معنی اسم مه‌یاس

مه‌ياس :    (مَه = ماه + یاس)، ۱- ماهی که چون گل یاس است؛ ۲- یاسی که چون ماه است؛ ۳- (به مجاز) زیباروی و با طراوت.

 

اسم مه یاس در اسامی پسرانه و دخترانه

مه یاس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبارو، زیبا مانند ماه و لطیف مانند گل یاس

 

اسم مه یاس در لغت نامه دهخدا

مت. [ م َ ] (اِ) دوشاب و شیره ٔ انگور و یا خرما. (ناظم الاطباء) (از اشتنگاس ).
مت. [ م َت ت ] (ع مص ) دراز کشیدن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کشیدن چیزی را. (از اقرب الموارد). || کشیدن آب بی چرخ چاه. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نزدیکی جستن با کسی برای سببی. (زوزنی ). نزدیکی جستن. (دهار). پیوند خویشی جستن. (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
مت. [ م ُ ] (ضمیر) به لهجه ٔ شیرازی من ترا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
که همچون مت ببوتن دل و ای ره
غریق العشق فی بحرالوداد.
حافظ (یادداشت ایضاً).
مه. [ م َ ] (حرف ربط) حرف نهی به معنی نه. (ناظم الاطباء). به معنی نه باشد که حرف نفی است و به عربی لا گویند و افاده ٔ معدوم شدن و نابود گردیدن هم می کند مثل مه این ماند و مه آن، یعنی نه این ماند و نه آن. (برهان ). حرف ربط مکرّر مانند «نه » :
بر راه امام خود همی یازد
او را مه شناس و مه امامش را.
ناصرخسرو.
شاه گفت : مه تو رستی و مه پدر. و بفرمود تا او را گردن زدند. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). مه تو رستی ومه کیش تو. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). قیدافه پسر خود را برنجانید و گفت : مه تو و مه ملک نصر که پدرزن تو بود. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ).
|| در نفرین و دعا هر دو استعمال شود. (برهان ) :
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری.
فردوسی.
با چنین ظلم در ولایت تو
مه تو و مه سپاه و رایت تو.
سنایی.
بر سر جور تو شد دین تو و دنیی من
که مه شب پوش قبا بادت و مه زین و فرس.
سنایی (از آنندراج ).
تو سگی شعر تو زنجیر تو در گردن تو
مه تو مه شعر تو چونانکه مه سگ مه زنجیر.
سوزنی.
چون به عانعان رسی فرومانی
ای مه عانعان خر مه عمعم خر.
سوزنی.
در باب شاعری که مبادا وی و مه شعر
بی سنگ شاعری است بکوبم سرش به سنگ.
سوزنی.
مه. [ م َ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه : ویمه، میمه، اذرمه. (یادداشت مؤلف ).
مه. [ م َ ] (ترکی، پسوند) در ترکی مزید مؤخری است که در عقیب مفرد امر مخاطب درآید و گاه مانند «مک » مجموع مرکب معنی مصدری دهد و گاه معنی اسم ذات، چون : سورتمه، قورمه، دگمه، یورتمه، چاتمه، چکمه، دلمه، قاتمه، یارمه، باسمه، سخلمه (سقلمه )، قیمه، کسمه، داغمه، چالمه. (از یادداشتهای مؤلف ).
مه. [ م َ ] (اِ) قلم و کلک. (برهان ). قلم و خامه و کلک. (ناظم الاطباء). || تل ریگ. (برهان ). تل ریگ و توده ٔ ریگ. (ناظم الاطباء) :
شمس رخشان که کشور آراید
تا نبوسد ستانه ٔ در تو
نتواند که کشور آراید
چو مه و کوهسار کشور تو.
سوزنی.
مه. [ م َ ] (اِ) کماج فلکه و بادریسه ٔ خیمه. (یادداشت مؤلف ) :
مه فتاده عمود بشکسته
میخ سوده طناب بگسسته.
سنایی (در صفت خیمه ٔ عمر پیر).
مه. [ م َه ْ ] (اِ) مخفف ماه. مانک. قمر. (ناظم الاطباء) :
به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه
به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی.
شاکر.
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا به باغ در صراف.
ابوالمؤید.
تو سیمین فغی من چو زرین کناغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ.
منجیک.
مه و خورشید با برجیس و بهرام
زحل با تیر و زهره بر گرزمان
همه حکمی به فرمان تو رانند
که ایزد مر تو را داده ست فرمان.
دقیقی.
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم
ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی.
منوچهری.
اندرآمد نوبهاری چون مهی
چون بهشت عدن شد هر مهمهی.
منوچهری.
نماز شام نزدیک است و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل.
منوچهری.
الا تا ماه نو خیده کمان است
سپر گردد مه داه و چهارا.
؟ (از فرهنگ اسدی چ اقبال ص ۵۱۲).
همی آفتاب فلک فرّ و تاب
ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب.
اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۰۴).
غو دیده بان از بر مه رسید
که آمد درفش سپهبد بدید.
اسدی (گرشاسب نامه ص ۱۸۵).
میانه کار همی باش و بس کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را.
ناصرخسرو.
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم.
خاقانی.
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقه ٔ مه همچنان بنمود صبح.
خاقانی.
مه بکاهد کز او دو هفته گذشت
عمر را جز به مه مثل منهید.
خاقانی.
ای زیر نقاب مه نموده
ماه من و عید شهربوده.
خاقانی.
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال.
نظامی.
اینکه سگ امروز شکار تو کرد
تا دو مهت بس بود ای شیرمرد.
نظامی.
روان کردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چون خورشید تازان.
نظامی.
مه نور می فشاند و سگ بانگ می زند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود.
عطار (از امثال و حکم ).
ابر ما را شد عدو و خصم جان
که کند مه را ز چشم ما نهان.
مولوی.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری.
سعدی.
رخش می داد با ساعد گواهی
که حسنش گیرد از مه تا به ماهی.
جامی.
– مه بدر ؛ ماه بدر. (ناظم الاطباء). ماه تمام.
– مه تمام ؛ ماه شب چهارده. بدر :
دلبند من که بنده ٔ رویش مه تمام
خورشید آسمان جمال است و نجم تام.
سوزنی.
– مه چارده ؛ بدر. پرماه. ماه شب چهاردهم که با قرص کامل است :
حور عین میگذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین میگذرد.
سعدی.
– مه سی روزه ؛ کنایه از ضعیف و نزار. (انجمن آرا) :
زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا.
خاقانی.
– مه صقال ؛ دارای صقال ماه. چون ماه صیقلی. تابان و جوهردار و آبدار. صفتی شمشیر برنده و صیقلی را :
درمرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فریاد اوج مریخ از تیغ مه صقالش.
خاقانی.
– مه طلعت ؛ ماه طلعت. ماه دیدار. با رخساری چون ماه.
– || کنایه از زیباروی :
در سایه ٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو.
سعدی.
امید و روان و گلبن نو
مه طلعت و آفتاب پرتو.
سعدی.
– مه عارض ؛ که عارضی چون ماه دارد. کنایه از زیباروی :
ستاره نامی و مه عارضی و غالیه موی
مه و ستاره گرفت از تو نور و غالیه بوی.
سوزنی.
– مه عارضان ؛ دو عارض چون ماه. دو رخساره ٔ تابناک و زیبا :
کمند زلف ز مه عارضان به لهو و طرب
فروگشای و همی گیر ماه را به کمند.
سوزنی.
– مه عذار ؛ دارای عذاری چون ماه. کنایه از زیباروی.
– مه قفا ؛ با قفای چون ماه. که قفای درخشنده داشته باشد. تابان قفا :
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفاشود پیش صفای روی تو.
خاقانی.
– مه کنعان ؛ کنایه از یوسف پیغمبر است. (آنندراج ).
– مه ناکاسته ؛ ماه تمام. بدر. پرماه. ماه شب چهارده :
مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناکاسته.
نظامی (مخزن الاسرار ص ۱۶۵).
– مه نو ؛ هلال. ماه نو :
همی به صورت ایوان تو پدید آید
مه نو وغرض آن تا از او کنی ایوان.
فرخی.
چون از مه نو زنی عطارد
مریخ هدف شود مر آن را.
خاقانی.
من دیوانه نشینم که مه نو نگرم
گویم آنجا که نهد پای سرم بایستی.
خاقانی.
کآن مه نو کو کمر از نور داشت
ماه نو از شیفتگان دور داشت.
نظامی.
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن.
نظامی.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ٔ خویش آمد و هنگام درو.
حافظ.
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست.
حافظ.
– امثال :
منگر مه نخشب چو بود ماه جهانتاب .
خاقانی (از امثال و حکم ).
مه چو لاغر شود انگشت نما می گردد.
؟(از امثال و حکم ).
مه در شب تیره آفتاب است .
امیرخسرو دهلوی (از امثال و حکم ).
مه را ز کاستن نبود هیچ ننگ و عار.
مسعودسعد (ازامثال و حکم ).
مه فشاند نور و سگ عوعو کند.
مولوی (از امثال و حکم ).
مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی بدان یافت که با خار بساخت.
؟
|| ماه. برج. شهر. یک دوازدهم سال :
گوش تو سال و مه به رود و سرود
نشنوی مویه ٔ خروشان را.
رودکی.
مه نیسان شبیخون کرد گویی بر مه کانون
که گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون.
رودکی.
ما و سر کوی و ناوک و سفج و عصیر
اکنون که درآمد ای نگارین مه تیر.
بخاری.
به فرخنده فرخ مه فرودین
به آیین بزم و به میدان کین.
فردوسی.
چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین.
فردوسی.
بمان تابیاید مه فرودین
که بفزاید اندر جهان هور دین.
فردوسی.
ز میغ و نزم که بد روز روشن از مه تیر
چنان نمود که تاری شب از مه آبان.
عنصری.
بر غوره چهار مه کنم صبر
تا باده به خم ستان ببینم.
خاقانی.
هر مه که به یک وطن مه و خور
با هم چو دو عیش ران ببینم.
خاقانی.
شب که مثال مه ذی الحجه دید
صورت طغراش ز مه برکشید.
خاقانی.
چو یک مه در آن بادیه تاختند
از او نیز هم رخت پرداختند.
نظامی.
– مه آب ؛ آبان ماه فارسی یا ماه یازدهم از ماههای رومی :
ز بند شاه ندارم گله معاذاﷲ
اگرچه آب مه من ببرد در مه آب.
خاقانی.
– مه و سال ؛ ماه و سال :
بود مه و سال ز گردش بری
تا تو نکردیش تعرف گری.
نظامی.
مه. [ م َه ْ ] (ع اِ فعل ) یعنی بازایست و چون آن را متصل کنند تنوین در آن داخل کرده مَه میگویند، مانند: مَه مَه. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به معنی بازایست و هو اسم فعل، فان وصلت نونت و قلت مه مه. (آنندراج ) (از نشوءاللغه ص ۱۱). به معنی مکن و این از اسمای افعال است به معنی امر. (غیاث اللغات ).
مه. [ م َه ْ ] (ع اِ) به معنی ما، یعنی چه و چیست. (ناظم الاطباء). ادات استفهام. ابن مالک گفته است : مه همان «ما»ی استفهام است که الف آن حذف و به «ها» وقف شده است. (از معجم متن اللغه ).
مه. [ م َهَ هَ ] (ع مص ) نرمی کردن : مَه َّ الابل َ مَهّاً؛ نرمی کرد با وی. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
مه. [ م ِه ْ ] (اِ) میغ و نزم و آن بخاری باشد تیره و ملاصق زمین. (برهان ). بخار آب نسبةً متراکمی است که در فصول سرد (پاییز، زمستان و اوایل بهار) در مجاورت سطح زمین تشکیل می شود. معمولاً تشکیل مه در مواقعی است که هوای مجاور سطح زمین از بخار آب اشباع شده باشد و ضمناً درجه ٔ حرارت هوای مجاور زمین از حرارت سطح زمین کمتر بود، یعنی سطح زمین حرارت بیشتری تا هوای مجاورش داشته باشد (کاملاً برعکس شبنم که حرارت سطح زمین از حرارت هوای مجاور باید کمتر باشد تا شبنم تشکیل شود). به طور کلی مه عبارت از ابرهایی است که در مجاورت سطح زمین تشکیل می شود. میغ. نزم. بخار. (ناظم الاطباء). ضباب. نژم. میغ نرم. تار میغ. (یادداشت مؤلف ).
– مه دریا ؛ (اصطلاح زمین شناسی ) مه غلیظی که در مجاورت سطح آبهای دریا تشکیل می شود. این مه به علت تراکم ذرات بخار آب غالباً برای کشتیها خطرناک است.
|| نام بادی در خلخال و نواحی جنوبی و جنوب غربی آن تا حدود زنجان و قزوین و کرج. مقابل شره. مقابل باد راز. باد شمالی و شمال غربی که معمولاً وزشی مداوم در مسیر معین دارد و هوا را مرطوب و خنک سازد، مقابل باد راز یا شره که باد جنوب و جنوب غربی است و تغییر مسیر می دهدو گرم است و خشک :
آباد اولسون خلخال !
مه یا تار گرمش قالخار!
(از یادداشت مؤلف ).
مه. [ م ِه ْ ] (ص، اِ) بزرگ و سردار قوم. (آنندراج ). رئیس و پیشوا. (ناظم الاطباء).مهینه. (اوبهی ). مقدم. سرور. مقابل که :
یکی داستان زد بر این مرد مه
که درویش را چون برانی ز ده.
فردوسی.
سپهبد ز کوه اندرآمد به ده
از آن ده سبک پیش او رفت مه.
فردوسی.
چون بستم تو را سوی دستان برم
به نزد مه زابلستان برم.
فردوسی.
بدین دوده اندر کدام است مه
جز از تو پسندیده و روزبه.
فردوسی.
من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل
چوفضل برمک دارد به در هزار غلام.
فرخی.
میر نیکوکار و میر حق شناس
مهربان تر میر و فرخ تر مهی.
منوچهری.
این بلایه بچگان را ز چه کس آمده زه
همه آبستن گشتند به یک شب که و مه.
منوچهری.
همواره باش مهتر و می باش جاودان
مه باش جاودانه و همواره باش حی.
منوچهری.
که و مه را سخنها بود یکسان
که یارب صورتی باشد بدینسان.
(ویس و رامین ).
چو خواهی کسی را همی کردمه
بزرگیش جز پایه پایه مده.
اسدی.
خوی مهان بگیر و تواضع کن
آن را که او به ذاتش والا شد.
ناصرخسرو.
بد و نیک تو بر تو باشد مه
از بد و نیک کس کسی را چه.
سنایی.
کهتر از فر مهان نامور است
بیدق از خدمت شه محتشم است.
خاقانی.
گر کهان مه شدند خاقانی
جز در ایشان به مهتری منگر.
خاقانی.
از برای حق شمائید ای مهان
دستگیر این جهان و آن جهان.
مولوی (مثنوی ).
چو در قومی یکی بیدانشی کرد
نه که را منزلت ماند نه مه را.
سعدی.
مها زورمندی مکن با کهان
که بر یک نمط می نماند جهان.
سعدی (بوستان ).
– دِه مه ؛ بزرگ ده. مهتر ده.
– امثال :
هرکه نه به نه مه . (امثال و حکم ).
|| (ص تفضیلی ) کلان و بزرگ. (ناظم الاطباء). کبیر. عظیم. بزرگتر :
بکوشیم تا روز تو به شود
همان نامت از مهتران مه شود.
فردوسی.
در قسطنطین صد ره ز در خیبر مه
قاضی شهر گواهی دهد امروز بر این.
فرخی.
و گر شجاعت باید دلش به روز وغا
فزون ز دشت فراخ است و مه ز کوه کلان.
فرخی.
کهینه عرضی از جاه او فزون ز فلک
کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان.
عنصری.
کوچک دو کفت مه ز دو دریای بزرگ است
بسیار نزار است مه از مردم فربه.
منوچهری.
دلی باید مه از کوه دماوند
که بشکیبد زدیدار خداوند.
(ویس و رامین ).
به رنج است آن کش هنرها مه است
نکوکاری و نیک نامی به است.
اسدی.
پشیزه پشیزه تن از رنگ نیل
از او هر پشیزه مه از گوش فیل.
اسدی.
بتر هر زمان مردم بدگهر
که گوساله هرچند مه گاوتر.
اسدی.
|| بزرگ به سال.سالخورده. پیر. کلانسال. بزرگتر به سال :
گویی بهمان ز من مه است و نمرده ست
آب همی کوبی ای رفیق به هاون.
ناصرخسرو.
هارون در ماه عفو و امن زاد و به یک سال مه از موسی بود. (تفسیر ابوالفتوح ).
مه. [ م ِ ] (فرانسوی، اِ) نام ماه پنجم از سال فرنگیان. (ناظم الاطباء). ماه معادل ثلث دوم و سوم اردیبهشت و ثلث اول خرداد.
– جشن اول ماه مه ؛ (برابر یازدهم اردی بهشت ) جشنی است که در آغاز ماه مذکور به یادبود آزادی اتحادیه های کارگران و اقداماتی که به سود آنان صورت گرفته است در غالب کشورها برپا کنند.
مه. [ ] (اِ) به هندی عسل است. (مخزن الادویه ).

اسم مه یاس در فرهنگ فارسی

مه
( اسم ) بخار آب تیره رنگ که فضای نزدیک بزمین را فرا گیرد میغ نسبه متراکمی است که در فصول سرد ( پاییز زمستان اوایل بهار) در مجاورت سطح زمین تشکیل میشود . معمولا تشکیل مه در مواقعی است که هوای مجاور سطح زمین از بخار آب اشباع شده باشد و ضمنا درجه حرارت هوای مجاور زمین از حرارت سطح زمین کمتر بود یعنی سطح زمین حرارت بیشتری تا هوای مجاورش داشته باشد ( کاملا بر عکس شبنم که حرارت سطح زمین از حرارت هوای مجاور باید کمتر باشد تا شبنم تشکیل شود ) بطور کلی میتوانیم مه را عبارت از ابرهایی بدانیم که در مجاورت سطح زمین تشکیل میشوند . یا مه دریا . مه غلیظی که در مجاورت سطح آبهای دریاها تشکیل میشود . این مه بعلت تراکم ذرات بخار آب غالبابرای کشتی ها خطرناک است .
بهندی عسل است
[May, mai (fr.)] [عمومی] پنجمین ماه سال میلادی، بعد از آوریل و قبل از ژوئن
مه چهره
ماه چهره ٠ با رخساری چون ماه ٠ زیباروی ٠
مه خاج قلعه
مرکز جمهوری داغستان در جنوب شرقی روسیه شوروی واقع در ساحل غربی بحر خزر که ۲۳۹/٠٠٠ تن سکنه دارد . مرکز صنایع شیمیائی مکانیکی نساجی مواد غذائی و دارای پالایشگاههای نفت است که به وسیله لوله به میدانهای نفتی گروزنی متصل میشود . سابقا پتروفسک نام داشت .
مرکز جمهوری داغستان در جنوب شرقی روسی. شوروی ٠
مه خیمه
ماهی که از زر بر سر عمود خیمه می سازند
مه دیدار
دارای دیداری چون ماه . با چهره ای چون ماه زیبا .
مه راه
[TADC] [علوم نظامی] ← مرکز مدیریت هوایی راهکنشی
مه رخ
ماه چهر. یا شکار ماهرخ . عده ای آهسته و مخفیانه خود را بشکار- که در حال خفتن است – میرسانند و آنرا صید میکنند . این نوع شکار را دزد کشی هم مینامند .
مه رخسار
ماهروی مه رخ ماهرخ مجازا زیبا خوشگل جمیل .
مه روئی
مه رویی
مه روز
( اسم ) روزماه روزمه .
مه رویه
نامی از نامهای ایرانی
مه زدایی
[fog dispersal] [علوم جَوّ] فرایندی که در آن مِه طبیعی با گرم کردن سطح زمین یا افشاندن آب یا یخ افشانی در مِه اَبَرسرد پراکنده می شود
مه زده
مهزاد شاهزاد مهتر زاده
مه سردباد
[bora fog] [علوم جَوّ] مِه غلیظ ناشی از فوران قطرک ها از سطح آب دریا براثر وزش سردباد
مه سیما
ماه سیما: آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو . ( حافظ )
مه گرفت
[نجوم] ← خسوف
مه گرفتگی
حالت و چگونگی مه گرفتگی
مه گرفتن
ماه گرفتن خسوف
مه گرفته
ماه گرفته
مه لقا
ماه لقا: آمد از و در وجود کودک فرخنده ای سرو قد گلعذار مهر رخ و مه لقا. ( هاتف اصفهانی )

اسم مه یاس در فرهنگ معین

مه
(مَ) (اِ.) مخفف ماه .
( ~. ) [ په . ] ۱ – حرف نفی به معنای «نه ». ۲ – نشانة دعای منفی که قدما به کار می بردند.
( ~. ) (اِ.) بخاری است که گاهی در هوای مرطوب تولید می شود و در فضا پراکنده می گردد.
(مِ) [ په . ] (ص .) بزرگ، سرور. ج . مهان . مق که .
( ~. ) [ فر. ] (اِ.) پنجمین ماه از سال میلادی .

اسم مه یاس در فرهنگ فارسی عمید

مه
= ماه
نه: ( سر تاج داران فروشم به زر / که مه تخت بادا، مه تاج و مه فر (فردوسی: ۱/۱۳۳)، ( کآن فلانی یافت گنجی ناگهان / من همان خواهم مَه کار و مَه دکان (مولوی: ۲۲۱).
ماه پنجم سال میلادی بین آوریل و ژوئن.
بخاری که گاهی در هوای بارانی و مرطوب تولید می شود و فضا را تیره می کند، بخار آب پراکنده در هوای نزدیک زمین، میغ، نزم.
بزرگ.
مه جبین
۱. آن که پیشانیش مانند ماه تابان باشد.
۲. [مجاز] زیبارو.
سال مه
حساب سال و ماه، تاریخ: شدش فرامش آن سال مه که شهر تو را / فروگرفت به نیرنگ و تنبل و دستان (مسعودسعد: لغت نامه: سال مه).

اسم مه یاس در اسامی پسرانه و دخترانه

مه پاره
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماهپاره
مه پیکر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که چون ماه تابان و درخشان است، خوش اندام و زیبا
مه جبین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: مه (فارسی) + جبین (عربی) دارای پیشانی سفید و زیبا، زیبارو
مه سیما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مه (فارسی) + سیما (عربی )، ماه سیما ماه سیما
مه فروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah foruz) (= ماه فروز )، ماه فروز – فروزنده و روشن کننده چون ماه روشن و پیدا
مه فروغ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah foruq) (= ماه فروغ )، ماه فروغ – پرتو ماه
مه گل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماه گل
مه لقا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مه (فارسی) + لقا (عربی) آن که چهره و صورتی زیبا چون ماه دارد
مه یاس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبارو، زیبا مانند ماه و لطیف مانند گل یاس
مها
نوع: دخترانه
ریشه اسم: سنسکریت
معنی: (تلفظ: mehā) بزرگ، بزرگتر، [چنانچه این کلمه مَها /mahā/ تلفظ شود منسوب به ماه است، (به مجاز) زیبارو] – سنگی مانند بلور، یاقوت کبود
مهابت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: بزرگی، هیبت
مهام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: mahām) (عربی) (جمعِ مُهِم) (در قدیم) امور مهم و بزرگ، مهم و با اهمیت – کارهای دشوار و بزرگ، با اهمیتها
مهان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahān) (مَه = ماه + ان (پسوند نسبت) )، منسوب به ماه، (به مجاز) زیبارو، ]چنانچه این واژه مِهان (mehān) تلفظ شود جمع مِه و به معنی بزرگان می باشد[ – بزرگان
مهبا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: همراه ماه
مهباد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از مه (بزرگ) + یاد (بد، پسوند اتصاف )، نام یکی از سرداران هخامنشی
مهبان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehbān) (مِه = مهتر، بزرگتر + بان (پسوند محافظ یا مسئول) )، محافظ و نگهبانِ مهتر و بزرگتر، (به مجاز) صاحبِ منصب – نگهبان ماه، مجازا زیبا و مهتاب رو
مهبد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah bod) (= مهبود )، مهبود – مهبود، سرور ماه، کناییه از کسی که زیباییش از ماه بیشتر است، از شخصیتهای شاهنامه، نام وزیرانوشیروان پادشاه ساسانی که به ریختن زهر در غذای او متهم و کشته شد
مهبود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah bud) وزیر و گنجور بیدار دل انوشیروان که دلی پر خرد و رایی درست داشت و پیوسته در جستجوی نیکنامی بود و انوشیروان در بزم ها بجز از دست وی غذا نمی خورد – مهبد، سرور ماه، کناییه از کسی که زیباییش از ماه بیشتر است، از شخصیتهای شاهنامه، نام وزیرانوشیروان پادشاه ساسانی که به ریختن زهر در غذای او متهم و کشته شد
مهتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مثل ماه، ماهگونه – همتای ماه، زیبا و درخشان چون ماه
مهتاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahtāb) نور و روشنایی ماه، مهتابی – نور و روشنایی ماه
مهتاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah tāj) (= ماه تاج )، تاج ماه، (به مجاز) زیبای زیبایان، – آنکه تاجی درخشنده چون ماه دارد
مهدا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: mahdā) (عربی) اول شب، پاسی از شب، آرامش شب – اول شب، قسمتی از شب
مهداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehdād) (مِه = مِهتر، بزرگتر + داد = داده) (به مجاز) بزرگ زاده – داده ماه
مهدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah doxt) (مَه = ماه + دخت = دختر) (= ماه دخت )، ماه دخت – دختری که چون ماه می درخشد و زیبا است
مهدی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: mahdi) (عربی) (در قدیم) هدایت شده، (در اعلام) نام قائم منتظَر (ع) در نزد شیعه، مهدی منتظَر (ع )، مکنی ]کنیه ی او[ به ابوالقاسم محمد بن عسکری ملقب به امام زمان، صاحب الزمان، حجت القائم، امام قائم، قائم آل محمد، آخرین امام از امامان دوازده گانه ی شیعه است – هدایت شده، نام امام دوازدهم شیعیان
مهدیا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: بانوی هدایت شده، منتسب به حضرت مهدی (عج) مرکب از مهدی + الف تانیث
مهدیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: (تلفظ: mahdyār) (عربی ـ فارسی) (مَهد = (به مجاز) سرزمین، کشور، میهن + یار (پسوند محافظ و مسئول) )، محافظ و نگهبانِ سرزمین و میهن – یارحضرت مهدی
مهدیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahdis) (مَه = ماه + دیس = (پسوند شباهت) )، مانند ماه، (به مجاز) زیبارو – شبیه ماه، بسیار زیبا و سفید
مهدیسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahdissā) (مَهدیس + ا (پسوند نسبت) )، منسوب به مَهدیس، مَهدیس – منسوب به مهدیس، مانند ماه، دختر زیبا، بانویی با چهره ای درخشنده چون ماه
مهدیسه
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به مهدیس، مانند ماه، دختر زیبا، بانویی با چهره ای درخشنده چون ماه
مهدیه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: مؤنث مهدی، عروس
مهذب الدین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: پاک و پیراسته در دین
مهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr) محبت و دوستی، مهربانی، خورشید، (در گاه شماری) ماه هفتم از سال شمسی، روز شانزدهم از هر ماه شمسی در ایران قدیم، (در عرفان) محبت به اصل خود با علم و آگاهی از یافت مقصد – محبت و دوستی، خورشید، هفتمین ماه از سال شمسی، نام روز شانزدهم از هر ماه در تقویم ایران باستان، فرشته نور و عهد و پیمان در آیین زردشتی
مهرآذر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr āzar) (مهر = مهربانی و محبت + آذر = آتش )، آتشِ مهربانی و محبت، (به مجاز) بسیار مهربان و با محبت، پر عاطفه و احساس – مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + آذر (آتش )، از موبدان پارس در زمان انوشیروان پادشاه ساسانی
مهرآذین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr āzin) (مهر = مهربانی و محبت + آذین (در قدیم) آیین، رسم، قاعده )، در آیین و روش مهربانی و محبت، دارای آیین و رسم مهربانی و محبت، (به مجاز) مهرورز، با محبت، مهربان – مرکب از مهر (خورشید) + آذین (آرایش)
مهرآزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr āzād) (در اعلام) نام یکی از اجداد رستم – مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + آزاد (رها)
مهرآسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr āsā) (مهر + آسا (پسوند شباهت) )، مثل خورشید، مانند خورشید، (به مجاز) زیبارو – مانند خورشید
مهرآفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آفریده خورشید، نام همسر ایرج بنا به روایتی
مهرآگین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: همراه با محبت
مهرآور
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که موجب مهر و محبت شود، آورنده محبت
مهرا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrā) (مهر+ ا (پسوند نسبت) )، منسوب به مِهر، مِهر – منسوب به مهر، بانوی مهربان، دختری که مانند خورشید یا از تبار خورشید است
مهراب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrāb) دارنده ی جلوه ی آفتاب و کسی که تابش مهر دارد، (در اعلام) پادشاه کابل بود، همسر او سیندخت نام داشت، سیندخت مادر رودابه است و رودابه همسر زال و مادر رستم می باشد – دوستدار آب، از شخصیتهای شاهنامه، نام پادشاه کابل از نوادگان ضحاک در زمان حکومت سام نریمان و پدر رودابه مادر رستم پهلوان شاهنامه
مهراج
نوع: پسرانه
ریشه اسم: سنسکریت
معنی: نام رایج پادشاهان هندوستان
مهراد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: meh rād) (مِه = مِهتر، بزرگتر + راد = جوانمرد )، جوانمرد مِهتر و بزرگتر، (در اعلام) از نویسندگان دوره ی ساسانی که کتابی به نام بزرگمهر بن بختگان نوشته است – بخشنده بزرگ
مهراز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: meh rāz) (مِه + راز )، راز بزرگ – راز بزرگ
مهراس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrās) (در اعلام) نام پدر الیاس پیغمبر (ع )، (در اعلام) موبدی رومی که قیصر او را به ریاست شصت موبد به نزد انوشیروان فرستاد تا هدیه ها نزد او برد و با او پیمان دوستی ببندد و باژو ساو را بپذیرد – از شخصیتهای شاهنامه، نام موبدی رومی و نماینده قیصر روم در دربار انوشیروان پادشاه ساسانی
مهراسپند
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماراسپند، کلام مقدس، نام فرشته نگهبان آب، نام روز بیست و نهم از هر ماه شمسی در ایران قدیم
مهرافروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr afruz) افروزنده ی مهر و محبت، افروزنده ی مهربانی، (به مجاز) مهرورزنده و مهربان – روشن کننده مهر و محبت
مهرام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahrām) (مَه + رام) آن که ماه رام اوست، (به مجاز) خوشبخت – ماه آرام
مهران
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrān) به معنی دارنده ی مهر، (در اعلام) نام یکی از خاندان های هفتگانه ی عصر ساسانی (ویس پوهر) مقر افراد این خاندان پارس بوده است، (در اعلام) نام پدرِ اورند سردار ایرانی در عهد انوشیروان و نیز نام چند تن اشخاص در ایران باستان – مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + ان (پسوند نسبت )، از شخصیتهای شاهنامه، نام پدر اورند سردار ایرانی در زمان انوشیروان پادشاه ساسانی
مهران ستاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام موبدی خردمند و راد و جهاندیده در درگاه انوشیروان پادشاه ساسانی
مهرانا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrānā) (مهران + ا (پسوند نسبت) )، منسوب به مهران، مهران – منسوب به مهران، دارنده مهر، نام یکی از خاندانهای هفتگانه عصر ساسانی که مقرشان در پارس بوده است، نام پدر اروند سردار ایرانی در عهد انوشیروان، نام شهری در غرب ایلام
مهراندیش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr āndiš) ویژگی آن که دارای اندیشه و فکر مهرورزی است، (به مجاز) مهربان و با محبت – آن که در فکر و اندیشه محبت و مهربانی است
مهرانگیز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr angiz) برانگیزاننده ی محبت و دوستی، انگیزنده ی شوق و مهر – برانگیزاننده محبت و دوستی
مهرانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrāne) (مِهران + ه (پسوند نسبت) )، منسوب به مِهران، مِهران – مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + انه (پسوند نسبت)
مهراوه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از مهر (محبت یا خورشید) + اوه (پسوند شباهت)
مهربان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr (a) bān) با محبت، با مهر، نیکی کننده، رحم کننده، (در عرفان) مهربان صفت ربوبیت را گویند – دارای محبت و عاطفه
مهربانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr bānu) بانوی مهربان و با محبت، زنِ مهربان – زنی که چون خورشید می درخشد، بانوی خورشید
مهربد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr bod) (مهر = مهربانی و محبت + بُد /، bod/ (پسوند محافظ یا مسئول) )، محافظ یا نگهبان مهربانی و محبت، (به مجاز) شخصِ مهربان – مرکب از مهر (خورشید) + بد (پسوند اتصاف)
مهربرزین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از سرداران بهرام گور پادشاه ساسانی
مهربنداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام مردی در زمان بهرام گور پادشاه ساسانی
مهرپویا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در راه مهر و محبت قدم برمیدارد
مهرتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: همتای مهر، تابان و درخشان چون خورشید
مهرتاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آنچه خورشید بر آن می تابد
مهرتاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr tāš) (فارسی ـ ترکی) ]مِهر = مهربانی، محبت + تاش (ترکی) (= داش) این کلمه به آخر اسم ها اضافه می شود و شرکت، مصاحبت یا همراهی را می رساند و معادل پیشوند ‘ هم ‘ است[، روی هم به معنای هم مهر، (به مجاز) با محبت و مهربان – مهر (فارسی) + تاش (ترکی) همتای مهر
مهرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماهرخ
مهرداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr dād) داده ی مهر، آفریده شده ی مهر، (در اعلام) اسم سه نفر از پادشاهان اشکانی مهرداد بوده است (اشک های ۶، ۹، ۱۳ )، مهرداد نام یکی از گماشتگان آستیاگ نیز هست که کوروش را به دست او سپرده بود و نیز نام پسر خسرو پرویز – داده خورشید
مهردار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr dār) (مهر = مهربانی، محبت + دار )، دارنده ی مهربانی و محبت، (به مجاز) مهربان – دارنده مهر و محبت
مهردخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr doxt) (مهر = مهربانی، محبت + دخت = دختر )، دختر مهربان و با محبت – دختر خورشید
مهردیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مانند خورشید
مهرزاد
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr zād) (= زاده ی مهر) (در اعلام) بنا بر بعضی از نسخه های شاهنامه نام یکی از پسران اسفندیار است (مهرنوش) – زاده خورشید
مهرسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr sā) (مهر + سا (پسوند شباهت) )، شبیه به مهر، (به مجاز) مهربان و با محبت – مانند خورشید
مهرسام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: اسم ترکیبی پسرانه به معنای خورشید و آتش دو نماد مقدس در ایران باستاناز دیگر معانی آن میتوان به فرزند مهربان، خورشید آتشین و فرزند خورشید اشاره کرد – پسر خونگرم و مهربان، مرکب از مهربه معنای مهربانی یا خورشید و سام به معنای آتش است
مهرشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr šād) (= خورشاد )، خورشاد – شادمهر، مرکب از شاد (خوشحال) + مهر (محبت یا خورشید )، نام شهر یا مکانی در نیشابور، خورشید هدایت کننده
مهرشید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr šid) (= خورشید )، خورشید – خورشید نورانی
مهرگان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr (e) gān) جشنی که در ایران قدیم در شانزدهم مِهر به مناسبت یکی شدنِ نام روز با نام ماه بر پا می شده است، (در قدیم) (به مجاز) پاییز، (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از الحان قدیمی ایرانی (مهرگان خردک) – منسوب به ماه مهر، مهربانی، جشنی به همین نام که ایرانیان باستان در پانزدهمین روز مهر برگزار می کردند و در آن روز از دوستان صمیمی خود قدر دانی می نمودند
مهرگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr gol) (مهر = خورشید + گل )، گل آفتاب، گل آفتاب گردان، (به مجاز) زیبا و لطیف – مرکب از مهر (خورشید) + گل، آن که در میان گلها چون خورشید می درخشد
مهرماه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از مهر (محبت و دوستی) + ماه، نام پسر ساسان
مهرمنیر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: مهر (فارسی) منیر (عربی) خورشید روشن و درخشان
مهرناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ناز خورشید – زیبا چون خورشید، از شخصیتهای شاهنامه، نام خواهر کیکاووس پادشاه کیانی و همسر رستم پهلوان شاهنامه
مهرنرسه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پسر ورزاک از خاندان ساسانیان
مهرنسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: (تلفظ: mehr nesā) (فارسی ـ عربی) (مهر = خورشید + نسا )، خورشید زنان، (به مجاز) زیباروی در میان زنان – مهر (فارسی) + نسا (عربی) نورانی ترین زن در میان زنان، نام همسر فتحعلی شاه قاجار
مهرنگ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: به رنگ ماه، دختر زیبا و سفید رو
مهرنگار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr negār) (مهر = خورشید + نگار = (به مجاز) معشوق زیباروی، دختر یا زنِ زیباروی، بت، صنم )، روی هم به معنی خورشید زیباروی، (به مجاز) زیباروی درخشان – نگارنده خورشید، نام همسر یزدگرد پادشاه ساسانی
مهرنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr nuš) (مهر = خورشید + نوش = جاویدان) (به مجاز) زیبایی جاوید و همیشگی، همیشه زیبارو – شنونده محبت، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از چهار پسر اسفندیار پسر گشتاسپ پادشاه کیانی
مهرنیا
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr niyā) (مهر = مهربانی، محبت + نیا )، از نژادِ مهربانان، (به مجاز) مهربان و با محبت – از نسل خورشید، زیبا و درخشان
مهرو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah ru) (= ماه رو) (به مجاز) زیبا رو – آن که رویی زیبا چون ماه دارد، ماهرو
مهروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mah ruz) (مَه = ماه + روز )، ماه روز، ماهی که در روز نمایان است، (به مجاز) زیبا رو – آن که روزش چون ماه درخشان است، خوشبخت
مهروش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrvaš) (مهر = خورشید + وش (پسوند شباهت) )، مثل خورشید، مانند خورشید، (به مجاز) زیبا رو – مانند خورشید
مهرک
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrak) (مِهر = خورشید + ک/ ak ـ/ (پسوند شباهت) )، شبیه به خورشید، (به مجاز) زیبارو – از شخصیتهای شاهنامه، نام فرمانروای جهرم در زمان اردشیر بابکان پادشاه ساسانی
مهری
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehri) (مهر + ی (پسوند نسبت) )، منسوب به مهر، مهر، به علاوه (در موسیقی) نوعی از چنگ – منسوب به مهر
مهریاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr yād) (مهر = مهربانی و محبت + یاد = خاطره، یادآوری) یادآوری مهربانی و محبت، (به مجاز) مهربان و با محبت – یادگار خورشید، مرکب از مهر و یاد
مهریار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehr yār) (مهر = مهربانی و محبت + یار (پسوند دارندگی) )، دارنده ی مهربانی و محبت، (به مجاز) مهربان – دوست و یار خورشید
مهریز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehriz) نام شهری در استان یزد که در گذشته مهرگرد، مهری گرد، مهرجرد، مهری جرد، میگرد و میجرد نامیده می شده است و بنای آن را به مهرنگار، دختر انوشیروان، پادشاه ساسانی نسبت داده اند – زیباروی کوچک، ماه کوچک
مهرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mehrin) (مهر + ین (پسوند نسبت) )، منسوب به مهر مهر، به علاوه نام آتشکده ای در قم، نام بنا و ناحیه ای در اصفهان – مهر (خورشید یا محبت) + ین (پسوند نسبت )، نام آتشکده ای در قم
مهزاد
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: meh zād) (= مِهزاده )، (در قدیم) بزرگ زاده، شاهزاده – زاده ماه، زیبا
مهزیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahziyār) (= مازیار )، مازیار، (در اعلام) نام پدر علی اهوازی [علی ابن مهزیار اهوازی دورقی شیعی، مکنی (کنیه ی او) به ابوالحسن مشهور به پسر مهزیار، وی فقیه و مفسر بود] – نام پدر علی بن مهزیار، که توفیق ملاقات با امام زمان را به دست آوردمقبره ایشان در شهر اهواز است
مهسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahsā) (مه = ماه + سا (پسوند شباهت) )، مثل ماه، مانند ماه، (به مجاز) زیبا رو – مانند ماه، زیبا
مهسان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: mahsān) (مه = ماه + سان (پسوند شباهت) )، مهسا – مانند ماه، زیبا
مهسانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که چون ماه زیبا و درخشان است

 

اسم مه یاس در لغت نامه دهخدا

یاس. (اِ) مخفف یاسمن است و آن گلی باشد معروف. (برهان قاطع). مخفف یاسمن که یاسمون و یاسمین نیز گویند و آن گلی است خوشبو و سفید و زرد و کبود. (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ). او را یاسم با میم در آخر نیز گویند. (آنندراج ). درختچه ای است زینتی از تیره ٔ زیتونیان . نوعی از یاس (یاس گلدانی ) (دکتر معین ). و در کتاب های گیاه شناسی نیز یاس که در باغها کاشته می شود و ارتفاعش بین ۲ تا ۳ متر است. برگهایش متقابل و قلبی شکل و گلهایش دارای یک جام چهار قسمتی به شکل صلیب است که به یک لوله ٔ نسبتاً طویل منتهی می شود. اصل این گیاه را از ایران می دانند و از اینجا به سایر نقاط دنیا برده شده است. گلهای یاس بسیارمعطر و برنگ قرمز و سفید یا زرد با بنفش می باشد شاخه های جوان یاس دارای مغز چوبی نرمی است و ممکن است آنها را توخالی کرد و از آنها فلوت ساخت ولی شاخه های مسن آن دارای مغز سختی است و در منبت کاری مورد استعمال دارد. گل یاس. درخت یاس. گل لیلی. (از فرهنگ فارسی معین ). یاسمی (یادداشت مرحوم دهخدا) :
چهار افروخته شمعند لیکن شان لگن بر سر
کزایشان است روشن چشم یاس و نرگس و ریحان
یکی خندان گل سوری دوم خیره گل خیری
سیم خرم گل نسرین چهارم لاله ٔ نعمان.
فریدالدین احول (از فرهنگ جهانگیری ).
– مثل یاس ؛ کنایه از چیز سخت سپید :
گردن و بناگوشی سخت سپید وطری.
(امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۴۹۹).
– یاس آفریقائی ؛ درختچه ای است از تیره ٔ روناسیان که خاص نواحی حاره ٔ کره ٔ زمین است. این درختچه شاخ برگ فراوان دارد و خاردار است. برگهایش متقابل وگلهایش منفردند و در پناه برگها قرار می گیرند. میوه اش سته است و از آن رنگ آبی خوشرنگی به دست می آورند. جوز کوثل. (فرهنگ فارسی معین ).
– || یاسمن آفریقائی. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به یاسمن آفریقائی شود.
– یاس بنفش ؛ یکی از گونه های یاس که دارای گلهای بنفش و برگهای پهن است. (فرهنگ فارسی معین ).
– یاس پُر پَر ؛ یاسمن مضاعف. فل.
(یادداشت مرحوم دهخدا).
– یاس چمپا ؛ یاس چنپا. نوعی از یاس سفید که بسیار معطر است. (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا).
– یاس چنبیلی ؛ یاسمن. رجوع به یاسمن شود.
– یاس زرد ؛ گونه ای یاس که دارای گلهای زرد است.
– یاس سفید ؛ گونه ای یاس که دارای گلهای سفید است. (فرهنگ فارسی معین ). یاس سفید بر دو قسم است یکی یاس چمپا و دیگری یاس باغی که عطر کمی دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
– یاس شیروانی ؛ یاس بنفش. (یادداشت مرحوم دهخدا).
– یاس کبود ؛ نوعی یاس آبی رنگ. رجوع به اقطی شود.
– یاس گلدانی ؛ یاسمن. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به یاسمن شود.
یاس. (ترکی، اِ) عزا. ماتم. تعزیه. سوک.
– یاس گرفتن ؛ مجلس ختم منعقد ساختن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
یأس. [ ی َءْس ْ ] (ع اِمص ) نومیدی. خلاف رجا. (منتهی الارب ) (دهار) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).ناامیدی. بی امیدی. نمیدی. قنوط. حرمان :
یاسمین خندان و خوش زان است کز من غافل است
یأس من گر دیده بودی یاسمین بگریستی.
خاقانی.
طالبان او لباس یاس در پوشیدند و طمع از اوبریدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
– آیه ٔ یأس بودن ؛ مظهر ناامیدی بودن. جز سخنان ناامیدکننده نگفتن.
– آیه ٔ یأس خواندن ؛ یکباره ناامید کردن.
– یأس آمیز ؛ توأم با یأس. توأم با ناامیدی.
– امثال :
الیأس احدی الراحتین ؛ نومیدی دویم آسودگی است . (امثال و حکم ج ۱ ص ۲۸۱) :
بهر حق یکبارگی بگذار دین
نفس را کالیأس احدی الراحتین.
مولوی (امثال و حکم ).
یأس. [ ی َءْس ْ ] (ع مص ) نومید گردیدن و بریدن امید را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نومید شدن. (تاج المصادربیهقی ) (ترجمان علامه جرجانی ). امید داشتن و بریدن امید را. (از شرح قاموس ): لاییأس من روح اﷲ. || دانستن و ظاهر شدن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). عِلم. (شرح قاموس ) (اقرب الموارد) : اء فلم ییئس الذین آمنوا. (قرآن ۳۱/۱۳)؛ یعنی آیا ندانستند ایشان که ایمان آوردند. (از ناظم الاطباء). || نازاینده گردیدن : یئست المراءة؛ نازاینده گردید آن زن. (از ناظم الاطباء).
یأس. [ ی َ ءَ ] (ع اِ) بیماری سل. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

اسم مه یاس در فرهنگ فارسی

یاس
گلی است خوشبوبرنگ زردیاکبودیاسفید، یاسمین، ناامیدشدن، ناامیدی، نومیدی
( اسم ) نومیدی ناامیدی .
بیماری سل
یاس آمیز
( صفت ) توام با یاس : احساسات یاس آمیز اوباعث شد که از آن شهر مسافرت کند .
گل یاس
گلی است سفید و بغایت خوشبو .
استور یاس
ولایتی در شمال غربی اسپانیا
دره یاس
ده کوچکی است از دهستان پشتکوه بخش اردل شهرستان شهرکرد .
سر آب یاس
دهی است از دهستان کرگاه بخش ویسان شهرستان خرم آباد .
قاطیغور یاس
کتاب اول از حکمت ارسطو در باب مقولات عشر . این کتاب را فرفوریوس و فارابی تفسیر کرده اند و دکتر زنکر آنرا از روایات اسحاق بن حنین با متن یونانی و مقدمه ای بلاتینی منتشر ساخته ( لیپزیگ ۱۸۴۶ م . ) .

اسم مه یاس در فرهنگ معین

یاس
(اِ.) درختچه ای زینتی از تیرة زیتونیان با گل های معطر و سفید.

اسم مه یاس در فرهنگ فارسی عمید

یاس
= یاسمین
* یاس گلدانی: (زیست شناسی) نوعی یاس زینتی با گل های سفید ریز و شاخه های نازک.
۱. ناامید شدن.
۲. ناامیدی، نومیدی.

اسم مه یاس در اسامی پسرانه و دخترانه

یاس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: yās) (در گیاهی) درختچه ای زینتی با ارتفاع حدود دو متر دارای گل های زرد، سرخ، سفید و بنفش و بسیار معطر – گلی زینتی با رنگهای زرد، سرخ، سفید، و بنفش و بسیار خوشبو، گل منسوب به حضرت زهرا (س)
یاس گل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختری که مانند گل یاس خوش چهره و زیباست
یاسان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: ترکی
معنی: (تلفظ: yāsān) (دساتیر) از برساخته های فرقه ی آذرکیوان، (در اعلام) یاسان را نام پیغمبری دانسته اند و کتابی به نام ‘ نامه شت و خشور یاسان ‘ در دساتیر درج شده است – نام یکی از پیغمبران باستانی ایران، در دساتیر کتابی به نام نامه شت و خشور به او نسبت داده شده است
یاسر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: yāser) (عربی) شترکُش که گوشت قسمت کند، آسان، چپ، طرف چپ، (در اعلام) نام صحابی مشهور پدرِ عمار – نام پدر عمار، از یاران خاص پیامبر
یاسما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به یاسمن، مرکب از یاسم (یاسمن) + الف نسبت
یاسمن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: yāsaman) (در گیاهی) درختچه ای زینتی دارای گل های درشت و معطر به رنگ های سفید، زرد و قرمز – گلی زینتی با گلهای درشت و معطر به رنگهای سفید، زرد، و قرمز
یاسمین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: yāsamin) (= یاسمن )، یاسمن – یاسمن
یاسمینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: yāsaminā) (یاسمین + ا (پسوند نسبت) ) منسوب به یاسمین، یاسمین و یاسمن – یاس و مینا گلی به رنگهای سفید، زرد، و کبود
یاسین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: yāsin) (عربی) (= یس) سوره ی سی و ششم از قرآن کریم، دارای صدو هشتاد و یک آیه – نام سوره ای در قرآن کریم
یاسینا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: منسوب به یاسین، مرکب از یاسین بعلاوه پسوند فارسی

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا

  • خیلی حال دادی داداش
    سایت زدی در حد امپیک. به جان خودم کلی باهاش حال کردم.

    thank you