معنی اسم فَرنوش

فَرنوش :    (دساتیر) نام عقل فلك قمر كه به عربي عقل فعال گويند و به فارسي خرد كارگر نامند. [از برساخته‌هاي دساتير مي‌باشد].

 

 

اسم فرنوش در لغت نامه دهخدا

فرنوش. [ ف َ ] (اِ) نام عقل فلک قمر که به تازی عقل فعال گویند و به فارسی خرد کارگر نامند. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (فرهنگ دساتیر ص ۲۵۸).

اسم فرنوش در فرهنگ فارسی

فرنوش
نام عقل فلک قمر که به تازی عقل فعال گویند و به فارسی کارگر نامند .

اسم فرنوش در اسامی پسرانه و دخترانه

فرنوش
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: far nuš) نام عقل فلک قمر که به عربی عقل فعال گویند و به فارسی خرد کارگر نامند (از واژه های دساتیر می باشد) – نوشنده شکوه و جلال، عقل فلک قمر
فرنوشا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه و عظمت ابدی

 

اسم فرنوش در لغت نامه دهخدا

فر. [ ف َ / ف َرر ] (اِ) شأن و شوکت و رفعت و شکوه. (برهان ) :
سری بی تن و پهن گشته به گرز
نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز.
ابوشکور بلخی.
به فر و هیبت شمشیر تو قرار گرفت
زمانه ای که پرآشوب بود پالاپال.
دقیقی.
ای امیر مهربان این مهرگان خرم گذار
فرّ و فرمان فریدون ورز با فرهنگ و هنگ.
منجیک ترمذی.
ز دستور پاکیزه ٔ راهبر
درخشان شود شاه را گاه و فر.
فردوسی.
بقاش باد و به کام مراد دل برساد
مباد خانه ٔ او خالی از سعادت و فر.
فرخی.
ز فرّ جود تو شد خوار در جهان زر و سیم
نه خوار گردد هر چیز کآن شود بسیار؟
ابوحنیفه ٔ اسکافی.
سپهداران او هر جا که رفتند
به فر او همه گیتی گرفتند.
فخرالدین اسعد.
تا به فر دولت او دشمنان را سپری کردند. (مجمل التواریخ و القصص ).
ز فر ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد
همه حالش دگرگون شد همه اسمش دگرسان شد.
امیرمعزی.
تخت تو تاج آسمان تاج تو فر ایزدی
حکم تو طوق گردنان طوق تو زلف سعتری.
خاقانی.
ز فر بزم تو دی بوددر نعیم بهشت
ز دست حادثه امروز میکشم تعذیب.
ظهیر فاریابی.
بدان فرزانگی وآهسته رایی است
بدانست او که آن فر خدایی است.
نظامی.
دو قرص نان اگر از گندم است اگر از جو
دوتای جامه اگر کهنه است اگر از نو
هزار بار نکوتر به نزد ابن یمین
ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو.
ابن یمین.
– فر گرفتن ؛ شکوه و شوکت بدست آوردن. شکوه و جلال یافتن :
از خرد بدگهر نگیرد فر
کی شود سنگ بدگهر گوهر؟
سنایی.
گرفت از ماه فروردین جهان فر
چو فردوسی همی شد هفت کشور.
عنصری.
ترکیب های دیگر:
– بافروبرز. بافروجاه. زور و فر. زیب و فر. فر کیان. فر یزدان. فر و نژاد. به آیین و فر بودن :
چو فرزند باشد به آیین وفر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر.
فردوسی.
|| سنگ و هنگ. (برهان ). ارج و سنگ. (صحاح الفرس ). || نور، چه مردم نورانی را فرمند و فرهومند گویند.(برهان ). پرتو. روشنی. تاب. تابش. تابداری. (ناظم الاطباء). || برازش و زیبایی و برازندگی و زیبندگی. (برهان ) :
دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی
با ریدکان مطرب بودی به فر و زیب.
رودکی.
هست چندانکه در این شهر نبات است و درخت
اندر آن خلقت فضل است و در آن صورت فر.
فرخی.
عارضش را جامه پوشیده ست نیکویی و فر
جامگان را ابره از مشک است و زآتش آستر.
عنصری.
سال کو خرمن جوانی دید
سوخت هر خوشه ای که زیب و فر است.
خاقانی.
|| سیلاب. || پَر، اعم از پر مرغ خانگی و پر مرغان دیگر. (برهان ). فر همای، شاید همان پر همای باشد. (از یادداشت بخط مؤلف ) :
کبک وش آن باز کبوترنمای
فاخته رو گشت به فر همای.
نظامی.
فره. خره. فرهی. در فارسی جدید فرخ، فرخنده، فرخان و فرهی از همین ریشه است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین )…. خورنه ، در زبان پهلوی خور و در فارسی فر شده است. (ایران در زمان ساسانیان ترجمه ٔ رشید یاسمی ص ۱۶۷). || داد و عدل و عدالت. || ریاست و فرماندهی. || استقلال. || سیاست و عقوبت. (ناظم الاطباء).
فر. [ ف َ / ف ِ ] (پیشوند) پیشوند است بمعنی پیش، جلو، بسوی جلو، و غیره، چنانکه در کلمات فرخجسته، فرسوده، فرمان. در پارسی باستان و اوستا: فْرَ ، ارمنی : هْرَ ، هندی باستان : پْرَ . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فر. [ ف ِ ] (فرانسوی، اِ) آهن. حدید. || اتو. || آلات آهنی برای داغ کردن. (نفیسی ). || آنچه با آن موی سر را به کمک حرارت چین و شکن دهند. || درفش داغ. (نفیسی ). || و نیز در تداول فارسی نوعی ازاجاق خوراک پزی را گویند که با گاز نفت کار میکند.
فر. [ ف ِرر ] (اِ صوت ) آواز گرفتن بینی. (یادداشت بخط مؤلف ).
فر. [ ف ُ ] (اِ) کتابخانه ٔ یهودان. (برهان ).
فر.[ ف ِ ] (اِ) چین و شکن موی را گویند. در فرهنگهای فارسی موجود ضبط آن مشاهده نشد، و گمان میرود مأخوذ از زبان فرانسه باشد. رجوع به «فر» (فرانسوی ) شود.
فر. [ ف َرر ] (ع مص ) گریختن. (منتهی الارب ). فرار. || گریختن از دشمن. || وسعت دادن سوار جولان خود را برای انعطاف. (از اقرب الموارد). || نگریستن دندان ستور را تا سال آن معلوم نمایند. (منتهی الارب ). گشودن دهان چارپای را برای آنکه ببینندسالش چیست. || رفتن بسوی چیزی. || از آنچه در نفس کسی است استنطاق کردن وی را. || جستجو کردن از کاری. (از اقرب الموارد). بازکاویدن از کار. (آنندراج ). || میل کردن.مَفَرّ. مَفِرّ. (اقرب الموارد). رجوع به مصادر مذکور شود. || (ص ) گریزنده، و مذکر و مؤنث وجمع و مفرد در وی یکسان است. (منتهی الارب ): رجل فر؛ای فار، و ازین معنی است : هذان فر قریش افلا ارد علی قریش فرها. (از اقرب الموارد). و گاه «فَرّ»، جمعِ «فارّ» است، مانند راکب و رکب. (از اقرب الموارد).
فر. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گزاز پائین بخش سربند شهرستان اراک، واقع در ۲۴ هزارگزی شمال آستانه سر راه شوسه ٔ اراک به ملایر. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر که دارای ۱۱۵ تن سکنه است. از رودخانه ٔ طوره مشروب میشود. محصولاتش غلات و بنشن است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. شعبه ٔ پست و تلگراف و یک مهمانخانه و سه قهوه خانه سر راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).

اسم فرنوش در فرهنگ فارسی

فر
فر اسپا . غربی ترین جزیره از جزایر قناری ( خالدات ) در اقیانوس اطلس واقع در شمال غربی افریقا که ۶٠٠٠ تن جمعیت دارد.
( اسم ) آواز گرفتن اخلاط بینی .
چین و شکن موی را گویند
[علوم و فنّاوری غذا] ← تنور
فر آشفتن
( مصدر ) بر آشفتن آشفتن .
فر آشوبیدن
بر آشوبیدن . بر آشفتن
فر آورده
( اسم ) ۱ – فراهم آورده ۲ – محصول ( کشاورزی یا صنعتی ) توضیح این کلمه در عصر حاضر رواج یافته : استخراج و تصفیه ساختن و عمل آوردن فر آورده های نفتی …
فر خوردن
( مصدر ) ( در بازی شیر یا خط ) بدور خود چرخیدن سکه ای که به وسیله ضربه انگشت شست بلبه آن بهوا پرتاب می شود .
فر دره
( اسم ) چوب بزرگ گنده ای که در پس در سرای نهند تا گشوده نگردد .
فر زدن
( مصدر ) آرایش کردن موی سر و ایجاد چین و شکن و تاب با آلات مخصوص .
پریستی ی فر
جنسی از اسکوالها
خجسته فر
فرخ فر فرخنده فر
مزد فر
جای تنفس
همایون فر
دارای فر و شکوه با شکوه
بی فر
فاقد فر . مقابل بافر . مقابل فره مند
خورشید فر
دارای شکوه خورشید کنایه از عالی جاه و با شکوه .
ژان چهارم دو مونت فر
دوک برتانی وی پس از مرگ برادر خود ژان سوم در ۱۳۴۱ میلادی بدوکی نشست و در ۱۳۴۵ وفات یافت .
صاحب فر
فرمند
فریدون فر
فریدون صفت . آن که شکوه و شوکت فریدون دارد .
فریشته فر
( صفت ) کسی که دارای فر فرشتگان است شه فریشته فر .
قر و فر
( اسم ) آرایش توالت .
ملک فر
که دارای فرو شکوه پادشاهی است
یزدان فر
که فر یزدانی دارد که فره ایزدی دارد

اسم فرنوش در فرهنگ معین

فر
(فَ) (اِ.) پر.
(فَ رّ) [ ع . ] ۱ – (مص ل .) گریختن . ۲ – (اِ مص .) گریز.
(فَ رْ یا رّ) [ په . ] (اِ.) ۱ – فروغی ایزدی که بر دل هر کس بتابد اورا بر دیگران برتری می دهد. ۲ – شکوه، جلال . ۳ – زیبایی، برازندگی .
(فِ) [ فر. ] (اِ.) ۱ – نوعی کوره یا اجاق در بسته برای پخت و پز. ۲ – نوعی ابزار فلزی گرم شونده برای چین و شکن دادن به موی سر. ۳ – ابزار مشابهی که در گل سازی برای شکل دادن به گل ها به کار می رود، اتوی گل سازی .
فر زدن
(فِ. زَ دَ) [ فر – فا. ] (مص م .) آرایش کردن موی سر و ایجاد چین و شکن و تاب با آلات مخصوص .
قر و فر
( ~ . فِ) (اِمر.) آرایش، توالت .

اسم فرنوش در فرهنگ فارسی عمید

فر
وسیله ای دربسته مانند اجاق یا تنور که بعضی از غذاها و شیرینی ها را درون آن می پزند.
۱. چین وشکن مو.
۲. (صفت) دارای چین وشکن، مجعد: موهایش فر بود.
۱. فرار کردن، گریختن.
۲. گریز.
= فَرّه

اسم فرنوش در اسامی پسرانه و دخترانه

فرآذر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه آتش
فرابرز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāborz) (در اعلام) نام پهلوانی ایرانی از سپه داران و رایزنان دارا، (به تعبیر دهخدا شاید فرابرز تصحیف فرامرز باشد) – نام پهلوانی ایرانی
فراچهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + چهر (صورت)
فرادخت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + دخت (بخشنده)
فراراد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرا (بالاتر) + راد (بخشنده)
فرارنگ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرانک، پروانه، از شخصیتهای شاهنامه، نام مادر فریدون پادشاه پیشدادی و همسر آبتین
فراز
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāz) جای بلند، بلندترین بخش از جایی، بلندی، باز، (در قدیم) (به مجاز) خوبی و خوشیِ حال و وضع، دارای وضع روبه بالا و (به مجاز) خوب، خوش – جای بلند، بلندی، بخش بالایی چیزی
فرازان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzān) (فراز + ان (پسوند نسبت) )، منسوب به فراز، فراز – مرکب از فراز (جای بلند) + ان (پسوند نسبت)
فرازمان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzmān) (فراز + مان/من = اندیشه )، دارای اندیشه بلند، دارای افکار متعالی – حکم و فرمان
فرازنده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāzande) (صفت فاعلی از فراختن )، (در قدیم) افرازنده، بر پادارنده – بالابرنده و افرازنده
فراست
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: fe (a) rāsat) (عربی) زیرکی، هوشیاری، درک و فهم، (در تصوف) هوشیاری و دریافت امور پنهانی از روی ظواهر امور، یا اشراف بر ضمایر – زیرکی، هوشیاری، درک و فهم
فراسیاک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: افراسیاب
فرام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: معرب از عبری، تندرو
فرامرز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāmarz) آمرزنده (دشمن )، (در اعلام) پسر رستم پسر زال پهلوان بزرگ ایرانی – مرکب از فر + آمرز، آمرزنده دشمن، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر رستم پسر زال
فرانسیس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: انگلیسی
معنی: آزاد، رها از قید و بند، فرانسیس باکن فیلسوف بزرگ انگلیسی
فرانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāne) پروانه، فرانک، فرانق – فرانک
فرانک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farānak) (= فرانگ) به معنی پروانه، (در اعلام) نام دختر برزین و زن بهرام گور، نام مادر فریدون در داستان های ملی – پروانه، نام دختر برزین و زن بهرام گور، نام مادر فریدون پادشاه کیانی
فراهت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: شأن، شوکت، شکوهمندی و زیبایی
فراهل
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نبیره کیومرث نخستین پادشاه پیشدادی
فراهیم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام جد زرتشت
فراهین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farāhin) (در اعلام) نام یک ایرانی معروف در زمان قباد، نام یکی از اعیان ایران که با قباد فیروز معاصر بود – فرایین
فراوک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای گفتار باشکوه, خوشگو، وک:واژیدن, گفتن – اوستایی نام پسر نساک و سیامک در داستان آفرینش اوستا
فراییم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عبری
معنی: معرب از عبری نام پسر یوسف (ع)
فرایین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، از بزرگان و مشاوران دربار قباد پادشاه ساسانی، همچنین نام یکی از پادشاهان ساسانی
فربد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فر به معنى زیاد و بد به معنى قد است پس فربد یعنى قد بلند – دارای شکوه و جلال، باشکوه، شکوهمند
فربو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فر (شکوه) + بو
فربود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farbud) راست، درست – راست و درست
فربین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farbin) (فر = شکوه و جلال + بین = (جزء پسین) = بیننده )، بیننده ی شکوه و جلال، (به مجاز) طالب شکوه و جلال – بیننده شکوه و جلال، مرکب از ف به معنای شکوه و جلال و بین صفت فاعلی مرخم از بیننده
فرپرک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شب پره که آن را مرغ عیسی نیز می گویند
فرتاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fartāš) وجود که در برابر عدم است (از بر ساخته ی فرقه آذرکیوان ـ برهان چ معین) – وجودی که در برابر عدم است
فرتوس
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از سرداران سپاه افراسیاب
فرتوک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: پرستو
فرج
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: faraj) (عربی) به دست آمدن وضعیت مناسب یا مورد علاقه در کار، گشایش در کار و از میان رفتن غم و رنج – گشایش در کار
فرج الله
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: گشایشی از جانب خداوند
فرجاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: (تلفظ: farjād) فاضل و دانشمند (از برساخته های فرقه ی آذرکیوان ـ حاشیه ی برهان چ معین) – فاضل و دانشمند
فرجهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه دنیا
فرجود
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معجزه، اعجاز
فرح
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farah) (عربی) شادمانی، سُرور، شاد شدن، شادمان گردیدن – شادمانی، سرور
فرح انگیز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + انگیز (فارسی) شادی بخش، مفرح
فرح بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + بانو (فارسی) بانوی شادمان
فرح بخش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + بخش (فارسی) شادی بخش
فرح دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + دخت (فارسی) دختر شادمان
فرح نوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرح (عربی) + نوش (فارسی) شادنوش، خوشگذران
فرحان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhān) (عربی) شاد، شادان، مسرور، خوشحال – شادان، خندان
فرحانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhāne) (عربی) (مؤنث فرحان )، فرحان – مؤنث فرحان
فرحت
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: farhat) (عربی) (در قدیم) شادی، شادمانی – شادی، شادمانی
فرحتاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: فرح (عربی) + تاج (فارسی) مرکب از فرح (شادمانی) + تاج
فرحناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عربی,فارسی
معنی: (تلفظ: farah nāz) (عربی ـ فارسی) آن که مسرور و شادمان است و دارای ناز و عشوه است، (به مجاز) زیبا روی مسرور و شادمان – فرح (عربی) + ناز (فارسی) صاحب شادی و ناز
فرخ
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خجسته، مبارک، فرخنده، از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از مرزبانان خسروپرویز پادشاه ساسانی
فرخ بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی بزرگوار و فرخنده
فرخ بخش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بخشنده بزرگوار، نام یکی از بهدینان یزد که در سال هشتادو هشت یزگردی می زیسته
فرخ بد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخنده وخجسته
فرخ به
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + به (بهترین )، نام پسر ماه خدای پسر فیروز پسر گردآفرین
فرخ تاج
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاج
فرخ تاش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاش (پسوند همراهی)
فرخ چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره فرخنده و مبارک
فرخ داد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + داد (عدالت)
فرخ زات
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: صورت دیگری از فرخزاد، نام پدر آذرفرنبغ مؤلف دینکرت
فرخ زند
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + زند، نام پسر علیمردان خان زند
فرخ شاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + شاد، نام یکی از درباریان در زمان ساسانیان
فرخ لقا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + لقا (عربی )، خوش صورت، زیبارو، نام زنی در کتاب امیرارسلان
فرخ ماه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ماه خجسته و مبارک
فرخ ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فرخ (مبارک) + ناز (غمزه)
فرخ یار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای یار مبارک و خجسته یا یار فرخنده و مبارک
فرخ یسار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرخ (فارسی) + یسار (عربی) دارای مال و ثروت خجسته و مبارک
فرخان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پسر اردوان آخرین پادشاه اشکانی، نام یکی از سرداران خسروپرویز پادشاه ساسانی، موبدی در شاهنامه
فرخروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از الحان باربد
فرخزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام فرشته موکل بر زمین، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر هرمزد برادر رستم هرمزان از سرداران سپاه یزگرد پادشاه ساسانی، نیز یکی از شاهان آن سلسله
فرخنده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farxonde) موجب رویداد یا پیامدهای خوشایند و خوب، مبارک، خجسته، (در قدیم) نیک بخت و کامروا – مبارک، خجسته، میمون
فرخنده پی
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرخ پی
فرخنده چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای چهره مبارک و خجسته
فرداد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardād) زاده ی با شأن و شکوه و شوکت، مولود با شکوه – داده شکوه و جلال
فرداد منش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از سرداران هخامنشی
فردان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: یکتا، یگانه
فردخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از فر (شکوه) + دخت (دختر)
فردوس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ferdos) (در عربی فردَوس) (معرب از فارسیِ پردیس )، بهشت، نام چند جا و مکان – معرب از فارسی، پردیس بهشت
فردیس
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardis) پردیس، فردوس، بهشت – پردیس
فردین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: fardin) فروردین، فرودین فروردین – یگانه، تنها، همچنین مخفف فروردین نام ماه اول از سال شمسی، نام روز نوزدهم از هر ماه شمسی در ایران قدیم
فرزاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzād) (در قدیم) با فر و شکوه زاده شده، زاده ی با فر و شکوه و عظمت – زاده شکوه و جلال
فرزام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzām) (در قدیم) لایق، در خور، شایسته، سزاوار – لایق، درخور، شایسته
فرزان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzān) (در قدیم) فرزانه، خردمند، عاقل، حکیم، دانش، استواری – فرزانه خردمند، فرزانه
فرزان دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختر فرزانه و دانا
فرزانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzāne) دارای خِرَد و پختگی، خِرَدمند، دانا – خردمند، دانا
فرزن
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی هرات
فرزنه
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی مشهد
فرزیان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام روستایی در نزدیکی بروجرد
فرزین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farzin) مهره ی وزیر در صفحه شطرنج، نام مکانی در کرمان – وزیر در بازی شطرنج
فرساد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farsād) حکیم، دانشمند، دانا، عاقل، نام درختی (توت )، (از برساخته های دساتیر ـ برهان چ معین) – حکیم، دانشمند، دانا
فرسام
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای شکوه و عظمتی چون سام
فرستو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: farastu) (= پرستو) نام پرنده ای که (در فارسی) به آن پرستو، پرستوک و فرستگ می گویند و (در عربی) خطاف مشهور است پرستو – پرستو
فرسمن
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام پادشاه گرجستان در زمان اردوان سوم پادشاه اشکانی
فرسیما
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: (تلفظ: far Simā) (فارسی ـ عربی) دارای چهره و سیمای با فر و شکوه، (به مجاز) شکوهمند و جذاب – فر (فارسی) + سیما (عربی) دارای سیما باشکوه
فرش آورد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی,عربی
معنی: فرش (عربی) + آورد (فارسی )، فرشید ورد
فرشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršād) نام روح و عقلِ کره مریخ، نفس فلک مریخ، (از برساخته های دساتیر ـ برهان چ معین )، شکوه، شادی، شادی بزرگ – روح و عقل، کره مریخ
فرشاسب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: اوستایی-پهلوی
معنی: دارنده اسب تنومند، نام یکی از سرداران کمبوجیه
فرشته
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ferešte) (در ادیان) موجودی آسمانی، عاقل، برتر از انسان و غیر قابل رؤیت که مأمور اجرای اوامر خداوند است و مرتکب گناه نمی شود، مَلَک، (به مجاز) شخص دارای اخلاق یا رفتار بسیار نیک و پسندیده، (به مجاز) دختر یا زن مهربان و زیبا – فریشته در زبان سنسکریت پرشیته و مرکب از پر و اش، به معنی سفیر، موجودی آسمانی
فرشید
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršid) (مخفف فرشیدورد )، فرشیدورد، به علاوه شکوه و روشنایی، شکوه خورشید، شکوه درخشان – دارای شکوه و عظمتی چون خورشید، نام برادر پیران ویسه
فرشیده
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršide) (فرشید + ه (پسوند نسبت) )، منسوب به فرشید، فرشید – فر+ شیده= نورآفتاب، شکوه آفتاب
فرشیدورد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: faršid vard) (در اعلام) نام برادر اسفندیار که یکی از پهلوانان ایران بود و در جنگ با ارجاسب کشته شد، نام برادر ویسه که یکی از پهلوانان توران بود، نام دهقانی است که با بهرام گور معاصر بود – از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری تورانی، برادر پیران ویسه در زمان افراسیاب تورانی، همچنین نام پسر گشتاسپ پادشاه کیانی
فرشیم
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: قسم، جزو

 

اسم فرنوش در لغت نامه دهخدا

نوش. (اِمص ) نوشیدن. (رشیدی ) (اوبهی ) (برهان قاطع) (جهانگیری )(آنندراج ) (انجمن آرا). آشامیدن. (برهان قاطع) (جهانگیری ). عمل نوشیدن. (فرهنگ فارسی معین ). اسم از نوشیدن است. (یادداشت مؤلف ). نوشیدن مطلقاً و نوشیدن می و باده نوشی :
هوا پرخروش و زمین پر ز جوش
خنک آنکه دل شاد دارد به نوش.
فردوسی.
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با ناله ٔ چنگ و نوش.
فردوسی.
چو از کار ولایت بازپرداخت
دگرباره به نوش و ناز پرداخت.
نظامی.
|| (اِ) عسل. (اوبهی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ).انگبین. (ناظم الاطباء) :
تلخی و شیرینیش آمیخته ست
کس نخورد نوش و شکر بآپیون.
رودکی.
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.
رودکی.
هرکه باشد سپوزکار به دهر
نوش با کام او شود چون زهر.
بوشکور.
به طعم نوش گشته چشمه ٔ آب
به رنگ دیده ٔ آهوی دشتی.
دقیقی.
زمانه به یکسان ندارد درنگ
گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ.
فردوسی.
همی پرورانَدْت با شهد ونوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش.
فردوسی.
لَبْت گوئی که نیم کفته گل است
می و نوش اندر او نهفتستی.
طیان.
مرا چون خروش تو آمد به گوش
همه زهر گیتی شدم پاک نوش
بلبلکان بانشاط قمریکان باخروش
در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش.
منوچهری.
چرا با من به تلخی همچو هوشی
که با هر کس به شیرینی چو نوشی.
فخرالدین اسعد.
تو چون ویسی لب از نوش و تن از سیم
تو گوئی کرده شد سیبی به دو نیم.
فخرالدین اسعد.
به دریا در گهر جفت نهنگ است
چو نوش اندر دهان جفت شرنگ است.
فخرالدین اسعد.
دو گویا عقیق گهرپوش را
که بنده بُدَش چشمه ٔ نوش را.
اسدی.
نیش نهان دارد در زیر نوش
سوسن خوشبویش چون سوزن است.
ناصرخسرو.
زیرا که به زیر نوش و خزّش
نیش است نهان و خار مستور.
ناصرخسرو.
گر نیستت چو نوش خور و چون خزت گلیم
بنگر به یار خویش که او گرسنه ست و عور.
ناصرخسرو.
به کام مهرش اندر زهر نوش است
به چشم کینش اندرنور نار است.
مسعودسعد.
گر زهر موافقت کند تریاق است
ور نوش مخالفت کند نیش من است.
خیام.
گر زهر دهد تو را خردمند بنوش
ور نوش رسد ز دست نااهل بریز.
خیام.
شتربه گفت طعم نوش چشیده ام، هنگام زخم نیش است. (کلیله و دمنه ).
کین و مهر تو به زنبور همی ماند راست
که بر اعدای تو نیش است و بر احباب تو نوش.
سوزنی.
ز انعامش دهان نحل پرنوش
زجودش کرم پیله پرنیان پوش.
عمادی شهریاری.
از سخن های عذب شکّرطعم
در دهان زمانه نوش منم.
انوری.
به بوسه مُهر نوش او شکستم
شکست اندر دلم نیش جفاها.
خاقانی.
عافیت زآن عالم است اینجا مجوی ازبهر آنک
نوش زنبور از دم ارقم نخواهی یافتن.
خاقانی.
به چشم آهوان آن چشمه ٔ نوش
دهد شیرافکنان را خواب خرگوش.
نظامی.
ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش
گهی دل دادی و گه بستدی هوش.
نظامی.
ز طبع تر گشاده چشمه ٔ نوش
به زهد خشک بسته باد بر دوش.
نظامی.
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
نه دل من که دل خلق جهانی دارد.
سعدی.
شربت نوش آفرید از مگس نحل
نخل ِ تناور کند ز دانه ٔ خرما.
سعدی.
احتمال نیش کردن واجب است ازبهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست.
سعدی.
آفریننده ٔ خزان و بهار
نوش با نیش ساخت گل با خار.
مکتبی.
|| شهد.(برهان قاطع) (غیاث اللغات ). هر چیز شیرین را گویند . (از رشیدی ) (انجمن آرا). شیرینی. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. || تریاک. پادزهر. (رشیدی ) (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از جهانگیری ). تریاق. (غیاث اللغات ). پازهر. (صحاح الفرس ). نوشدارو.آنکه زهر را باطل کند. (ناظم الاطباء). مقابل زهر :
به جائی که زهر آگند روزگار
از او نوش خیره مکن خواستار.
فردوسی.
گشاده سخن کس نیارست گفت
که نشنید کس نوش با زهر جفت.
فردوسی.
چنین بود تا بود گردان سپهر
که با زهر نوش است و با کینه مهر.
فردوسی.
گر زهر نوش گردد و گردد شرنگ شهد
بر یادکردخواجه ٔ سید عجب مدار.
فرخی.
گر هلاهل در دهان گیرد مَثَل مداح او
با مدیح او هلاهل نوش گردد در دهان.
فرخی.
جهان را هرچه بینی همچنین است
به زیر نوش و مهرش زهر و کین است.
فخرالدین اسعد.
نوش دان هرچه زهر او باشد
لطف دان هرچه قهر او باشد.
سنائی.
از خوارزم آر مهر این تب
وز جیحون ساز نوش این سم.
خاقانی.
گر گلاب از گل و گل ازخار است
نوش در مهره، مهره در مار است.
نظامی.
|| نوشدارو. رجوع به نوشدارو شود :
ولیکن اگر داروی نوش من
دهم زنده ماند یل پیلتن.
فردوسی.
|| شراب. مشروب. نوشیدنی :
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان ازدر مهترش
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش.
فردوسی.
بفرمود تا داروی هوش بر
پرستنده آمیخت با نوش بر.
فردوسی.
از آن پس به رامش سپردند گوش
به جام دمادم کشیدند نوش.
اسدی.
دگر ره یکی جام یاقوت نوش
بدان نوش لب داد و گفتا خموش.
نظامی.
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست
غم دیدار شیرین بردش از دست.
نظامی.
|| هر چیز نوشیدنی خصوصاً هرگاه شیرین و مطبوع و گوارا باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود :
دهد نوش او را ز شیر و شکر
همیشه ورا پروراند به بر.
فردوسی.
|| نقل و شیرینی که مزه ٔ شراب کنند. (یادداشت مؤلف ) :
از دیده جرعه دان کنم از رخ نمکسِتان
تا نوش جام و خوشنمک خوان کیستی.
خاقانی.
|| سرو کوهی. (ناظم الاطباء). سور. سرو تبری. سرو خمره ای. سرو کش. گونه ای از سرو است. جنگل کوچکی از این نوع درخت در دره ٔ کتول در محلی موسوم به سورکش وجود دارد. (از یادداشتهای مؤلف ). و رجوع به جنگل شناسی ج ۲ ص ۳۶ شود. || ماده ٔ شیرینی که در پای گلبرگهاست . (لغات فرهنگستان ). || در اصل به معنی حیات است. (رشیدی ) (از انجمن آرا). کنایه از حیات و زندگی.(از برهان قاطع). زندگی. (غیاث اللغات ). ظاهراً این معنی را از نوشابه و نوشدارو استنباط کرده اند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به نوشدارو شود. || کنایه از آب حیات است. (از برهان قاطع) (از غیاث اللغات ). به این معنی نوشابه درست است. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || ملاحت. شیرینی.(ناظم الاطباء). || انعام. بخشش. (ناظم الاطباء). || (ص ) شیرین. (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نیز رجوع به معنی بعدی شود :
هوش من آن لبان نوش تو بود
تاشد او دور من شدم مدهوش.
بوالمثل.
از لب نوش تو به خاقانی
قسم جز زهر ناب می نرسد.
خاقانی.
|| نوشین. نوشینه. چیز خوش مزه و خوشگوار. (آنندراج از بهار عجم ). لذیذ. مطبوع. خوشایند. موافق. (ناظم الاطباء). نیز رجوع به معنی قبلی شود:
طفل بد را که گریه ٔ تلخ است
به که در خواب نوش می بشود.
خاقانی.
|| گوارا. (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). سازگار. (برهان قاطع) :
چند بردارد این هریوه خروش
نشود باده بر سماعش نوش.
رودکی.
هرچه آن بر تن تو زهر بود
بر تن مردمان مدار تو نوش.
معنوی بخارائی.
|| جاوید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به انوش و انوشه شود. || (صوت ) گوارا باد!نوش جان باد! (برهان قاطع). هنیاً. هنیئاً. هنیئاً مریئاً. گوارا! گوارای وجود! نوش جان ! نوش باد :
گر ایدون که باشَدْت لختی درنگ
به گوش آیدت نوش و آوای چنگ.
فردوسی.
به فرمانْش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان بُد پر آواز نوش.
فردوسی.
چو گرسیوز آن کاخ دربسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید.
فردوسی.
همه شهر بودی پر آوای نوش
سرای سپهبد بهشتی به جوش.
فردوسی.
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند
زهر نوشند و همه نوش و هنیئا شنوند.
خاقانی.
وآنگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربطزنان می گفت نوش.
حافظ.
که یار نوش کند باده و تو گوئی نوش.
حافظ.
|| (نف مرخم ) آشامنده. نوشنده. (برهان قاطع). مخفف نوشنده است و به صورت مزید مؤخر در ترکیب به کار است : باده نوش. دردنوش. جرعه نوش. پیاله نوش.
نوش. (نف مرخم ) گوش کننده. شنونده. مخفف نیوش است که شنیدن و گوش کردن باشد. رجوع به نیوش شود.
نوش. [ ن َ ] (ع مص ) فراگرفتن. (تاج المصادر بیهقی )(زوزنی ). گرفتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی را گرفتن و بر سر و ریش وی آویختن . (ناظم الاطباء). || طلب کردن چیزی را. (از اقرب الموارد). جستن. || رفتن. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مشی. (اقرب الموارد). || به شتاب برخاستن. || نیکوئی رساندن به کسی. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
نوش. [ ن َ وِ ] (اِمص ) اسم از نویدن. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نویدن شود.
نوش. [ ن َ وَ ] (اِ) انعام و بخشش و پاداش و جزا(؟). (ناظم الاطباء).
نوش. [ ن ُ وِ ] (اِ) مکتوب و نوشته و سرنوشت و تقدیر(؟). (ناظم الاطباء).
نوش. (اِخ ) از پارسی گویان قرن سیزدهم هجری هندوستان است. او راست :
ز کشتگان غمت جابه جا نشان باقی است
گذشت قافله و گرد کاروان باقی است
تنم به خاک برابر شد و هنوز هوس
به دیدن رخ زیبات همچنان باقی است.
(از صبح گلشن ص ۵۶۱) (از شمع انجمن ص ۴۹۰) (از فرهنگ سخنوران ).

اسم فرنوش در فرهنگ فارسی

نوش
شهد، عسل، انگبین، هرچیزگواراوشیرین
(اسم) ۱ – در تداول اهالی شیراز و اهواز و اصفهان بدرخت سرو خمره یی گفته میشود . ۲ – مایع شیرینی که از بعض سلولهایی که در قاعد. برگها یا غالبا در سلولهای قاعد. قطعات مختلف گل خصوصا گلبرگها و مادگی ترشح میشود . این مایع مخصوصا دارای موادی قندی از قبیل ساکارز و گلوکز و لوولز میباشد و مورد علاق. حشرات خصوصا زنبور عسل است .
از پارسی گویان قرن سیزدهم هندوستان است .
نوش باد
۱- ( گوارا باد . ۲ – ( اسم ) پرده ایست از نودای چکاوک
گوارا باد ٠ عبارتی که در بزم باده ساقی و هم پیالگاه در پاسخ آنکه جام بر گیرد و (( به سلامتی )) گوید و بنوشد گویند نظیر : نوش جان . نوش . سازگار وجود .
نوش باده
نوش باد .
نوش بازی
[drinking game] [اعتیاد] هریک از مسابقات و بازی هایی که در آن بازنده مجبور به نوشیدن الکل است
نوش بخش
که کام را شیرینی بخشد .
نوش بر
انگبین . عسل .
نوش بهر
کسی که نصیب و بهر. وی نیکو و خوش باشد . یا که از شیرینی نصیبی دارد .
نوش جا
[minibar] [گردشگری و جهانگردی] یخچال کوچکی در اتاق مهمانخانه با انواع نوشیدنی ها و گاه برخی تنقلات که مهمان در صورت مصرف آنها، در هنگام تسویه حساب، بهای آنها را می پردازد
نوش جام
( اسم ) پیال. شراب .
نوش جان
چیزی که ممد و مقوی حیات باشد یا مرغوب و محبوب جان . یا به صورت خطاب و دعا : گوارا باد . هنیئا . هنیئا مریئا . گوارای وجود . نوش . گوارا . سازگار وجود.
نوش جای
( اسم ) محل نوش در گلها .
نوش چشمه
چشمه نوش .
نوش خند
( اسم ) تبسم شکر خند : مقابل نیشخند: (( چون گل شکفته باش درین انجمن که صبح تسخیر کرد روی زمین را بنوشخند . )) ( صائب )
نوش خوار
( صفت ) ۱ – آنکه بلذت چیزی را خورد شاد خوار . ۲ – نشخوار
نوش خواری
۱ – بلذت چیزی را خوردن شاد خواری . ۲ – نشخواری
نوش خور
۱- نوش خوار ۲- روز پنجم از هر ماه ملکی
نوش خورد
۱ – ( مصدر اسم ) نوش خوردن . ۲ – ( اسم ) بلذت خورده . ۳ – ( اسم ) پرده ایست از موسیقی قدیم : (( راه اطاعت گیر و گوش هوش سوی علم دار چند داری گوش سوی نوشخورد و راهوی ? )) ( ناصر خسرو . ۴۶۲ )
نوش خوردن
۱ – ( مصدر ) بلذت خوردن شاد خودردن .
نوش خورده
( صفت ) بلذت خورده شادخورده : (( خورشها بیار است خوالیگران یکی پاک خوان از در مهتران )) (( چو شد نوش خورده شتاب آمدش گران شد سرش رای خواب آمدش . ))
نوش دادن
عسل و شربت دادن و کنایه از لذت بخشیدن و کام دادن و کامروا و محفوظ و بهره مند گردانیدن .

اسم فرنوش در فرهنگ معین

نوش
(اِ.)۱ – هرچیز نوشیدنی .۲ – شهد، انگبین . ۳ – نوش دارو، پادزهر. ۴ – خو شگوار.
نوش خند
(خَ) (اِمر.) تبسم، شکرخند.
نوش خوار
(خا) (ص فا.) شادخوار، چیزی را با لذت خوردن .
نوش لب
(لَ) (ص مر.) شیرین لب، نوشین لب .
نوش لبینا
(لَ) (اِ.) نام نوایی از موسیقی .
پنج نوش
( ~.) (اِمر.) معجونی که در قدیم پزشکان از پنج داروی مقوی می ساختند.
جرعه نوش
( ~.) [ ع – فا. ] (ص فا.) شرابخوار.
گل نوش
( ~ .) (اِمر.) نام نوایی است در موسیقی .

اسم فرنوش در فرهنگ فارسی عمید

نوش
۱. = نوشیدن
۲. نوشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): باده نوش.
۳. (اسم) [قدیمی] هرچیز نوشیدنی.
۱. [مقابلِ نیش] هرچیز مطبوع و خوشایند.
۲. (شبه جمله) گوارا باد، نوش جان باد.
۳. [قدیمی] عسل، شهد، انگبین.
۴. [قدیمی] پادزهر، تریاق.
۵. [قدیمی] شراب، باده.
۶. [قدیمی] نوعی نقل و شیرینی که برای مزۀ شراب می خورند.
۷. (اسم مصدر) [قدیمی] زندگی، حیات، بی مرگی.
۸. (صفت) [قدیمی] گوارا.
۹. (صفت) [قدیمی] شیرین.
نوش باد
کلمه ای که هنگام نوشیدن شراب به یکدیگر می گویند، گوارا باد.
نوش خند
شکرخند، تبسم.
نوش خورد
به شادی و لذت خوردن، شادخواری: بسا خان و کاشانه و باد غرد / بدو اندرون شادی و نوش خورد (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۹۹).
نوش گوار
گوارا و شیرین، مانند انگبین یا آب حیات: نوش ساقیّ و جام نوش گوار / گرم تر کرده عشق را بازار (نظامی۴: ۶۳۰).
نوش گیا
= نوش گیاه: نوش گیا پخت و بدو درنشست / رهگذر زهر به تریاک بست (نظامی۱: ۷۱).
نوش گیاه
۱. (زیست شناسی) مخلصه، تریاق کوهی.
۲. نوعی پادزهر.
نوش لب
نوشین لب، شیرین لب.
نوش لبینا
نوایی از موسیقی: قمریان راه گل و نوش لبینا راندند / صلصلان باغ سیاوشان با سروستاه (منوچهری: ۱۸۹).
نوش آفرین
آن که شهد و شیرینی سازد.
نوش آگین
پر از شهد و شیرینی.
نوش آمیغ
آمیخته به شهد و شیرینی.
پنج نوش
معجونی که پزشکان قدیم از پنج داروی مقوی می ساخته اند، فنجنوش: در چارسوی فقر درآ تا ز راه ذوق / دل را ز پنج نوش سلامت کنی دوا (خاقانی: ۴).
جرعه نوش
باده نوش، شراب خوار، می خوار.
گل نوش
از الحان قدیم ایرانی.
باده نوش
نوشندۀ باده، باده خوار: باده نوشی که در او روی وریایی نبُوَد / بهتر از زهدفروشی که در او روی وریاست (حافظ: ۶۶).
پیاله نوش
باده نوش، شراب خوار.

اسم فرنوش در اسامی پسرانه و دخترانه

نوش آذر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آتش جاوید، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر گشتاسپ پادشاه کیانی و نیز نام یکی از پسران اسفندیار
نوش آفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آفریده بی مرگ، آفریده جاوید
نوش آفرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: جاویدان آفریده شده
نوش آگین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: به شهد و شکر آویخته، نوشین
نوش لب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای لبی شیرین، شیرین لب
نوشا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušā) (نوش + ا (پسوند با معنی فاعلی) )، نیوشا، شنوا، شنونده، (به مجاز) یادگیرنده و آموزنده، شیرین، زندگی – نیوشا، شنوا، شنونده
نوشاب
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آب گوارا، شربت مطبوع، آب زندگی، آب حیات
نوشابه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آب گوارا، نام پادشاهی در سرزمین بردع
نوشاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušād) (به مجاز) جوان نورسته ی شاداب (دختر )، نام شهر یا موضعی که خوبرویان در آن بسیار بوده اند – نام شهری که زیبارویان آن معروف بوده اند
نوشان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušān) نوشاندن، نوشانیدن، به نوشیدن واداشتن، به علاوه (صفت فاعلی از نوش) شیرینی بخش – نوشنده
نوشزاد
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زاده جاوید، از شخصیتهای شاهنامه، نام همسر انوشیروان پادشاه ساسانی
نوشناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای ناز و غمزه شیرین
نوشه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: انوشه، جاوید، زنده، شاد، خوشحال، خرم، گوارا، از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر بهرام بهرامیان و خواهر نرسی پادشاه ساسانی
نوشیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یار شیرین چون عسل، یار بی مرگ، نام پسرعموی گرشاسپ در گرشاسپ نامه
نوشید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: no (w) šid) (اوستایی) نودرخشید، نودرخشان، از واژه ی (اوستایی) ‘ nov، sit ‘، (در اعلام) نام مادر مانی = تازه درخشید – مرکب از نو (تازه) + شید (خورشید )، نام مادر مانی دین آور معروف ایرانی
نوشین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušin) (در قدیم) شیرین، خوشایند، دلپذیر (خواب )، شایسته ی بوسیدن، شیرین (لب )، دلنشین، مطبوع، ملایم (باد، نسیم )، گوارا، خوش گوار، شفابخش – شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار
نوشین لب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نوش لب، دارای لبی شیرین، شیرین لب
نوشینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nušine) (نوش + اینه (پسوند نسبت) )، منسوب به نوش، منتسب به نوش، نوشین، نوشین – نوشین، شیرین، خوشایند، دلپذیر، گوارا، خوش گوار

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا