معنی اسم سیمین‌عِذار

سيمين‌عِذار :    (در قديم) (به مجاز)، داراي چهره‌ي سفيد و زيبا.

 

 

 

اسم سیمین عذار در لغت نامه دهخدا

سیمین عذار.[ ع ِ ] (ص مرکب ) سیمین عارض. سپید گونه :
کزدر میدان او تا گوشه ٔ ایوان او
مرکب سیمین ستام است و بت سیمین عذار.
فرخی.
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار.
سعدی.
رجوع به ماده ٔ قبل شود.

اسم سیمین عذار در فرهنگ فارسی

سیمین عذار
( صفت ) سفید رخ زیبا روی .
سیمین عارض . سپیدگونه

 

اسم سیمین عذار در فرهنگ فارسی عمید

سیمین عذار
کسی که چهرۀ سفید و زیبا دارد، زیباروی.

 

اسم سیمین عذار در لغت نامه دهخدا

سیمین. (ص نسبی ) نقره گین. منسوب به سیم و نقره. (ناظم الاطباء). منسوب به سیم. (آنندراج ). از سیم ساخته. یاسیم در آن بکار برده. (از: سیم، نقره + ین، پسوند نسبت ) پهلوی «سیمن » (نقره ای ) و «اسیمین » (نقره ای ). از سیم ساخته. (از حاشیه برهان چ معین ) :
بهشت آئین سرایی را بپرداخت
ز هرگونه در او تمثالها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین پالکانه.
رودکی.
در او افراشته درهای سیمین
جواهرها نشانده در بلندین.
شاکر بخاری.
ز سیمین و زرینه اشتر هزار
بفرمود تا برنهادند بار.
فردوسی.
طبقهای زرین و سیمین نهاد
نخستین ز قیدافه کردند یاد.
فردوسی.
سوزن زرین شده ست و سوزن سیمین
لاله رخانا ترا میان و مرا تن.
فرخی.
مشربهای زرین و سیمین آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳).
با سماع چنگ باش از چاشتگه تا آن زمانک
از فلک پیدا شود پروین چو سیمین شفترنگ.
عسجدی.
چو سیمین دواتش ندیده ست کس
تن مؤمنی با دل کافری.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۲ص ۱۴۶).
گردد شمر ایدون چو یکی دام کبوتر
دیدار ز یک حلقه بسی سیمین قنقار.
منوچهری (دیوان چ ۲ دبیرسیاقی ص ۳۸).
ترا طوق سیمین درافکندغبغب
مرانیز از آن زلف طوقی برافکن.
خاقانی.
صنمهای زرین و سیمین صد پاره زیادت بود که وزن آن جز به روزگار دراز به اعتبار موازین و مغایر معلوم نگشتی. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۳).
کشیده قامتی چون نخل سیمین
دو زنگی بر سر نخلش رطب چین.
نظامی.
سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کرد
گرچه بازو سخت داری زور با آهن مکن .
سعدی.
هرکه با پولادبازو پنجه کرد
ساعد سیمین را خود را رنجه کرد .
سعدی.
|| سخت سپید. نقره گون. سپید به مانند سیم :
آباد بر آن سی و دو دندانک سیمین
چون بر درم خرد زده سیم سماعیل.
منجیک.
ز سیمین فغی من چون زرین کناغ
ز تابان مهی من چو سوزان چراغ.
منجیک.
شنیده بدان سرو سیمین بگفت
که خورشید را گشت ناهید جفت.
فردوسی.
ترا گر همچنان شاید بگو آن سرو سیمین را
بگو آن سرو سیمین را بگو آن ماه و پروین را.
فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۴۰۶).
چونکه زرین قدحی در کف سیمین صنمی
یا درخشنده چراغی بمیان پرنا.
منوچهری.
سرو سیمین قلمزن شد و در وصف رخش
سر زرین قلم غالیه خور بگشائید.
خاقانی.
افتاده چون اشک منش نور غبب بر دامنش
زآن نور سیمین گردنش زرین گریبان دیده ام.
خاقانی.
تن سیمینش می غلطید در آب
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب.
نظامی.
– آهوی سیمین ؛ خوب و ظریف. خوشنما. پاکیزه روی :
چرا ناید آهوی سیمین من
که بر چشم کردمش جای چرا.
غضایری.
ز آهوی سیمین طلب گاو زرین
که عیدی درون گاو قربان نماید.
خاقانی.
– ساعد سیمین ؛ ساعد ظریف و سپید.

اسم سیمین عذار در فرهنگ فارسی

سیمین
منسوب به سیم، آنچه که سفیدبرنگ نقره باشد
( صفت ) منسوب به سیم ۱ – نقره یی ساخته از سیم . یا سیمین صولجان . هلال ماه نو . یا سیمین قواره . ماه قمر . ۲ – سفید روشن . ۳ – خوب ظریف .
سیمین بدن
که تن او در سپیدی چون سیم بود
سیمین بر
سیمین تن . سیمین بدن
سیمین بنا گوش
آنکه بنا گوشش چون سیم سپید باشد
سیمین تن
سیمین بدن . آنکه بدن وی چون نقره سپید باشد .
سیمین ذقن
آنکه ذقن وی سپید باشد . کهزنخ او در سپیدی نقرهراماند .
سیمین ساق
( صفت ) کسی که دارای ساقهای سفید باشد بلورین ساق .
سیمین سیما
آنکه سیمای مانند سیم دارد . نقره گون سیما . سپید چهره .
سیمین صولجان
کنایه از هلال و ماه نو . ماه نو .
سیمین عارض
که عارض او در سپیدی چون سیم بود . سپید چهره .
سیمین عذار
( صفت ) سفید رخ زیبا روی .
سیمین عارض . سپیدگونه
سیمین فواره
کنایه از ماه است که بعربی قمر گویند و بجای فاقاف و نون هم بنظر آمده .
سیمین قواره
سیمین فواره
سیمین میان
سیمین کمر
سیمین نان
کنایه از بدر که شب چهارده باشد .
سیمین کمر
که کمر بند سیمین بر میان بندد . آنکه کمر و میان نقره دارد .
به سیمین
قسمی به یا بهره که پوست آن سفید باشد این کلمه در گفتار ریدک خوش آرزو دوبار آمده است و شعرا نیز به سیمین در اشعار آورده اند .
تشت سیمین
کنایه از ماه است ماه
تعویذ سیمین
ستاره ها
ریزه سیمین
ستاره

اسم سیمین عذار در فرهنگ معین

سیمین
(ص نسب .) ۱ – نقره ای . ۲ – سفید، روشن . ۳ – خوب، ظریف .

اسم سیمین عذار در فرهنگ فارسی عمید

سیمین
۱. آنچه سفید و به رنگ نقره باشد.
۲. هر چیزی که از نقره ساخته شده باشد.
سیمین بدن
= سیمتن
سیمین ساق
= سیم ساق
سیمین عذار
کسی که چهرۀ سفید و زیبا دارد، زیباروی.
سیمین غبغب
کسی که غبغب سفید مانند نقره دارد.

اسم سیمین عذار در اسامی پسرانه و دخترانه

سیمین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: simin) (سیم = نقره + ین (پسوند نسبت) )، ساخته شده از نقره، نقره ای رنگ، سفید و درخشان، (به مجاز) زیبا – ساخته شده از نقره، نقره ای
سیمین تن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: سیم تن
سیمینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: simine) (در قدیم) (= سیمین )، سیمین – سیمین

 

لغت نامه دهخدا
عذار. [ ع ِ ] (ع اِ) افسار ستور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه از فسار بر گونه های اسب فرو افتد. ج، عُذُر. (از اقرب الموارد). || نشان فسار بر روی ستور. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). داغی است در جای فسار. (از قطرالمحیط) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || خط ریش. (منتهی الارب ) (از غیاث اللغات ). جانب ریش یعنی مویی که محاذی گوش است و بین آن و گوش سفید است.یا قسمتی از صورت که بر آن موی درازی می روید که محاذی نرمه ٔ گوش تا بن ریش است. (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط). این معنی مأخوذ از عربی است :
روی بستان را چون چهره ٔ دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید.
ناصرخسرو.
کافور سپید گشت ناگه
این عنبر تر، بر این عذارم.
ناصرخسرو.
|| رخسار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) : و سبزه ٔ گلستان عذارش تازه دمیده. (گلستان ).
عذر او بر عذار من پیداست
بعد از این هم چه عذر باید خواست.
سعدی.
– گلعذار ؛ کسی که رخسارش مانند گل است. رجوع به گل شود.
معنی اخیر نیز مأخوذ از عربی است. || طعام بناء. || طعام ختنه. || طعامی که در پی هر امر جدیدی بطرز شادمانی ترتیب دهند و دوستان را بر آن خوانند. (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || درشتی وغلظت زمین در فضای فراخ. (منتهی الارب ). || دوکرانه ٔ پیکان. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (قطرالمحیط). || آنچه بدان مهار را خم کنندبه سوی سر شتر. (منتهی الارب ). || داغ که بر پس گردن اشتر نهند. (مهذب الاسماء). شرم. (اقرب الموارد) (از قطرالمحیط). || دهنه. من اللجام دواله. (مهذب الاسماء). أی جانباه و هو ما سال علی خد الفرس. (قطرالمحیط) :
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازه به زرین عذار.
فردوسی.
– خلیغ عذار ؛ افسارگسسته. (منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
عذار
نشان افساربررویستور، خطریش، موی ریش که تازه دمیده باشدموی بالای پیشانی، رخسار، چهره
( اسم ) ۱ – رستنگاه خط ریش . ۲ – رخساره چهره عارض .
خوش عذار
خوش صورت زیبا روی
زرین عذار
زرد روی و رنگ پریده
ساده عذار
( صفت ) جوان بی ریش ساده رخ ساده زنخ .
سیم عذار
( صفت ) سفید رخ زیبا روی .
سیمین عذار
( صفت ) سفید رخ زیبا روی .
سیمین عارض . سپیدگونه
گل عذار
آنکه چهره ای مانند گل دارد گلرو گلچهره : گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو ? باد بهار می وزد باد. خوشگوار کو ? ( حافظ )
نازک عذار
( صفت ) جوان نوخاسته که پوست چهره اش لطیف باشد: ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود . ( حافظ )
آفتاب عذار
آفتاب طلعت
خورشید عذار
خورشید صورت خورشید چهره
سمن عذار
سمن خد
عنبر عذار
عذار خوشبوی چون عنبر چهر معطر
لاله عذار
لاله رخ : طرف چمن و هوای بستان بی لاله عذار خوش نباشد . ( حافظ . ۱۱ )
ماه عذار
ماه چهر : جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما. ( دیوان کبیر ۳۳ : ۱ )
مشک عذار
که عذارش چون مشک است به بوی و رنگ
مشکین عذار
معشوقی که در رخ وی خال سیاه باشد
فرهنگ معین
عذار
(عِ) [ ع . ] (اِ.) ۱ – خط ریش . ۲ – در فارسی به معنی رخسار، چهره . ۳ – لگام اسب .
فرهنگ فارسی عمید
عذار
۱. رخسار، صورت.
۲. کنار صورت، محل روییدن ریش.
۳. افسار.
ساده عذار
زیبا، ساده رخ، ساده روی.
سیمین عذار
کسی که چهرۀ سفید و زیبا دارد، زیباروی.
گل عذار
گل رو، گل چهره، خوب رو، خوشگل.
لاله عذار
زیباروی، لاله رخ: طرفِ چمن و هوای بستان / بی لاله عذار خوش نباشد (حافظ: ۳۳۴).

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا