معنی اسم سیمین‌بَر

سيمين‌بَر :    (در قديم) ۱- (به مجاز) سيم اندام، داراي اندامي سفيد؛ ۲- (به مجاز) زيبا.

 

 

اسم سیمین بر در لغت نامه دهخدا

سیمین بر. [ ب َ ] (ص مرکب ) سیمین تن. سیمین بدن :
چنین داد سهراب پاسخ بدوی
که ای سرو سیمین بر ماهروی.
فردوسی.
از این سرو سیمین بر ماهروی
یکی شیر باشد ترا نامجوی.
فردوسی.
مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفر
بت من آن صنم ماهروی سیمین بر.
فرخی.
روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد
بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد.
سوزنی.
کسوت کبود دارد و رخ زرد سال و ماه
از عشق رویت ای بت سیمین بر آفتاب.
خاقانی.
چو آن سیمین بران در عیش رفتند
حجاب شرم حالی برگرفتند.
نظامی.
پری رویی و مه پیکرسمن بویی و سیمین بر
عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد.
سعدی.
درخت قامت سیمین برت مگر طوبی
که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند.
سعدی.
رجوع به ماده ٔ قبل شود.

اسم سیمین بر در فرهنگ فارسی

سیمین بر
سیمین تن . سیمین بدن

 

اسم سیمین بر در لغت نامه دهخدا

سیمین. (ص نسبی ) نقره گین. منسوب به سیم و نقره. (ناظم الاطباء). منسوب به سیم. (آنندراج ). از سیم ساخته. یاسیم در آن بکار برده. (از: سیم، نقره + ین، پسوند نسبت ) پهلوی «سیمن » (نقره ای ) و «اسیمین » (نقره ای ). از سیم ساخته. (از حاشیه برهان چ معین ) :
بهشت آئین سرایی را بپرداخت
ز هرگونه در او تمثالها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین پالکانه.
رودکی.
در او افراشته درهای سیمین
جواهرها نشانده در بلندین.
شاکر بخاری.
ز سیمین و زرینه اشتر هزار
بفرمود تا برنهادند بار.
فردوسی.
طبقهای زرین و سیمین نهاد
نخستین ز قیدافه کردند یاد.
فردوسی.
سوزن زرین شده ست و سوزن سیمین
لاله رخانا ترا میان و مرا تن.
فرخی.
مشربهای زرین و سیمین آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳).
با سماع چنگ باش از چاشتگه تا آن زمانک
از فلک پیدا شود پروین چو سیمین شفترنگ.
عسجدی.
چو سیمین دواتش ندیده ست کس
تن مؤمنی با دل کافری.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۲ص ۱۴۶).
گردد شمر ایدون چو یکی دام کبوتر
دیدار ز یک حلقه بسی سیمین قنقار.
منوچهری (دیوان چ ۲ دبیرسیاقی ص ۳۸).
ترا طوق سیمین درافکندغبغب
مرانیز از آن زلف طوقی برافکن.
خاقانی.
صنمهای زرین و سیمین صد پاره زیادت بود که وزن آن جز به روزگار دراز به اعتبار موازین و مغایر معلوم نگشتی. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۳).
کشیده قامتی چون نخل سیمین
دو زنگی بر سر نخلش رطب چین.
نظامی.
سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کرد
گرچه بازو سخت داری زور با آهن مکن .
سعدی.
هرکه با پولادبازو پنجه کرد
ساعد سیمین را خود را رنجه کرد .
سعدی.
|| سخت سپید. نقره گون. سپید به مانند سیم :
آباد بر آن سی و دو دندانک سیمین
چون بر درم خرد زده سیم سماعیل.
منجیک.
ز سیمین فغی من چون زرین کناغ
ز تابان مهی من چو سوزان چراغ.
منجیک.
شنیده بدان سرو سیمین بگفت
که خورشید را گشت ناهید جفت.
فردوسی.
ترا گر همچنان شاید بگو آن سرو سیمین را
بگو آن سرو سیمین را بگو آن ماه و پروین را.
فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۴۰۶).
چونکه زرین قدحی در کف سیمین صنمی
یا درخشنده چراغی بمیان پرنا.
منوچهری.
سرو سیمین قلمزن شد و در وصف رخش
سر زرین قلم غالیه خور بگشائید.
خاقانی.
افتاده چون اشک منش نور غبب بر دامنش
زآن نور سیمین گردنش زرین گریبان دیده ام.
خاقانی.
تن سیمینش می غلطید در آب
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب.
نظامی.
– آهوی سیمین ؛ خوب و ظریف. خوشنما. پاکیزه روی :
چرا ناید آهوی سیمین من
که بر چشم کردمش جای چرا.
غضایری.
ز آهوی سیمین طلب گاو زرین
که عیدی درون گاو قربان نماید.
خاقانی.
– ساعد سیمین ؛ ساعد ظریف و سپید.

اسم سیمین بر در فرهنگ فارسی

سیمین
منسوب به سیم، آنچه که سفیدبرنگ نقره باشد
( صفت ) منسوب به سیم ۱ – نقره یی ساخته از سیم . یا سیمین صولجان . هلال ماه نو . یا سیمین قواره . ماه قمر . ۲ – سفید روشن . ۳ – خوب ظریف .
سیمین بدن
که تن او در سپیدی چون سیم بود
سیمین بر
سیمین تن . سیمین بدن
سیمین بنا گوش
آنکه بنا گوشش چون سیم سپید باشد
سیمین تن
سیمین بدن . آنکه بدن وی چون نقره سپید باشد .
سیمین ذقن
آنکه ذقن وی سپید باشد . کهزنخ او در سپیدی نقرهراماند .
سیمین ساق
( صفت ) کسی که دارای ساقهای سفید باشد بلورین ساق .
سیمین سیما
آنکه سیمای مانند سیم دارد . نقره گون سیما . سپید چهره .
سیمین صولجان
کنایه از هلال و ماه نو . ماه نو .
سیمین عارض
که عارض او در سپیدی چون سیم بود . سپید چهره .
سیمین عذار
( صفت ) سفید رخ زیبا روی .
سیمین عارض . سپیدگونه
سیمین فواره
کنایه از ماه است که بعربی قمر گویند و بجای فاقاف و نون هم بنظر آمده .
سیمین قواره
سیمین فواره
سیمین میان
سیمین کمر
سیمین نان
کنایه از بدر که شب چهارده باشد .
سیمین کمر
که کمر بند سیمین بر میان بندد . آنکه کمر و میان نقره دارد .
به سیمین
قسمی به یا بهره که پوست آن سفید باشد این کلمه در گفتار ریدک خوش آرزو دوبار آمده است و شعرا نیز به سیمین در اشعار آورده اند .
تشت سیمین
کنایه از ماه است ماه
تعویذ سیمین
ستاره ها
ریزه سیمین
ستاره

اسم سیمین بر در فرهنگ معین

سیمین
(ص نسب .) ۱ – نقره ای . ۲ – سفید، روشن . ۳ – خوب، ظریف .

اسم سیمین بر در فرهنگ فارسی عمید

سیمین
۱. آنچه سفید و به رنگ نقره باشد.
۲. هر چیزی که از نقره ساخته شده باشد.
سیمین بدن
= سیمتن
سیمین ساق
= سیم ساق
سیمین عذار
کسی که چهرۀ سفید و زیبا دارد، زیباروی.
سیمین غبغب
کسی که غبغب سفید مانند نقره دارد.

اسم سیمین بر در اسامی پسرانه و دخترانه

سیمین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: simin) (سیم = نقره + ین (پسوند نسبت) )، ساخته شده از نقره، نقره ای رنگ، سفید و درخشان، (به مجاز) زیبا – ساخته شده از نقره، نقره ای
سیمین تن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: سیم تن
سیمینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: simine) (در قدیم) (= سیمین )، سیمین – سیمین

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا