معنی اسم جهان‌تاب

جهان‌تاب :    آنچه به جهان نور و روشنايي مي‌دهد، عالم‌تاب، نور دهنده‌ي جهان.

 

 

اسم جهان تاب در لغت نامه دهخدا

جهان. [ ج َ ] (اِ) عالم از زمین و کرات آسمانی. دنیا. گیتی. گیهان. عالم ظاهر. (برهان ) :
بت پرستی گرفته ام همه عمر
این جهان چون بت است و ما شمنیم.
رودکی.
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم از او شادمان وگه ناشاد.
کسائی.
او میر نیکوان جهان است و نیکویی
تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است.
یوسف عروضی.
همی دوم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان.
عسجدی.
جهان جانگزایست و او جانفزای
جهان گم کننده ست و او رهنمای
جهان جفت غم دارد او جفت ناز
جهان عمر کوته کند او دراز.
اسدی.
جهان را پرستی تو این نارواست
پرستش خدای جهان را سزاست.
؟
– آن جهان ؛ آخرت. عقبی.
– از جهان بیرون شدن ؛ کنایه از مردن : جهان به خرمی بگذاشت وبه نام نیک از جهان بیرون شد. (نوروزنامه ).
– این جهان ؛ دنیا :
جمله صید این جهانیم ای پسر
ما چو صعوه مرگ بر سان زغن.
رودکی.
– جهان آزموده ؛ مجرب. سردوگرم دیده. کارکشته :
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان.
فردوسی.
– جهان آشوب ؛ بهم زننده ٔ جهان :
چون عقیق آبدار و چون کمند تاب دار
آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار.
میرمعزی (از آنندراج ).
– جهان آفرین ؛ آفریننده. خدا. خالق.
– جهانبان ؛ جهاندار.
– جهانبانی ؛ جهانداری و سلطنت.
– جهان بانو :
جهان بانوَش خواند پیوسته شاه
بر او داشت آیین حشمت نگاه.
نظامی.
– جهانبخش :
در آن رزمها یار من رخش بود
همان تیغ تیزم جهانبخش بود.
فردوسی.
– جهان بین . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.
– جهان پادشاه، جهان پادشا ؛ پادشاه جهان :
جهان پادشا چون شود دیرسال
پرستنده را زو بگیرد ملال.
نظامی.
– جهان پادشاهی ؛ سلطنت جهان :
خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست.
نظامی.
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
جهان پادشاهی بمن بازگشت.
نظامی.
– جهان پرستی ؛ پرستیدن دنیا. دنیادوستی :
ای نظامی جهان پرستی چند
بر بلندی درآی، پستی چند.
نظامی.
خاک تو شده جهان هستی
چون خاک مکن جهان پرستی.
نظامی.
– جهان پرور.
– جهان پناه ؛ پناه جهان. رجوع بهمین کلمه در ردیف خود شود.
– جهان پناهی . رجوع بهمین کلمه شود.
– جهان پهلوان :
ذات جهان پهلوانْش صبح جهان است
کز افق چرخ احتشام برآمد.
خاقانی.
دلت تازه بادا و دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان.
نظامی.
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان
شنیده سخن کرد با او روان.
نظامی.
– جهان خرامی :
زآنجا که جهان خرامی اوست
بالایی او تمامی اوست.
نظامی.
– جهان خسرو :
چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست.
خاقانی.
ملک فرّه و ملکتش بی کرانه
جهان خسرو و سیرتش خسروانی.
فرخی.
– جهان خسروی :
درآن وقت کردم جهان خسروی
که هم جان قوی بود و هم تن قوی.
نظامی.
– جهانخوار :
از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور
با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز.
منوچهری.
– || متمتع و بهره مند از جهان :
بماناد این خداوند جهاندار
بنام نیک همواره جهانخوار.
منوچهری.
– جهانخواری ؛ تمتع و بهره مندی از جهان :
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عمری به جهانخواری.
منوچهری.
– جهان داور ؛ داور جهان. خدا :
چونست که امروز نمانده ست از آن قوم
جز حق نبود قول جهانداور اکبر.
ناصرخسرو.
مقهور بحکمت شوداین خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار.
ناصرخسرو.
تو بادی جهان داور و دادگستر
تو بادی جهان خسرو جاودانی.
فرخی.
بنام جهان داور آغاز کرد
که از تیره شب روز را باز کرد.
(گرشاسبنامه ).
– جهان درنگی ؛ در بیت زیر از نظامی، دیر متولد شدن. دیر بجهان آمدن :
وآگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی.
نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص ۵۸).
– جهان دگر، جهان دیگر :
ای دل بخرابات حقیقت نظری کن
خود را بدو پیمانه جهان دگری کن.
صائب.
بادپیما را بهر جا عز و شان دیگر است
پر چو شد پیمانه اش شاه جهان دیگر است.
قبول (ازآنندراج ).
– جهان رو :
پیک جهان رو چو چرخ پیر جوان وش چو صبح
یافته پیرانه سر رونق فصل شباب.
خاقانی.
– جهان سالار :
جهان سالار خسرو هرزمانی
بچربی جستی از شیرین زبانی.
نظامی.
جهان سالار با او کرد پیوند
که دید او را بشاهی بس خردمند.
(ویس و رامین ).
– جهان ستان :
جهان ستانی شاهنشهی جهانگیری
که کرد کار جهان را بداد دین آباد.
مسعود.
شیر جهان ستانی و تا هست مرغزار
صحن زمین تمام ترا مرغزار باد.
مسعود.
– جهان ستانی ؛ جهانگیری. (آنندراج ).
– جهان سروری ؛ سروری جهان :
جهاندار یزدان کند داوری
دهد بر سرانت جهان سروری.
فرخی.
– جهان سنج :
بمیزان همت جهان را بسنج
که همت جهان سنج میزان بود.
خاقانی.
– جهان سوز ؛ سوزنده ٔ جهان.
– جهان شور :
از خنده جهانسوزی و از غمزه جهان شور
در صلح دلاویزی و در جنگ جگرخوار.
سنائی.
– جهانشوی :
غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد
تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی.
فرخی.
– جهان شهریار :
کیانی نژادا شها سرورا
جهان شهریارا و گندآورا.
فردوسی.
بجم گفت شه کای جهان شهریار
ز من بنده بر، بدگمانی مدار.
(گرشاسب نامه ).
منم پور نوذر جهان شهریار
ز تخم فریدون منم یادگار.
فردوسی.
– جهان طلب :
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگه صفا.
خاقانی.
– جهان طبع :
الاای نیک رای نیک تدبیر
جوانمرد جهان طبع و جهانگیر.
سعدی.
– جهان فروز ؛ فروزنده ٔ جهان.
– جهان فروزی :
چون صبح بفال نیک روزی
برزد علم جهان فروزی.
نظامی.
چون کرد مرا خدای روزی
روی تو بدین جهان فروزی.
نظامی.
– جهان کدخدا ؛ پادشاه :
جهان کدخدایی که از عقل و جودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی.
ابوالفرج رونی.
– جهان کدخدای :
یکی تخت زرین بلورینْش پای
نشسته بر او بر جهان کدخدای.
فردوسی.
– جهان کردگار ؛ خالق جهان :
از این بیش کردی که گفتی تو کار
که یار تو بادا جهان کردگار.
فردوسی.
گرانمایه مهر جهان کردگار
گرفت از نگین خدایی نگار.
(گرشاسبنامه ).
– جهان کندن، جهان سیاه کردن ؛ کنایه ازخراب و ویران کردن ملک. (آنندراج ).
سلطان دی بلشکر صرصر جهان بکند
بینی که جور صرصر دی چون جهان کن است.
انوری (از آنندراج ).
– جهان کِهین ؛ آدمی.
– جهانگشا؛ جهاندار. (آنندراج ).
– جهان گشادن ؛ تسخیر کردن جهان.
– جهان گشته ؛ دنیادیده :
جهانگشته و دانش اندوخته
سفرکرده و صحبت آموخته.
سعدی.
– جهان مرزبان :
جهان مرزبان کارفرمای دهر
درآورد لشکر بنزدیک شهر.
نظامی.
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد.
نظامی.
جهان مِهین ؛ عالم. ماسوی اﷲ.
– دوجهان ؛ دنیا و عقبی. دنیا و آخرت.
|| آنچه ماتحت فلک قمر است. (برهان ). || مال و اسباب دنیوی. خواسته ٔ دنیا. || کنایه از مردم جهان :
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان.
فردوسی.
جهان سربسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی.
فردوسی.
|| مجازاً بمعنی حیات. زندگی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید.
فردوسی.
جهان. [ ج َ / ج ِ ] (نف، ق ) در حال جَستن. || جهنده. (برهان ) :
به پیش اندر آمد یکی تند ببر
جهان چون درخش و خروشان چو ابر.
اسدی.
بیامد بتخت کیان برنشست
گرفت این جهان جهان را بدست.
فردوسی.
همه سربسر دست نیکی برید
جهان جهان را ببد مسپرید.
فردوسی.
عاشق از معشوق کی باشد جهان
چون به او بیند همه کون و مکان ؟
مولوی.
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر دم نهان است.
سعدی.
جهان. [ ج َ ] (اِخ ) تخلص زبیده دختر فتحعلیشاه قاجار که از شاعران است. (ریحانة الادب ).
جهان. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار، دارای ۵۹۴ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

اسم جهان تاب در فرهنگ فارسی

جهان
جهیدن، گیتی، دنیا، عالم، کیهان، کره زمین
( اسم ) ۱- عالم از زمین و کرات آسمانی دنیا گیتی . ۲- آنچه تحت فلک قمراست. ۳- کر. ارض زمین . یا جهان آبگون . دنیای روشن عالم درخشان .یا جهان امتحان . دنیای آزمایش عالم مادی . یا جهان پیچ پیچ . ۱- دنیای پر مشقت و رنج عالم مادی . ۲- دنیای کثرت و تعدد. یا جهان جستجو .دنیای امتحان عالم کشش و کوش عالم مادی و ظاهری. یا جهان راستان . دنیای نیکو کاران عالمی که انبیا و اولیا در آن میزیند عالم امر. یا جهان زنده. دنیای باقی عالم امر عالم ملکوت . یاجهان ساده . دنیای بدون رنگ عالم ارواح عالم معنی . یا جهان کهین . انسان بشر عالم صغیر عالم اصغر. یا جهان مرگ . دنیای نیستی عالم مادی . یا جهان مهین . عالم دنیا انسان کبیر.
دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار و دارای ۵۹۴ تن سکنه .
جهان آب و گل
کنایه از قالب آدمی زاد یا عالم دنیا
جهان آباد
دهی است از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد جلگه و معتدل است سکنه آن ۴۴٠ تن .
جهان آبگون
دنیا روشن عالم درخشان
جهان آرا ی
( صفت ) ۱- زینت دهند. جهان آرایش کنند. دنیا. ۲- ماه ششم از ماههای فلکی .
جهان آرای
جهان آراینده آرایش کننده جهان
جهان آزمای
آزماینده جهان تجربه گیرنده از جهان
جهان آفرین
( صفت ) آفرینند. دنیا خدا.
جهان آفریننده
جهان آفرین خالق گیتی
جهان ارغیان
دهی است از ولایت اسپراین بالای شهر سبزوار که بطراوت هوا و غزارت ماه و سرسبزی و خرمی معروف است .
جهان اطلاعاتی
[information universe] [علوم کتابداری و اطلاع رسانی] دنیایی آرمانی برآمده از فنّاوری های نوین که در آن اطلاعات به صورت آزاد و یکسان در دسترس همگان باشد
جهان افروز
( صفت ) روشن کنند. عالم جهانتاب . توضیح صفتی است برای خورشید.
جهان افق
[world horizon] [فیزیک] مرز فضایی پیرامون یک نقطه از عالم که علامت های نور گسیل شده در بیرون آن به علت عمر محدود عالم نمی تواند به آن نقطه برسد
جهان امتحان
دنیای آزمایش عالم مادی
جهان اول
[First World] [جغرافیای سیاسی] اصطلاحی سیاسی ـ اقتصادی برای توصیف کشورهای پیشرفتۀ صنعتی جهان در دوران جنگ سرد
جهان بیگلو
ایلی کرد که صفویان آنانرا از ارزروم باستراباد ( کتول و فندرسک ) انتقال دادند و آنان در آنجا املاکی تهیه کردند . آقا محمد خان قاجار این ایل را از استر آباد بمازندران ( سواحل جنوب بحر خزر حدود فرح آباد قاجار خیر گل نشین ) کوچ داد و وظیفه مرز داری بعهده آنان بود . شرح خدمات روسای این ایل در تتمه روضه الصفا آمده .
جهان بین
( صفت ) ۱- بینند. جهان آنکه یا آنچه دنیا را ببیند .۲- چشم عین . ۳- چشم باطنی . ۴- فرزند. ۵- گردش کننده در اقطار عالم سیاح جهانگرد. ۶- روحی که در باطن آدمی نهفته است .
جهان پناه
پناه جهان
جهان پناهی
اسم مصدر از جهان پناه بمعنی پناه جهان .
جهان پهلوان
( صفت اسم ) بزرگترین پهلوان دنیا قهرمان گیتی .
از اتابکان آذربایجان که بسال ۵۶۸ ه. ق . بحکومت رسید .

اسم جهان تاب در فرهنگ معین

جهان
(جَ) [ په . ] (اِ.) ۱ – عالم، دنیا. ۲ – زمین .
(جَ یا جِ) (ص فا.) جهنده .
جهان بین
( ~.) (اِمر.) کنایه از: چشم، دیده .
جهان پهلوان
( ~. پَ لَ) (ص مر.) (اِمر.) بزرگترین پهلوان، قهرمان دنیا.
جهان وطنی
( ~. وَ طَ) (اِمر.) مکتبی که هواداران آن خواهان از میان برداشتن مرزهای ملی و تشکیل یک حکومت جهانی هستند، انترناسیونال .
جهان گشا
(ی ) ( ~. گُ) (ص فا.) کشورگیر.
جهان گشایی
( ~. گُ) (حامص .) جهانگیری .
جهان نما
(ی ) ( ~. نَ یا نُ یا نِ) (اِمر.) نقشة جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکرة شمالی و جنوبی نشان می دهد.
آن جهان
(جَ)( اِ.)آخرت، جهان پس از مرگ .
آرایش جهان
(یِ ش ِ جَ) (اِمر.) لحن هفدهم ازالحان باربد. لحن خورشید هم گفته اند.

اسم جهان تاب در فرهنگ فارسی عمید

جهان
۱. =جهاندن
۲. (صفت، قید) در حال جهیدن، جهنده.
۱. گیتی، دنیا، عالم، کیهان.
۲. کرۀ زمین.
۳. [مجاز] مردم دنیا.
۴. [قدیمی، مجاز] حیات، زندگی: سیاوش چو گشت از جهان ناامید / بر او تیره شد روی روز سپید (فردوسی۱: ۴۰۲).
* جهان سوم: (سیاسی) مجموع کشورهای درحال توسعه. &delta، جهان اول، کشورهای بزرگ صنعتی غرب و جهان دوم، کشورهای بزرگ صنعتی کمونیست، پیش از فروپاشی شوروی سابق بوده است.
جهان آرا
۱. زینت دهندۀ جهان.
۲. [مجاز] زیبا.
۳. آرایندۀ جهان، نظم دهنده به جهان.
جهان آفرین
آفرینندۀ جهان، پروردگار، خدای بزرگ.
جهان افروز
روشن کنندۀ جهان.
جهان بین
۱. بینندۀ جهان: چشم جهان بین.
۲. (اسم) [قدیمی، مجاز] چشم.
جهان بینی
مجموعۀ عقاید، باورها، و تصورات یک مکتب دینی، فلسفی، یا سیاسی که دربارۀ پدیده ها، جهان، انسان و جایگاه او در جهان هستی و یا در جامعه و در تقابل با مسائل اجتماعی ارائه می دهد.
جهان پناه
ملجٲ و پناهگاه مردم جهان: پادشاه جهان پناه.
جهان پهلوان
پهلوان بزرگی که از تمام پهلوانان جهان دلیرتر و پرزورتر باشد.
جهان تاب
تابنده و روشن کنندۀ جهان، عالم تاب: آفتاب جهان تاب.
جهان جو
۱. جوینده و طالب جهان.
۲. [مجاز] پادشاه بزرگ و کشورگشا.
جهان دار
۱. خداوند.
۲. دارندۀ جهان، نگهبان جهان.
۳. [مجاز] قدرتمند.
۴. پادشاه عادل و عاقل که مملکت خود را خوب اداره کند.
جهان داری
پادشاهی.
جهان دیده
کسی که به دلیل عمر طولانی یا سفر بسیار و دیدن شهرهای زیاد تجربه اندوخته است، جهان دیده.
جهان سوز
برپاکنندۀ فتنه در جهان، جبار، ستمگر.
جهان گشا
پادشاه دلیر، فاتح، و کشورگیر.
جهان گشایی
تصرف و گرفتن کشورهای دیگر، جهان گیری، کشورستانی.
جهان گیر
۱. بین المللی، جهانی.
۲. = جهان گشا
۳. کسی یا چیزی که شهرتش به همۀ نقاط جهان برسد.
جهان گیری
= جهان گشایی
جهان نما
۱. ویژگی آنچه تصاویری از جهان نشان می دهد، مانند تلویزیون.
۲. (اسم) نقشۀ جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکره نشان می دهد.
۳. نشان دهندۀ جهان
جهان نورد
جهانگرد، سیاح.

اسم جهان تاب در اسامی پسرانه و دخترانه

جهان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahān) کیهان، عالم، گیتی، دنیا، (به مجاز) فرهنگ، حیطه، نمادی برای بزرگی و عظمت، مردم دنیا و زندگی – کیهان، عالم، گیتی، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند ملک جهان، جهان آفرین
جهان آذر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + آذر (آتش)
جهان آسا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: موجب آسایش و آرامش مردم جهان
جهان آفرین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آفریننده جهان
جهان آوا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + آوا (صدا، بانگ)
جهان افروز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: روشن کننده جهان
جهان بانو
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: بانوی جهانیان
جهان بخش
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که جهان تحت سلطه اوست و می تواند آن را به کسی ببخشد
جهان خاتون
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خاتون جهانیان، بانوی جهانیان، شاعره ایرانی در قرن هشتم
جهان فر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: شکوه جهان
جهان ماه
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در جهان چون ماه می درخشد، زیبا
جهان مهر
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که در جهان چون خورشید می درخشد، زیبا
جهان ناز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که موجب فخرو مباهات جهان است
جهانبان
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نگهبان جهان، خداوند
جهانتاب
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: روشنایی دهنده به جهان، روشن کننده عالم
جهاندار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahāndār) جهان دارنده، نگهبان جهان، پادشاه، مدبرِ امور جهان، (به مجاز) بزرگ و قدرتمند، (در قدیم) خداوند – خداوند، نگهبان جهان، پادشاه
جهاندخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + دخت (دختر)
جهانرخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از جهان (عالم، گیتی) + رخ (چهره، صورت)
جهانسوز
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: فتنه و آشوب به پا کننده در جهان، بی اعتنا به جهان و هر چه در آن است
جهانشاد
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که مردم جهان از او شادند
جهانشید
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نور و روشنایی عالم
جهانشیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: دلاور در جهان
جهانفر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: کسی که جهانیان به او افتخار کنند، مایه شکوه و عظمت جهان
جهانگشای
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تسخیرکننده جهان، فاتح
جهانگیر
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: jahāngir) جهان گشا، بسیار مشهور در همه ی جهان، فراگیرنده ی عالم – فتح کننده جهان
جهانیار
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: یاور و یاور مردم جهان

 

اسم جهان تاب در لغت نامه دهخدا

تاب. (اِ) توان. (برهان ). توانایی. (جهانگیری ) (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). طاقت. (فرهنگ اسدی ) (جهانگیری ) (انجمن آرا). قوت. (آنندراج ). تاو. (انجمن آرا) (آنندراج ). تیو. (انجمن آراء) (آنندراج ). || تحمل، پایداری. || قرار. آرام. || صبر. شکیب. تاب آوردن و تاب بردن و تاب داشتن و تاب بودن کسی را و تاب گرفتن و تاب رفتن از، مستعمل است :
من بچه ٔ فرفورم و او باز سپید است
با باز کجا تاب برد بچه ٔ فرفور.
ابوشکور.
بنیروی اوچون نبد تابشان
ز تیغش بماندند در بیم جان.
فردوسی.
نداریم ما تاب خاقان چین
گذر کرد باید بایران زمین.
فردوسی.
که دارد پی و تاب افراسیاب
مرا رفت باید چو کشتی بر آب.
فردوسی.
بیفتاد از پای و بیهوش گشت
همی بی تن و تاب و بی توش گشت.
فردوسی.
کس اندازه ٔ بخشش او نداشت
همان تاب با کوشش او نداشت.
فردوسی.
نداریم ما تاب این جنگجوی
بدین گرز و چنگال و آهنگ اوی.
فردوسی.
بیاید سپاه مرا برکند
دل و پشت ایرانیان بشکند
که اکنون نداریم ما تاب او
نتابیم با بخت شاداب او.
فردوسی.
بر این کار همداستان موبدان
بزرگان و بیدار دل بخردان
که شاهان به تاب و به مردان مرد
بدینار شاهی توانند کرد.
فردوسی.
که این باره را نیست پایاب او
درنگی شود چرخ از تاب او.
فردوسی.
از ایران ندارد کسی تاب اوی
مگرتو که تیره کنی آب اوی.
فردوسی.
کسی را نبد تاب با او بجنگ
اگر شیر پیش آیدش یا نهنگ.
فردوسی.
پس چون اسلام به سیستان آوردند و لشکر اسلام قوی گشت و جهانیان را معلوم شد که کسی را بر فرمان سماوی تاب نباشد. (تاریخ سیستان ).
برادی دل زفت را تاب نیست
دل زفت سنگیست کش آب نیست.
اسدی (گرشاسب نامه ).
چو تابت نباشد بجنگ و ستیز
از آن به نباشد که گیری گریز.
اسدی (گرشاسب نامه ).
کرا با غمان گران تاب نیست
ورا چون کباب و می ناب نیست.
اسدی (گرشاسب نامه ).
امتان ضعیف من چکنند که طاقت ندارند. و در این سکرات و سختی مرگ تاب ندارند.
(قصص الانبیاء ص ۲۴۶).
برزم آتش افروخته است خنجر تو
به پیش آتش افروخته که دارد تاب.
مسعودسعد.
نه هیچ گردون با همت تو ساید سر
نه هیچ آتش باهیبت تو گیرد تاب.
مسعودسعد.
آنجا که تاب حمله ندارد زمین رزم
از رخش و رمح خویش توان خواه و تاب خواه.
انوری.
کی دلت تاب نگاهی دارد
آفت آینه ها آمده ای.
خاقانی.
نه خاقانی منست و من نه اویم
که تاب درد چون اویی ندارم.
خاقانی.
دو پستان چون دو خیک آب رفته
ز زانو زور و از تن تاب رفته.
نظامی.
ز خالش چشم بد در خواب رفته
چودیده نقش او از تاب رفته.
نظامی.
جز غم دریا نخواهم این زمان
تاب سیمرغم نباشد در جهان.
عطار (منطق الطیر).
من تاب می نیارم تابی ز زلف کم کن
تا کی بود ز زلفت در دل فتاده تابی.
عطار.
گفت این اسلام اگر هست ای مرید
آنکه دارد شیخ عالم بایزید
من ندارم طاقت آن، تاب آن
کان فزون آمد ز کوششهای جان.
مولوی.
از ضعف بشریت تاب آفتاب نیاورم.
(گلستان ).
شبی برسرش لشکر آورد خواب
که چند آورد مرد ناخفته تاب.
سعدی (بوستان ).
من شمع جان گدازم توصبح دلگشایی
سوزم گرت نبینم میرم چو رخ نمایی
نزدیک آن چنانم، دور این چنین که گفتم
نی تاب وصل دارم، نی طاقت جدایی.
امیرخسرو.
پریرو تاب مستوری ندارد
چو در بندی ز روزن سر برآرد.
شبستری.
رها کن عقل را با حق همی باش
که تاب خور ندارد چشم خفاش.
شبستری.
آینه دانی که تاب آه ندارد…
حافظ.
ز خود روم چو بیاد آورم خیال ترا
کجاست تاب که بینم مه جمال ترا.
نطقی.
برای عشق تو بر جان من ز دشمن و دوست
ملامتیست که کوه گران نیارد تاب.
دلی می باید و صبری، که آرد تاب دیدارش
؟
کرم شب تاب پیش چشمه ٔ آفتاب چه تاب دارد.
؟
میرفت و عالمی نگرانش ولی کسی
رشکم بدل فزود که تاب نظر نداشت.
؟
|| چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف میباشد. (برهان ). پیچ وشکن. (آنندراج ). پیچ. (فرهنگ جهانگیری ). چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف می افتد. (انجمن آرای ناصری ). پیچ و تاب که در رسن و رشته ٔ زلف نیکوان باشد. (فرهنگ اسدی ). پیچ و خم و شکن و چین و هر یک از خمیدگی های رسن و موی و زلف ؛ و چین های صورت و ابرو را تاب گویند: تاب زلف، تاب ابریشم، تاب ابرو، تابداده (کمند)، پرتاب، بتاب :
چون او حلقه کرد آن کمند بتاب
پذیره نیارد شدن آفتاب.
دقیقی.
مر این بند را راست گردان ز تاب
چو کردم، ز دستم فرو شد به آب.
فردوسی.
بینداخت آن تاب داده کمند
سران سواران همی کرد بند.
فردوسی.
برآویخت با دیو پولاد وند
بینداخت آن تاب داده کمند.
فردوسی.
دو رخ زرد و چهره پر از آب کرد
همان چهر خندان پر از تاب کرد.
فردوسی.
که دارد گه کینه پایاب او
ندیدی بروهای پر تاب او
فردوسی.
ترا نیست در جنگ پایاب او
ندیدی بروهای پرتاب او
فردوسی.
بچهره چو تاب اندر آورد بخت
بر آن نامداران بشد کار سخت.
فردوسی.
ز تیمار، مژگان پر از آب کرد
روانش بروها پر از تاب کرد.
فردوسی.
و گر هیچ تاب اندر آرد بچهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر.
فردوسی.
چو آن دلو در چاه پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت.
فردوسی.
دژم گشت و دیده پر از آب کرد
بروهای جنگی پر از تاب کرد.
فردوسی.
همه ناخنش پر ز خوناب کرد
بروی سپهبد پر از تاب کرد.
فردوسی.
سیه زلف آن سرو سیمین من
همه تاب و پیچ است و بند و شکن.
فرخی.
چشم تو پر خواب و سحر، روی تو پرسیم و گل
جعد تو پر چین و پیچ، زلف تو پر بند و تاب.
فرخی
ز بس پیچ و چین، تاب و خم زلف دلبر
گهی همچو چوگان شود، گاه چنبر.
فرخی.
معشوق او بتی که دل اندر دو زلف او
گم کرده از خم و گره و تاب و پیچ و چین.
فرخی.
با دو زلف سیاه دست افکند
تاب او باز کرد یک ز دگر.
فرخی.
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب
لاله ٔ سنبل حجابی یا مه عنبر نقاب.
عنصری.
تا بادها وزان شد بر روی آبها
آن آبها گرفت شکنها و تابها.
منوچهری.
چو از زلف شب باز شد تابها
فرو مرد قندیل محرابها.
منوچهری.
بمیخوار گان ساقی آواز داد
فکنده بزلف اندرون تابها.
منوچهری.
تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون
تاطناب صبح را نبود گره چونانکه تاب
در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا
خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب.
انوری.
کم دید چشم من چو تو، زیرا که چون کمند
همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پرخمی.
ناصرخسرو.
آب نمانده در آن دو رنگین سوسن
تاب نمانده در آن دو مشکین چنبر.
مسعودسعد.
تا تو بتاب کردی زلف سیاه را
در تو بماند چشم، بخوبی، سپاه را.
مسعودسعد.
همچو مشاطگان کند بر چشم
جلوه ٔ روی خوب و زلف بتاب .
مسعودسعد.
از چاه دولت آب کشیدن طمع مدار
کان دلوها درید و رسنها ز تاب شد.
خاقانی.
یارب اندر چشم خونریزش چه خوابست آنهمه
در سر زلف دلاویزش چه تابست آنهمه.
خاقانی.
زلف تو کمند تو سنانست
مشکین سر زلف تاب داده.
خاقانی.
توبه و سوگند ما را تاب از هم باز کرد
زلف را تا تاب داد و بررخ تابان نهاد.
رشیدی سمرقندی.
پای می کوفت با هزار شکن
پیچ درپیچ تر ز تاب رسن.
نظامی.
بنفشه تاب زلف افکنده بردوش
گشاده باد نسرین را بناگوش.
نظامی.
ز تاب زلف خویش آرم بتابش
فروبندم بسحر غمزه خوابش.
نظامی.
ز جعد بنفشه برانگیز تاب
سر نرگس مست برکش ز خواب.
نظامی.
کمند عنبرین او که چندین تاب و چین دارد
ز ماه آسمان سر از درازی بر زمین دارد.
عطار.
وز دیده فرو باری اگر آب شوم
از زلف برون کنی اگر تاب شوم
در دست نگیری ار می ناب شوم
در چشم تو در نیایم ارخواب شوم.
کمال اسماعیل.
ز هر خمی بدر آید هزار نافه ٔ چین
چو باد باز کند از کمند زلف تو تاب.
(از صحاح الفرس ).
تب بتاب رشته می بندند مردم لکن او
هر شبی بندد به تاب رشته تب بر خویشتن.
سلمان ساوجی.
چون ناز کشم باری زآن زلف بتاب اولی.
حافظ.
هموار کن از تاب زدن رشته ٔخود را
شیرازه ٔ جمعیت صد عقد گهر باش.
صائب.
برخاست پی رقص وز صد دلشده جان برد
تابی بکمر داد و دلم را ز میان برد.
ابراهیم شوکتی.
دل چون سر زلف نیکوانست
بد باشد اگر بتاب نبود.
ضیاءالدین بسطامی.
عقیق را ز لبت آب در دهان آمد
خدنگ را ز قدت تاب در میان افتاد.
اشهری نیشابوری.
|| حرکت دادن. پیچانیدن. دوران دادن :
سرنیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد.
فردوسی.
در تن هر شاه فرمان تو آورده ست خم
در دل هر شیر شمشیر تو افکنده است تاب.
امیرمعزی.
شمشیر کشید و داد تابش
گفتا که بدین دهم جوابش.
نظامی.
|| اعراض. (آنندراج ). سرکشی و روی گردانی و روی برتافتن و راه خلاف رفتن، مقاومت کردن :
نگر سر نپیچی ز فرمان من
نگه دار بیدار پیمان من
و گر هیچ تاب اندر آری به دل
بیارم یکی لشکر دل گسل.
فردوسی.
و گر بینم اندر سرش پیچ و تاب
هیونی فرستم هم اندر شتاب.
فردوسی.
یکی طوس را داد آن تخت عاج
همان یاره و طوق و منشور چاچ
بدو گفت هر کس که تاب آورد
دگر یاد افراسیاب آورد
همانگه سرش را ز تن دور کن
وزو کرکسان را یکی سور کن.
فردوسی.
بیزدان چنین گفت کای کامگار
توانا و دارنده ٔ روزگار
اگر تاب گیرد دل من ز داد
از آن پس مرا تخت شاهی مباد.
فردوسی.
|| حدت. شدت. سورت :
از آن سو بتاب و شتاب اندرند
و زین سو تو گویی بخواب اندرند.
فردوسی.
صبحدمان دوش خضر بر درم آمد بتاب
کرد به آواز نرم صبحک اﷲ خطاب.
خاقانی.
تاب سرما که برد از آتش تاب
آب را تیغ و تیغ را کرد آب.
نظامی.
|| خلل. فساد. تاب آوردن در کاری. ایجاد فتنه و فساد و خلل کردن در آن. لاف انداختن در کار (در تداول ) :
برفتند هر کس که بد کرده بود
بدان کار تاب اندر آورده بود.
فردوسی.
دگر هیچ تاب اندر آری بکار
نبینی بجز گردش روزگار.
فردوسی.
چنین گفت با خویشتن شهریار
که گفتار هر دو نیاید بکار
بر این کار بر نیست جای شتاب
که تنگی دل آرد خرد را بتاب.
فردوسی.
|| خشم. قهر. هیجان. افروختگی. معارضه. فشار :
سر از خواب برداشت افراسیاب
سیه کرده دل را ز کین و زتاب.
فردوسی.
بگفتار اگر هیچ تاب آوریم
خرد را همی سربخواب آوریم.
فردوسی.
اگر تاب بودی بسرش اندرون
بدل کین و اندر جگر جوش خون.
فردوسی.
نهانی همی بود باتاب و خشم
پس آنگه چنین گفت با آب چشم.
فردوسی.
بیندازند زوبین را گه تاب
چو اندازد کمانور تیرپرتاب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
امیر از آن سخت در تاب شد.(تاریخ بیهقی ص ۴۱۷). چون نزدیک خواجه رسیدم یافتم وی را سخت در تاب و خشم. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۳). بونصر گفت خداوند در تاب چرامی شود؟ بوالقاسم بهیچ حال زهره ندارد که مال بیت المال ببرد و اگر بفرمایی نزدیک وی روم و پنبه از گوش وی بیرون کنم. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۸).
همه شب دژم هر دو از مهر و تاب
نه در دل شکیب و نه در دیده خواب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
بیامد سوی خیمه هنگام خواب
ز نادیدن ببر پرخشم و تاب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
سپهبد بدید آن هم اندر شتاب
چو شیر دمان جست با خشم و تاب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب
نه در مغز هوش و نه در دیده خواب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
در سکون برترم ز کوه که من
در جواب عدو نگیرم تاب.
مسعودسعد.
چه کار باشدم اندر دیار هندستان
که هست بر من شاهنشه جهان در تاب.
مسعودسعد.
از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین
گر بازکنند از شکن زلف تو تایی.
سعدی.
شنید این یکی مرد پوشیده چشم
بگفتا چه در تابت آورد و خشم ؟
سعدی (بوستان ).
نشسته غنچه بیاد دهان تو دلتنگ
بنفشه از سر زلف تو رفته اندر تاب.
(از صحاح الفرس ).
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه دردماغ دارد؟
حافظ.
چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود.
حافظ.
بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب
مخواه ز آتش هجران دل من اندر تاب.
شیبانی.
اگر چه رشته از تاب گهر بیجان ولاغر شد
کشید از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته.
صائب.
جان ما تاب ز هر زلف پریشان نخورد
دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد.
صائب.
|| اضطراب. غم. رنج. (برهان ). مشقت. (جهانگیری ) (برهان ). محنت. (جهانگیری ) (برهان ). در تاب داشتن. موجب غم و غصه شدن :
بخط و آن لب و دندانش بنگر
که همواره مرا دارند در تاب
یکی همچون پرن بر اوج خورشید
یکی چون شایورد از گرد مهتاب.
فیروز مشرقی.
چه از عود و عنبر چه از مشک ناب
که آمد از آن بر بداندیش تاب.
فردوسی.
از ایران بگرداند او رنج و تاب
بود بر کفش هوش افراسیاب.
فردوسی.
بیکسان پدر خون چکاند همی
برخ بر ز خون سیل راندهمی
همه دوده باوی بتاب اندرند
ز دیده بخون و به آب اندرند.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ز فرزند بینم همه درد و تاب
ز پیوند یابم همه خون و تاب.
شمسی (یوسف و زلیخا).
ز دل برکشد می تف و درد و تاب
چنان چون بخار زمین آفتاب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
از تاب درد، سوزش تن هست
وز بار ضعف قوت تن نیست.
مسعودسعد.
روز نیمی به آفتاب شدی
شب بدو در به رنج و تاب شدی.
سنائی.
در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب
چو خاشه بر سر آبیم و تیره از سر آب.
سوزنی.
بجان آنکه چو عیسیم برد برسردار
نشست زیر و جهودانه می گریست بتاب.
خاقانی.
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب
جسمی دارم چو جان مجنون همه درد
جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب.
خاقانی.
کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمش
در دل تاریک خاقانی چه تاب است آنهمه.
خاقانی.
وآن نافه که مشک ناب دارد
خون ریختنش چه تاب دارد.
نظامی.
تنی کآنهمه مالش و تاب یافت
به مالشگر آسایش و خواب یافت.
نظامی (شرفنامه ص ۳۳۹).
سگالش بسی شد در آن رنج و تاب
نیفتاد از آنجمله رایی صواب.
نظامی.
از همچوتو دلداری دل برنکنم باری
گر تاب کشم باری زآن زلف بتاب اولی.
حافظ (دیوان چ قدسی ).
می صوفی افکن کجا می فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی.
حافظ.
تاب بنفشه میدهدطره ٔ مشکسای تو
پرده ٔ غنچه میدرد خنده ٔ دلگشای تو.
حافظ.
نباید طالبانرا تاب خوردن
گهر ناید بکف بی غوص کردن.
کاتبی.
بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب
مخواه ز آتش هجران دل من اندرتاب.
شیبانی
|| حرارت و گرمی. (جهانگیری ) (برهان ). تبش. گرمی. (فرهنگ اسدی ). گرمی. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) :
از بهر که بایدت بدینسان [ شو ] و گیر
وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب.
کسائی.
اگر تاب تیغم به جیحون رسد
وگر باد گرزم به هامون رسد.
فردوسی.
گریزان بشد پیش افراسیاب
دلش پر ز خون و جگر پر ز تاب.
فردوسی.
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب.
عنصری.
چو برزد آتش مهرش ز دل تاب
بیامد رشک و بر آتش فشاند آب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
دل سنگینش لختی نرم گشتی
بتاب مهربانی گرم گشتی.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
دل آن سنگدل را نرم گردان
بتاب مهر لختی گرم گردان.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
چو دوزخ بود جان تو ز بس تاب
چو دریا بود چشم تو ز بس آب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
دمید آتش از خشکی و تف و تاب
ز سردی و تری پدید آمد آب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
زبس در زمین از تف نعل تاب
بدریای قلزم بجوش آمد آب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
چون بشنوی که مکه گرفته ست فاطمی
بر دلت ذل ببارد و بر تنت تاب و تب.
ناصرخسرو.
آبست و آتش است حسامش بگاه رزم
روی زمین و چرخ پر از موج و تاب او.
مسعودسعد.
تیرپرتاب تو در دیده ٔ بدخواه تو باد
تا بود راستی تیرکژ از تاب وزرم.
سوزنی.
تابیست در دلم ز رخ آبدار دوست
کانرا به پیش کس نکند آشکار دل.
سوزنی.
آب را تا لطف و صفوت نار را تاب و تبش
خاکرا حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب
جاودان بادی بعالم پادشاه کامران
خاک حلم و بادشوکت آب لطف و نارتاب.
سوزنی.
تاب و تب او مبین بظاهر
کاندر دلش آتشی است مدغم.
خاقانی.
بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره
گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب.
خاقانی.
مباداکه آن آتش آید بتاب
که ننشیند آنگه بدریای آب.
نظامی.
شه از بهر آن سروشمشاد رنگ
چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ.
نظامی.
تاب سرما که برد از آتش تاب
آب را تیغ و تیغ را کرد آب.
نظامی.
زهی ز گونه ٔ رخسار تو بتاب آتش
چو جان سوخته گیرد میان آب آتش.
سیف اسفرنگ.
گر جهان پر برف گردد سر بسر
تاب خور بگدازدش از یک نظر.
مولوی.
گفت آتش من همانم ای شمن
اندر آ تا تو ببینی تاب من.
مولوی.
شنیدم که مستی ز تاب نبیذ
بمقصوره ٔ مسجدی در دوید.
سعدی (بوستان ).
شرابی از ازل در داد ما را
هنوز از تاب آن می در خماریم.
سعدی.
هر که در این کیش از او خم نرفت
راست نشد تا بجهنم نرفت
تیر که در کیش کمان وش بود
عاقبتش تاب ز آتش بود.
امیرخسرو.
زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب
تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.
(از صحاح الفرس ص ۳۷).
جوهر او نپوسد اندر آب
آتش او نسوزد اندر تاب.
اوحدی.
مرا دولت ز خود پرتاب می کرد.
تنم پر تب دلم پرتاب میکرد.
اوحدی.
از تاب آتش می برگرد عارضش خوی
چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده.
حافظ.
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زآن عرقچینم.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۴۳).
ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب.
حافظ.
آب آن روضه ٔ دین افروزد
تاب این خرمن ایمان سوزد.
جامی.
عیش جهان چو خنجر تیز است و شاخ نو
لهو جهان چو شربت گرم است و تاب و تب.
سیدحسن اشرفی.
|| فروغ و تابش. (فرهنگ اسدی ). تابش و روشنایی و فروغ. (آنندراج ). پرتو و فروغ. (جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ). روشنی آفتاب و شمع و چراغ و امثال آن. (انجمن آرای ناصری ). تافتن هر چیزی که نورانی باشد همچون فروغ و پرتو آفتاب وشمع و چراغ و مانند آن. (برهان ). عکس. انعکاس :
اگر ماهی گرفتی تو بگوراب
چو روز آید شود آن ماه بی تاب.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
بروز انده گسارم آفتاب است
که چون رخسار تو با نور و تاب است.
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
بشب همچو آتش نمودی ز تاب
گرفتی بروز آتش از آفتاب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
همی آفتاب فلک فَرّ و تاب
ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب.
اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۷۲).
چنان خیل پروین بدیدار وتاب
که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
چنان هر ستونی که از رنگ و تاب
گرفتی ز دیدار او دیده آب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
تاب و نور از روی من می برد ماه
تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب.
ناصرخسرو.
پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بی نور و تاب.
ناصرخسرو.
تاب در آفتاب جاهش باد
چون فروماند آفتاب از تاب.
سوزنی.
سایه ای زآن سایه پروردند خلق از عدل تو
آفتابی، وز تو عالم را ضیاء و نور و تاب.
سوزنی.
با من چو بخندید خوش آن در خوشاب
بر چهر ز شرم دست را کرده نقاب
عکس لب او ز پشت دست پرتاب
می تافت چو از جام بلورین می ناب.
فلکی شیروانی.
در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست ؟
عشاق ترا بدیده در خواب کجاست ؟
خورشید ز غیرتت چنین می گوید
کز آتش تو بسوختم آب کجاست ؟
خاقانی.
به تاب آینه ٔ دل در این سیاه غلاف
به آب آینه ٔ جان در این کبود سرای.
خاقانی.
مر زمین را آسمان می داشت دوش از مه چراغ
صبح چون دم زد نماند آن تاب اندر آفتاب.
سیف اسفرنگ.
و بر سر هرقبه منجوق یاقوتی سرخ که از دور در نظر آید و از تاب چون آفتاب نماید. (تفسیر بی نام مائه ٔ هفتم متعلق به عبدالعلی صدرالاشرافی ).
سلیمان در هنگام کوچ سایه کردن فرمود بر تخت خویش، مقداری تاب آفتاب یافت، در پرندگان نظر کرد، غایب بودن هدهد دریافت. (ایضاً تفسیر بی نام مزبور).
جامه ٔ ما روز، تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب.
مولوی.
ور فکند رای تو بر بنده تاب
ذرّه شوم پیش چنان آفتاب.
امیرخسرو.
ماه است جام و باده در او تاب آفتاب.
(از صحاح الفرس ).
زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب
تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.
(از صحاح الفرس ).
چنانکه تاب آفتاب… میوه های خام را و غوره ٔخام را شیرین می گرداند… (کتاب المعارف ).
اگر ماه گیرد ز روی تو تاب
کند مهر را ذره ٔ خود حساب.
ظهوری.
صفها از تاب تیغ و نیزه و زوبین
گفتی اطراف راه کاهکشان است.
؟
|| عنصری در قطعه ٔ ذیل تاب را بمعانی متعدد آورده است :
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین به تاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ توزلف
گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.
عنصری.
|| در چشم بمعنی کژی و اعوجاج است : چشم او تاب برداشته یعنی کمی کژی و اعوجاج در نگاه کردن او پدیدار است، در چشمهاش تابی هست یعنی چپ است. || رنگ :
زرّ سرخ است اوسیه تاب آمده
از برای رشک این احمق کده.
مولوی.
|| آشفتگی :
خمار ساقیان افتاده در تاب
دماغ مطربان پیچیده در خواب.
نظامی.
|| تاب گاه پس از تک آید و همان معنی را افاده کند :
در تک و تاب زآنکه تاخته بود
مغزش از تشنگی گداخته بود.
نظامی.
تک و تاب شاهان بود اندکی.
نظامی.
خسک بر گذر ریخته خواب را
فراموش کرده تک و تاب را.
نظامی.
|| نیز «تاب » پس از «تب » آید بهمان معنی تب و تاب. || تاب در ترکیباتی نظیر شب تاب، جهانتاب، عالمتاب، جگرتاب، رسن تاب، تون تاب، عنان تاب، صفت فاعلی مرکب مرخم سازد بمعنی تابنده ٔ جهان، تابنده ٔ عالم، تابنده ٔ جگر :
شب زمستان بود و کپی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپیان آتش همی پنداشتند
پشته ٔ هیزم بدو برداشتند.
رودکی (کلیله و دمنه ).
درای جگرتاب و فریاد زنگ
ز سر مغز می برد از روی رنگ.
نظامی.
هوایی ز دوزخ جگر تاب تر.
نظامی.
جگر تاب شد نعره های بلند.
نظامی.
شهنشاه برخاست هم در زمان
عنان تاب گشت از برهمگنان.
نظامی.
عنان تاب شد شاه پیروزبخت.
نظامی.
روان کرد رخش عنان تاب را
برانگیخت چون آتش آن آب را.
نظامی.
نهاده یکی خوان خورشید تاب
بر اوچار کاسه ز بلور ناب.
نظامی.
تایمن تاب شد سهیل سپهر
آن پرستش نه ماه دید و نه مهر.
نظامی.
چراغ جهانتاب را هست نور.
نظامی.
سهیل یمن تاب را با ادیم
همان شد که بوی مرا با نسیم.
نظامی.
چو در آب جام جهانتاب دید
ز یک شربتش خلق سیراب دید.
نظامی.
پیش مردان آفتاب صفت
باضافت چو کرم شب تابی.
سعدی.
گوهری ده که چرخ تاب بود
در خور گوش آفتاب بود.
امیرخسرو.
|| مؤلف آنندراج آرد:… چون در آخر چیزی ملحق شود گاه افاده ٔ آن کند که این شی ٔ ملحق بچیزی دیگر را تاب داده است و گاه افاده ٔ آن کند که از چیزی تاب خورده پس این لفظ مرکب که به تاب ترکیب یافته خواه تاب بمعنی روشنی و گرمی بودو خواه بمعنی پیچ و انعطاف باشد چون صفت چیزی واقع شود آن موصوف معقول بوده و در صورت اول چنانکه گویی آب آهن تاب یعنی آبی که آهن او را تاب داده است و فاعل باشد در صورت دوم چنانکه گویی آفتاب جهانتاب یعنی آفتابی که جهان را او تاب داده است و از قبیل اول است رخش عنان تاب یعنی اسبی که عنان تاب میدهد او را ای بمجرد اشاره ٔ عنان مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد و مخفی نماند که لفظ تاب با لفظ خوردن و دادن و عندالاضافت بسوی کمر و زلف و مانند آن افاده ٔ معنی دوم کند، و افاده ٔ معنی اول کند با لفظ افتادن و افکندن و گرفتن و افاده ٔ هردو معنی کند با لفظ زدن… – انتهی. || تاب دادن بمعنی سرخ کردن در روغن و غیره است. || پرتو افکندن و روشن ساختن :
سنانها همی داد در گرد تاب
چو آتش زبانه زنان اندر آب.
اسدی (گرشاسب نامه ).
تاب دادن در بیت ذیل ظاهراً بمعنی ذوب کردن آید :
تنش چون کوه برفین تاب می داد
ز حسرت شاه را برف آب میداد.
نظامی.
|| تاب گرفتن بمعنی نور گرفتن و از پرتو چیزی روشن شدن آمده است :
باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو
چون تاب گیرد از حرکات خور آینه.
خاقانی.
تاب. (اِ) چنچولی. بادپیچ. بازپیچ. (باذپیچ ) نرموره. ارجوحه. رجوع به ارجوحه در همین لغت نامه شود. طنابی که دو سوی آنرا بر درخت یادوستون و غیرها استوار کنند و در میان آن نشسته در هوا آیند و روند بازی و ورزش را. ریسمانی که بدرخت یا بجائی بسته و در آن نشسته باد خورند، تاب را در اصفهان چنجولی و در شیراز آورک گویند. (فرهنگ نظام ).
تاب. [ تاب ب ] (ع ص ) مرد بزرگ. (منتهی الارب ) (المنجد). || ضعیف. (منتهی الارب ) (المنجد). || اشتر و خر که پشت آنها ریش باشد. (منتهی الارب ).
تاب. (اِخ ) (نهر…) طاب. نهرطاب : این رود طاب از حدود نواحی سمیرم منبع آن است و می افزاید تا به در ارجان رسد و در زیر پل بکان بگذرد و روستای ریشهر را آب دهد و بنزدیکی سینیز در دریا افتد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ۱۲۲)…. هوایش [ ارّجان ] گرمسیر عظیم است و آبش از رود طاب که در میان آن ولایت می گذرد و بر آب آن پلی ساخته اند آنرا پل بکان خوانند… (نزهة القلوب حمداﷲ مستوفی مقاله ٔ سوم چ لیدن ص ۱۲۹)… آب مسن از قهستان سمیرم و ستخت برمی خیزد آب بزرگ است گذار اسپ بدشواری دهد و در نهر طاب افتد… (نزهة القلوب حمداﷲمستوفی مقاله ٔ سوم چ لیدن ص ۲۲۴)… و این شهر [ شهر ارّجان ] را در کنار جنوبی رودخانه ٔ طاب یا تاب که اکنون برودخانه ٔ کردستان شهرت یافته است ساخته اند وبر این رودخانه از دروازه ٔ شهر ارّجان بندی بسته و بر روی بند پلی ساخته اند و آن را پل بکان که نام محله ای از ارجانست گویند و تا کنون قوایم آن بند و پل باقی است و از شهر ارجان جز تلال و وهاد و شبستان وسیعی از مسجد جامع بکان باقی نیست… (فارسنامه ٔ ناصری قسمت دوم ص ۲۶۵). رجوع به طاب در همین لغت نامه شود.

اسم جهان تاب در فرهنگ فارسی

تاب
رودی که از کهکیلویه (مغرب فارس) سرچشمه میگیرد و در نزدیکی هندیان به خلیج فارس میریزد.
( اسم ) طنابی که دو سوی آنرا بر درخت و غیره استوار کنند و در میان آن نشسته در هوا آیند و روند برای بازی و ورزش : باد پیچ نرموره ارجوحه .
مرد بزرگ یا ضعیف .
[pitch] [حمل ونقل هوایی] حرکت زاویه ایِ هواگَرد حول محور عرضی
تاب آور
[resilient] [اعتیاد] ویژگی فردی که با موقعیت های دشوار زندگی و توقعات بیرونی و درونی سازگاری دارد
تاب آوردن
( مصدر ) ۱ – صبر کردن مصابرت شکیبا بودن .۲- تحمل کردن طاقت آوردن. ۳- برخود هموار کردن . ۴- ایجاد خلل و فساد کردن .
تاب آوری
[endurance] [علوم نظامی] مدت زمانی که یک هواگَرد یا خودروِ زمینی یا شناور می تواند در وضعیت خاص، برای مثال بدون سوخت گیری مجدد، به عملیات خود ادامه دهد
[resilience, resiliency] [اعتیاد] تحمل موقعیت های دشوار زندگی ازطریق تطابق رفتاری و روانی و هیجانی و ذهنی و سازگاری با توقعات بیرونی و درونی
تاب افکندن
( مصدر ) ۱- پیچ و گره انداختن چین و شکن دادن ( گیسو و زلف و مانند آنرا. ) ۲- موجب درد و رنج و آشفتگی گردیدن اذیت کردن آزار دادن .
تاب الله علیه
( جمله فعلی دعایی ) خدای او را توبه دهادا . : و بعد چنین گویدمحرر این تالیف .. محمد بن قیس تاب الله علیه ….
تاب بازی
بازی و تفریح کردن باتاب .
تاب برداشتن
( مصدر ) پیچیدن چوب یا تخت. تر پس از خشک شدن . یا تاب بر داشتن چشم . کج شدن چشم .
تاب بردن
( مصدر ) مقاومت کردن با. بر آمدن با کسی یا چیزی .
تاب پار
[foldamer] [زیست شناسی-پروتگان شناسی] هر مشابه پروتئین ساختگی که برای تابیدن و تبدیل شدن به یک ساختار فضایی کاملاً شناخته شده و متراکم و ویژه طراحی شده است و در برهم کنش دو پروتئین طبیعی دخالت دارد
تاب پروتئین
[protein fold] [زیست شناسی-پروتگان شناسی] ساختار سه بعدی منحصربه فرد یک پروتئین که در حالت محلول شکل می گیرد
تاب تاب
( صفت ) پرتو افکن نور افشان .
تاب خوردن
( مصدر )۱ – در تاب نشستن و در هوا آمدن و رفتن . ۲- در پیچ و تاب شدن پیچیده شدن.
تاب خورده
( صفت ) پیچیده تابیده شده.
تاب دادن
۱- چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن.۲- پرتو افکندن روشن ساختن .
تاب داده
( صفت ) سرخ کرده برشته بریان شده .
تاب داشتن
( مصدر ) ۱- طاقت داشتن تحمل داشتن . ۲- در رنج بودن درد داشتن . یا تاب داشتن چشم کسی . کمی حول ( کجی ) در چشم او بودن .
تاب دهی تصویر
[image warping] [مهندسی نقشه برداری] فرایند دستکاری رقمی تصویر به طوری که شکل های موجود در تصویر به طرز چشمگیری تغییر کند
تاب دیده
( صفت ) ۱ – بریان . ۲ – سوخته دل .
تاب رفتن
( مصدر ) در رنج بودن در پیچ و تاب شدن .

اسم جهان تاب در فرهنگ معین

تاب
۱ – (اِ.) حرارت، گرمی . ۲ – فروغ، روشنی . ۳ – (ص فا.) در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده » آید: شب تاب، عالم تاب .
۱ – (اِ.) پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد. ۲ – خلل، فساد. ۳ – خشم، قهر. ۴ – غم، رنج . ۵ – کجی (در چشم )، اعوجاج . ۶ – (ص فا.) در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده » آید: ریسمان تاب .
(اِ.) ۱ – توان، توانایی . ۲ – طاقت، پایداری . ۳ – صبر، شکیبایی . ۴ – رنج . ۵ – پیچش ،اضطراب .
(اِ.) طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
تاب آوردن
(وَ دَ) (مص ل .) تحمل کردن، طاقت آوردن .
تاب بازی
(حامص .) بازی و تفریح کردن با تاب .
تاب برداشتن
(بَ تَ) (مص ل .) پیچیدن چوب یا تختة تر پس از خشک شدن . ،~ چشم کج شدن چشم .
تاب خوردن
(دَ) (مص ل .) ۱ – در تاب نشستن و در هوا به جلو و عقب رفتن . ۲ – پیچ و خم پیدا کردن .
تاب خورده
(دِ) (ص مف .) پیچیده، تابیده شده .
تاب دادن
(دَ) (مص م .) ۱ – تافتن، پیچ دادن، خماندن . ۲ – زلف و ریسمان و امثال آن را پیچ و خم دادن . ۳ – چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن . ۴ – پرتو افکندن، روشن ساختن .
تاب داده
( ~.) (ص مف .) پیچیده، به هم بافته .
تاب داشتن
(تَ) (مص ل .) ۱ – طاقت داشتن، تحمل داشتن . ۲ – در رنج بودن، درد داشتن .
تاب و توان
(بُ تَ) (اِمر.) قدرت، نیروی مقاومت .
تاب و توش
(بُ) (اِمر.) ۱ – تاب و توان . ۲ – وسایل زندگی، اسباب معیشت .
تب و تاب
(تَ بُ) (اِمر.) سوز و گداز، هیجان .
تون تاب
(ص فا.) کسی که در آتشدان حمام، آتش افروزد.
گلخن تاب
( ~ .) (ص فا.) تون تاب، کسی که آتش خانة حمام را روشن می کند.
نخ تاب
(نَ) (ص فا.) نخ ریس .
با آب و تاب
(بُ) (ص مر.) مفصل، با شرح جزییات .
پیچ و تاب
(چُ) (اِمر.) ۱ – خم و شکن . ۲ – رنج و مشقت .
سنگ تاب
( ~ .) (ص مف .) پخته و برشته شده بر روی سنگ .
شب تاب
( ~ .) (ص فا.) ۱ – آن چه که در شب بدرخشد. ۲ – شب چراغ . ۳ – ماه، قمر. ۴ – کرم شب تاب .

اسم جهان تاب در فرهنگ فارسی عمید

تاب
۱. = تابیدن۲
۲. = تافتن۱
۳. تابنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): نخ تاب، ریسمان تاب، ابریشم تاب، فتیله تاب.
۴. تابیده شده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): زرتاب.
۵. (اسم) پیچ و خم که در رشته، ریسمان، زلف، و امثال آن ها بیفتد.
۶. (اسم) [قدیمی، مجاز] خشم.
۷. (اسم) [قدیمی، مجاز] هیجان.
* تاب برداشتن: (مصدر لازم) پیچ وخم پیدا کردن، پیچیدن، کج شدن.
* تاب خوردن: (مصدر لازم) تاب برداشتن، پیچ وخم پیدا کردن، پیچیدن.
* تاب دادن: (مصدر متعدی) پیچ وخم دادن رشته، ریسمان، زلف، و امثال آن ها.
* تاب داشتن: (مصدر لازم) پیچیدگی داشتن، دارای پیچ وخم بودن.
نوعی وسیلۀ بازی شامل رشته ای محکم و نشیمنگاهی آویزان در وسط آن که کمی بالاتر از سطح زمین قرار دارد و در هوا به جلو و عقب حرکت می دهند، اورک، بادپیچ.
* تاب خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه] در تاب نشستن و تاب بازی کردن.
۱. = تابیدن۱
۲. = تافتن۲
۳. تابنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جهان تاب، شب تاب، تون تاب.
۴. (اسم) [قدیمی] فروغ، روشنی.
۵. (اسم) [قدیمی] گرمی.
۱. = تابیدن۳
۲. (اسم) طاقت.
۳. (اسم) توانایی.
۴. [قدیمی] قرار، آرام.
۵. (اسم) [قدیمی] شدت.
* تاب آوردن: (مصدر لازم) طاقت آوردن، بردباری داشتن.
* تاب داشتن: (مصدر لازم) طاقت داشتن، بردباری داشتن.
* تاب وتوان: قدرت، توانایی.
تاب خانه
۱. ‹تاوخانه، تاوانه› خانه ای که در زمستان با بخاری گرم شود، گرم خانه، خانۀ زمستانی: در چنین فصل تاب خانهٴ شاه / داشته طبع چار فصل نگاه (نظامی۴: ۶۱۱).
۲. خانه ای که دیوارهای آن آیینه کاری شده باشد، جام خانه.
تاب خورده
تابیده، پیچیده.
تاب داده
۱. پیچیده شده.
۲. بافته شده.
ویژگی چیزی که بر اثر حرارت داغ شده است.
تون تاب
کارگری که در گلخن حمام آتش می افروزد، آتش انداز، گلخن تاب.
آتش تاب
۱. کسی که مواد سوختنی در کوره می ریزد، تون تاب، گلخنی.
۲. کوره.
ابریشم تاب
کسی که تارهای پیله را به هم می تابد و ابریشم درست می کند، ابریشم گر.
باآب و تاب
باشرح وبسط، باطول وتفصیل.
بی تاب
بی قرار، بی طاقت، کسی که قرار و آرام ندارد.
پرپیچ و تاب
آنچه پیچ وتاب بسیار داشته باشد، پرپیچ وخم، پرچین وشکن.
جهان تاب
تابنده و روشن کنندۀ جهان، عالم تاب: آفتاب جهان تاب.
زه تاب
کسی که پیشه اش تابیدن زه و درست کردن رشتۀ تابیده از رودۀ گوسفند یا حیوانات دیگر است.
شب تاب
۱. ویژگی آنچه در شب می درخشد، هرچیزی که هنگام شب درخشندگی و تابش داشته باشد.
۲. (اسم، صفت فاعلی) (زیست شناسی) کرم شب تاب.

اسم جهان تاب در اسامی پسرانه و دخترانه

تابا
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: tābā) طاقت، پیچ و تاب زلف، فروغ – تابنده، تابان
تابال
نوع: پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: نام فرمانداری ایرانی در زمان کوروش پادشاه هخامنشی
تابان
نوع: دخترانه و پسرانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: tābān) دارای نور و روشنی، درخشان، روشن – روشن، درخشان، ریشه تاباندن
تابان چهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: آن که چهره ای روشن و درخشان دارد
تابان دخت
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از تابان (درخشان) + دخت (دختر)
تابان رخ
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: تابان چهر
تابان گل
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: مرکب از تابان (درخشان) + گل
تابان مهر
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: خورشید تابان، خورشید درخشان
تابناک
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: جذاب‎ ‎، روشن و درخشنده
تابیتا
نوع: دخترانه
ریشه اسم: عبری
معنی: آهو

اسامی مشابه

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (No Ratings Yet)
Loading...

اسم های پسرانه بر اساس حروف الفبا

اسم های دخترانه بر اساس حروف الفبا