشمه ٔ نوش
به زهد خشک بسته باد بر دوش.
نظامی.
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
نه دل من که دل خلق جهانی دارد.
سعدی.
شربت نوش آفرید از مگس نحل
نخل ِ تناور کند ز دانه ٔ خرما.
سعدی.
احتمال نیش کردن واجب است ازبهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست.
سعدی.
آفریننده ٔ خزان و بهار
نوش با نیش ساخت گل با خار.
مکتبی.
|| شهد.(برهان قاطع) (غیاث اللغات ). هر چیز شیرین را گویند . (از رشیدی ) (انجمن آرا). شیرینی. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. || تریاک. پادزهر. (رشیدی ) (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از جهانگیری ). تریاق. (غیاث اللغات ). پازهر. (صحاح الفرس ). نوشدارو.آنکه زهر را باطل کند. (ناظم الاطباء). مقابل زهر :
به جائی که زهر آگند روزگار
از او نوش خیره مکن خواستار.
فردوسی.
گشاده سخن کس نیارست گفت
که نشنید کس نوش با زهر جفت.
فردوسی.
چنین بود تا بود گردان سپهر
که با زهر نوش است و با کینه مهر.
فردوسی.
گر زهر نوش گردد و گردد شرنگ شهد
بر یادکردخواجه ٔ سید عجب مدار.
فرخی.
گر هلاهل در دهان گیرد مَثَل مداح او
با مدیح او هلاهل نوش گردد در دهان.
فرخی.
جهان را هرچه بینی همچنین است
به زیر نوش و مهرش زهر و کین است.
فخرالدین اسعد.
نوش دان هرچه زهر او باشد
لطف دان هرچه قهر او باشد.
سنائی.
از خوارزم آر مهر این تب
وز جیحون ساز نوش این سم.
خاقانی.
گر گلاب از گل و گل ازخار است
نوش در مهره، مهره در مار است.
نظامی.
|| نوشدارو. رجوع به نوشدارو شود :
ولیکن اگر داروی نوش من
دهم زنده ماند یل پیلتن.
فردوسی.
|| شراب. مشروب. نوشیدنی :
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان ازدر مهترش
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش.
فردوسی.
بفرمود تا داروی هوش بر
پرستنده آمیخت با نوش بر.
فردوسی.
از آن پس به رامش سپردند گوش
به جام دمادم کشیدند نوش.
اسدی.
دگر ره یکی جام یاقوت نوش
بدان نوش لب داد و گفتا خموش.
نظامی.
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست
غم دیدار شیرین بردش از دست.
نظامی.
|| هر چیز نوشیدنی خصوصاً هرگاه شیرین و مطبوع و گوارا باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود :
دهد نوش او را ز شیر و شکر
همیشه ورا پروراند به بر.
فردوسی.
|| نقل و شیرینی که مزه ٔ شراب کنند. (یادداشت مؤلف ) :
از دیده جرعه دان کنم از رخ نمکسِتان
تا نوش جام و خوشنمک خوان کیستی.
خاقانی.
|| سرو کوهی. (ناظم الاطباء). سور. سرو تبری. سرو خمره ای. سرو کش. گونه ای از سرو است. جنگل کوچکی از این نوع درخت در دره ٔ کتول در محلی موسوم به سورکش وجود دارد. (از یادداشتهای مؤلف ). و رجوع به جنگل شناسی ج ۲ ص ۳۶ شود. || ماده ٔ شیرینی که در پای گلبرگهاست . (لغات فرهنگستان ). || در اصل به معنی حیات است. (رشیدی ) (از انجمن آرا). کنایه از حیات و زندگی.(از برهان قاطع). زندگی. (غیاث اللغات ). ظاهراً این معنی را از نوشابه و نوشدارو استنباط کرده اند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به نوشدارو شود. || کنایه از آب حیات است. (از برهان قاطع) (از غیاث اللغات ). به این معنی نوشابه درست است. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || ملاحت. شیرینی.(ناظم الاطباء). || انعام. بخشش. (ناظم الاطباء). || (ص ) شیرین. (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نیز رجوع به معنی بعدی شود :
هوش من آن لبان نوش تو بود
تاشد او دور من شدم مدهوش.
بوالمثل.
از لب نوش تو به خاقانی
قسم جز زهر ناب می نرسد.
خاقانی.
|| نوشین. نوشینه. چیز خوش مزه و خوشگوار. (آنندراج از بهار عجم ). لذیذ. مطبوع. خوشایند. موافق. (ناظم الاطباء). نیز رجوع به معنی قبلی شود:
طفل بد را که گریه ٔ تلخ است
به که در خواب نوش می بشود.
خاقانی.
|| گوارا. (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). سازگار. (برهان قاطع) :
چند بردارد این هریوه خروش
نشود باده بر سماعش نوش.
رودکی.
هرچه آن بر تن تو زهر بود
بر تن مردمان مدار تو نوش.
معنوی بخارائی.
|| جاوید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به انوش و انوشه شود. || (صوت ) گوارا باد!نوش جان باد! (برهان قاطع). هنیاً. هنیئاً. هنیئاً مریئاً. گوارا! گوارای وجود! نوش جان ! نوش باد :
گر ایدون که باشَدْت لختی درنگ
به گوش آیدت نوش و آوای چنگ.
فردوسی.
به فرمانْش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان بُد پر آواز نوش.
فردوسی.
چو گرسیوز آن کاخ دربسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید.
فردوسی.
همه شهر بودی پر آوای نوش
سرای سپهبد بهشتی به جوش.
فردوسی.
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند
زهر نوشند و همه نوش و هنیئا شنوند.
خاقانی.
وآنگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربطزنان می گفت نوش.
حافظ.
که یار نوش کند باده و تو گوئی نوش.
حافظ.
|| (نف مرخم ) آشامنده. نوشنده. (برهان قاطع). مخفف نوشنده است و به صورت مزید مؤخر در ترکیب به کار است : باده نوش. دردنوش. جرعه نوش. پیاله نوش.
نوش. (نف مرخم ) گوش کننده. شنونده. مخفف نیوش است که شنیدن و گوش کردن باشد. رجوع به نیوش شود.
نوش. [ ن َ ] (ع مص ) فراگرفتن. (تاج المصادر بیهقی )(زوزنی ). گرفتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی را گرفتن و بر سر و ریش وی آویختن . (ناظم الاطباء). || طلب کردن چیزی را. (از اقرب الموارد). جستن. || رفتن. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مشی. (اقرب الموارد). || به شتاب برخاستن. || نیکوئی رساندن به کسی. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
نوش. [ ن َ وِ ] (اِمص ) اسم از نویدن. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نویدن شود.
نوش. [ ن َ وَ ] (اِ) انعام و بخشش و پاداش و جزا(؟). (ناظم الاطباء).
نوش. [ ن ُ وِ ] (اِ) مکتوب و نوشته و سرنوشت و تقدیر(؟). (ناظم الاطباء).
نوش. (اِخ ) از پارسی گویان قرن سیزدهم هجری هندوستان است. او راست :
ز کشتگان غمت جابه جا نشان باقی است
گذشت قافله و گرد کاروان باقی است
تنم به خاک برابر شد و هنوز هوس
به دیدن رخ زیبات همچنان باقی است.
(از صبح گلشن ص ۵۶۱) (از شمع انجمن ص ۴۹۰) (از فرهنگ سخنوران ).

اسم مهرنوش در فرهنگ فارسی

نوش
شهد، عسل، انگبین، هرچیزگواراوشیرین
(اسم) ۱ – در تداول اهالی شیراز و اهواز و اصفهان بدرخت سرو خمره یی گفته میشود . ۲ – مایع شیرینی که از بعض سلولهایی که در قاعد. برگها یا غالبا در سلولهای قاعد. قطعات مختلف گل خصوصا گلبرگها و مادگی ترشح میشود . این مایع مخصوصا دارای موادی قندی از قبیل ساکارز و گلوکز و لوولز میباشد و مورد علاق. حشرات خصوصا زنبور عسل است .
از پارسی گویان قرن سیزدهم هندوستان است .
نوش باد
۱- ( گوارا باد . ۲ – ( اسم ) پرده ایست از نودای چکاوک
گوارا باد ٠ عبارتی که در بزم باده ساقی و هم پیالگاه در پاسخ آنکه جام بر گیرد و (( به سلامتی )) گوید و بنوشد گویند نظیر : نوش جان . نوش . سازگار وجود .
نوش باده
نوش باد .
نوش بازی
[drinking game] [اعتیاد] هریک از مسابقات و بازی هایی که در آن بازنده مجبور به نوشیدن الکل است
نوش بخش
که کام را شیرینی بخشد .
نوش بر
انگبین . عسل .
نوش بهر
کسی که نصیب و بهر. وی نیکو و خوش باشد . یا که از شیرینی نصیبی دارد .
نوش جا
[minibar] [گردشگری و جهانگردی] یخچال کوچکی در اتاق مهمانخانه با انواع نوشیدنی ها و گاه برخی تنقلات که مهمان در صورت مصرف آنها، در هنگام تسویه حساب، بهای آنها را می پردازد
نوش جام
( اسم ) پیال. شراب .
نوش جان
چیزی که ممد و مقوی حیات باشد یا مرغوب و محبوب جان . یا به صورت خطاب و دعا : گوارا باد . هنیئا . هنیئا مریئا . گوارای وجود . نوش . گوارا . سازگار وجود.
نوش جای
( اسم ) محل نوش در گلها .
نوش چشمه
چشمه نوش .
نوش خند
( اسم ) تبسم شکر خند : مقابل نیشخند: (( چون گل شکفته باش درین انجمن که صبح تسخیر کرد روی زمین را بنوشخند . )) ( صائب )
نوش خوار
( صفت ) ۱ – آنکه بلذت چیزی را خورد شاد خوار . ۲ – نشخوار
نوش خواری
۱ – بلذت چیزی را خوردن شاد خواری . ۲ – نشخواری
نوش خور
۱- نوش خوار ۲- روز پنجم از هر ماه ملکی
نوش خورد
۱ – ( مصدر اسم ) نوش خوردن . ۲ – ( اسم ) بلذت خورده . ۳ – ( اسم ) پرده ایست از موسیقی قدیم : (( راه اطاعت گیر و گوش هوش سوی علم دار چند داری گوش سوی نوشخورد و راهوی ? )) ( ناصر خسرو . ۴۶۲ )
نوش خوردن
۱ – ( مصدر ) بلذت خوردن شاد خودردن .
نوش خورده
( صفت ) بلذت خورده شادخورده : (( خورشها بیار است خوالیگران یکی پاک خوان از در مهتران )) (( چو شد نوش خورده شتاب آمدش گران شد سرش رای خواب آمدش . ))
نوش دادن
عسل و شربت دادن و کنایه از لذت بخشیدن و کام دادن و کامروا و محفوظ و بهره مند گردانیدن .

اسم مهرنوش در فرهنگ معین

نوش
(اِ.)۱ – هرچیز نوشیدنی .۲ – شهد، انگبین . ۳ – نوش دارو، پادزهر. ۴ – خو شگوار.
نوش خند
(خَ) (اِمر.) تبسم، شکرخند.
نوش خوار
(خا) (ص فا.) شادخوار، چیزی را با لذت خوردن .
نوش لب
(لَ) (ص مر.) شیرین لب، نوشین لب .
نوش لبینا
(لَ) (اِ.) نام نوایی از موسیقی .
پنج نوش
( ~.) (اِمر.) معجونی که در قدیم پزشکان از پنج داروی مقوی می ساختند.
جرعه نوش
( ~.) [ ع – فا. ] (ص فا.) شرابخوار.
گل نوش
( ~ .) (اِمر.) نام نوایی است در موسیقی .

اسم مهرنوش در فرهنگ فارسی عمید

نوش
۱. = نوشیدن
۲. نوشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): باده نوش.
۳. (اسم) [قدیمی] هرچیز نوشیدنی.
۱. [مقابلِ نیش] هرچیز مطبوع و خوشایند.
۲. (شبه جمله) گوارا باد، نوش جان باد.
۳. [قدیمی] عسل، شهد، انگبین.
۴. [قدیمی] پادزهر، تریاق.
۵. [قدیمی] شراب، باده.
۶. [قدیمی] نوعی نقل و شیرینی که برای مزۀ شراب می خورند.
۷. (اسم مصدر) [قدیمی] زندگی، حیات، بی مرگی.
۸. (صفت) [قدیمی] گوارا.
۹. (صفت) [قدیمی] شیرین.
نوش باد
کلمه ای که هنگام نوشیدن شراب به یکدیگر می گویند، گوارا باد.
نوش خند
شکرخند، تبسم.
نوش خورد
به شادی و لذت خوردن، شادخواری: بسا خان و کاشانه و باد غرد / بدو اندرون شادی و نوش خورد (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۹۹).
نوش گوار
گوارا و شیرین، مانند انگبین یا آب حیات: نوش ساقیّ و جام نوش گوار / گرم تر کرده عشق را بازار (نظامی۴: ۶۳۰).
نوش گیا
= نوش گیاه: نوش گیا پخت و بدو درنشست / رهگذر زهر به تریاک بست (نظامی۱: ۷۱).
نوش گیاه
۱. (زیست شناسی) مخلصه، تریاق کوهی.
۲. نوعی پادزهر.
نوش لب
نوشین لب، شیرین لب.
نوش لبینا
نوایی از موسیقی: قمریان راه گل و نوش لبینا راندند / صلصلان باغ سیاوشان با سروستاه (منوچهری: ۱۸۹).
نوش آفرین
آن که شهد و شیرینی سازد.
نوش آگین
پر از شهد و شیرینی.
نوش آمیغ
آمیخته به شهد و شیرینی.
پنج نوش
معجونی که پزشکان قدیم از پنج داروی مقوی می ساخته اند، فنجنوش: در چارسوی فقر درآ تا ز راه ذوق / دل را ز پنج نوش سلامت کنی دوا (خاقانی: ۴).
جرعه نوش
باده نوش، شراب خوار، می خوار.
گل نوش
از الحان قدیم ایرانی.
باده نوش
نوشندۀ باده، باده خوار: باده نوشی که در او روی وریایی نبُوَد / بهتر از زهدفروشی که در او روی وریاست (حافظ: ۶۶).
پیاله نوش
باده نوش، شراب خوار.

اسم مهرنوش در اسامی پسرانه و دخترانه

نوش آذر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آتش جاوید، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر گشتاسپ پادشاه کیانی و نیز نام یکی از پسران اسفندیار
نوش آفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آفریده بی مرگ، آفریده جاوید
نوش آفرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: جاویدان آفریده شده
نوش آگین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: به شهد و شکر آویخته، نوشین
نوش لب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای لبی شیرین، شیرین لب
نوشا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušā) (نوش + ا (پسوند با معنی فاعلی) )، نیوشا، شنوا، شنونده، (به مجاز) یادگیرنده و آموزنده، شیرین، زندگی – نیوشا، شنوا، شنونده
نوشاب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آب گوارا، شربت مطبوع، آب زندگی، آب حیات
نوشابه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آب گوارا، نام پادشاهی در سرزمین بردع
نوشاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušād) (به مجاز) جوان نورسته ی شاداب (دختر )، نام شهر یا موضعی که خوبرویان در آن بسیار بوده اند – نام شهری که زیبارویان آن معروف بوده اند
نوشان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušān) نوشاندن، نوشانیدن، به نوشیدن واداشتن، به علاوه (صفت فاعلی از نوش) شیرینی بخش – نوشنده
نوشزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زاده جاوید، از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر انوشیروان پادشاه ساسانی
نوشناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای ناز و غمزه شیرین
نوشه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: انوشه، جاوید، زنده، شاد، خوشحال، خرم، گوارا، از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر بهرام بهرامیان و خواهر نرسی پادشاه ساسانی
نوشیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یار شیرین چون عسل، یار بی مرگ، نام پسرعموی گرشاسپ در گرشاسپ نامه
نوشید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: no (w) šid) (اوستایی) نودرخشید، نودرخشان، از واژه ی (اوستایی) ‘ nov، sit ‘، (در اعلام) نام مادر مانی = تازه درخشید – مرکب از نو (تازه) + شید (خورشید )، نام مادر مانی دین آور معروف ایرانی
نوشین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušin) (در قدیم) شیرین، خوشایند، دلپذیر (خواب )، شایسته ی بوسیدن، شیرین (لب )، دلنشین، مطبوع، ملایم (باد، نسیم )، گوارا، خوش گوار، شفابخش – شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار
نوشین لب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نوش لب، دارای لبی شیرین، شیرین لب
نوشینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušine) (نوش + اینه (پسوند نسبت) )، منسوب به نوش، منتسب به نوش، نوشین، نوشین – نوشین، شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار

دانلود

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا