معنی اسم فَرّخ

فَرّخ :    ۱- خجسته و مبارك و فرخنده؛ ۲- (در قديم) خوشبخت و كامياب؛ ۳- بزرگوار و ارجمند؛ ۴- موزون و دلپذير؛ ۵- خوش و خوب؛ ۶- (در حالت شبه جمله) خوشا، نيكا.

 

 

اسم فرخ در لغت نامه دهخدا

فرخ. [ ف َرْ رُ ] (ص ) مبارک. خجسته. میمون. (برهان ). بشگون. نیک. فرخنده. سعد. (یادداشت به خط مؤلف ) :
به ایران چو آید پی فرخش
ز چرخ آنچه خواهد دهد پاسخش.
فردوسی.
بدو گفت فرخ پی و روز تو
همان اختر نیکی افروز تو.
فردوسی.
نهادند سر سوی شاه جهان
چنان نامداران و فرخ مهان.
فردوسی.
عید تو فرخ و روز تو بود فرخنده
روز آن فرخ و فرخنده که گوید آمین.
فرخی.
ای دل میر اولیا به تو شاد
خلعت میر بر تو فرخ باد.
فرخی.
تا نبود چون همای فرخ کرکس
همچو نباشد قرین باز خشین پند.
فرخی.
اورمزد و بهمن و بهمنجنه فرخ بود
فرخت باد اورمزد و بهمن و بهمنجنه.
منوچهری.
که را بخت فرخ دهد تاج و گاه
چو خورسند نبود درافتد به چاه.
اسدی.
هنر بد مرا، بخت فرخ نبود
چو باشد هنر، بخت نبود، چه سود؟
اسدی.
آنکه چو بگذارم نامش به دل
فرخ نوروز شود بهمنم.
ناصرخسرو.
بوسه دهد سپهر بر آن دست فرخش
چون آرزوی تیغ نهد درکنار تیغ.
مسعودسعد.
ماه صیام آمد ای ملک به سلامت
فرخ و فرخنده باد ماه صیامت.
مسعودسعد.
روی نیکو را دانایان سعادتی بزرگ دانسته اند و دیدنش را به فال فرخ داشته اند. (نوروزنامه ).
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج
درآمد غمزه ٔ شیرین به تاراج.
نظامی.
به فال فرخ و پیرایه ٔ نو
نهاده خسروانی تخت خسرو.
نظامی.
به سختی در اختر مشو بدگمان
که فرخ تر آید زمان تا زمان.
نظامی.
زنده است نام فرخ نوشیروان به عدل
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند.
سعدی.
– فرخ آمدن ؛ نیک آمدن. خجسته بودن. خوب آمدن :
نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع سعادت و با کوکب منیر.
منوچهری.
که فرخ ناید از چون من غباری
که هم تختی کند با تاجداری.
نظامی.
– فرخ آوازه ؛ شهره به خجستگی. بلندآوازه به مبارکی :
شرفنامه را فرخ آوازه کرد
حدیث کهن را بدو تازه کرد.
نظامی.
– فرخ آیین ؛ باشکوه. نیک آیین. آنچه به فرخندگی و زیبایی زینت و آیین یافته باشد :
کجا بستدی فرخ آیین دزی
چه از زورمندی چه از عاجزی.
نظامی.
– فرخ اختر ؛ آنکه بخت او میمون و خجسته باشد. خوشبخت. کامیاب :
سلیسون شه فرخ اخترش بود
فلقراط شه رابرادرش بود.
عنصری.
– فرخ بخت ؛ نیک بخت. فرخ اختر. نیک طالع. بختیار :
روز تا روز شاه فرخ بخت
در سرای دگر نهادی تخت.
نظامی.
– فرخ پی ؛ فرخنده پی. مبارک قدم. مبارک پی. خوشقدم. (یادداشت به خط مؤلف ) :
که فرخ نژادی و فرخ پیی
ز هر گونه بافر و بخرد کیی.
فردوسی.
اگر شاه باداد و فرخ پی است
خرد بیگمان پاسبان وی است.
فردوسی.
شاد باش ای وزیر فرخ پی
دل به شادی و خرمی پرداز.
فرخی.
کاندر این مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موزه نیم قباست.
فرخی.
آفرین زان هنری مرکب فرخ پی تو
که به یک شب زبلاساغون آید به طراز.
منوچهری.
که این اختران گرچه فرخ پیند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
نظامی.
بیا ساقی آن می که فرخ پی است
به من ده که داروی مردم می است.
نظامی.
که جام جهان بین و تخت کیان
چگونه است بی فر فرخ پیان.
نظامی.
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم ! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام ؟
حافظ.
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
حافظ.
– فرخ پیی ؛ خوشقدم بودن. فرخنده پی بودن :
به فرخ پیی برشده نام تو
ز توران برآمد همه کام تو.
فردوسی.
فرخ پی و مبارک و از خاندان خویش
فرخ پییش خلق جهان را شده یقین.
فرخی.
– فرخ تبار ؛ آنکه نژاد و خاندانش بزرگ باشد. فرخزاد. فرخ نژاد :
شنیدم که دارای فرخ تبار
ز لشکر جدا ماند روز شکار.
سعدی (بوستان ).
– فرخ رخ ؛ که رویی فرخنده و مبارک دارد. مبارک دیدار. فرخ لقا :
دیدن ماه نو و عید بدو فرخ باد
که همایون پی و فرخ رخ و فرخنده لقاست.
فرخی.
– فرخ رکاب ؛ فرخ پی. خوشقدم :
به فرخ رکابان پیروزمند
عنان عزیمت برآور بلند.
نظامی.
– فرخ رکابی ؛ فرخ پیی :
به فرخ رکابی و خرم دلی
برون راند از آن شاه یک منزلی.
نظامی.
– فرخ روی ؛ فرخ رخ :
ایا بر دوستان خویش فرخ روی و فرخ پی
ز عزم تو دم سرد است بهره ی ْ دشمن نادان.
فرخی.
پور سپاهدار خراسان محمد است
فرخنده بخت و فرخ روی و مؤید است.
منوچهری.
– فرخ زاد ؛ مبارک زاد باشد، چه فرخ به معنی مبارک آمده است. (برهان ). فرخنده زاد. به طالع نیک زاده :
پادشاهی گذشت پاک نژاد
پادشاهی نشست فرخ زاد.
فرخی.
– فرخ سرشت ؛ خوب نژاد. فرخ نژاد :
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت.
سعدی (بوستان ).
– فرخ سریر ؛ که تخت با فرخی و فرخندگی دارد و او را شکوه و بزرگی و مبارکی باشد :
مبارک طالعی فرخ سریری
به طالع تاجداری، تخت گیری.
نظامی.
سکندر جهانجوی فرخ سریر
نشسته چو بر چرخ بدر منیر.
نظامی.
– فرخ سیَر ؛ نیکوسیَر. ستوده اخلاق. خوش خوی. نیک سرشت :
خسرو فرخ سیَر بر باره ٔ دریاگذر
با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار.
فرخی.
– فرخ فال ؛ خوشبخت. نیک طالع. خوش اقبال. پیروز. کامیاب. فرخ اختر :
مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد
بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال.
فرخی.
– فرخ فالی ؛ خوشبختی. پیروزی. نیک طالعی. خوش اقبالی :
ماه رجب فرخ و نوروز جلالی
گشتند قرین از قبل فرخ فالی.
سوزنی.
به فرخ فالی و فیروزمندی
سخن را دادم از دولت بلندی.
نظامی.
– فرخ فر ؛ نیک فر. فرخنده فر. بلندطالع :
فرخ فری که بر سرش از ماه و آفتاب
چتر است چون دو بال همای خجسته پی.
منوچهری.
– فرخ فرجام ؛ نیک عاقبت. خوش سرانجام. خوش عاقبت. عاقبت به خیر.
– فرخ نژاد ؛ فرخ زاد. خوب نژاد. گهری. دارای نژادی بگوهر. که تباری بلند دارد :
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد
بسی گیری از جم و کاوس یاد.
فردوسی.
ز لشکر بیامد به کردار باد
چنین گفت کای طوس فرخ نژاد.
فردوسی.
درود بزرگان به دستان بداد
ز شاه و دلیران فرخ نژاد.
فردوسی.
خِرَد بر دلم راز چونین گشاد
که هستی تو جمشید فرخ نژاد.
اسدی.
به نزدیک فغفور فرخ نژاد
که ماچین و چین سربه سر زوست شاد.
اسدی.
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
شبانگاه بگریست تا بامداد.
نظامی.
شنید این سخن مرد نیکونهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد.
سعدی.
چنویی خردمند فرخ نژاد
ندارد جهان تا جهان است یاد.
سعدی.
نیارد گردش گیتی دگر بار
چنان صاحبدلی فرخ نژادی.
سعدی.
– فرخ نهاد ؛ آنکه اصل و تبارش مبارک و نیک بود. فرخ نژاد :
سیاوش به پیران زبان برگشاد
که اینت بر و بوم فرخ نهاد.
فردوسی.
چو طوس سرافراز نوذرنژاد
فریبرز کاوس فرخ نهاد.
فردوسی.
خدیو خردمند فرخ نهاد
که شاخ امیدش برومند باد.
سعدی.
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو در آستینش نهاد.
سعدی.
– فرخ نیا ؛ آنکه خاندان و اجدادش خجستگی و نیکی داشته اند :
به آیین اسحاق فرخ نیا
کز او یافت چشم خرد توتیا.
نظامی.
– فرخ همال ؛ آنکه زن نیک دارد. (ولف ). آنکه همدم و دوست و یار نیک دارد :
برادر دو بودش دو فرخ همال
از او هر دو آزاده مهتر به سال.
فردوسی.
ز دست یکی زان دو فرخ همال
درافتاد ماهی در آب زلال.
نظامی.
– نافرخ ؛ نامبارک. ناخجسته. نافرخنده :
مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ
معادیان تو نافرخند و نافرزان.
بهرامی سرخسی.
– نافرخی ؛ نامبارکی. ناخجستگی :
که این اختران گرچه فرخ پی اند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
نظامی (اقبال نامه ).
|| زیباروی، چه اصل این لغت فررخ است، فر به معنی زیبا و رخ روی را گویند. (برهان ). در زبان پهلوی فرخْو به معنی تابان، مجلل، پرتوافکن، زیبا و خوشبخت است. در ایرانی باستان ظاهراً فرنهوا از فرنهونت از هوروهونت . قیاس کنید با لغت فارسی «فرخنده ». (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). || چیره. غالب :
خداوند ما بر جهان فرخ است
که فرخنده بادش همه روزگار.
فرخی.
|| کامیاب. خوشبخت :
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود.
فردوسی.
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون سپر کیقباد.
منوچهری.
|| خوش. خوش آیند :
چو مهمانت آواز فرخ دهد
بر این گونه بر دیو پاسخ دهد.
فردوسی.
نگفتم هرچه دانا گفت از آغاز
که فرخ نیست گفتن گفته را باز.
نظامی.
|| ارجمند. بزرگوار. محترم :
پیامی بری نزد فرخ پدر
سخن یاد گیری همه سربه سر.
فردوسی.
|| (صوت ) خوشا. نیکا. حبذا. فرخا :
دهر اژدهای مردم خوار است و فرخ آنک
خود را نواله ٔ دم این اژدها نکرد.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۷۷۷).
فرخ آن شاهباز کز پی صید
ساعد شه مقام او زیبد.
خاقانی.
جمله ٔ عالم به دریا اندرند
فرخ آن دل کاندر او دریا بود.
عطار.
|| (اِ) نام روز دوم از خمسه ٔ مسترقه ٔ سال های ملکی. (برهان ).
فرخ. [ ف َ ] (ع اِ) چوزه. (منتهی الارب ). چوزه. جوجه. این کلمه شباهت با فریک فارسی دارد. (یادداشت به خط مؤلف ). بچه ٔ پرندگان. (از اقرب الموارد) :
زان شود عیسی سوی پاکان چرخ
بد قفسها مختلف یک جنس فرخ.
مولوی.
تاج شیخ اسلام دارالملک بلخ
بود کوته قد و کوچک همچو فرخ.
مولوی.
منفعتهای دگر آید ز چرخ
آن چو بیضه تابع آید این چو فرخ.
مولوی.
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز
کز این دیار نه فرخ و نه آشیان ماند.
سعدی.
|| ریزه از هر حیوان و نبات. ج، افرخ، افراخ، فراخ، فروخ، افرخة، فرخان. (منتهی الارب ). هر حیوان یا گیاه کوچک. (اقرب الموارد). || (ص ) مرد خوار رانده. (منتهی الارب ). مرد ذلیل و ضعیف و مطرود. (اقرب الموارد). || کشت آماده ٔ خوشه برآمدن. (منتهی الارب ). زرع آماده برای انشقاق. (اقرب الموارد). || (اِ) پیشین مغز سر. (منتهی الارب ). قسمت پیشین دماغ. (اقرب الموارد).
– فرخ الرأس ؛ دماغ. (اقرب الموارد).
فرخ. [ ف َ رَ ] (ع مص ) بیرون شدن ترس کسی و آرمیدن. (منتهی الارب ). زوال یافتن پریشانی و یافتن اطمینان. (از اقرب الموارد). || دوسیدن به زمین. (منتهی الارب ). چسبیدن به زمین. (اقرب الموارد).
فرخ. [ ] (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس میان داراگرد و حدود کرمان، جایی با کشت و زرع بسیار و نعمت فراخ. (از حدود العالم ). این نام در دیگر مآخذ جغرافیایی دیده نشد.
فرخ. [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) یکی از مفسرین اوستاست که در اواخر عهد ساسانی میزیسته است. (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه ٔ رشیدیاسمی ص ۷۴).

اسم فرخ در فرهنگ فارسی

فرخ
مباک، میمون، خجسته، زیبارویدرترکیب غالباپیش ازموصوف می آیدمثل فرح پی، فرخ تبار، فرخ نژاد
( صفت ) ۱ – خجسته مبارک میمون ۲ – زیبا جمیل .
یکی از مفسرین اوستاست که در اواخر عهد ساسانی می زیسته است .
فرخ آباد
ده کوچکی است از دهستان بهنام عرب بخش ورامین شهرستان تهران .
فرخ پی
خوش قدم جسته پای میمون مبارک .
فرخ خانی
دهی است از دهستان شیان بخش مرکزی شهرستان شاه آباد .
فرخ دیلمی
یکی از چهار تنی ست که فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مامون را در گرمابه کشتند .
فرخ دیم
( صفت ) زیبا روی زیبا صورت جمیل : کی بود که باز بینم باز آن همایون لقا و فرخ دیم . ( مسعود سعد ۶۱۶ )
فرخ رخ
( صفت ) زیبا روی زیبا صورت جمیل : کی بود که باز بینم باز آن همایون لقا و فرخ دیم . ( مسعود سعد ۶۱۶ )
فرخ روز
یکی از الحان باربدی . توضیح در فرهنگها آنرا لحن باربد نوشته اند ولی نظامی در خسرو و شیرین در فهرستی که ازین الحان آورده بیست و پنجمین یاد کرده : [ چو بازش رای فرخ روز گشتی زمانه فرخ و فیروز گشتی .] ( نظامی . لغ.)
فرخ زند
محمد حسن خان مشهور به خانلارخان به نوشته مولف مجمع الفصحائ پسر علی مرادخان زند و نوه محمد حسن خان قاجار اعلای قاجاریه است .
فرخ سیر
نهمین پادشاه گورکانی هند( جل. ۱۱۲۴ ه ق . / ۱۷۱۲ م . – ۱۱۳۱ ه ق . / ۱۷۱۹م. فرخ شب ۲
آن که سیرتی پاک و خصال ستوده دارد
فرخ شاه
یکی از بزرگ زادگان آل ایوب است که در بلاد شام فرمانروایی داشته اند .
فرخ شاهپور
نانی باشد کوچک که از خمیر سازند و درون آن را از مغز بادام و پسته و لوزینه های دیگر پر کنند و بر روی تابه پرند و شیره قند بر آن ریزند و بخورند و آن را به عربی قطائف خوانند .
فرخ فال
( صفت ) خجسته فال خوش طالع خوشبخت.
فرخ قاجار
نواب امیرزاده فریدون میرزا خلف عباس میرزا نایب السلطنه بود در زمانی که عباس میرزا بانتظام بلاد شرقی ایران توجه کرد وی را نایب الولایه آذربایجان فرمود و محمد خان امیرنظام را به پیشکاری وی استقلال داد .
فرخ قفچاق
یکی از سرداران قاوردیان است که در نیمه دوم قرن پنجم می زیسته و ایرانشاه نوه قاورد را که فرمانروای کرمان بود به دست خود کشت .
فرخ لقا
( صفت ) ۱ – خوش صورت زیبا چهر زیبا روی ۲ – نیکو دیدار خوش برخورد .
فرخ مرت
موئ لف ماتیکان هزار داستان و این کتاب گزارش هزار فتوای قضایی است و از جمله کتاب غیر دینی است که از زبان پهلوی ساسانی باقی مانده است .
فرخ هرمز
یکی از سپهبدان دوره ساسانی است که در زمان سلطنت آذرمدخت مدعی تاج و تخت شد .
فرخ وند
تیره از طایفه ممزائی بختیاری
زاذان فرخ
یکی از بزرگان ایران به هنگام انقراض دولت ساسانی بود که بر علیه شهروراز قیام کرد

اسم فرخ در فرهنگ معین

فرخ
(فَ رُّ) (ص .) ۱ – خجسته، مبارک . ۲ – زیبا.
(فَ رْ) [ ع . ] (اِ.) جوجه .
فرخ پی
(فَ رُّ. پِ) (ص مر.) خوش قدم .
فرخ دیم
(فَ رُّ. دِ) (ص مر.) زیباروی .
فرخ روز
( ~ .) (اِ.) نام لحنی از سی لحن باربد.
فرخ فال
(فَ رُّ) [ فا – ع . ] (ص مر.) خوشبخت، نیک بخت .
فرخ لقا
( ~ . لِ) [ فا – ع . ] (ص مر.) خوش – صورت، زیباروی .

اسم فرخ در فرهنگ فارسی عمید

فرخ
جوجه.
۱. مبارک، میمون، خجسته.
۲. [قدیمی] زیباروی.
۳. [قدیمی] کامیاب، خوشبخت.
۴. [قدیمی] محترم، ارجمند، بزرگوار.
۵. [قدیمی] خوشایند.
۶. [قدیمی] نیک.
۷. (شبه جمله) [قدیمی] خوشا، نیکا، حبذا.
فرخ پی
خجسته پی، خوش قدم.
فرخ دیم
فرخ روی، زیبارو: کی بُوَد کی که بازبینم باز / آن همایون لقا و فرخ دیم (مسعود سعد: ۵۰۴).
فرخ روز
از الحان سی گانۀ باربد: چو بازش رای فرخ روز گشتی / زمانه فرخ و فیروز گشتی (نظامی۲: ۲۰۳).
فرخ زاد
۱. آن که با طالع خجسته و فرخ به دنیا آمده.
۲. [مجاز] خوش طالع، خوشبخت.
فرخ سیر
دارای سیرت نیکو.
فرخ فال
خجسته فال، نیک بخت.
فرخ قدم
فرخ پی، خجسته پی، خوش قدم.
فرخ لقا
زیباروی.
فرخ نژاد
دارای نژاد عالی و نیکو.

اسم فرخ در اسامی پسرانه و دخترانه

فرخ
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خجسته، مبارک، فرخنده، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از مرزبانان خسروپرویز پادشاه ساسانی
فرخ بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی بزرگوار و فرخنده
فرخ بخش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بخشنده بزرگوار، نام یکی از بهدینان یزد که در سال هشتادو هشت یزگردی می زیسته
فرخ بد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخنده وخجسته
فرخ به
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + به (بهترین )، نام پسر ماه خدای پسر فیروز پسر گردآفرین
فرخ تاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاج
فرخ تاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاش (پسوند همراهی)
فرخ چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره فرخنده و مبارک
فرخ داد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + داد (عدالت)
فرخ زات
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: صورت دیگری از فرخزاد، نام پدر آذرفرنبغ مؤلف دینکرت
فرخ زند
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + زند، نام پسر علیمردان خان زند
فرخ شاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + شاد، نام یکی از درباریان در زمان ساسانیان
فرخ لقا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + لقا (عربی )، خوش صورت، زیبارو، نام زنی در کتاب امیرارسلان
فرخ ماه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماه خجسته و مبارک
فرخ ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + ناز (غمزه)
فرخ یار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای یار مبارک و خجسته یا یار فرخنده و مبارک
فرخ یسار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + یسار (عربی) دارای مال و ثروت خجسته و مبارک
فرخان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پسر اردوان آخرین پادشاه اشکانی، نام یکی از سرداران خسروپرویز پادشاه ساسانی، موبدی در شاهنامه
فرخروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از الحان باربد
فرخزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام فرشته موکل بر زمین، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر هرمزد برادر رستم هرمزان از سرداران سپاه یزگرد پادشاه ساسانی، نیز یکی از شاهان آن سلسله
فرخنده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farxonde) موجب رویداد یا پیامدهای خوشایند و خوب، مبارک، خجسته، (در قدیم) نیک بخت و کامروا – مبارک، خجسته، میمون
فرخنده پی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ پی
فرخنده چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره مبارک و خجسته

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا