معنی اسم زمانه

زمانه:    ۱- روزگار، دوره، دور، عهد؛ ۲- (در قديم) مدت زندگي، عمر.

 

 

اسم زمانه در لغت نامه دهخدا

زمانت. [ زَ ن َ ] (ع اِمص ) زمانة. رجوع به زمانة شود.
زمانة. [ زَ ن َ ] (ع مص ) بر جای ماندن. (منتهی الارب ). زمن. (ناظم الاطباء). || (اِمص ) حب. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). حب. دوستی. (ناظم الاطباء). || بر جای ماندگی. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || تعطیل قوا. (از اقرب الموارد): علاج الاقعاد و الزمانة. رجوع به کتاب ثالث قانون ابوعلی چ تهران ص ۳۲۱ یازده سطر به آخر مانده شود. || (اِ) آفتی در حیوانات. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آفت. (از اقرب الموارد).
زمانه. [ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) روزگار. دهر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین ). روزگار. (ناظم الاطباء). روزگار و سبکسیر و دون از صفات اوست. (آنندراج ). پورداود در ذیل «زروان، زمانه » آرد:… چنانکه در فروردین یشت فقرات ۵۳ و ۵۵ و زامیاد یشت فقره ٔ ۲۶ و یسنا ۶۲ فقره ٔ ۳… و چندین بار زروان در ردیف ایزدان دیگر شمرده شده و از آن فرشته ٔ زمانه ٔ بی کرانه اراده گردیده است… و در رساله ٔ فارسی علمای اسلام «زمان درنگ خدای » شده است از این دو صفت بخوبی پیداست که از برای زمانه آغاز و انجامی شمرده نشده و آن را همیشه پایدار یا به عبارت دیگر جاودانی و فناناپذیر دانسته اند. رجوع به خرده اوستا ص ۹۱، ۹۲ و زروان در همین لغت نامه شود :
ای کار تو ز کار زمانه نمونه تر
اوباشگونه و تو ازو باشگونه تر.
شهید بلخی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زمانه از این هر دوان بگذرد
تو بگوال چیزی کزو نگذرد.
شهید بلخی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زمانه اسب و تو رائض به رای خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز.
رودکی (یادداشت بخطمرحوم دهخدا).
آه از این جور بد زمانه ٔ شوم
همه شادی او غمان آمیغ.
رودکی (یادداشت ایضاً).
زمانه پندی آزاده وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است.
رودکی (یادداشت ایضاً).
نباشد زین زمانه ٔ بد شگفتی
اگر بر ما بیاید آذرخشا.
رودکی (یادداشت ایضاً).
بفر و هیبت شمشیر تو قرار گرفت
زمانه ای که پرآشوب بود پالاپال.
دقیقی.
چگونه یابند اعدای او قرار کنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار.
دقیقی.
خمار دار همه ساله با کیار بود
بسا سرا که جدا کرد در زمانه خمار.
دقیقی.
آس شدم زیر آسیای زمانه
نیسته خواهم شدن همی بکرانه.
کسائی.
مردم اندرخور زمانه شده ست
نرد چون شاخ گشته شاخ چو نرد.
کسائی.
از این زمانه ٔ جافی و گردش شب و روز
شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف.
کسائی.
نفرین کنم ز درد، فعال زمانه را
کو داد کبر و مرتبت این گو فشانه را.
شاکر بخاری.
شاکر نعمت نبودم یافتی
تا زمانه زد مرا ناگاه کوست.
بوشعیب (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
ز کار زمانه چو آگه شدند
ز فرمان بگشتند و بی ره شدند.
فردوسی.
زمانه فرودآرد او را ز تخت
بتابد به یکباره زو روی بخت.
فردوسی.
زبد دست ضحاک تازی ببست
بمردی ز چنگ زمانه نجست.
فردوسی.
مرا دخل و خورد ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی.
فردوسی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
نه هرچه نظم شود مدح شاه را شاید
نه برنهاد زمانه بهر سری افسر.
عنصری.
ای بارخدای همه احرار زمانه
کز دل بزداید لطفت بار زمانه.
منوچهری (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زمانه حامل هجر است و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل.
منوچهری.
دینار دهد نام نکو بازستاند
داند که علی حال زمانه گذرانست.
منوچهری.
عادت زمانه همین است که هیچ چیز بر یک قاعده بنماند. (تاریخ بیهقی ). که در ضمیر زمانه تقدیرها بوده است و بر آن خدای عز و جل واقف است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۴).
تا چه بازی کند نخست حریف
تا چه دارد زمانه زیر گلیم.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۸).
چند بنالی که بد شده ست زمانه
عیب و بدت بر زمانه چون فکنی چون.
ناصرخسرو.
چون دید زمانه که غره گشتم
بشکست بدست جفا نهالم.
ناصرخسرو.
ای بی وفا زمانه تو مر ما را
هرچند بی وفائی دربایی.
ناصرخسرو.
چند بگشت این زمانه بر سر من
گرد جهان کرده خنگ سار مرا.
ناصرخسرو.
این چنین رنج کز زمانه مراست
هیچ دانی که در زمانه کراست.
مسعودسعد.
تا ترا بندگی زمانه کند
خدمتت چرخ بی بهانه کند.
مسعودسعد.
این عقل در یقین زمانه گمان نداشت
کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت.
مسعودسعد.
یاراست با زمانه بهر کرده آدمی
بدها بدو زمانه نه تنها کند همی.
مسعودسعد.
هر شبی کآن زمانه بر تو شمرد
روزی از زندگانی تو ببرد.
سنائی.
زمانه بزرگی ازو یافت آری
صدف را بزرگی فزاید ز گوهر.
ادیب صابر.
می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ). و زمانه ٔ عز و شرف آن را انقیاد آورده است. (کلیله و دمنه ).
نیست بی غم در این زمانه نشاط
نیست بی شب در این جهان یک روز.
عبدالواسع جبلی.
زمانه مادر اقبال گشت و زاد ترا
نظیر تو نتواند که شد عجوز و عقیم.
سوزنی.
هستی تو زمانه و، اگر نه بچه معنی
بر اهل زمان از تو مضاراست و منافع.
وطواط.
غبنا و حسرتا که رساند بمن همی
یک سود را زمانه به خروارها زیان
چندین هزار آفت و یک ذره منفعت
چندین هزار گردن و یکپاره گِرد ران.
وطواط.
از سخن های عذب شکر طعم
در دهان زمانه نوش منم.
انوری.
نیست اندر زمانه محمودی
ورنه هر گوشه ای و عنصری ییست.
انوری (دیوان چ سعید نفیسی ص ۳۶۰).
تا پشت وفا زمانه بشکست
کس راستی از زمان ندیده ست.
خاقانی.
ارجو که مرا بدولت او
دشوار زمانه گردد آسان.
خاقانی.
از زمانه بترس خاقانی
که زمانه زمان نخواهد داد.
خاقانی.
زمانه نغز گفتاری ندارد
وگر دارد چو تو باری ندارد.
نظامی.
باغ زمانه که بهارش تویی
خانه ٔ غم دان که نگارش تویی.
نظامی.
که تا گیتی است گیتی بنده بادت
زمانه، سال و مه فرخنده بادت.
نظامی.
عجب مدار که رسمی است در زمانه قدیم
که سایلان نتوانند سایلان را دید.
اثیراومانی.
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم.
سعدی.
بدخواه ترا زمانه بدخواه بس است
او را ز زمانه عمر کوتاه بس است
گر چاه کند که من در آن چاه افتم
آن چاه کننده را همان چاه بس است.
؟ (کتاب قرةالعین ).
– زمانه پناه ؛ پناه مردم از آسیب های روزگار :
همت شیرمردی هم اورنگ و پند
زمانه پناهی زمانه گزند.
فردوسی.
– زمانه خورده ؛ کهن سال. پیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
زمانه خورده زمین را، به طبع در یکسال
جوان و پیر کند دور آفتاب دوبار.
مسعودسعد (یادداشت ایضاً).
– زمانه داری ؛ زمانه سازی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به زمانه سازی شود.
– زمانه ساز ؛ کسی که موافق و سازگار با روزگار باشد. (ناظم الاطباء). آنکه بمقتضای رسم و عادت زمانیان معاش کند. (آنندراج ). ابن الوقت. چاپلوس برای جلب قلوب و مال. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
زمانه ساز شو تا دیر مانی
زمانه ساز مردم دیر مانند.
؟ (از صحاح الفرس یادداشت ایضاً).
تسلیم می کند به ستم ظلم رادلیر
جرم زمانه ساز فزون از زمانه ست.
صائب (از آنندراج ).
رجوع به زمانه سازی شود.
– || منافق و متقلب. (ناظم الاطباء).
– زمانه سازی ؛ نفاق. ریا. دورنگی. (ناظم الاطباء). ابن الوقتی. گربزی. زیرکی. رفتار با مردم به تملق و تبصبُص و چاپلوسی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
– || احتیاج و ضرورت. (ناظم الاطباء).
– || درماندگی. (ناظم الاطباء).
– زمانه سیر ؛ زمان سیر. (آنندراج ). سریعالسیر :
زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی
بعالمیت رساند که اندروفرداست.
انوری (از آنندراج ).
– زمانه گزند ؛ که به زمانه گزند رساند و آن را ناتوان سازد :
همت شیری مردی هم اورنگ و پند
زمانه پناهی زمانه گزند.
فردوسی.
|| روز :
دگر روز چون تاج بنمود مهر
زمانه درآمد ز خم سپهر.
فردوسی.
|| عصر. دور. (ناظم الاطباء). عهد. عصر. عصر حاضر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
که شاه زمانه مرا یادباد
همیشه تن و جانش آباد باد.
فردوسی.
ایا کریم زمانه علیک عین اﷲ
تویی که چشمه ٔ خورشید را بنورضوی.
منوچهری (دیوان ص ۱۲۶).
اوستاد اوستادان زمانه عنصری
عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن.
منوچهری.
بونصر نامه ٔ سلطان چنانکه او دانستی نبشت که استاد زمانه بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۴). در خرد و فضل آن بود که بود، از تهذیبهای محمودی چنانکه باید یگانه زمانه شد. (تاریخ بیهقی ).
یگانه ٔ زمانه شدستی ولیکن
نشد هیچکس را زمانه یگانه.
ناصرخسرو.
شاه زمانه ای و زمانه بتوست شاد
بی یاری از ملوک که یزدانت یار باد.
مسعودسعد.
این جور مکن که از تو نپسندد
سلطان زمانه خسرو والا.
مسعودسعد.
عمر عادل زمانه تویی
شاید ار نیست باب تو خطاب.
سوزنی.
فضلای زمانه را یک یک
چرخ زیر رکاب من رانده ست.
خاقانی.
چون رد زمانه آب کرم هیچ جا نماند
جای تیمم است به خاک در سخاش.
خاقانی.
در زمانه، پناه خویش الا
در شاه جهان نمی یابم.
خاقانی.
یا وفا خود نبود در عالم
یا کسی اندرین زمانه نکرد.
سعدی.
در این زمانه، رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ٔ غزل است.
حافظ.
|| دنیا. عالم. (ناظم الاطباء). دنیا. جهان. گیتی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
سه روز و شب زین نشان جنگ بود
زمانه بر آن جنگشان تنگ بود.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
مرا آرزو در زمانه یکیست
که آن آرزو بر تو دشوار نیست.
فردوسی.
که اندر زمانه مرا کودکیست
که آزار او بر دلم خوار نیست.
فردوسی.
که ای شاه پیروز با فرّ و داد
زمانه بفرمان تو شاد باد.
فردوسی.
شکستی کز آن گونه دیده ندید
نه گوش زمانه بدانسان شنید.
فردوسی.
نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان اندر خبرها
که بود اندر زمانه شهریاری
به شاهی کامکاری بختیاری.
شمسی (یوسف و زلیخا).
باد بقای تو در زمانه به شادی
اعدا غمگین و، شادمان به تو احباب.
سوزنی.
در زمانه کار کار عشق تست
از سر این کار نتوان درگذشت.
خاقانی.
زمانه حیدر اسلام خواندش پس از این
که ذوالفقار ظفر در نیام او زیبد.
خاقانی.
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد.
خاقانی.
ای که گفتی مرو اندرپی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.
سعدی.
– زمانه دیده ؛دنیادیده. مجرب :
کار آن پادشا گزیده بود
که حکیم و زمانه دیده بود.
سنائی.
|| گردش افلاک. (ناظم الاطباء). || اجل. مرگ. هوش. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
نگر تا نترسید از مرگ وچیز
که کس بی زمانه نمرده ست نیز.
فردوسی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
که او را زمانه نیامد فراز
چه پیچی تو او را به سختی دراز.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
نوشته مگر بر سرم دیگر است
زمانه بدست جهان داور است.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
زمانه به مردن به کشتن یکیست
وفا با سپهر روان اندکیست.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
و جاماسب حکیم گفته بود که او را [ اسفندیار را ] زمانه بر دست رستم باشد. (مجمل التواریخ و القصص، یادداشت ایضاً).
– زمانه فرازآمدن ؛ رسیدن اجل. مردن :
رخت برگیر از این سرای کهن
پیش از آن کآیدت زمانه فراز.
سنائی.
– زمانه فرازرسیدن کسی را ؛ مردن او. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گفت : یا امیرالمؤمنین وصیت کن که تا سه روز دیگر آخر عمرت باشد و زمانه فرازرسید. (مجمل التواریخ، یادداشت ایضاً).
|| عمر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
مرا بیش از این زندگانی نبود
زمانه نه کاهد نه خواهد فزود.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
– زمانه اسپری شدن ؛ زمانه سپری شدن. عمر اسپری شدن. عمر گذشتن. عمر پایان یافتن :
مرا گر زمانه شده ست اسپری
زمانم ز بخشش فزون نشمری.
فردوسی.
– زمانه ٔ حال ؛ وقت حاضر و همین حالا. (ناظم الاطباء).
– زمانه سر آمدن ؛عمر پایان یافتن. مرگ فرارسیدن :
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه سر آمد نبودش توان.
فردوسی.
که بر من زمانه کی آید به سر
کراباشد این تاج و تخت و کمر.
فردوسی.
|| وقت. هنگام. (ناظم الاطباء) :
تا دل به وصال تو رسد روزی
در عهده ٔ آن زمانه بایستی.
خاقانی.
|| بخت. طالع. (ناظم الاطباء). سرنوشت :
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کو گذارد بباید گذاشت.
فردوسی.
بهمه ٔ معانی رجوع به زمان و ترکیبهای آن شود.

اسم زمانه در فرهنگ فارسی

زمانه
دهر، روزگار
( اسم ) ۱ – آفت . ۲ – نقص بعض اعضا . ۳ – تعطیل قوی . ۴ – حب محبت .
زمانه گردش
زمان سیر سریع السیر
زمانه موافق
خوش وقت و خوش بخت
خار زمانه
سختی ناراحتی
سه زمانه
[حمل ونقل درون شهری-جاده ای] ← چراغ راهنمایی سه زمانه
چراغ راهنمایی سه زمانه
[three-phased traffic light, three-phased] [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] نوعی چراغ راهنمایی که چرخۀ آن به سه مرحله تقسیم شود متـ . سه زمانه
چراغ زمانه
خورشید و آفتاب ٠چراغ روز ٠ چراغ جهان .
سال و زمانه
روزگار

اسم زمانه در فرهنگ معین

زمانه
(زَ نِ) (اِ.) روزگار، دهر.
(زَ نَ) [ ع . زمانة ] (اِ.) ۱ – آفت . ۲ – نقص بعض اعضا. ۳ – تعطیل قوی . ۴ – حب، محبت .

اسم زمانه در فرهنگ فارسی عمید

زمانه
دهر، روزگار.
زمانه ساز
سازگار با روزگار، کسی که با اوضاع و احوال روزگار می سازد و شکایت نمی کند.

اسم زمانه در اسامی پسرانه و دخترانه

زمانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: zamāne) روزگار، دوره، دور، عهد، (در قدیم) مدت زندگی، عمر – روزگار، چرخ

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا