معنی اسم جهان ‌ناز

جهان ‌ناز :    مايه‌ي افتخار جهان، فخر جهان.

 

 

اسم جهان ناز در لغت نامه دهخدا

جهان. [ ج َ ] (اِ) عالم از زمین و کرات آسمانی. دنیا. گیتی. گیهان. عالم ظاهر. (برهان ) :
بت پرستی گرفته ام همه عمر
این جهان چون بت است و ما شمنیم.
رودکی.
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم از او شادمان وگه ناشاد.
کسائی.
او میر نیکوان جهان است و نیکویی
تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است.
یوسف عروضی.
همی دوم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان.
عسجدی.
جهان جانگزایست و او جانفزای
جهان گم کننده ست و او رهنمای
جهان جفت غم دارد او جفت ناز
جهان عمر کوته کند او دراز.
اسدی.
جهان را پرستی تو این نارواست
پرستش خدای جهان را سزاست.
؟
– آن جهان ؛ آخرت. عقبی.
– از جهان بیرون شدن ؛ کنایه از مردن : جهان به خرمی بگذاشت وبه نام نیک از جهان بیرون شد. (نوروزنامه ).
– این جهان ؛ دنیا :
جمله صید این جهانیم ای پسر
ما چو صعوه مرگ بر سان زغن.
رودکی.
– جهان آزموده ؛ مجرب. سردوگرم دیده. کارکشته :
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان.
فردوسی.
– جهان آشوب ؛ بهم زننده ٔ جهان :
چون عقیق آبدار و چون کمند تاب دار
آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار.
میرمعزی (از آنندراج ).
– جهان آفرین ؛ آفریننده. خدا. خالق.
– جهانبان ؛ جهاندار.
– جهانبانی ؛ جهانداری و سلطنت.
– جهان بانو :
جهان بانوَش خواند پیوسته شاه
بر او داشت آیین حشمت نگاه.
نظامی.
– جهانبخش :
در آن رزمها یار من رخش بود
همان تیغ تیزم جهانبخش بود.
فردوسی.
– جهان بین . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.
– جهان پادشاه، جهان پادشا ؛ پادشاه جهان :
جهان پادشا چون شود دیرسال
پرستنده را زو بگیرد ملال.
نظامی.
– جهان پادشاهی ؛ سلطنت جهان :
خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست.
نظامی.
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
جهان پادشاهی بمن بازگشت.
نظامی.
– جهان پرستی ؛ پرستیدن دنیا. دنیادوستی :
ای نظامی جهان پرستی چند
بر بلندی درآی، پستی چند.
نظامی.
خاک تو شده جهان هستی
چون خاک مکن جهان پرستی.
نظامی.
– جهان پرور.
– جهان پناه ؛ پناه جهان. رجوع بهمین کلمه در ردیف خود شود.
– جهان پناهی . رجوع بهمین کلمه شود.
– جهان پهلوان :
ذات جهان پهلوانْش صبح جهان است
کز افق چرخ احتشام برآمد.
خاقانی.
دلت تازه بادا و دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان.
نظامی.
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان
شنیده سخن کرد با او روان.
نظامی.
– جهان خرامی :
زآنجا که جهان خرامی اوست
بالایی او تمامی اوست.
نظامی.
– جهان خسرو :
چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست.
خاقانی.
ملک فرّه و ملکتش بی کرانه
جهان خسرو و سیرتش خسروانی.
فرخی.
– جهان خسروی :
درآن وقت کردم جهان خسروی
که هم جان قوی بود و هم تن قوی.
نظامی.
– جهانخوار :
از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور
با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز.
منوچهری.
– || متمتع و بهره مند از جهان :
بماناد این خداوند جهاندار
بنام نیک همواره جهانخوار.
منوچهری.
– جهانخواری ؛ تمتع و بهره مندی از جهان :
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عمری به جهانخواری.
منوچهری.
– جهان داور ؛ داور جهان. خدا :
چونست که امروز نمانده ست از آن قوم
جز حق نبود قول جهانداور اکبر.
ناصرخسرو.
مقهور بحکمت شوداین خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار.
ناصرخسرو.
تو بادی جهان داور و دادگستر
تو بادی جهان خسرو جاودانی.
فرخی.
بنام جهان داور آغاز کرد
که از تیره شب روز را باز کرد.
(گرشاسبنامه ).
– جهان درنگی ؛ در بیت زیر از نظامی، دیر متولد شدن. دیر بجهان آمدن :
وآگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی.
نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص ۵۸).
– جهان دگر، جهان دیگر :
ای دل بخرابات حقیقت نظری کن
خود را بدو پیمانه جهان دگری کن.
صائب.
بادپیما را بهر جا عز و شان دیگر است
پر چو شد پیمانه اش شاه جهان دیگر است.
قبول (ازآنندراج ).
– جهان رو :
پیک جهان رو چو چرخ پیر جوان وش چو صبح
یافته پیرانه سر رونق فصل شباب.
خاقانی.
– جهان سالار :
جهان سالار خسرو هرزمانی
بچربی جستی از شیرین زبانی.
نظامی.
جهان سالار با او کرد پیوند
که دید او را بشاهی بس خردمند.
(ویس و رامین ).
– جهان ستان :
جهان ستانی شاهنشهی جهانگیری
که کرد کار جهان را بداد دین آباد.
مسعود.
شیر جهان ستانی و تا هست مرغزار
صحن زمین تمام ترا مرغزار باد.
مسعود.
– جهان ستانی ؛ جهانگیری. (آنندراج ).
– جهان سروری ؛ سروری جهان :
جهاندار یزدان کند داوری
دهد بر سرانت جهان سروری.
فرخی.
– جهان سنج :
بمیزان همت جهان را بسنج
که همت جهان سنج میزان بود.
خاقانی.
– جهان سوز ؛ سوزنده ٔ جهان.
– جهان شور :
از خنده جهانسوزی و از غمزه جهان شور
در صلح دلاویزی و در جنگ جگرخوار.
سنائی.
– جهانشوی :
غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد
تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی.
فرخی.
– جهان شهریار :
کیانی نژادا شها سرورا
جهان شهریارا و گندآورا.
فردوسی.
بجم گفت شه کای جهان شهریار
ز من بنده بر، بدگمانی مدار.
(گرشاسب نامه ).
منم پور نوذر جهان شهریار
ز تخم فریدون منم یادگار.
فردوسی.
– جهان طلب :
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگه صفا.
خاقانی.
– جهان طبع :
الاای نیک رای نیک تدبیر
جوانمرد جهان طبع و جهانگیر.
سعدی.
– جهان فروز ؛ فروزنده ٔ جهان.
– جهان فروزی :
چون صبح بفال نیک روزی
برزد علم جهان فروزی.
نظامی.
چون کرد مرا خدای روزی
روی تو بدین جهان فروزی.
نظامی.
– جهان کدخدا ؛ پادشاه :
جهان کدخدایی که از عقل و جودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی.
ابوالفرج رونی.
– جهان کدخدای :
یکی تخت زرین بلورینْش پای
نشسته بر او بر جهان کدخدای.
فردوسی.
– جهان کردگار ؛ خالق جهان :
از این بیش کردی که گفتی تو کار
که یار تو بادا جهان کردگار.
فردوسی.
گرانمایه مهر جهان کردگار
گرفت از نگین خدایی نگار.
(گرشاسبنامه ).
– جهان کندن، جهان سیاه کردن ؛ کنایه ازخراب و ویران کردن ملک. (آنندراج ).
سلطان دی بلشکر صرصر جهان بکند
بینی که جور صرصر دی چون جهان کن است.
انوری (از آنندراج ).
– جهان کِهین ؛ آدمی.
– جهانگشا؛ جهاندار. (آنندراج ).
– جهان گشادن ؛ تسخیر کردن جهان.
– جهان گشته ؛ دنیادیده :
جهانگشته و دانش اندوخته
سفرکرده و صحبت آموخته.
سعدی.
– جهان مرزبان :
جهان مرزبان کارفرمای دهر
درآورد لشکر بنزدیک شهر.
نظامی.
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد.
نظامی.
جهان مِهین ؛ عالم. ماسوی اﷲ.
– دوجهان ؛ دنیا و عقبی. دنیا و آخرت.
|| آنچه ماتحت فلک قمر است. (برهان ). || مال و اسباب دنیوی. خواسته ٔ دنیا. || کنایه از مردم جهان :
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان.
فردوسی.
جهان سربسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی.
فردوسی.
|| مجازاً بمعنی حیات. زندگی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید.
فردوسی.
جهان. [ ج َ / ج ِ ] (نف، ق ) در حال جَستن. || جهنده. (برهان ) :
به پیش اندر آمد یکی تند ببر
جهان چون درخش و خروشان چو ابر.
اسدی.
بیامد بتخت کیان برنشست
گرفت این جهان جهان را بدست.
فردوسی.
همه سربسر دست نیکی برید
جهان جهان را ببد مسپرید.
فردوسی.
عاشق از معشوق کی باشد جهان
چون به او بیند همه کون و مکان ؟
مولوی.
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر دم نهان است.
سعدی.
جهان. [ ج َ ] (اِخ ) تخلص زبیده دختر فتحعلیشاه قاجار که از شاعران است. (ریحانة الادب ).
جهان. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار، دارای ۵۹۴ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

اسم جهان ناز در فرهنگ فارسی

جهان
جهیدن، گیتی، دنیا، عالم، کیهان، کره زمین
( اسم ) ۱- عالم از زمین و کرات آسمانی دنیا گیتی . ۲- آنچه تحت فلک قمراست. ۳- کر. ارض زمین . یا جهان آبگون . دنیای روشن عالم درخشان .یا جهان امتحان . دنیای آزمایش عالم مادی . یا جهان پیچ پیچ . ۱- دنیای پر مشقت و رنج عالم مادی . ۲- دنیای کثرت و تعدد. یا جهان جستجو .دنیای امتحان عالم کشش و کوش عالم مادی و ظاهری. یا جهان راستان . دنیای نیکو کاران عالمی که انبیا و اولیا در آن میزیند عالم امر. یا جهان زنده. دنیای باقی عالم امر عالم ملکوت . یاجهان ساده . دنیای بدون رنگ عالم ارواح عالم معنی . یا جهان کهین . انسان بشر عالم صغیر عالم اصغر. یا جهان مرگ . دنیای نیستی عالم مادی . یا جهان مهین . عالم دنیا انسان کبیر.
دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار و دارای ۵۹۴ تن سکنه .
جهان آب و گل
کنایه از قالب آدمی زاد یا عالم دنیا
جهان آباد
دهی است از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد جلگه و معتدل است سکنه آن ۴۴٠ تن .
جهان آبگون
دنیا روشن عالم درخشان
جهان آرا ی
( صفت ) ۱- زینت دهند. جهان آرایش کنند. دنیا. ۲- ماه ششم از ماههای فلکی .
جهان آرای
جهان آراینده آرایش کننده جهان
جهان آزمای
آزماینده جهان تجربه گیرنده از جهان
جهان آفرین
( صفت ) آفرینند. دنیا خدا.
جهان آفریننده
جهان آفرین خالق گیتی
جهان ارغیان
دهی است از ولایت اسپراین بالای شهر سبزوار که بطراوت هوا و غزارت ماه و سرسبزی و خرمی معروف است .
جهان اطلاعاتی
[information universe] [علوم کتابداری و اطلاع رسانی] دنیایی آرمانی برآمده از فنّاوری های نوین که در آن اطلاعات به صورت آزاد و یکسان در دسترس همگان باشد
جهان افروز
( صفت ) روشن کنند. عالم جهانتاب . توضیح صفتی است برای خورشید.
جهان افق
[world horizon] [فیزیک] مرز فضایی پیرامون یک نقطه از عالم که علامت های نور گسیل شده در بیرون آن به علت عمر محدود عالم نمی تواند به آن نقطه برسد
جهان امتحان
دنیای آزمایش عالم مادی
جهان اول
[First World] [جغرافیای سیاسی] اصطلاحی سیاسی ـ اقتصادی برای توصیف کشورهای پیشرفتۀ صنعتی جهان در دوران جنگ سرد
جهان بیگلو
ایلی کرد که صفویان آنانرا از ارزروم باستراباد ( کتول و فندرسک ) انتقال دادند و آنان در آنجا املاکی تهیه کردند . آقا محمد خان قاجار این ایل را از استر آباد بمازندران ( سواحل جنوب بحر خزر حدود فرح آباد قاجار خیر گل نشین ) کوچ داد و وظیفه مرز داری بعهده آنان بود . شرح خدمات روسای این ایل در تتمه روضه الصفا آمده .
جهان بین
( صفت ) ۱- بینند. جهان آنکه یا آنچه دنیا را ببیند .۲- چشم عین . ۳- چشم باطنی . ۴- فرزند. ۵- گردش کننده در اقطار عالم سیاح جهانگرد. ۶- روحی که در باطن آدمی نهفته است .
جهان پناه
پناه جهان
جهان پناهی
اسم مصدر از جهان پناه بمعنی پناه جهان .
جهان پهلوان
( صفت اسم ) بزرگترین پهلوان دنیا قهرمان گیتی .
از اتابکان آذربایجان که بسال ۵۶۸ ه. ق . بحکومت رسید .

اسم جهان ناز در فرهنگ معین

جهان
(جَ) [ په . ] (اِ.) ۱ – عالم، دنیا. ۲ – زمین .
(جَ یا جِ) (ص فا.) جهنده .
جهان بین
( ~.) (اِمر.) کنایه از: چشم، دیده .
جهان پهلوان
( ~. پَ لَ) (ص مر.) (اِمر.) بزرگترین پهلوان، قهرمان دنیا.
جهان وطنی
( ~. وَ طَ) (اِمر.) مکتبی که هواداران آن خواهان از میان برداشتن مرزهای ملی و تشکیل یک حکومت جهانی هستند، انترناسیونال .
جهان گشا
(ی ) ( ~. گُ) (ص فا.) کشورگیر.
جهان گشایی
( ~. گُ) (حامص .) جهانگیری .
جهان نما
(ی ) ( ~. نَ یا نُ یا نِ) (اِمر.) نقشة جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکرة شمالی و جنوبی نشان می دهد.
آن جهان
(جَ)( اِ.)آخرت، جهان پس از مرگ .
آرایش جهان
(یِ ش ِ جَ) (اِمر.) لحن هفدهم ازالحان باربد. لحن خورشید هم گفته اند.

اسم جهان ناز در فرهنگ فارسی عمید

جهان
۱. =جهاندن
۲. (صفت، قید) در حال جهیدن، جهنده.
۱. گیتی، دنیا، عالم، کیهان.
۲. کرۀ زمین.
۳. [مجاز] مردم دنیا.
۴. [قدیمی، مجاز] حیات، زندگی: سیاوش چو گشت از جهان ناامید / بر او تیره شد روی روز سپید (فردوسی۱: ۴۰۲).
* جهان سوم: (سیاسی) مجموع کشورهای درحال توسعه. &delta، جهان اول، کشورهای بزرگ صنعتی غرب و جهان دوم، کشورهای بزرگ صنعتی کمونیست، پیش از فروپاشی شوروی سابق بوده است.
جهان آرا
۱. زینت دهندۀ جهان.
۲. [مجاز] زیبا.
۳. آرایندۀ جهان، نظم دهنده به جهان.
جهان آفرین
آفرینندۀ جهان، پروردگار، خدای بزرگ.
جهان افروز
روشن کنندۀ جهان.
جهان بین
۱. بینندۀ جهان: چشم جهان بین.
۲. (اسم) [قدیمی، مجاز] چشم.
جهان بینی
مجموعۀ عقاید، باورها، و تصورات یک مکتب دینی، فلسفی، یا سیاسی که دربارۀ پدیده ها، جهان، انسان و جایگاه او در جهان هستی و یا در جامعه و در تقابل با مسائل اجتماعی ارائه می دهد.
جهان پناه
ملجٲ و پناهگاه مردم جهان: پادشاه جهان پناه.
جهان پهلوان
پهلوان بزرگی که از تمام پهلوانان جهان دلیرتر و پرزورتر باشد.
جهان تاب
تابنده و روشن کنندۀ جهان، عالم تاب: آفتاب جهان تاب.
جهان جو
۱. جوینده و طالب جهان.
۲. [مجاز] پادشاه بزرگ و کشورگشا.
جهان دار
۱. خداوند.
۲. دارندۀ جهان، نگهبان جهان.
۳. [مجاز] قدرتمند.
۴. پادشاه عادل و عاقل که مملکت خود را خوب اداره کند.
جهان داری
پادشاهی.
جهان دیده
کسی که به دلیل عمر طولانی یا سفر بسیار و دیدن شهرهای زیاد تجربه اندوخته است، جهان دیده.
جهان سوز
برپاکنندۀ فتنه در جهان، جبار، ستمگر.
جهان گشا
پادشاه دلیر، فاتح، و کشورگیر.
جهان گشایی
تصرف و گرفتن کشورهای دیگر، جهان گیری، کشورستانی.
جهان گیر
۱. بین المللی، جهانی.
۲. = جهان گشا
۳. کسی یا چیزی که شهرتش به همۀ نقاط جهان برسد.
جهان گیری
= جهان گشایی
جهان نما
۱. ویژگی آنچه تصاویری از جهان نشان می دهد، مانند تلویزیون.
۲. (اسم) نقشۀ جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکره نشان می دهد.
۳. نشان دهندۀ جهان
جهان نورد
جهانگرد، سیاح.

اسم جهان ناز در اسامی پسرانه و دخترانه

جهان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahān) کیهان، عالم، گیتی، دنیا، (به مجاز) فرهنگ، حیطه، نمادی برای بزرگی و عظمت، مردم دنیا و زندگی – کیهان، عالم، گیتی، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند ملک جهان، جهان آفرین
جهان آذر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + آذر (آتش)
جهان آسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: موجب آسایش و آرامش مردم جهان
جهان آفرین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آفریننده جهان
جهان آوا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + آوا (صدا، بانگ)
جهان افروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: روشن کننده جهان
جهان بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی جهانیان
جهان بخش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که جهان تحت سلطه اوست و می تواند آن را به کسی ببخشد
جهان خاتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خاتون جهانیان، بانوی جهانیان، شاعره ایرانی در قرن هشتم
جهان فر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه جهان
جهان ماه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در جهان چون ماه می درخشد، زیبا
جهان مهر
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در جهان چون خورشید می درخشد، زیبا
جهان ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که موجب فخرو مباهات جهان است
جهانبان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نگهبان جهان، خداوند
جهانتاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: روشنایی دهنده به جهان، روشن کننده عالم
جهاندار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahāndār) جهان دارنده، نگهبان جهان، پادشاه، مدبرِ امور جهان، (به مجاز) بزرگ و قدرتمند، (در قدیم) خداوند – خداوند، نگهبان جهان، پادشاه
جهاندخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + دخت (دختر)
جهانرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + رخ (چهره، صورت)
جهانسوز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فتنه و آشوب به پا کننده در جهان، بی اعتنا به جهان و هر چه در آن است
جهانشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که مردم جهان از او شادند
جهانشید
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نور و روشنایی عالم
جهانشیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دلاور در جهان
جهانفر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کسی که جهانیان به او افتخار کنند، مایه شکوه و عظمت جهان
جهانگشای
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تسخیرکننده جهان، فاتح
جهانگیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahāngir) جهان گشا، بسیار مشهور در همه ی جهان، فراگیرنده ی عالم – فتح کننده جهان
جهانیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یاور و یاور مردم جهان

 

اسم جهان ناز در لغت نامه دهخدا

ناز. (اِ) نعمت.رفاه. آسایش. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). تنعم.کامرانی. (آنندراج ). نعیم. (ترجمان القرآن ). نعیم. نعمت. (مهذب الاسماء) (محمودبن عمر). تن آسانی. شادکامی. عز. عزت. بزرگی. احترام. رامش. رخاء :
ای لک ار ناز خواهی و نعمت
گرد درگاه او کنی لک و پک.
رودکی.
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان بنعمت و ناز.
رودکی.
بدو باغبان گفت کای سرفراز
ترا جاودان مهتری باد وناز.
فردوسی.
برفتیم با نیزه های دراز
بر او تلخ کردیم آرام و ناز.
فردوسی.
هرآنکس که این کرد ماند دراز
بجا بگذرد کام و آرام و ناز.
فردوسی.
چهل سال با شادکامی و ناز
به داد و دهش بود آن سرفراز.
فردوسی.
خدمت فرخ او ورزد امروز بجان
هرکه را آرزوی نعمت و ناز فرداست.
فرخی.
هرکه ناز از شاه بیند بشکندپشت نیاز
هرکه سود از شاه بیند گم کند نام زیان.
عنصری.
خواسته داری و ساز بی غمیت هست باز
ایمنی و عز و ناز فرهی و دین و داد.
منوچهری.
بر من ز فرت ارجو آن عز و ناز باشد
کز فر میر ماضی بوده ست با غضاری.
منوچهری.
عمر تو همچو نوح پیمبر دراز باد
همچون جمت بملک همه عز و ناز باد.
منوچهری.
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم.
(ویس و رامین ).
چو کام و ناز باشد نه مرائی
چو باد و برف باشد زی من آئی.
(ویس و رامین ).
که را بیش بخشد بزرگی و ناز
فزونتر دهد رنج و گرم و گداز.
اسدی.
چنانست دادش که ایمن بناز
بخسبد همی کبک در چنگ باز.
اسدی.
چو سالش دوصد گشت و هفتاد و پنج
سرآمد بر او ناز گیتی و رنج.
اسدی.
بنوازدم بنازو بیندازدم برنج
درخواندم ز بام برون راندم ز در.
قطران.
آن را طلب ای جهان که جویانست
این بی مزه ناز و عز و رامش را.
ناصرخسرو.
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
روز ناز تو گذشته ست بدو نیز مناز.
ناصرخسرو.
به نازی کز او دیگری رنجه گردد
چه نازی که ناید بدو هیچ نازش.
ناصرخسرو.
این نیابد همی برنج پلاس
و آن نپوشد همی ز ناز پرند.
مسعودسعد.
چرخ از دم کون برنمی گردد باز
گاهیم بناز دارد و گه به نیاز.
مسعودسعد.
بیوفتادم از پای و کار رفت از دست
ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.
سوزنی.
نیازدیده بتو باز کرد دیده ازآنک
نیازدیده نئی پروریده ٔ نازی.
سوزنی.
همیشه تا که بود در جهان مفارقتی
میان شدت و ناز و میان شادی و غم.
سوزنی.
رحم کن رحم بر این قوم که مویند چو نی
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر.
انوری.
از خلاف حرکت مختلف آمد همه چیز
اندرین منزل شادی و غم وناز و نیاز.
انوری.
موکب عالی دستور جهان آمد باز
بسعادت بمقر شرف و عزت و ناز.
انوری.
سموم وحشت غربت بدان تنعم و ناز
که داشتم بوطن، اختیار فرمودم.
ظهیر فاریابی.
تو مرا می کشی به خنجر لطف
من در آن خون به ناز می غلطم.
خاقانی.
وآنچه گشائی ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشایند باز.
نظامی.
چو از شغل ولایت بازپرداخت
دگر باره به نوش و ناز پرداخت.
نظامی.
چودرویش بیند توانگر به ناز
دلش بیش سوزد به داغ نیاز.
سعدی.
هزار چون من اگر محنت بلا بینند
ترا از آن چه که در نعمتی و در نازی.
سعدی.
یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده.
حافظ.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی.
حافظ.
ای مست ناز طعن اسیری به ما مزن
از خویش غافلی که نگشتی شکار خویش.
حزین.
راحت طلبی به داده ٔ دهر بساز
آزرده مشو در طلب نعمت و ناز.
شاهی.
– بناز پروردن ؛ در ناز ونعمت و فراوانی و آسایش پروردن :
بناز باز همی پرورد ورا دهقان
چو شد رسیده نیابد ز تیغ تیز گریغ.
شهید.
بپرورده بودم تنش را بناز
برخشنده روز و شبان دراز.
فردوسی.
هم آن را که پرورد در بر بناز
درافکند خیره بچاه نیاز.
فردوسی.
همی پروریدش بناز و برنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج.
فردوسی.
– بناز داشتن کسی را ؛ گرامی و عزیز داشتن. بناز و نعمت پروراندن :
چو فرزند باید که داری بناز
ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز.
فردوسی.
بدشواری از شیرکردند باز
همی داشتندش ببر بر بناز.
فردوسی.
بچه ٔ خویش را بناز مدار
نظرش هم ز کار باز مدار.
اوحدی.
خردمند و پرهیزگارش برآر
گرش دوست داری بنازش مدار.
سعدی.
گرچه داری بناز کژدم را
بگزد هر کجات یابد زود.
ابونصر طالقانی.
– بناز زیستن ؛ تنعم. (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). به نعمت و راحت زیستن. تن آسانی. آسودگی. عیش و نوش.
– ناز و نعمت ؛ آسایش و رفاه و وسایل زندگانی :
رفیقان من با می و نازو نعمت
منم آرزومند یک ناز خوار.
ابوشکور.
چه خوش بناز و نعمتم گذشت روزگارها.
قاآنی.
– ناز و نوش ؛ عیش و نوش. خوشگذرانی :
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
ز خلق و مال همه شهر بود مالامال.
قطران.
|| عزت. احترام. پادشاهی.
– تخت ناز :
چو شیروی بنشست بر تخت ناز
بسر برنهاد آن کئی تاج آز.
فردوسی.
تن مرد و سر همچو آن گراز
ببینی رگی مرده بر تخت ناز.
فردوسی.
|| فاخر.
– جامه ٔ ناز :
شما نیز دیده پر از خون کنید
ز تن جامه ٔ ناز بیرون کنید.
فردوسی.
|| کرشمه. (فرهنگ اوبهی ) (حفان ). غنج. کشی. (زمخشری ). غنج. دلال. شیوه. (شعوری ). دلفریبی. کرشمه. غمزه. شیوه. غمزه ٔ شهوت انگیز. غمزه و دلفریبی که عاشق به معشوق خود می کند و از آن نوازش می خواهد. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر محبوب دانستن بجاآورنده نزد مخاطب باشد. (از فرهنگ نظام ) . دلال. (دهار) (حفان ) (محمودبن عمر) (از منتهی الارب ). غُنج. عشوه. ادا. اطوار. قر و غربیله. غنجاره :
ناز اگر خوب را سزاست بشرط
نسزد جز ترا کرشمه و ناز.
رودکی.
خوب داریدش کز راه دراز آمد
با دوصد کشی و با خوشی و ناز آمد.
منوچهری.
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من
تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.
منوچهری.
نکشم ناز ترا و ندهم دل بتو من
تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود.
منوچهری.
یکی بخل و دوم حرص و سوم آز
چهارم مکر و پنجم شهوت و ناز.
ناصرخسرو.
در ساز ناز بود ترا نغمه های خوب
این دم قیامت است که خوشتر فزوده ای.
خاقانی.
چون قصه ٔ زلف تو درازست چه گویم
چون شیوه ٔ چشمت همه نازست چه گویم.
عطار.
گفتا ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنش که بیش مرنجانم آرزوست.
مولوی.
چشم اگر اینست و ابرو این و نازو عشوه این
الوداع ای صبر و تقوی الوداع ای عقل و دین.
کمال خجندی.
بنده ٔ آن چشم مخمورم که از مستی و ناز
در میان شهر در هر گوشه ای غوغا ازوست.
قاسم انوار.
رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز
آه ازین ناز در این شهر چه غوغا افتد.
هلالی.
گفتی که هلاکت کنم از ناز و کرشمه
بنشین که من از دست تو امروز هلاکم.
هلالی.
گفتم که در برابر ناز تو جان دهم
با من در این معامله چشم تو ناز کرد.
مشفقی تاجیکستانی.
بجانت درزند از ناز پنجه
کشد زلفش دلت را در شکنجه.
وحشی.
چنان آزرده گشتش طبع نازک
که عاجز گشت نازش در تدارک.
وحشی.
نگاهی باید از مجنون در آغاز
که آید چشم لیلی بر سر ناز.
وحشی.
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل آنقدر ببر که توانی نگاه داشت.
اختری یزدی.
ز خاکساری خود چون هدف بدین شادم
که تیر ناز تو ما را ز خاک بردارد.
امید همدانی.
مهر و کین جمله ز انداز نگاهش پیداست
ناز خوبان بزبان مژه گویا باشد.
نظام الملک هندی.
جلوه ٔ ناز ترا دلهای محزون در جلو
حسن طناز ترا جانهای شیرین در رکاب.
جناب اصفهانی.
نخلی شد و بارش همه پیکان بلا شد
هر تخم که ناز تو بباغ دل ما ریخت.
حزین.
سیاه کرد بخون هزار دل شده چشم
ز ناز سرمه چو در چشم نیم خواب کشید.
اهلی خراسانی.
خوش آنکه چاک گریبان ز ناز باز کنی
نظر بر آن تن نازک کنی و ناز کنی.
امیدی تهرانی.
بصد کرشمه و نازم شکار خود کردی
کنون کناره گرفتی چو کار خود کردی.
اهلی شیرازی.
ولی چندان فریب و ناز دارد
که از شوخی ز کارم بازدارد.
وصال.
خراب ناز و پامال اداها می کند ما را
خدا رسوا کند دل را که رسوا می کند ما را.
منعم هندوستانی.
اجل هم جان بمنت می گرفت از کشته ٔ نازت
گر از چشم تو می آموخت کافرماجرائی را.
اسیر.
گرم بناز کشی ور بلطف بنوازی
هر آنچه می کنی ای نازنین خوشاینداست.
زرگر اصفهانی.
شدی بخواب و بهم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم.
صبوحی.
قامتت در چمن حسن درختی است بلند
که همه دلبری و عشوه و نازش ثمر است.
فخری قاجار.
– ناز و دلال :
عشق لیلی نه به اندازه ٔ هر مجنونیست
مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند.
سعدی.
– ناز و عشوه . ناز و غمزه. ناز و کرشمه.
|| امتناع. استغنا نشان دادن معشوق به عاشق. (حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ). استغنای معشوق را گویند از عاشق که مبنی باشد بر انگیزانیدن شوق. (برهان ). استغنا. (شعوری ) (کازیمیرسکی ). قهر و عتاب و استغنائی که معشوق کند. منت گذاشتن. مقابل نیاز عاشق :
بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بی مارا.
فرالاوی.
بهر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی
بهر باده کزو خواهم غنجی و دلالی.
فرخی.
چند بار امیر محمود گفته بود چنانکه عادت او بود که تا کی این ناز احمد؟ نه چنانست که کسان دیگر نداریم که وزارت ما کنند اینک یکی قاضی شیراز است. (تاریخ بیهقی ). و مال بسیار و مردم بی شمار و عدت تمام دهیم تا بر دست تو این کار برود بی ناز و سپاس ایشان. (تاریخ بیهقی ).
جهانا همانا ازین بی نیازی
که ما جای آزیم و توجای نازی.
؟ (از تاریخ بیهقی ).
کم شود مهر چو بسیار شود ناز بتا
ناز با عاشق بسیار مکن گو نکنم.
مسعودسعد.
ناز را روئی بباید همچو ورد
گر نداری گرد بدخوئی مگرد.
سنائی.
زشت باشد روی نازیبا و ناز
صعب باشد چشم نابینا و درد.
سنائی.
چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم
از عشق من و ناز خود آگاه نئی نوز.
سوزنی.
عاجز شدن ای دوست ز ناز تو عجب نیست
کاین قاعده ٔ ناز تو جنگ است نه بازی.
فلکی.
گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز
گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب.
انوری.
ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم
ناز حسان که کشد جز که رسول مختار.
انوری.
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
ز دیده رانده را دزدیده جویان.
نظامی.
عمر من بیش شبی نیست چو شمع
عمر شد چند کنی ناز امشب.
عطار.
مکن ای شمع خوبان ناز چندی
که شمع عمر خوبان زودمیر است.
عطار.
کجا زاو بر تواند خورد عاشق
کزو نازست و از عاشق نیاز است.
عطار.
ای بسا نازا که گردد آن گناه
افکند هر بنده را از چشم شاه.
مولوی.
ریش خود را خنده زاری کرده ای
ناز کم کن چونکه ریش آورده ای.
مولوی.
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد.
مولوی.
گفت می دانم که نازی می کنی
یا ز ناموس احترازی می کنی.
مولوی.
لازم است آنکه دارد این همه لطف
که تحمل کنندش این همه ناز.
سعدی.
چه عجب گر چو خواجه ناز کند
وین کشد بار ناز چون بنده.
سعدی.
خوب رویان را جفا دادند و استغنا و ناز
بر گرفتاران بغایت کار مشکل ساختند.
هلالی.
ای که چشمت فتنه جوی و عشوه سازست اینهمه
چشم می دارم نگاهی کن چه نازست این همه.
مستغنی تاجیکستانی.
چوخلوتخانه خالی شد ز اغیار
نیاز و ناز را شد گرم بازار.
وحشی.
نیازی هست هر جاهست نازی
نباشد ناز اگر نبود نیازی.
وحشی.
گشته ست از روی گل آوازه ٔ بلبل بلند
بر نیاز ما چه منت ها بود ناز ترا.
امیرهمدانی.
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا بند قبا بازکنی صبح دمیده ست.
بیدل کرمانشاهی.
ازپی درمان نشد منت کش ناز طبیب
هر نفس ممنون استغنای آزاد خودم.
جودت هندی.
ز ناز بوسه لب دلستان نداد مرا
بلب رسید مرا جان و جان نداد مرا.
صائب.
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همانست.
حزین.
تنگی سینه دلم را بفغان می آرد
ورنه با ناز تو خاموشی و فریاد یکیست.
حزین.
که ای نازت نیازآموز شاهان
سر زلفت کمند کج کلاهان.
وصال.
بر نازت هوس را دردسر بس
تو را فرهاد و خسرو را شکر بس.
وصال.
آمد از ناز رخش سیر ندیدیم و برفت
شکوه کردیم جوابی نشنیدیم و برفت.
وصال.
بدامنت نرسد دست کس که جلوه ٔ ناز
ترا ببام فلک برد و نردبان برداشت.
شاپور تهرانی.
– ناز و شرم ؛ شرم و ناز :
کجا آن بتانی پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.
فردوسی.
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز.
فردوسی.
چو خرم بهاری سپینوز نام
همه شرم و ناز و همه رای و کام.
فردوسی.
|| فخر کردن. (فرهنگ نظام ). فخر. (غیاث اللغات ). تفاخر. (حاشیه برهان قاطع چ معین ). فخر. افتخار. تکبر.خودمنشی. لاف. (ناظم الاطباء). لفظ یا حرکت یا اشاره ای که دلیل بر غرور بجاآورنده باشد. (از فرهنگ نظام ). عجب. نخوت. (از منتهی الارب ). بالش. فخر. افتخار. بطر. کبر. استکبار. منعت :
یکی مهتری بود نامش گراز
کزاو بود ماهوی را نام و ناز.
فردوسی.
نخواهم که رومی شود سرفراز
بما بر کنند اندرین جنگ ناز.
فردوسی.
چو نازش به اسب گرانمایه دید
کمان را بزه کرد و اندرکشید.
فردوسی.
تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم
رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر.
فرخی.
ای خداوندی کز همت و از بخشش تو
با مراد دلم و با طرب و ناز و بطر.
فرخی.
لشکر دشمن او مویه گر و لشکر او
لب پر از خنده و دلها همه پر ناز و بطر.
فرخی.
گل با دوهزار کبر و ناز وصلف است.
منوچهری.
نازی تو کنی با ما وز ما نبری نازی
خواری فکنی بر ما وز ما نکشی خواری.
منوچهری.
نازت به طریق علم و دین باید
نازش چه کنی به شعر اهوازی.
ناصرخسرو.
به شه نواخته شد فخر دین و جای بود
بدین نوازش شاه ار کند تفاخر و ناز.
سوزنی.
تو بدین کوتهی و مختصری
این همه کبر و ناز بلعجبی است.
جمال الدین عبدالرزاق.
نازیست ترا در سر کمتر نکنی دانم
دردیست مرا در دل باور نکنی دانم.
خاقانی.
سنبل و لاله و سپرغم نیز هم
با هزاران ناز و نخوت خورده ام.
مولوی.
او بسی کوته ضیا بیحد دراز
بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز.
مولوی.
شاه را بر گدا چه ناز رسد
چون گدا نیز شاه نان خواهیست.
ابن یمین.
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گوبگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست.
حافظ.
یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.
حافظ.
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی.
حافظ.
سرو سهی که خاست به طرف چمن ز ناز
چون دید شکل قد تو را بر زمین نشست.
شاهی سبزواری.
اﷲاﷲ کیست مست باده ٔ ناز این چنین
کرده با خونین دلان بدمستی آغاز این چنین.
جامی.
هرکسی را برگرفت از خاک ره دامنکشان
چون بخاک من رسید از نازدامن برگرفت.
میرزا جعفر قزوینی.
از سر ناز بگلشن چو درآئی بخرام
سرو آزاد حریف قد رعنای تو نیست.
جرأت گیلانی.
کی به آرایش ویرانه ٔ ما می آید
آنکه او آینه یک جلوه بصد ناز کند.
ملا اوجی نظیری.
عشق را صدناز و استکبار هست
عشق آسان کی همی آید بدست.
میرحسین سادات.
– به ناز رفتن ؛ خرامیدن. خرامان رفتن. بدلبری وطنازی رفتن. به تفاخر و استکبار رفتن.
|| ملایمت. نرمی. (ناظم الاطباء). نوازش. تلاطف. تلطف. ملاطفت. دلجوئی :
کنون شاد گشتم به آواز تو
بدین چرب گفتار با ناز تو.
فردوسی.
رسید اندر آن جای بیژن فراز
گرفتش مر آن سیم تن را بناز.
فردوسی.
همچو طفل نازنین از باب ومام مهربان
سائلان و زایران از لفظ او یابند ناز.
سوزنی.
تو خوش بمسند نازی بخواب ناز چه دانی
ز جور چشم تو گر دادخواهی آمده باشد.
مشفقی تاجیکستانی.
کجا از خواب ناز آن فتنه ٔ دور قمر خیزد
مگر بر دست و پایش آفتاب افتد که برخیزد.
؟
گشود چشم نگارم ز خواب ناز از هم
حذر کنید در فتنه گشت باز از هم.
صبوحی.
|| ریا. تزویر. حیله و بهانه از روی تزویر و امتناع. بهانه. (ناظم الاطباء) :
ز ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی
دروغ و مکر و عشوه کبر و طراری و غمازی.
ناصرخسرو.
|| بهانه ای که کودک از مادر و پدر خود می گیرد و از آنها تسلا و دلنوازی می خواهد. (ناظم الاطباء) : گفت ای پادشاه ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. (گلستان ). || زیبائی. ظرافت. جمال. خوبی. (ناظم الاطباء) :
تنش بد همه ناز بر ناز بر
برو غبغبش ماز بر ماز بر.
فردوسی.
بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر
بینی آن شعر سرائیدن با چندین ناز.
فرخی.
|| ناز و نوز، نوائی است از موسیقی. (فرهنگ رشیدی ). || نزد صوفیه، قوت دادن معشوق است مر عاشق حزین و غمگین را، کذا فی کشف اللغات. || درختی که عربان صنوبر خوانند و به این معنی با زای فارسی (ناژ) هم آمده است. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از شمس اللغات ). سرو کوهی. صنوبر. شمشاد. (ناظم الاطباء). سرو و صنوبر. (غیاث اللغات ). صنوبر. (شعوری ). رجوع به ناژ شود.
– سرو ناز ؛ گونه ای سرو که به زیبائی و بالندگی مشهور است :
ای سرو ناز بر سر کوی که می روی
من می روم ز خود تو به سوی که می روی.
مشفقی تاجیکستانی.
دو پستانش زچاک پیرهن دیدم بخود گفتم
تماشا کن که سرو ناز بار آورده لیموئی.
؟
به شاخ طوبی و این سرو نازم
به عمر خضر و گیسوی درازم.
وصال.
زلف سیاه خود مزن ای سرو ناز ما
کوته مساز رشته ٔ عمر دراز ما.
هدایت.
رجوع به سرو ناز شود.
|| (ص ) نوخیز. نورُسته . (برهان قاطع) (آنندراج ). نورسته. (غیاث اللغات ). جوان تر و تازه. نورسته. نوخیز. (ناظم الاطباء).
– گل ناز ؛ یک قسم گل الوانی که در آفتاب شکفته می گردد. (ناظم الاطباء). قسمی از خرفه است گلهای خوش رنگ گوناگون دهد نهایت لطیف. (یادداشت مؤلف ).
|| آرام. خوش. نوشین.
– خواب ناز ؛ خواب آرام. خواب خواش. خواب نوشین :
فتادی همچو گل از دست بر دست
که شد در خواب نازش نرگس مست.
وحشی
– امثال :
ناز عروس به جهازاست ، نظیر:
زنی که جهاز ندارد این همه ناز ندارد.
ناز دیگرست و جنگ دیگر.
ناز ناز است و جنگ جنگ :
دل چو بردی جان مبر ای جنگجو ازبهر آنک
گفته اند اندر مثل جنگ است جنگ و ناز ناز.
برهان الدین بزاز.
ناز بر آن کن که خریدار تست .
از ناز شکر هم نمی خورد.
از تو نازی از ما نیازی .

اسم جهان ناز در فرهنگ فارسی

ناز
فخر، کرشمه، عشوه، لطف
( اسم ) ۱ – استغنای معشوق نسبت بعاشق و امتناع وی : خواجه بابنده پری رخسار چون در آمد ببازی و خنده . نه عجب گر چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون بنده . ( گلستان ) مقابل نیاز ۲ – کرشمه غنج و دلال عشوه شیوه : ناز اگر خوب را سزاست بشرط نسزد جز ترا کرشمه و ناز . ( رودکی ) ۳ – فخر تفاخر بزرگ منشی : یکی مهتری بود نامش گراز کزاو بود ماهوی را نام و ناز … ( شا. ) ۴ – نعمت رفاه آسایش شاد کامی ۵ – نوازش ملاطفت دلجویی : کنون شاد گشتم باواز تو بدین چرب گفتار با ناز تو . ( شا.) ۶ – ریا و تزویر : و ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر و عشوه و کبر و طراری و غمازی ( ناصرخسرو ) ۷ – بهانه گیری برای نوازش یافتن : [ گفت ای پادشاه . ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند ] ۸ – زیبایی جمال : تنش بدهمه ناز بر ناز بر برو غبغبش ماز بر ماز بر . ( شا.) ۹ – سرو ناز ۱٠ – درخت کاج صنوبر ۱۱ – قوت و نیرو دادن معشوق بعاشق حزین ۱۲ – ( صفت ) قشنگ زیبا نازنین : [ چه دختر نازی است ] یا خواب ناز . خواب خوش خواب نوشین . یا گل ناز . گل ناز توضیح [ گل ناز پر پر ۳ رنگ ] در عهد ناصر الدین شاه قاجار در ایران متداول گردید . یا ناز شست ( شصت ) ۱ – انعامی که بکسی بپاداش هنر نمایی وی دهند جایزه ۲ – پیشکشی که نزدیکان شاه و امیر بوی تقدیم کنند هنگامی که وی هدف یاشکاری را با تیر زند یا درنده ای را بدست خود بکشد ۳ – بر خلاف حق چیزی از کسی گرفتن باج سبیل . یا ناز شست کسی . آفرین بر او . زه . یا ناز شستم . نوش جانم . مزد دستم . خوب کردم . یا ناز نوروز . نام نوایی است از موسیقی . یا ناز و گوز . ناز و ادا و اطوار در صورتیکه با لحن اعتراض و تحقیر و تمسخر از آن تعبیر شود : ناز خرکی : [ چقدر ناز و گوز داری . ] یا ناز و نعمت . رفاه و آسایش و نعمت : [ با اینکه بناز و نعمت رسیده بود از راحت طلبی گریزان بود . ] یا به ناز بر آوردن . در نعمت و آسایش تربیت کردن : [ فی الجمله پسر را بناز و نعمت بر آوردند و استاد ادب بتربیت او نصب کردند . ] یا به ناز پروردن . یا به ناز داشتن کسی چیزی را. گرامی داشتن وی او را عزیز داشتن احترام کردن : [ حجر و شادروان ( کعبه ) بیرون او کندند و خانه با یک در آوردند بناز داشتن را تاگذرگاه نباشد در آن . ] یا به ناز رفتن . با دلبری و طنازی رفتن خرامیدن . یا به ناز زیستن . در نعمت و راحت زیستن تنعم . یا ناز شست ( شصت ) داشتن کاری . قابل انعام و جایزه بودن آن .یا نازشست ( شصت ) گرفتن . ۱ – پاداش هنر نمایی خود را گرفتن . ۲ – باج سبیل گرفتن .
ناز بالش
( اسم ) بالش که در زیر سر نهند ناز بالین
ناز بالین
( اسم ) ناز بالش
ناز برتاب
( صفت ) عاشق ناز کش که توان و تاب ناز کشیدن دارد : مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب ( گنجینه گنجوی )
ناز بردار
( صفت ) ۱ – کسی که ناز دیگری را بکشد ۲ – عاشق . ۳ – متملق تملق گوی .
ناز بستر
( اسم ) بستر لطیف و نرم و راحت : گه چوب آستان تو ام ناز بالش است گه خاک بارگاه توام ناز بستر است ( اثیراخسیکتی لغ. )
ناز پرور
۱ – ( صفت ) پرورنده ناز . ۲ – ( صفت ) ناز پرورده در نعمت و رفاه پرورش یافته : بخاک پای تو ای سرو ناز پرور من . که روز واقعه پا وامگیر از سر من . ( منسوب به حافظ )
ناز پرورد
( صفت ) ۱ – کسی که در نعمت و رفاه پرورش یافته ۲ – کسی که او را بناز و نعمت بار آورده باشند و تحمل سختی و مشقات ندارد : ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد . ( حافظ )
ناز پروردی
صفت و حالت ناز پرورد .
ناز پری
از شخصیتهای منظومه هفت پیکر نظامی که دختر پادشاه خوارزم و زن بهرام گوراست . توضیح دخت خوارزم شاه نازپری کش خرامی بسان کبک دری ( نظامی )
نام دختر پادشاه خوارزم است که در حباله بهرام گور بود .
ناز جان شیرین کار
آفرینی است که مرشد به پهلوانی که عملی از اعمال ورزشی را خوب انجام دهد گوید .
ناز خاتون
دختر امیر کردستان بود و ضیاع و عقار فراوان داشت .
ناز شست
پیش کشی است که نزدیکان پیشگاه شهریاری هنگامی می گذرانند که پادشاه بدست و تیر خود نشان یا شکاری را می زند بدانگونه که شایسته آفرین و ستایش باشد .
ناز شست داشتن
در تداول : ناز شست داشتن کاری : قابل انعام و جایزه و احسنت و آفرین بودن آن کار .
ناز شست گرفتن
در ازای هنر نمائی یا کاری فوق العاده پاداش و انعام گرفتن .
ناز شصت
ناز شست .
ناز مکان
دهیست از دهستان بویر احمد گرمسیری بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان .
ناز ناز
دهی است از دهستان دول بخش حومه شهرستان رضائیه .
ناز نازان
از روی نازبناز:[ناز نازان راه میرفت]: هر طرف که کاروانی ناز نازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر. ( دیوان کبیر )
ناز نوروز
نام نوائیست از موسیقی .

اسم جهان ناز در فرهنگ معین

ناز
(اِ.) ۱ – فخر، افتخار. ۲ – غمزه، کرشمه .
ناز خریدن
(خَ دَ) (مص ل .) ناز کشیدن، ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .
ناز و نوز
(زُ) (اِمر.) (عا.) ادا و اطوار، قر و غمیش .
ناز کردن
(کَ دَ) ۱ – (مص ل .) از روی عشوه و ناز خودداری کردن . ۲ – کرشمه آمدن . ۳ – به خود بالیدن و فخر کردن .
ناز کشیدن
(کِ دَ) (مص ل .) ناز و کرشمة معشوق را تحمل کردن .

اسم جهان ناز در فرهنگ فارسی عمید

ناز
۱. عشوه، کرشمه، لطف.
۲. (صفت) [عامیانه] زیبا، خوشگل.
۳. فخر.
۴. (اسم مصدر) نوازش.
۵. (اسم مصدر) رفاه، آسایش.
* ناز شست: [عامیانه، مجاز]
۱. پولی که کسی به سبب هنری که نشان داده از کسی بگیرد.
۲. پولی که در قدیم مٲمور دولت برای کاری که انجام داده بود از کسی می گرفت.
* ناز نوروز: (موسیقی) [قدیمی] از الحان سی گانۀ باربد: چو در پرده کشیدی ناز نوروز / به نوروزی نشستی دولت آن روز (نظامی۱۴: ۱۸۰).

اسم جهان ناز در اسامی پسرانه و دخترانه

ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کرشمه، غمزه
نازآفرید
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarid) (= ناز آفرین )، ناز آفرین – آفریده ناز و زیبا
نازآفرین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz āfarin) (= نازآفریننده) (به مجاز) معشوقی که ناز بسیار به کار برد، آن که نعمت و رفاه و خوشی پدید آورد، نازآفریده، پدید گشته از ناز و فخر و تکبر، به لطف و نرمی آفریده شده – مرکب از ناز (زیبا) + آفرین (آفریننده )، نام همسر فتحعلی شاه قاجار
نازان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فخرکننده، نازکننده
نازانتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: آشوری
معنی: عشوه گر، طناز
نازبانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا و عشوه گر
نازبو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz bu) (در گیاهی) شاهسپرم، ریحان، ریحان – ریحان
نازپری
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz pari) (در اعلام) نام دختر پادشاه خوارزم است که همسر بهرام گور بود – آنکه مانند پری زیباست، نام دختر پادشاه خوارزم و همسر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازجهان
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz (e) jahān) نازِ همه ی دنیا، موجب افتخار و مباهات در دنیا – موجب نازش و مباهات جهان
نازخاتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی زیبا، نام دختر امیر کردستان در زمان پادشاهای الجایتو
نازدار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که رفتاری خوشایند و جذاب دارد، ملوس
نازدانه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فرزند محبوب پدر و مادر، دردانه
نازدخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz doxt) (ناز + دخت = دختر )، ویژگی دختری که ناز دارد و رفتارش خوشایند و جذاب است، دختر دارای کرشمه و غمزه، دختری که باعث افتخار و مباهات است، دختر لطیف – دختر زیبا و ناز
نازدلبر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: معشوق زیبا و جذاب، نام دختری در منظومه ویس و رامین
نازرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای روی زیبا و لطیف
نازگل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دختری که مانند گل زیبا و لطیف و ناز است
نازگوهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای گوهر زیبا، گوهر و سنگ زیبا و قیمتی
نازگیتی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz giti) (= ناز جهان )، ناز جهان – موجب نازش و مباهات گیتی
نازلی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: ناز (فارسی) + لی (ترکی) دارای ناز و عشوه، نام یکی از شهرهای ترکیه
نازمهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāz mehr) مهرِ نازنین، (به مجاز) زیبا روی مهربان – مهرناز، زیبا چون خورشید
نازنوش
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: زیبا و شیرین
نازنین
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzanin) بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا، ظریف، (به مجاز) گرانمایه، با ارزش، (در قدیم) (به مجاز) معشوق و دلبر، (در قدیم) شخص زیبا و ظریف، (در قدیم) نازکننده، نازنده – بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا و ظریف
نازنین چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دارای صورتی ظریف، زیبا و دوست داشتنی
نازک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نازنین و زیبا
نازی
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzi) (ناز + ی (پسوند نسبت) ) منسوب به ناز، (در گفتگو) نازدار، آن که بسیار ناز کند، پر ناز، (به مجاز) زیبا – منسوب به ناز
نازیاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از زنان شاعر بهرام گور پادشاه ساسانی
نازیار
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یار زیبا
نازیلا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: nāzilā) (فارسی ـ ترکی) با ناز و کرشمه، با ناز – دختر طناز و عشوه گر
نازینه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: منسوب به ناز
نازیک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: ارمنی
معنی: (تلفظ: nāzik) (در ترکی) نازک، باریک، ظریف، لطیف – نازی، منسوب به ناز

اسامی مشابه

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا