معنی اسم روشا

برای مشاهده با کیفیت بیشتر، روی تصویر کلیک کنید

 تصویر و معنی اسم روشا

روشا :    (رو + شا = شاد) روشاد، داراي چهره‌ي شاد، شاداب.

 

 

اسم روشا در لغت نامه دهخدا

رؤش. [ رَ ئو ] (ع ص ) مرد صاحب گوش بسیارموی. (از منتهی الارب ) (از معجم متن اللغه ). || مردی که موی چهره اش بسیار باشد. (از معجم متن اللغه ). || شتری که گوش بسیارموی داشته باشد. (از معجم متن اللغه ) (از اقرب الموارد). || مرد ضعیف. (ازمعجم متن اللغه ). مرد سست پشت. (از اقرب الموارد).
روش. [ رَ وِ ] (اِمص ) طرز. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طریقه. (آنندراج ). قاعده و قانون. (برهان ) (ناظم الاطباء). راه. هنجار. شیوه. اسلوب. وَتیرَه. نَسَق. منوال. سبک. طریق. گونه. سنت. نَمَط. رسم و آیین. نهج. قاعده :
چو یزدان چنین راند اندر بوش
بدین گونه پیش آوریدم روش.
فردوسی.
تو این را دروغ و فسانه مدان
بیک سان روش در زمانه مدان.
فردوسی.
بجای آوردی به روش سلف صالح خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۸).
واقف گردان او را در آنچه جسته ای آنرا… و مستقیم بودن خود را بر ستوده تر روشها در طاعت او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۴).
چون به نسبت روش خواجه و درویشان آن جمعهیچ محل اعتراض نیافتند سخنان بیرون از جاده بسیار گفتند. (انیس الطالبین ص ۱۸۹). میانه رفتن و روش صالح یک جزو است از ۲۴ جزو پیغامبری. (انیس الطالبین ص ۱۲).
خاقانی بلند سخن در جهان منم
کآزادی از جهان روش حکمت من است.
خاقانی.
از طپش عشق تو در روش مدح شاه
خاطر خاقانی است سحرحلال آفرین.
خاقانی.
در روش مدح تو خاطر خاقانی است
موی معانی شکاف روی معالی نگار.
خاقانی.
همه روز این شگرفی بود کارش
همه عمر این روش بود اختیارش.
نظامی.
وزآن بیمایگان را مایه بخشیم
روان را زین روش پیرایه بخشیم.
نظامی (خسرو و شیرین ص ۴۳۱).
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی.
حافظ.
تو بندگی چوگدایان بشرطمزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند.
حافظ.
کینه جویی روش احسان نیست
هرکه احسان نکند انسان نیست.
جامی.
– روش احمد داشتن ؛ پیروی و اطاعت پیغمبر آخرالزمان را کردن. (ناظم الاطباء).
– نیکوروش ؛ آنکه شیوه و راه و رسم پسندیده داشته باشد :
تو نیکوروش باش تا بدسگال
به نقض تو گفتن نیابد مجال.
سعدی.
|| راه رفتن. (برهان ). حرکت و آمدوشد. (ناظم الاطباء). رفتار. مَشْی. رفتن. علم رفتن :
که هرچیز کو آفرید از بوش
بدان سو کشد بندگان را روش.
فردوسی.
هرآن چیز کو خواست اندر بوش
به آن است چرخ روان را روش.
فردوسی.
همیشه تا به روش ماه تیزتر ز زحل
همیشه تا به شرف نور پیشتر ز ظلام.
فرخی.
روش دارد ستاره بآسمان بر
همیدون مهر دارد تن بجان بر.
(ویس و رامین ).
خاقانی آن کسان که طریق تو می روند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست.
خاقانی.
نجویند کین تازه دارند مهر
مگر کز روش بازماند سپهر.
نظامی.
کاین روش از راه قضا دور دار
چون تو قضا را بجوی صدهزار.
نظامی.
پای طلب از روش فروماند
می بینم و چاره نیست الاک.
سعدی.
من آدمی بچنین قد و شکل و خوی و روش
ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت.
سعدی.
مکن اندر روش قدمها سست
تا بیاری سبوز آب درست.
اوحدی.
زاغی روش کبک دری می آموخت
آن دست نداد و راه خود رفت ز دست.
؟ (از امثال و حکم ).
– شکم روش ؛ اسهال. (ناظم الاطباء).
|| خرامیدن و درگذشتن. (از برهان قاطع). طرز و رسم خرامیدن. (ناظم الاطباء) :
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش.
سعدی.
در این روش که تویی پیش هرکه بازآیی
گرش به تیغ زنی روی باز پس نکند.
سعدی.
|| سبقت گرفتن. (برهان قاطع) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). || قضا. (یادداشت مؤلف ) :
نگردد به کام تو هرگز روش
روش دیگر و تو بدیگر منش.
ابوشکور.
|| مثل و مانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر). || (اِ) راهرو میان باغ. (برهان قاطع) (از آنندراج ). خیابان.(برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). معبر. (ناظم الاطباء) :
چمنهای آنرا ز نزهت ریاحین
روشهای آنرا ز خوبی صنوبر.
ازرقی (از آنندراج ).
روش. (ص ) مخفف روشن باشد که از روشنائی است چنانکه گویند «چشم شما روش ». (برهان قاطع). مخفف روشن. چنانکه گویند چش روشی یعنی چشم روشن. (آنندراج ). || (حامص ) روشنایی : «فرخت بادا روش خنیده گرشاسب هوش ».
(از فرهنگ فارسی معین ).
|| صاحب برهان قاطع و فرهنگهای دیگر یکی از معانی این لغت را تندخوی و بد خلق ضبط کرده اند و لیکن باین معنی مصحف زوش با زای معجمه است. (یادداشت مؤلف ). رجوع به زوش شود.
روش. [ رَ / رُو ] (اِ) در تداول محلی گناباد بر رشته یا نخ طناب مانندی اطلاق کنند که آنرا از پارچه جدا سازند. چنانکه گویند: پارچه یا جامه را روش روش کرد.
روش. [ رَ ] (ع مص ) بسیار خوردن و کم خوردن. از لغات اضداد است. (منتهی الارب ). بسیار خوردن و کم خوردن. و از اضداد است و در لسان روش، خوردن بسیار ووَرش بمعنی خوردن کم آمده است. (از اقرب الموارد). || سست کردن کسی را بیماری. (از منتهی الارب ). ناتوان کردن بیماری کسی را. (از اقرب الموارد). ضعیف و سست کردن مرض کسی را. (از معجم متن اللغة).
روش. [ رَ ] (ع اِ) سبکی عقل. (از معجم متن اللغة).
روش. [ رَ ] (اِخ ) از قدیسان دین مسیح بشمار میرود. وی در مونتپلیه ٔ فرانسه بدنیا آمد (۱۲۹۵ – ۱۳۲۷م.) و قسمتی از عمر خویش را در ایتالیا وقف درمان طاعون زدگان کرد و خود نیز به وبا گرفتار شد و پس از معالجه بوطن خویش بازگشت و به اتهام جاسوسی در زندان افتاد ودر همانجا درگذشت. (از دائرة المعارف بریتانیکا).

اسم روشا در فرهنگ فارسی

روش
رفتن
۱ – ( اسم ) روشنایی : [[ فرخت بادا روش خنیده گرشاسب هوش ]] ( سرود کرکوری ) . ۲ – ( صفت ) روشن : [[ چشم شما روشن ]] .
از قدیسان دین مسیح بشمار میرود وی در مونتپلیه فرانسه بدنیا آمد .
روش بازبینی نرم افزار
[software review techinque] [رایانه و فنّاوری اطلاعات] شیوۀ امتحان محصول نرم افزاری برای تأیید آن
روش باستان شناختی
[archaeological method] [باستان شناسی] هریک از مفاهیم مختلف استفاده شده به وسیلۀ باستان شناسان برای پیدا کردن، پوشش دادن، تجزیه وتحلیل، حفظ و توزیع دست ساخته ها و سایر بقایای ناشی از فعالیت انسان در گذشته
روش بالاچاهی
[uphole method] [ژئوفیزیک] روش تهیۀ نمودار جبهۀ موج لایه های سطحی با استفاده از چشمه های واقع در عمق های مختلف و گسترش لرزه یاب ها در سطح زمین
روش بخش
حرکت دهنده و به جنبش در آورنده
روش برش قطعه ای
[cut section method, multi-section track circuit] [حمل ونقل ریلی] روشی برای کاهش طول مدارراه های (track circuits) طولانی که در آن مدارراه های کوتاه منفرد به نحوی بر روی صفحۀ نمایش علامت بان نمایانده می شوند که یک مدارراه کامل را عرضه کنند
روش بلور چرخان
[rotating crystal method] [فیزیک] روشی که در آن باریکه ای از پرتوِ ایکس یا نوترون به تک بلور چرخان تابانده می شود و پراش حاصل مورد بررسی قرار می گیرد
روش بی هنجار کاهی
[field anomaly relaxation method] [آینده پژوهی و آینده نگری] شیوه ای نظام مند برای کاهش شمار ترکیب های احتمالات آینده و حذف ناممکن ها با هدف مهارپذیر کردن احتمالات متـ . بی کا FAR
روش بین چاهی
[crosshole method] [ژئوفیزیک] روشی برای اندازه گیری سرعت موج P و S ازطریق ثبت زمان سیر موج از چشمه در یک چاه تا گیرنده یا گیرنده های نصب شده در چاه یا چاه های دیگر
روش پایین چاهی
[downhole method] [ژئوفیزیک] روشی که در آن سرعت لایه های سطحی با قرار دادن گیرنده در داخل چاه و قرار دادن چشمه در سطح زمین یا نزدیک آن تعیین می شود
روش پس کشی
[withdrawal method] [علوم سلامت] روش طبیعی تنظیم خانواده از طریق بیرون کشیدن آلت مردانه از زهراه قبل از انزال متـ . نزدیکی منقطع coitus interruptus
روش پودری
[powder method] [فیزیک] روشی در پراش که در آن باریکۀ تکفام پرتوهای ایکس یا نوترون ها را به نمونه ای شامل تعداد بی شماری بلورک می تابانند و پرتوهای پراشیده را آشکارسازی می کنند
روش پیایه بندی
[seriation technique] [باستان شناسی] ← پیایه بندی
روش پیش یابی کامل
[perfect prognosis method, perfect prognostic, perfect prog] [علوم جَوّ] روش یا فن توسعۀ ابزار پیش بینی عینی
روش تحلیل تأثیر بر روند
[trend impact analysis, TIA] [آینده پژوهی و آینده نگری] روشی در پیش نگری که در آن برای خلق فرانامه های (scenarios) آینده برایند تأثیر رویدادها بر فرانامۀ پایه (base scenario) اعمال می شود
روش تخمک گذاری
[ovulation method] [علوم سلامت] ← روش مخاط دهانۀ رحم
روش تدفین
[mortuary practice] [باستان شناسی] شیوۀ عملی اجرای آداب و رسوم تدفین درگذشتگان در یک جامعه
روش تعامل خانواده
[family interaction method] [روان شناسی] روشی برای مطالعۀ رفتار خانواده ازطریق مشاهدۀ تعامل اعضای آن در موقعیتی واپایش شده، مانند آزمایشگاه یا درمانگاه
روش چاه به چاه
[borehole-to-borehole method] [ژئوفیزیک] روشی برای مطالعۀ محدودۀ میان دو یا چند چاه که با ایجاد امواج P یا S در یک چاه و دریافت آنها در چاه دیگر صورت می گیرد
روش چهاربخشی
[quadrant method] [باستان شناسی] ← کاوش چهاربخشی

اسم روشا در فرهنگ معین

روش
(رَ وِ)۱ – (اِمص .) عمل رفتن . ۲ – خرامش . ۳ – (اِ.) معبر. ۴ – طرز، رسم .
(رُ) ۱ – روشنایی . ۲ – (ص .) روشن .
شکم روش
( ~ . رَ وِ) (اِمر.) دفع مواد دفعی از روده به صورت مایع و مخلوط با ترشحات نسج پوششی روده به دفعات زیاد در شبانه – روز.

اسم روشا در فرهنگ فارسی عمید

روش
۱. طرز انجام دادن کاری، شیوه.
۲. حرکت کردن، رفتن.
۳. (تصوف) سلوک.
= رُوشن
شکم روش
= اسهال
نیک روش
آن که رفتار و کردار نیکو دارد، نیکوروش، خوش رفتار.
راست روش
۱. [مقابلِ کج رفتار] راست رفتار، آن که به راه راست می رود و منحرف نمی شود.
۲. [مقابلِ کج روش] [قدیمی] کسی که روش راست ودرست دارد.
هم روش
همرو، همراه.

اسم روشا در اسامی پسرانه و دخترانه

روشا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: rušā) (رو + شا = شاد) روشاد، دارای چهره ی شاد، شاداب – روشن
روشان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ro (w) šān) (= روشن )، روشن – روشن
روشاک
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام یکی از سرداران ایرانی در جنگ اسکندر مقدونی
روشن
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ro (w) šan) دارای نور، تابنده، درخشان، (به مجاز) آگاهِ با بصیرت، بینا، شاد، مسرور، درستکار، معتمد – تابان، درخشان
روشن چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که چهره ای روشن و تابان دارد
روشن رخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: روشن چهر
روشن مهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خورشید درخشان
روشنا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: ro (w) šanā) روشن، جای روشن، روشنایی، (در کردی) روشن، آشنا – نور، روشنایی
روشنک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: یونانی
معنی: (تلفظ: ro (w) šanak) (اوستایی) روشن، (در گیاهی) نام گیاهی است (شاتل )، (در اعلام) در روایات ایرانی نام دختر دارا (داریوش سوم) که اسکندر با او ازدواج کرد [دکتر معین معتقد است که در این نام خلطی شده، و آن این اینکه دختر داریوش سوم که زن اسکندر شد استاتیرا/Stātirā/ نام داشت، و آریان (کتاب ۷ فصل ۲ بند۲) نام او را برسین (Barsine) نوشته اسکندر بار دوم که به شوش آمد (۳۲۵ قم) با او ازدواج کرد اما رکسانه = روشنک، زن دیگر اسکندر، دختر یکی از بزرگان بلخ (Baxtri) به نام اوخشتره) یونانی (oxyastes بود اسکندر در زمستان سال ۳۲۹ ـ ۳۲۸ قم در شهر بلخ ماند، و در بهار آن سال چند دژ در آن سرزمین به دست وی افتاد خاندان اوخشتره و در میان آنان روشنک به دست دشمن گرفتار شدند اسکندر در سال ۳۲۷ روشنک را به همسری گرفت یکی از دژهای آن ناحیه که به دست اسکندر افتاد سوسیمیثرش (Sysimithres) یاد شده که پدر روشنک فرماندار آن دژ بود، و آن در سر پل سنگین در جنوب فیض آباد کنونی بدخشان واقع بود (نقل از اعلام معین ذیل روشنک) ] – از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر داراب و همسر اسکندر مقدونی

بعدی
قبلی

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا